انسان ، جامعه و سلامت

کارشناسان:

استاد شجاعی 

دبير علمي :

دکتر رضا حبیبی

زمان:

۱۳۹۴/۱۰/۱۷

ملاکهاي بهنجاري و نابهنجاري از ديدگاه روانشناسي معاصر، علم النفس و اسلام
آقاي دکتر رضا حبيبي
(دانشجوي دکتراي فلسفه تعليم و تربيت پژوهشگاه حوزه و دانشگاه)
بخش اول: ملاکهاي بهنجاري و نابهنجاري در روانشناسي معاصر
۱٫ تعريف بهنجاري و نابهنجاري
بر اساس چه ملاکي تعيين ميکنيم که مجموعه خاصي از رفتارها يا واکنشهاي هيجاني اختلال رواني هستند؟
براي تعريف رفتار نابهنجار تلاشهاي زيادي انجام شده اما هيچ کدام کاملا رضايتبخش نبوده است. هيچ کس نتوانسته تعريف جامعي که همه شرايط قابل اطلاق اين مفهوم را شامل گردد ارائه کند.۱
تاکيد اصلي را بر تجربه پريشاني شخصي از سوي فرد
يک رويکرد به تعريف رفتار نابهنجار تاکيد اصلي را بر تجربه پريشاني شخصي از سوي فرد قرار ميدهد. ميتوان گفت رفتار نابهنجار بر حسب ناراحتي فاعلي که فرد را به جستجوي کمک از متخصص سلامت روان وامي دارد تعريف ميشود. اما اين تعريف مشکلاتي دارد. يکي از دلايل عمده عدم کارايي اين تعريف را نشان ميدهد. عدم تمايل برخي بيماران قبل از بستري شدن است. يک روانشناس ممکن است بگويد که او نسبت به اختلال خود بينش نداشت. ناراحتي را ابتدا جويس تجربه کرد و چند هفته هم تلاش کرد ماهيت مساله را انکار کند. اتخاذ تعريفي که رفتار کوين را تنها پس از درمان موفق آن نابهنجار تلقي کند بي فايده است.
هنجارهاي آماري
رويکرد ديگر تعريف رفتار نابهنجار برحسب هنجارهاي آماري است و اين که چقدر يک رفتار در جامعه شايع يا نادر است. با اين تعريف افراد داراي سطوح بالاي اضطراب يا افسردگي غير معمول نابهنجار به شمار ميروند زيرا تجربه ايشان هنجار مورد انتظار را نقض ميکند. باورهاي پارانوييد کوين آسيب شناختي است چون بسيار منحصر به فرد و غير عمومي است. در واقع اختلالات رواني بر حسب تجربياتي تعريف ميشود که اغلب مردم آنها را ندارند.
اما اين رويکرد مشخص نمي کند رفتار نابهنجار چقدر بايد غير معمول باشد. برخي شرايطي که نوعا اشکالي از آسيبشناسي رواني تلقي ميشوند فوق العاده نادرند. مثلاً ميزان اختلال هويت جنسي، يعني اين باور که فرد به جنس مخالف تعلق دارد و در بدن نادرستي گير افتاده، کمتر از ۱ در ۳۰۰۰۰ نفر است. در مقابل اختلالات رواني ديگر مثل اختلالات خلقي شيوعي در حد يک نفر از هر شش نفر دارند.
ضعف ديگر رويکرد آماري اين است که انحرافات آسيب رسان و جز آن تمايزي قائل نميشود. بسياري از رفتارهاي نادر آسيبشناختي نيستند. برخي کيفيات نابهنجار، نمونه هايي مانند عملگرايي فوق العاده يا حرافي نامعمول، تأثير کمي بر سازگاري فرد دارند. ساير ويژگيهاي نابهنجار مثل توانايي فکري، هنري، يا ورزشي استثنايي عملاً امتيازي براي فرد به شمار ميروند. به اين دلايل عدم شيوع آماري يک رفتار نمي تواند براي تعريف آسيبشناسي رواني مورد استفاده قرار گيرد.
نارساکنش وري آسيبرسان
يک رويکرد مفيد براي تعريف اختلالات رواني اين است که شرايطي را اختلال تلقي کنيم که دو ملاک ذيل را داشته باشد۲:
شرايط نتيجه ناتواني سازوکاري دروني براي انجام کارکرد طبيعي باشد. به تعبير ديگر، چيزي درون فرد خوب کار نکند. نمونههايي از اين سازوکارها عبارتند ازآنهاييکه سطوح هيجانها را تنظيم ميکنند و آن دسته از سازوکارها که فرد را قادر ميسازند بين احساس هاي شنيدن واقعي و تخيلي تميز قائل شود.
شرايط مزبور با توجه به معيارهاي فرهنگي شخص موجب آسيبي به وي شود. اين پيامدهاي منفي در چارچوب پريشاني فاعلي شخص يا اشکال در انجام نقشهاي اجتماعي يا شغلي مورد انتظار سنجيده ميشود.
بنابراين، اختلال رواني بر اساس نارساکنش وري آسيب رسان تعريف ميشود. اين تعريف مولفه اي را در خود دارد که حتي الامکان بر ارزيابي عيني عملکرد متکي است. کارکرد طبيعي فرايندهاي شناختي و ادراکي اين است که به شخص امکان دريافت جهان را به انحاي مشابه ساير افراد داده و او را به تفکر منطقي و حل مساله توانا سازد. نارساکنش وري در اختلالات رواني محصول به هم ريختگي هايي در تفکر، احساس، ارتباط، ادراک، و انگيزش محسوب ميشود.
تعريف رفتار نابهنجار در راهنماي تشخيصي و آماري اختلالات رواني (۲۰۰۰) بسياري از عوامل فوق الذکر را مورد استفاده قرار داده است. اين نظام طبقه بندي در فصل ۴ بررسي خواهد شد. تعريف موجود در آن در جدول زیر خلاصه شده است.
