نقّادی متعالی دانش سیاسی متدانی” در شصت و سومین جلسه گروه علمی فلسفه سیاسی+خلاصه بحث

شصت و سومین جلسه گروه علمی فلسفه سیاسی برگزار شد
شصت و سومین جلسه گروه علمی فلسفه سیاسی با موضوع  “نقّادی متعالی دانش سیاسی متدانیبا ارائه “آقای دکتر علیرضا صدرا” و با حضور اعضاء محترم گروه چهارشنبه 19 مهر 96  ساعت 19:30 درمجمع عالی حکمت اسلامی برگزار شد.

خلاصه مباحث مطرح شده بدین شرح می باشد:
پیش درامد-پیش فرض
: پدیده های بویژه مدنی؛ اجتماعی و سیاسی و حتی سیاست دارای مراتب سه گانه عینی و علمی اند. فراهم آمده واقعیت(عوارض نه گانه کمی و کیفی)، ماهیت و حقیقت میباشند. به تعبیری فراگیر هستی، چیستی و چگونگی اند. باعتباری بسان علل چهارگانه فاعلی-غایی ، مادی و صوری شامل مبادی(بنیادین و غایی)، مبانی ماهوی و مظاهر عملی و عینی میباشند. علم یا پدیده شناسی مدنی؛ اجتماعی و سیاسی و سیاست: هستی شناسی، چیستی شناسی و چگونگی شناسی نظری و عملی یا تحقیقی و تحققی است. شناخت مبادی، مبانی و مظاهر مدنی؛ اجتماعی و سیاسی و سیاست میباشد. بعبارتی دانایی، بینش یا بینایی و دانش(ساینس: Science) یا آگاهی است. هستی شناسی؛ فلسفه یا فرزانگی میباشد. چیستی شناسی؛ معرفت(نالج: Knowledge) یا بصیرت است. دانش؛ آگاهی بمعنای اطلاعات حسی، ظاهری و مظاهر میباشد. کاشکی «آگاهش» ترجمه میشد. در اینصورت دانش برای دانایی بکار میرفت. در چنین صورتی جلوی بسیاری از شبهات اشتباه انگیز و مغالطات غلط انداز جلوگیری میکرد. در حکمت و فلسفه علم متعالی: حد علوم طبیعی، چگونگی شناسی است. حد علوم انسانی و اجتماعی: چگونگی شناسی و چیستی شناسی با شناخت مظاهر و مبانی میباشد. حد علم یا علوم مدنی و سیاسی: مراتب سه گانه اعم از دانایی، بینش و آگاهیست. فراگیردی شامل دو فرایند نظری و عملیست. علم مدنی و سیاسی نظری یا علم نظری مدنی و سیاسی: شناخت واقعیت، ماهیت و حقیقت میباشد. علم مدنی و سیاسی عملی یا تحققی یا علم عملی یا تحققی مدنی و سیاسی: شناخت مبادی هستی(بنیادین و غایی)، مبانی ماهوی و مظاهر عملی و عینیست. *فرضیه: سیاست و دانش سیاسی مدرنیسم؛ سیاست و آگاهی تکساحتی مادی و یکبعدی ظاهرییست. توضیح فرضیه: این چنین سیاست و آگاهی؛ نارسا و ناسازوار(هژمونیک یا تنازعی هابسی-داروینیستی-امپریالیستی)میباشد. *درامد: سیاست و دانش سیاسی مدرن(تجدد)با ماکیاول و کتاب شهریار او با فروکاستن آنها به چگونگی و چگونگی شناسی آغاز شد. آنهم با برنتابیدن قوانین چهارگانه اکویناس که از طریق ابن رشد ملهم از قوانین ذاتی(تکوینی)-فطری، شرعی(وحیانی) و عرفی(تدبیری) سینوی یا همان مراتب سه گانه است. سنتی که سنتگرایان معاصر از شوان تا سید حسین نصر، مکایاول را آغاز تحریف و انحراف مدرنیسم دانسته و بازگشت بدان را خواستارند. برخلاف پست مدرن ها که خواستار بازگشت به ماکیاول بعنوان پسا مدرن پیشا مدرنند. ماکیاول بشر را محیل(روباه) و مکار(شیطان)دیده، بتناظر آن جامعه سیاسی را، جمعیت خدعه گران پیمانشکن نگریسته و در اصل، سیاست را فن حیلت دانسته و به همین سبب استبداد نوین را تجویز مینماید. هابس بشر را شریر(«گرگ بشر»)دیده، بتناظر آن جامعه سیاسی را بسان گله گرگی نگریسته و در اصل، سیاست را فن تنازع بقا دانسته و به همین سبب دولت مطلقه(ابسولوتیسم)را تجویز میسازد. لاک بشر را منفعت طلب دیده، به تناظر آن جامعه سیاسی را بسان بازار مکاره ای نگریسته و در اصل، سیاست را فن تأمین حداکثر منفعت برای حداکثر افراد دانسته و مشروطیت سلطنتی مطلقه را تجویز مینماید. بعدا در جان استوارت میل با الهام از بنتهام و جمیز میل پدر،  فلسفه دولت و سیاست، تضمین حداکثر لذت(هدونیسم) برای حداکثر افراد تغییر میپذیرد. آیا اینها درست میگویند یا غلط و نادرست میگویند؟ واقعیت را میگویند؟ یا غیر واقعی میگوند؟ از قرار معلوم هیچکدام از اینها غلط نمی گویند. واقعیت را میکویند. اما اگر گفته شود بشر بالفعل شیطان، شریر و شهوت طلب بود؛ اولا ناسازوار میباشد. چرا که چه بسان انسان هایی که اینگونه نبوده یا حداقل اینکه میزان آن در افراد انسانی متفاوت و حتی متغیر میباشد. ثانیا خود این سه نظر با هم متعارض میشوند. در این صورت کدام درت یا حداقل درستتر میگوید. اما اگر گفته شود بشر بالقوه می تواند شیطان، یا شریر یا شهوتران باشد، محظور برداشته می شود. ضمن اینکه اینها آیا تمام واقعیت را گفته یا هر یک جزئی از کل واقعیت را دیده و برجسته کرده و گفته و نظریه سیاسی و دانش سیاسی خود را بر آن بنا نموده است. در نتیجه هر یک بتنهایی نارساست. هر کدام یکی از غرایز طبیعی سه گانه شناخت(مدبره و شعور یا هوش ابزاری یعنی راسیون)، امنیت(غضبیه یا دافعه) و میل(شهوت یا جاذبه)را اولویت یا اصالت داده و نظریه سیاسی و دانش سیاسی خود را بعنوان سیاست طبیعی و دانش سیاسی طبیعی طرح نموده اند. این تجزیه و جزء نگری و ظاهر گرایی و باصطلاح ظنی(پنداری)است. ثانیا.سویه افراطی این غرایز سه گانه میل، امنیت و مدبره یا شعور یعنی هوش ابزاری و حاصل آن یعنی شناخت را مورد نظر اینها قرار گرفته اند. ثالثا.اینان همانگونه که اشارت شد بشر را بصورت بالفعل بترتیب؛ شیطان، شریر و منفعت طلب تلقی مینمایند. این غلط و مغالطه آمیز و اشتباه و شبهه انگیز بوده و توهمی یعنی کاذب(دروغین)است. چرا که این تلقی یا تعبیر را داشته که ذات انسان اینست. حال اینکه موارد نقیض و با شدت و ضعف های زیاد فراوانی داتشه که این گزاره ها را بعنوان قوانین و قواعد کلی ابطال نموده در نتیجه ابطال پذیر بوده و در به همین سبب نمی توانند علمی کلی باشند. در صورتی که بشر؛ اولا.واجد جامع غرایز سه گانه میباشد. ثانیا.بصورت بالقوه بوده و همگی بالفعل نیستند. حداقل یکسان نمی باشند. تازه فطرت تعالی طلب و خردمتعالی انسانی نیز چون درک نشده ترک شده است. باصطلاح نفس جزئی(غریزه)جای نفس کلی(روح، فطرت و من حقیقی و یقینی واقعی)را گرفته است. شعور یا هوش ابزاری یا جزوی نیز جای عقل یا خرد متعالی را اشغال نموده است. ثالثا.بشر و به تناظر آن جامعه سیاسی بشری، به تبع آن نظام سیاسی و به تناسب آن سیاست مدنی می تواند در همگی این غرایز طبیعی سه گانه، بصورت ارادی و تدبیری سه سویه کمابیش میانه روانه تر، افراطی تر و یا تفریطی یافته و داشته و به مقتضای آن رفتار نماید. در غریزه طبیعی میل می تواند حریصانه و استثمارگرایانه افراطی، منفعت و رفاه گرایانه میانه روانه و یا در سویه متعارض به توسعه نیافتگی و وابستگی اقتصادی تفریطی تن دهد. یا در غریزه قدرت و امنیت به زورگویی و ستم گری(ظلم)، زورمندی ولی نه زورگویی و یا ستم پذیری بکشد. یا به شیطنت سیاسی، حکمت و صداقت سیاسی و حماقت یا سادگی سیاسی بکشاند. سویه افراطی-تفریطی؛ ارزش ها و رذیلت  و تهدید و مضر بوده(هم برای طرف منفعل و آنگاه برای فاعل و در نهایت برای همگی) و سویه میانه؛ فضیلت و فرصت و مفیدند. سویه های جامع جهات رذیلت، استکباری-استضعافی(اقتصادی-سیاسی-فرهنگی)میباشند. جامع جهات سه گانه میانه، انقلابی، متعادل  متعالیند. سیر دانش سیاسی مدرن از دانش سیاسی طبیعی ارگانیکی(ارگانیستی بسان حیوان