 خلاصهاي از تعريف اختلالات رواني در DSM-IV-TR
ويژگيهاي معرف
يک نشانگان رفتاري يا روانشناختي (مجموعهاي از خصوصيات همايند) که با موارد ذيل همراهند
پريشاني فعلي (نشانههاي رنج آور) يا
ناتواني (نقص در يک يا چند حيطه مهم کارکردي) يا
خطر افزايش يافته و چشمگير دچار شدن به مرگ، درد، ناتواني، يا فقدان حائز اهميت آزادي
تعريف DSM-IV-TR تأکيد اصلي اش را بر پيامدهاي نشانگان رفتاري خاص قرار ميدهد. در نتيجه، اختلالات رواني بر حسب شاخه اي از رفتارهاي ثابت و ناسازگارانه اي تعريف ميشوند که با پريشاني فاعلي همراه است، مانند اضطراب يا افسردگي، يا اشکال در کنش وري اجتماعي، مانند عملکرد شغلي يا روابط فردي. لذا اين تعريف رسمي مفهوم نارساکنش وري را ميپذيرد و شيوه هايي را که بر اساس آن ميتوان پيامدهاي آسيب رسان اختلال را تعريف نمود بيان ميدارد.
در ميدان عمل، رفتار نابهنجار در چارچوب نظام تشخيصي رسمي تعريف ميشود. سلامت روان، مانند طب، حيطهاي کاربردي است تا نظري و بر شناختهايي که تحقيقات در علوم روانشناختي و زيستشناختي که براي کمک به افراد داراي اختلال رفتاري به عمل آمده استوار است.
از يک نظر، اختلالات رواني مسائلياند که متخصصان سلامت روان با آنها دست و پنجه نرم ميکنند. به موازات بسط فعاليتها و مفاهيم تبيين کننده آنها فهرست رفتارهاي نابهنجار نيز متاثر ميشود. مرزهاي عملي رفتار نابهنجار بر اساس فهرستي از اختلالات است که در راهنماي تشخيصي و آماري اختلالات رواني رسمي آمده اند. مقولات موجود در اين راهنما را در انتهاي اين کتاب آوردهايم.
۲٫ سلامت روان در برابر نبود اختلال
فرايند تعريف رفتار نابهنجار سوالات جالبي درباره نحوه تفکر ما درباب کيفيت زندگي در زمان نبود اختلالات رواني طرح ميسازد. سلامت روان چيست؟ آيا سلامت روان بهينه بيش از نبود اختلال رواني است؟ پاسخ روشن است که بلي. اگر بخواهيم بدانيم که آيا دوستانمان از لحاظ جسمي وضعيت مناسبي دارند يا نه، تنها با تعيين عدم بيماري ايشان نمي توان اين را مشخص کرد. در قلمرو کنش وري روانشناختي افرادي که سطوح بالاي کارکرد را دارند ميتوان شکوفا توصيف نمود۳. آنها معمولا افرادياند که هيجانات مثبت بسياري را تجربه ميکنند، علاقمند به زندگي بوده، و آرام و بي تنش هستند. افراد شکوفا نگرشهاي مثبتي هم درباره خود و ديگران دارند. ايشان معنا و جهت زندگي خود را يافته و روابط اعتمادآميزي با افراد ديگر ايجاد مينمايند. بنابراين سلامت کامل رواني بيش از نداشتن اختلال رواني است. بنابراين، رويکردهاي جامع به سلامت روان در جامعه بايد هم به تلاش براي به حداقل رساندن فراواني و تاثير اختلالات رواني پرداخته و هم فعاليتهاي طراحي شده براي ارتقاي شکوفايي را مد نظر قرار دهد.
۳٫ طبقه بندي رفتار نابهنجار
به دو دليل نياز به يک نظام طبقه بندي رفتار نابهنجار وجود دارد. نخست اين که، نظام طبقه بندي براي متخصصان باليني، که بايستي مسائل مراجعان خود را با شکلي از مداخله که احتمالا موثر است هماهنگ سازند مفيد است. دوم اين که، نظام طبقه بندي بايد در جستجو براي دانش جديد مورد استفاده قرار گيرد. تاريخ پزشکي پر از نمونه هاي مسائلي است که مدتها پيش از امکان درمان آنها شناخته شده بود. طبقه بندي مجموعه خاصي از نشانه ها غالبا مبناي تحقيقاتي را مينهد که نهايتا به تعيين درمان يا نحوه پيشگيري از اختلال ميانجامد.
نظامهاي طبقه بندي جديد در روان پزشکي اندکي پس از جنگ جهاني دوم معرفي شدند. در خلال دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ طبقه بندي روانپزشکي به شکل گسترده اي مورد انتقاد قرار گرفت. يک انتقاد عمده بر فقدان سازگاري در تصميمات تشخيصي متمرکز بود (ـــ) متخصصان باليني به کرات با يکديگر درباره استفاده از مقولات تشخيص مخالفت ميورزيدند. مخالفها همچنين از ديدگاههاي فلسفي، جامعهشناختي و سياسي نشأت ميگرفت. براي نمونه، برخي منتقدان مدعي بودند که مقولات تشخيصي در روانپزشکي را مناسبتر آن است که مشکلاتي در زندگي در نظر گرفت نه اختلالات پزشکي (ـــ).
ديگران نگران تأثير منفي استفاده از عناوين تشخيص بودند. به عبارت ديگر، زماني که يک تشخيص روانپزشکي داده ميشود، فرد داراي اين عنوان تبعيضهاي مختلفي را تجربه کند و در ايجاد يا حفظ روابط با ديگر افراد دچار مشکلاتي شود. اينها مسائل جدي بودند که بحثهاي مهم و مستمري را در ميان متخصصان سلامت رواني و بيماران خانوادههاي ايشان ايجاد کردهاند که هنوز ادامه دارد. مباحث مربوط به اين موضوعات به بهبودهاي مهمي در تشخيص اختلالات رواين منجر شدهاند، از جمله تأکيد بر استفاده از مجموعه ملاکهاي تفصيلي براي هر اختلال.