زنده)ماکیاولی و دانش سیاسی طبیعی مکانیکی(مکانیستی)هابسی(با الهام از مکانیک نیوتنی)با گذار از هیوم، روش راه بردن عقل در فلسفه دکارتی و عقول سه گانه(محض، علمی و زیبایی شناختی)کانتی تا دانش طبیعی سیاسی اگوست کنت در نمودشناسی سیاسی پوزیتیوستی سیر مینماید. پوزیتیویسم بر نمودهای کمی و کمیت تأکید میسازد. کما اینکه پراگماتیسم بر عمل در حد فعل یا کنش تأکید نموده  بدان بسنده مینماید. اینها هر یک بر یکی از عوارض نه گانه تأکید مینمایند. حال اینکه هر نه عارضه در پدیده و دانش سیاسی موضوعیت دارند. نمودشناسی افراطی از سویی بسوی رفتار شناسی(حتی پسا رفتارشناسی پوپری)، نشانه شناسی(ویلیام کونولی امریکایی)تا زبان شناسی(لوی استراوس غیر از لئو اشتراوس بوده که با الهام از علم مدنی فارابی منتقد دانش طبیعی سیاسی ماکیاولی-هابسی تا دانش طبیعی سیاسی پوزیتیویستی)میرسد. از سوی دیگر با جریانات ضد طبیعتگرایی ضد پوزیتیویستی مواجه میگردد. از اگزیستانسیالیسم کی کگاردی(که موجودشناسی یا اصالت موجود بوده که باشتباه اصالت وجود ترجمه میشود)، پدیدارشناسی هوسرلی، بودشناسی هایدگری(دازاین یا جهانزیست همان نسبت از عوارض نه گانه بوده)، زبان کاوی وینگشتاینی و تفسیرگرایی(هرمنوتیسم از هرمنوتیک ذلتگرای هیرشی تا هرمنوتیسم نسبیت گرای مطلقه گادامری)تا گفتمان(دیسکورس). تا پست مدرنیسم که برخلاف مکانیک جامداتی نیوتنی مدرنیسم، تحت تأثیر فیزیک نسبیت انیشتنی و سیالیت کوانتوم مدعی شالوده شکنی مدرنیسم میباشد. چه فرامدرنیسم خوش بینانه(اپتی میستی)که به پلورالیسم همه چی پندار میکشید. امثال دانیل لیتل در روش تبیین در علوم اجتماعی، جری استوکر و دیود مارش در روش و نظریه در علوم(دانش) سیاسی و بویژه آنتونی گیدنز بعنوان راه سوم میان دانش سیاسی روانشنانه فردی تا شخصی لیبرالیستی و دانش سوسیالیستی جامعه شناسانه و روش های تبیین و تفسیر. تا بویژه پسا مدرنیسم بدبینانه(پسی میستی)که نیهیلیسم معرفت شناسی، روش شناسی و پدیده شناسی به  میکشاند. *برامد: تنها راه برونرفت از سیاست و دانش سیاسی تکساحتی-تنازعی متدانی؛ مادی و ظاهری نامتعادل و متعالی طبیعی و بشری غریزی، رهیافت بنیادین، جامع، نظاممند و هدفمند در پدیده و پدیده شناسی یعنی علم سیاست و مدنی؛ اجتماعی و سیاسی متعالی به معنای اعم، درست و دقیق است.  جایگزینی گفتمان(نگاه، نظریه و نظام) و الگوی علمی، عملی و عینی مدنی؛ اجتماعی و سیاسی توحیدی دوساحتی مادی و معنوی، دو بعدی باطنی و ظاهری متعادل و متعالی انسانی فطری. فراهم آمده و فراگیر معرفت شناسی، روش شناسی و پدیده شناسی اعم از هستی شناسی، چیستی شناسی و چگونگی شناسی(عوارض نه گانه کمی، کیفی، زمانی یا تاریخی، مکانی یا جغرافیایی، کنشی و واکنشی، اضافه، رابطه و نسبت)سیاسی است. این همان علم سیاست و مدنی؛ اجتماعی و سیاسی متعالیست. بدینسان لازم از سیاست از سیاست تکساحتی-تنازعی نارسا و ناسازوار وافعی مادی(ماتریالیستی)طبیعی(نچرالیستی)بشری غریزی(اومانیستی)و با شعور یا هوش ابزاری(راسیونالیسم)و منبع و روش حسی فراتر رود. کما اینکه به انقلاب و جایگزینی سیاست و علم مدنی؛ اجتماعی و سیاسی و سیاست انسانی دوساحتی مادی و معنوی  دو بعدی باطنی و ظاهری واجد فطرت(؛ عقلی و قلبی همراه با غریزه و هوش ابزاری)با منابع و روش های درونی(برهانی حصولی و شهودی حضوری)، بالایی(تحلیل متن و محتوایی؛ تفقه، تدبر و تفسیر نقلی)و بیرونی(حسی و تجربی عینی) گرایش یابد. این چنین علمی واجد حکمت و دانش مدنی؛ اجتماعی و سیاسی و سیاست است.