در حال حاضر، دو نظام تشخيص براي اختلالات رواني به نحو گسترده شناخته شدهاند. يکي DSMS راهنماي تشخيص و آماري توسط انجمن روانپزشکي آمريکا منتشر ميشود و ديگري ICD طبقهبندي بينالمللي بيماريها توسط سازمان بهداشت جهاني انتشار مييابد. هر دو نظام اندکي پس از جنگ جهاني دوم ايجاد شدند و هر دو بارها مورد تجديد نظر قرار گرفتهاند. هر دو راهنما از بسياري جهات، خيلي شبيهاند. تلاشهاي آگاهانهاي براي هماهنگسازي توليد اين مر صورت گرفته است. بسياري از مقولات فهرست شده در آن دو يکسان و ملاکها براي اختلالات خاص همو در مشابهند.
۴٫ نظام DSM
بيش از ۲۰۰ مقوله تشخيصي خاص در DSM توصيف شده است. اينها تحت ۱۸ عنوان اساسي چيده شده اند. اختلالاتي که انواع مشابهي از نشانه ها را نمايش ميدهند در يک گروه قرار گرفته اند. براي نمونه شرايطي که شامل نمايش غالب اضطراب اند تحت عنوان اختلالات اضطرابي و شرايطي که مستلزم خلق افسرده اند تحت عنوان اختلالات خلقي فهرست شده اند.
اين راهنما ملاکهاي خاصي را براي هر مقوله تشخيصي فهرست مينمايد. براي انواع مختلفي از اختلالات مدت مسأله و تصوير باليني آن لحاظ ميشود. براي نمونه ملاک ج براي OCD تصريح ميکند که آيين‌‌هاي جبري بيمار بايد هر روز بيش از يک ساعت طول بکشد.
علاوه بر ملاکهاي مشمول، يا نشانههايي که بايد وجود داشته باشند، بسياري از اختلالات بر حسب ملاکهاي خروج تعريف ميشوند. به عبارت ديگر، در صورتيي که برخي شرايط وجود داشته باشند، بسياري از اختلالات بر حسب ملاکهاي خروج تعريف ميشوند. به عبارت ديگر، در صورتي که برخي شرايط وجود داشته باشند چنين تشخيصي داده نميشود. مثلاً در OCD اگر نشانهها صرفاً طي دوره اختلالي ديگر رخ دهد، تشخيص مدنظر داده نميشود (صدک د). DSM از نظام طبقهبندي چند محوري استفاده ميکند؛ يعني، شخص در پنج محور مجزا رتبهبندي ميشود هر محور با حيطه متفاوتي از اطلاعات سروکار دارد. دو تا از محورها با مقولات تشخيص مرتبطند که به شکل گستردهاي در اين کتاب بررسي خواهند شد. سه محور ديگر براي جمعآوري دادههاي تکميلي مرتبط، هستند که شامل شرايط طبي عمومي است که ممکن است برسازگاري روانشناختي شخص تأثير بگذارد، مسائل روانشناختي و محيطي که ممکن است بر تشخيص يا در حال او تأثير داشته باشد، و سنجش عام سطح کنش موري کلي وي ميباشد. اين اطلاعات تکميلي، علاوه بر مقولات تشخيص خاص به منظور کمک به متخصصان باليني براي مديريت موارد خاص جمعآوري ميشوند.
اختلالات باليني عمدتاً بر حسب رفتارهاي نشانهاي تعريف ميشوند. غالب تشخيصها در محور  Iظاهر ميشوند، که شامل شرايطي مانند OCD، اسکيزوفرنيا، و اختلالات خلقي است. بسياري از تشخيصهاي توصيف شده در اين محور با دورههاي معيني از آشوب روانشناختي مشخص ميشوند. محور II با مسائل پايدارتر، و با دوامتر مانند اختلالات شخصيت و عقبماندگي ذهني سروکار دارد. تفکيک اختلالات در محور I و II به  اين منظور توجه به شرايط بادوام، از قبيل سبک شخصيتي پرانوييد يا وابسته، که ممکن است با وجود تصوير نشانهاي چشمگيرتر، مانند توهمات يا هزيانهاي مکرر در اسکيزونرنيا مورد غفلت واقع شوند طراحي شده است. يک شخص ممکن است بيش از يک تشخيص در محور I يا II (يا هر دو) داشته باشد در صورتي که ملاکهاي بيش از يک اختلال را داشته باشد.
۵٫ ارزيابي نظامهاي طبقه بندي
يکي از مهمترين مسائل براي فهم طبقهبندي اختلالات رواني اين است که راهنماي تشخيصي رسمي بر مبنايي قاعده مند تجديد نظر ميشود. اين فرايند با تحقيق درباره اختلالات رواني هدايت ميشود، و شواهد اشکال مختلفي دارند. چگونه ميتوان يک نظام طبقه بندي را ارزيابي نمود؟ آيا اين نظام طبقهبندي سودمند است؟ سودمندي را ميتوان برحسب دو ملاک اصلي اندازه گيري نمود: پايايي و روايي.
پايايي
پايايي به سازگاري اندازهگيريها اشاره دارد، و شامل تصميمات تشخيصي ميشود. در صورتي تشخيص سودمند است که به شکلي سازگار انجام شود. يک شکل مهم از پايايي، که به پايايي بين ارزيابها موسوم است، بر توافق ميان متخصصان باليني دلالت دارد. به عنوان نمونه، فرض کنيد دو روانشناس با يک بيمار مصاحبه کنند و هر يک مستقلا با استفاده از DSM-IV-TR تشخيصي را ارائه نمايد. اگر هر دو روانشناس تصميم بگيرند که بيمار مزبور با ملاکهاي مربوط به اختلال افسردگي عمده مطابقت دارد، آنها از تعريف مقوله مد نظر بهنحوي سازگار استفاده کردهاند.
البته يک يا دو مورد آزمون کارآمدي از پايايي يک مقوله تشخيصي به دست نميدهند. پرسش واقعي اين است که آيا متخصصان باليني در مجموعههاي بزرگي از بيماران با همديگر موافقت دارند يا خير. فرايند جمعآوري و تفسير اطلاعات درباره پايايي تشخيص اختلالات رواني در مبحث روشهاي تحقيق مورد بحث قرار خواهند گرفت.
روايي
مهمترين مساله در تحول يک مقوله تشخيصي سودمندي آن است.۴ با آگاهي از تناسب فرد با گروه يا طبقه خاص، آيا چيز معناداري درباره فرد دستگيرمان ميشود؟ براي مثال، اگر شخص با ملاکهاي تشخيصي مربوط به اسکيزوفرنيا مطابقت داشته باشد، آيا وي احتمالا با دريافت داروي ضد روان گسستگي بهبود خواهد يافت؟ يا آيا اين شخص احتمال ميرود سطح رضايت بخشي کمتري از سازگاري اجتماعي در پنج سال داشته باشد تا شخصي که با ملاکهاي تشخيصي اختلال خلقي دوقطبي تطابق دارد؟ آيا اين تشخيص چيزي درباره عوامل يا شرايط اجتماعي مؤثر در شروع مسأله به ما ميگويد؟ اين سؤالات با روايي مقوله تشخيص سرو کار دارند. اصطلاح روايي بهمعنا يا اهميت اندازهگيري اشاره دارد ـ در اين مورد، تصميم تشخيص، اهميت موضوعي همه يا هيچ نيست؛ که موضوعي کمي است. مقولات تشخيصي کم و بيش سودمندند، و روايي شان (سودمندي) را به چند نحو ميتوان تعيين نمود.
روايي، به يک معنا، انعکاس موفقيتي است که در فهم ماهيت يک اختلال کسب شده است. آيا حقايق مهم کشف شدهاند؟ مطالعات نظاممند معطوف به تثبيت روايي يک اختلال در تواليي از مراحل پيش ميرود، چنانکه در جدول فهرست شده است. پس از تثبيت توصيف باليني، مقولات تشخيصي پالايش و از طريق اين فرايند اکتشاف علمي معتبر ميگردند. اما بايد تأکيد شود که توالي مذکور نمايانگر نمايشنامهاي آرماني است. اختلالات نسبتاً کمي به وسيله مجموعه وسيعي از شواهد پژوهشي که همه اين نکات را پشتيباني کنند حمايت ميشوند. دانشمندان باليني نقاط کميابي بين نشانگان متبط را تعريف نکردهاند. در مورد بسياري از اختلالات رواني، شواهد مربوط به پيامد بلندمدت و پاسخ درماني از يک شخص تا شخص ديگر به نحو قابل توجهي متفاوت است. نبايد تصور کنيم که انواع مطالعات فهرست شده در جدول حمايت بيبديلي از اختلالات فهرست شده در DSM به عمل آوردهاند. تفکر درباره انواع مختلف روايي بر حسب رابطه زماني آنها با ظاهر علائم اختلال سودمند خواهد بود.
روايي علتشناختي با عوامل مؤثر بر شروع اختلال سروکار دارد. اينها امورياند که در گذشته اتفاق افتادهاند. آيا اختلال قاعدتاً با مجموعه خاصي از رخدادها به وجود آمده است؟ آيا در خانوادهها صورت گرفته است؟ مسأله نهايي در رابطه با روايي علتشناختي اين است که آيا هيچ نوع عواملي علي خاصي که قاعدتاً، و شايد اعضاراً، با اختلال همراه است يا خير. اگر بدانيم شخص نشانههاي اختلافي را نشان ميدهد، همه چيز را درباره شرايطي که اساساً به شروع مشکل منجر شده خواهيم دانست که روايي همزمان با زمان حال و همبستگيهاي ميان اختلال و ساير نشانهها، شرايط، و روالهاي آزمون سروکار دارد. آيا اختلال اخيراً با هيچ نوع ديگري از رفتارها، مانند عملکرد در آزمونهاي رواني همراه است؟ آيا مقياسهاي صريح متغيرهاي زيستشناختي مانند ساختار و کارکرد مغير، بين افرادي که داراي اختلالاند و آنها که اختلال ندارند به طور ردايي تميز مينهند؟ مطالعات باليني که با هدف ايجاد توصيف صريح اختلال صورت گرفتهاند به اين نوع روايي تعلق دارند. روايي پيشبيني با آينده و پايداري مشکل در طول زمان سروکار دارد. آيا آن ثابت است که اگر کوتاه مدت است يک دوره آن چقدر طول ميکشد؟ آيا اين اختلال پيامد قابل پيشبينياي دارد؟ آيا افراد داراي اين مشکل در صورتي که نوع خاصي از دارو يا مشکل خاصي از روان درماني را دريافت نمايند نوعاً بهبود مييابند؟ روايي کلي يک مقوله تشخيصي به مجموعه شواهدي بستگي دارد که با جستجوي دانشمندان براي پاسخ به اين سؤالات شکل گرفتهاند.
فهرست مقولات موجود در DSM بر پايه نتايج مطالعات پژوهشي و تجربه باليني بنا نهاده شده است. برخي اختلالات بر پايه گستردهتري از شواهد نسبت به ساير آنها مبتني است. هر بار که اين راهنما بازنگري شده، مقولات جديد افزوده شده و مقولات قدم حذف شده، شايد به اين دليل که آنها فايده لازم را نداشتهاند. تا به حال، متخصصان باليني، بيشتر تمايل به افزودن مقولات جديد داشتهاند تا حذف قديمها دانستن اين که چه زمان ميشود تعيين نمود که يک مقوله تشخيص خاص روا نيست آسان نميباشد. درچه نقطهاي از انباشت دانش، دانشمندان تمايل دارند که نتيجه بگيرند که يک مقوله فايدهاي ندارد و جستجو براي اطلاعات بيشتر بايد ترک شود؟ اين مسئله دشواري است که مؤلفان DSM با آن مواجه هستند. وضعيت روايي و تشخيص روانپزشکي فرايندي در حال تحول است که در آن شواهد بيشتر بر مبناي منظم افزوده ميشود.
بخش دوم: ملاک بهنجاري و نابهنجاري در علم النفس و اخلاق ارسطويي
با توجه به اينکه علم النفس داراي گرايشهاي متعددي است و همه اين گرايشها را نمي توان در اينجا مورد بررسي قرار داد، به همين دليل، از تبيين همه آنها صرف نظر کرده، فقط به بررسي علم النفس مبتني بر ديدگاههاي ارسطو بسنده ميکنيم. نکتهاي که بايد به جد به آن تاکيد کرد، تفاوت علم انلفس اسلامي حتي ديدگاههاي  ابوعلي مسکويه در تهذيب الاخلاق با ديدگاههاي ارسطو است. برخي به غلط چنين ميپندارند که تهذيب الاخلاق، برگردان آزادي از اخلاق نيکوماخس ارسطو است، در حالي که چنين نيست و بررسي آن نيازمند بحث جدا گانه اي است. شکي نيست که وقتي علم النفس موجود در مقدمه تهذيب الاخلاق ـ سر آعازي بر شکل گيري جريان منسجم تبيين ديدگاههاي اخلاق عقلي در جهان اسلام است- با اخلاق ارسطو و ديدگاههاي وي تفاوت داشته باشد، در اين صورت، بي ترديد، ديدگاههاي موجود در منابعي از قبيل جامع السعادات و معراج السعاده و غيره، تا چه اندازه با اخلاق ارسطو فاصله داشته باشد.
در هر صورت، آنچه در اين قسمت در صدد بيان آن هستيم، گزارش بسيار مختصري از چارچوب نظام فضايل و رذايل ارسطويي و بيان ملاک عدم سلامت و نابهنجاري از ديدگاه ارسطو است.
۱٫ مباني انسان شناختي ملاک بهنجاري و نابهنجاري
از ديدگاه ارسطو  ، انسان در بُعد روحي داراي ابعاد مختلفي ميباشد. از اين ابعاد در اخلاق عقلي تحت عنوان قواي نفس ياد ميشود. به اعتقاد علماي اخلاق عقلي، انسان داراي سه قوه نفساني است:
۱٫ قوه شهوت؛ ۲٫ قوه غضب؛ ۳٫ قوه ناطقه يا قواي عقلاني.
قوه شهوت زمينهساز و منشأ ظهور افعالي است که درصدد کسب لذت و منفعت است. قوه غضب مبدأ و زمينهساز بروز رفتاري است که هدف آن دفع آلام و امور ناگوار بوده و در مواجهه با مسائلي که موجب آزار روحي انسان ميشود ميتوان با تکيه بر اين قوه رفتارهايي را از خود بروز داد که اين گونه امور را دفع کند. قوه نطق زمينهساز ادراک واقعيات عيني و تشخيص مصالح و تفکيک حقايق از غيرحقايق و اعمال خوب از اعمال ناشايست و رفتارهاي از رفتارهاي مبتني بر مفاسد عيني است.
هر يک از قواي سهگانه در حقيقت داراي لذت و ناملايمات خاص خود هستند. به تعبير بهتر، هر يک از اين قوا، در صورتي که با واقعياتي مواجه شوند که موجب ارضا شدن آن قواست،، انسان احساس لذت ميکند و در صورتيکه با وسائل و پديدههايي مواجه شوند که نه تنها زمينهساز ارضاي آن قوه نيست، بلکه زمينهساز کاستي و کاهش و نقص در آن قوه خاص باشد انسان احساس ناراحتي، انزجار و ناملايمت ميکند. از نمودهاي رفتارهاي لذتآور براي قوه شهويه، ميتوان خوردن، آشاميدن و ساير امور لذتبخش را نام برد.
ناملايمات مربوط به اين بخش از قوه نيز محروميت از خوردن و آشاميدن و ساير امور مربوط به اين قوه ميباشد.
لذت قوه غضبيه، در غلبه يافتن بر پديدهها و رفتارهايي است که وجود و بقاي انسان را به خطر مياندازد. الم و رنجهاي اين قوه نيز، به ناتواني انسان در مواجه با امور خطيري است که بقاي انسان را تهديد ميکند.
لذت قوه ناطقه و قوه عقلاني نيز در معرفت و کسب حقايق عيني و الم آن نيز ريشه در عدم دستيابي به حقايق و غوطه خوردن در جهل دارد.
موضوع تعدد قوا در انديشه اخلاق متفکران اسلامي نيز، عموماً، به عنوان يک اصل مسلم مورد پذيرش قرار گرفته است. البته برخي شخصيتها مثل استاد مصباح با اين مبنا به مخالفت برخاسته و آنرا قابل دفاع نمي دانند.
۲٫ ملاک بهنجاري و نابهنجاري از ديدگاه ارسطو
با توجه به مباني انسان شناختي ارايه شده از ديدگاه ارسطو و نظام فضايل وي، ميتوان به ملاک نابهنجاري و گستره وسيع رذايل يعني خصوصيات نابهنجار و ويژگيهاي بيانگر عدم سلامت انسان از ديدگاه ارسطو پي برد. از ديد.
يکي از سوالات اساسي در مکاتب اخلاقي فضيلت مدار مانند اخلاق ارسطويي، تبيين حدود و ثغور فضيلت اخلاقي و ارايه معيار مشخصي برا تمييز و بازشناسي فضيلت از غير فضيت و رذايل اخلاقي است.
با توجه به تصويري که از قواي نفس ارايه شد اين سوال پيش ميآيد که تجليات قواي نفساني کدام هستند به عبارت بهتر تجليات قواي شهويه کدامند؟ تجليات قوه غضبيه و تجليات قوه ناطقه کدام هستند و آيا همه اين تجليات و ظهورات آن قابل قبول و مورد پذيرش هستند يا نه؟  يا اينکه شق سومي وجود دارد؛ برخي از آنها مورد قبول و برخي از آنها غير قابل قبول هستند. نگاهي اين چنين به مسئله، در کنار قواي نفساني عنوان جديدي را در ادبيات اخلاق عقلي پديد آورده است که از آن تحت عنوان رذيلت و فضيلت اخلاقي، نيکيها و بديها، زشتيها و خوبيها، اخلاق فاضله و اخلاق رذيله ياد ميشود. از ديدگاه فلاسفه اخلاق عقلي، در ازاي نيازهاي مبتني بر خواستههاي شهواني و همينطور نيازهاي ناشي از قوه غضبيه و ناطقه هميشه و به هر نحوي مجاز نيست، بلکه در يک چارچوب و محدوده خاص قابل قبول و خارج از آن حدود و چارچوب غيرقابل قبول بوده و نميتواند مورد پذيرش باشد. با اين نگاه چنانچه به ازاي قواي نفساني به اندازه اعتدال و تحت عنوان حد وسط باشد در اين صورت مورد پذيرش بوده و اگر خارج از اعتدال باشد، رذيلت محسوب ميشود. با توجه به اينکه خارج از اعتدال در دو شکل تجلي مييابد در شکل اول، حالت افراط داشته و به مصابه يک نوع زيادهروي در ارضاي نياز ميباشد. در شکل دوم، حالت تفريط داشته و يک نوع بياعتنايي و بيتوجهي به نيازهاي روحي محسوب ميشود. بدين ترتيب ارضاي نياز در حد معمول و وسط آن فضيلت و خارج از اين چارچوب چه از نوع افراط يا تفريط، رذيلت اخلاقي محسوب ميشود. نکتهاي که در اين بين بايد به آن توجه نمود اين است که صرف ارضاي نياز در محدوده و چارچوب اعتدال زمينهساز شکلگيري فضايل اخلاقي نيست، بلکه زماني ميتوان از آن تحت عنوان فضيلت اخلاقي ياد کرد که اين نوع ارضاي نياز تداوم داشته و در مدت زمان زيادي تکرار شود. به نحوي که تبديل به يک نوع عادت رفتاري و ملکه دروني تبديل شود. بنابراين، صرف ارضاي نياز معتدلانه در برخي موارد خاص، نشانگر برخورداري شخص از فضايل اخلاقي نيست. بلکه شخص ميبايست آنچنان اين نوع رفتار را تکرار کند که ارضاي آن نياز خاص، هميشه، به شکل معتدل، ظهور و تجلي يابد. بدين ترتيب با توجه به اينکه قواي نفساني سه نوع هست و هر يک از اين قواي نفساني به شکل معتدل ارضاء شود در اين صورت، صدور يک عمل اخلاقي مثبت به شکل معتدل، نشانگر نهادينه شدن آن خصوصيت در درون وي و در نهايت جزء فضيلت اخلاقي  محسوب شدن آن ميشود در غير اين صورت، يعني ارتکاب عملي متضاد با اين خصوصيت مثبت و يا انجام عمل داراي بار ازشي مثبت به شکل مقطعي و توام با سختي و تکلف، بيانگر آن است که فرد هنوز برخودار از فضيلت اخلاقي نيست.
بدين ترتيب،معيار فضيلت اخلاقي مثبت بودن خود عمل در درجه اول و صدور آن با سهولت و بدون بهره گيري از نقشه و برنامه تفصيلي و آگاهانه ذهني (من غير رويه) ميباشد.
۳٫ اجناس فضائل
اجناس فضائل سه نوع است. ۱٫ جنس فضيلت مربوط به قوه شهويه؛ ۲٫ جنس فضيلت مربوط به قوه رضويه؛ ۳٫ جنس مربوط به قوه ناطقه.
ارضاي نياز به شکل معتدل در بُعد قوه شهويه زمينهساز شکلگيري عفت و به دنبال آن زمينهساز شکلگيري فضيلت ديگري است که از آن فضيلت تحت عنوان فضيلت سخا ياد ميکنند. بنابراين در مرحله اول فضيلت عفت و در مرحله دوم فضيلت سخا شکل ميگيرد.
با اعتدال در بُعد قوه رضويه و با پرهيز از افراط و تفريط فضيلت حلم شکل ميگيرد و به دنبال آن فضيلت شجاعت پديد ميآيد.
و با رعايت اعتدال در حوزه قوه ناطقه و پرهيز از دستيابي معارف غيريقيني و غيرضروري، فضيلت علم و به تبع آن فضيلت حکمت شکل ميگيرد.
با شکلگيري اين سه جنس فضيلت، يک نوع اعتدال دروني در وجود انسان شکل ميگيرد که بيانگر يک نوع تناسب و هيأت متناسب در بين همه قواي سهگانه است که از آن تحت عنوان فضيلت عدالت ياد ميشود. يعني به تعبيري رعايت اعتدال در همه حوزههاي سهگانه، زمينهساز شکلگيري يک نوع حالت اعتدال فراگير در وجود و شخصيت انسان ميشود که از آن تحت عنوان فضيلت عدالت ياد ميکنند. بالاترين و کاملترين فضيلت در وجود انسان فضيلت عدالت محسوب ميشود. اجناس فضايل چهار نوع محسوب ميشود: ۱٫ حکمت در بُعد قوه ناطقه؛ ۲٫ شجاعت در بُعد قوه رضويه؛ ۳٫ عفت در بُعد قوه شهويه؛ ۴٫ عدالت که محصول شکلگيري فضايل سهگانه مذکور است.
با توجه به تصويري که از حوزه رذائل اخلاقي ارائه کرديم، ميتوان به اين واقعيت پي برد که علاوه بر انواع فضائل و انواع رذائل ميتوان خرده فضائلي را ذيل هر کدام از قواي مذکور تصور کرد که بيان آنها حتي به صورت فهرست وار در اين جا مقور نيست.
بخش سوم:  نگاهي اجمالي به مبناى بهنجاري و نابهنجاري روحى و رفتارى از ديدگاه اسلام
تبيين مباني بهنجاري و نابهناري از ديدگاه اسلام، نيازمند تبيين مباني معرفت شناختي، الهياتي و انسان شناختي ملاکهاي بهنجاري و نابهنجاري است. براي مثال تا زماني که نقش وحي به عنوان مهمترين منبع معتبر بيانگر ملاکهاي بهنجاري و نابهنجاري از منظر معرفت شناختي مشخص شود نمي توان درباره کيفيت و کميت بهنجاريها و نابهنجاري، تبيين درستي ارايه کرد. بهويژه زماني بهنجاري و نابهنجاريها معطوف به بعد ملکوتي انسان بوده و يا ناظر به پيامدهاي رفتارهاي ظاهري و ملموس از قبيل صدق و کذب و غيبت و …در بعد ملکوتي انسان باشد. شکي نيست که نه علوم عقلي و نه علوم تجربي انساني، راهي به کشف اين مناسبات ندارند.
به همين ترتيب، تا زماني نقش باور به خداي متعال و جايگاه محوري و تعيين کننده توحيد در رفتارهاي اخلاقي و تربيتي انسان مشخص نباشد، در اين صورت، به هيچ وجه نمي توان، به تبيين جامع، عميق و همه جانبه از ملاکهاي بهنجاري و نابهنجاري، پي برد. جايگاه مباني انسان شناختي نيز روشن تر از آن است که بخواهيم به نمونه هايي از ابعاد تعيين کننده آن در تبيين بهنجاري و نابهنجاري اشاره کنيم. در ادامه، فقط به تبيين ملاک عام بهنجاري و نابهنجاري و ملاک طبقه بندي آن، بسنده ميکنيم.
۱٫ ملاک بهنجاري  نابهنجاري از ديدگاه اسلام
از ديدگاه مکتب اسلام مبناى سلامت روحى و رفتارى حول محور ايمان و متعلّقات آن مانند توکّل، رضا، تواضع، محبّت از يک سو و عبوديّت کامل در مقام رفتار (چه رفتار فردى و چه اجتماعى) از سوى ديگر مى‏باشد. به اين ترتيب فردى که ايمان به خداوند نداشته باشد و يا بدتر از آن تظاهر به ايمان بکند، در حقيقت به بدترين نوع مرض روحى و بيمارى روانى مبتلا مى‏باشد: Nإِنَّ الَّذِينَ کَفَرُوا سَوَاءٌ عَلَيهِمْ ءَأَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يؤْمِنُونَ * خَتَمَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ * وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَبِالْيوْمِ الآخِرِ وَمَا هُمْ بِمُؤْمِنِينَ * يخَادِعُونَ اللَّهَ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَمَا يخْدَعُونَ إِلا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يشْعُرُونَ * فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزَادَهُمُ اللَّهُ مَرَضًا وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا کَانُوا يکْذِبُونَM5.
انذار يا عدم انذار شما براى کسانى که کفر ورزيده‏اند يکسان مى‏باشد آنها ايمان نخواهند آورد خداوند بر دل و گوش و چشم‏هاى آنان مهر زده است و ديدگان آنها را پرده‏اى ضخيم) که مانع از ديدن حق مى‏باشد( فرا گرفته است. عذاب هولناک و بزرگى در انتظار آنان است. و برخى از مردم ادّعا مى‏کنند که به خداى متعال و روز قيامت ايمان آورده‏اند و اين در حالى است که آنان هيچ اعتقادى به اين امور ندارند )در حقيقت( دلهاى آنها آکنده از بيمارى و مرض است) و به علّت رياکارى و نفاق آنان (خداى متعال بر بيمارى روحى آنان را افزونتر کرده است و به علّت دروغ گويى آنها عذاب دردناکى در انتظار آنان است.
در نظام اخلاقى اسلام مبنا و ريشه ارزشها ايمان به خدا و روز قيامت است. چون از ديدگاه اسلام کارها وقتى با ارزش مى‏شود که رنگ الهى داشته باشد و اين مهّم، جز با ايمان به خدا حاصل نمى‏شود. با کمى دقت در آيات قرآنى چنين برمى‏آيد که تمام وعده‏ها و ثوابهائى که داده شده به کسانى است که ايمان به خدا دارند.
Nوَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًاM6 Nوَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاکِنَ طَيبَةً فِي جَنَّاتِ عَدْنٍ وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَرُ ذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُM7
و کسانى که ايمان آوردن و کارهاى شايسته انجام دادند، بزودى آنها را در باغهايى از بهشت وارد مى‏کنيم که نهرها از زير درختانش جارى است؛ هميشه در آن خواهند ماند/ خداوند به مردان و زنان باايمان باغهايى از بهشت وعده داده که نهرها از زير درختانش جارى است؛ جاودانه در آن خواهند ماند؛ و مسکن‏هاى پاکيزه‏اى در بهشتهاى جاودان و رضاى خدا برتر است؛ و پيروزى بزرگ همين است.
و در عوض کسانى که دچار کفر شده‏اند، اعمالى که انجام مى‏دهند مورد مقبول درگاه خداوند قرار نمى‏گيرد. Nمَثَلُ الَّذِينَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ کَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يوْمٍ عَاصِفٍ لا يقْدِرُونَ مِمَّا کَسَبُوا عَلَى شَيءٍ ذَلِکَ هُوَ الضَّلالُ الْبَعِيدُM8.
اعمال کسانى که به پروردگارشان کافر شدند، همچون خاکسترى است در برابر تند باد در يک روز طوفانى؛ آنها توانايى ندارند کمترين چيزى از آنچه را انجام داده‏اند، به دست آورند؛ و اين همان گمراهى دور و دراز است Nوالذين کفروا اعمالُهم کَسَوابٍ بقيعةٍ يَحْسَبُه الظَمْانُ ماءً حتى اذا جائَهُ لم يجدْه شيئاًM کسانى که کافر شدند، اعمالشان همچون سرابى است که در يک کوير که انسان تشنه از دور آن را آب مى‏پندارد؛ اما هنگامى که به سراغ آن مى‏آيد چيزى نمى‏يابد.
Nإِنَّ الَّذِينَ کَفَرُوا لَنْ تُغْنِيَ عَنْهُمْ أَمْوالُهُمْ وَ لا أَوْلادُهُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً وَ أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ * مَثَلُ ما يُنْفِقُونَ فِي هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا کَمَثَلِ رِيحٍ فِيها صِرٌّ أَصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ فَأَهْلَکَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لکِنْ أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَM9. کسانى که کافر شدند هرگز نمى‏توانند در پناه اموال و فرزندانشان، از مجازات خداوند در امان بمانند، آنها اصحاب دوزخند؛ و جاودانه در آن خواهند ماند. آنچه آنها در اين زندگى پست دنيوى انفاق مى‏کنند، همانند باد سوزانى است که به زراعت قومى که بر خود ستم کرده، بوزد و آن را نابود سازد. خدا به آنها ستم نکرده؛ بلکه آنها، خودشان به خويشتن ستم مى‏کنند.
به اين ترتيب در نظام فکرى اسلام بنيادى‏ترين بيمارى و اساسى‏ترين مشکل روحى عدم ايمان مى‏باشد و به همين دليل اصلى‏ترين رسالت يک مشاور ارزيابى بنيان‏هاى اعتقادى فرد و حل مشکلات روحى ناشى از بى ايمانى و نفاق فرد مى‏باشد. از سوى ديگر چون ايمان يک حقيقت متواطى نيست بلکه واقعيّتى تشکيکى و ذومراتب مى‏باشد. به تعبير از مراتب و درجات متعدّدى برخوردار مى‏باشد الايمان عشر درجات بمنزلة السّلم يصعد منه مرقاة بعد مرقاة۱۰: «ايمان همانند نردبان از ده مرتبه و منزل تشکيل شده است. که [انسان مؤمن] پله پله از آن بالا مى‏رود».
با توجه به همين ويژگى است که مؤمنين از يک درجه ايمان و اعتقاد برخوردار نيستند بلکه هر کدام از درجه خاصى از ايمان برخوردار هستند به تعبير امام باقرA: ان المؤمنين على منازل منهم على واحدة، منهم على اثنين و منهم على ثلاث (همان): مؤمنين هر کدام از درجه خاصى از ايمان برخوردار هستند برخى از آنها در يک مرتبه اول، برخى از دو مرتبه دوم، برخى از آنها در مرتبه سوم و… قرار دارند.
نتيجه روشنى که از مباحث فوق مى‏توان گرفت اين است که هر انسانى با توجه به ايمان يا عدم ايمان از يک سو و حدود و مرتبه خاصى از ايمان و يا فاصله داشتن وى از مراتب بالاى ايمان از سلامتى روحى و يا بيمارى روانى برخوردار مى‏باشد. اگر هيچ ايمانى نداشته باشد و يا تظاهر به ايمان بکند به بدترين نوع مرض روحى گرفتار است. اما چنانچه به خداى متعال و روز قيامت ايمان داشته باشد به معناى آن نيست که کاملاً از سلامت روحى و روانى برخوردار است بلکه چون ايمان حقيقى ذومراتب است بنابراين با توجه به فاصله و شکافى که بين آن شخص و حالات و صفات وى با حالات و رفتار مؤمن کامل وجود دارد از امراض روحى خاص برخوردار مى‏باشد و بايد در صدد معالجه آن باشد، بنابراين کسى که به خداى متعال اعتقاد دارد و به روز قيامت نيز باور دارد اما حبّ دنيا چشم و گوش دلش را پر کرده است و يا اينکه از ترس عذاب جهنم برخود نمى‏لرزد و از خداوند نمى‏ترسد و بالاخره اگرچه به خداوند علاقه دارد اما علاقه و محبّت او به زن و فرزند خويش بيش از محبّت او به خداوند مى‏باشد در اين صورت در معرض آفات و امراض قلبى خطرناکى است که ممکن است حتى ايمان ابتدايى او را نيز از او سلب کند زيرا که حبّ الدّنيا رأس کلّ خطيئه. محبّت و علاقه به دنيا منشأ هر گونه خطا و اشتباه مى‏باشد و به همين دليل خداى متعال تأکيد مى‏کند که Nإِنَّمَا الْحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌM11: زندگى دنيا جز بازيچه و سرگرمى بيش نيست و به همين دليل کسانى را که در پى دنيا هستند که مورد نکوهش قرار مى‏دهد Nتريدون عرض الدّنيا و اللّه يريد الآخرةM12: شما متاع دنيا را طلب مى‏کنيد و خداوند آخرت را (براى شما) مى‏خواهد.
ترجيح دادن محبّت به غير خداى متعال (زن و فرزند و اموال) بر محبّت الهى نيز جزو امراض روحى قلمداد شده است به تعبير قرآن Nقُلْ إِنْ کَانَ آبَاؤُکُمْ وَأَبْنَاؤُکُمْ وَإِخْوَانُکُمْ وَأَزْوَاجُکُمْ وَعَشِيرَتُکُمْ وَأَمْوَالٌ اقْتَرَفْتُمُوهَا وَتِجَارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسَادَهَا وَمَسَاکِنُ تَرْضَوْنَهَا أَحَبَّ إِلَيکُمْ مِنَ اللَّهِ وَرَسُولِهِ وَجِهَادٍ فِي سَبِيلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتَّى يأْتِي اللَّهُ بِأَمْرِهِ وَاللَّهُ لا يهْدِي الْقَوْمَ الْفَاسِقِينَM13. بگو اگر پدرانتان و فرزندان و برادران و همسران و فاميلهايتان و اموالى که جمع آورى کرده‏ايد و تجارتى که از کسادى آن بيمناکيد و منزلها و مسکنها که بدان دلخوش هستيد از خدا و رسول خدا و جهاد در راه خدا پيش شما محبوبتر است پس منتظر باشيد تا خدا امر خود را بياورد و خداوند بدکاران را هدايت نمى‏کند.
تطبيق عنوان فاسق بر اين گروه نشانگر اين واقعيّت است که اين افراد از يک مرتبه بالاتر که عبارت از غلبه حبّ الهى بر موارد مذکور مى‏باشد سقوط کرده و به مرض روحى دچار شده و به لحاظ اجتماعى نيز به خاطر سرپيچى از جهاد در راه خداوند عملى نابهنجار مرتکب شده‏اند و به اين ترتيب سلامتى رفتارى خود را نيز از دست داده‏اند.
۲-مبناى طبقه‏بندى اختلالات روحى و ناهنجارى رفتارى از ديدگاه اسلام
از ديدگاه اسلام، اختلالات بعد ذهنى، ريشه در جهل و ناآگاهى، شناخت ناقص و يا تحريف شده از يک طرف و کارکرد عاطفى و رفتارى آن از حيث تأثيرگذارى‏هاى منفى و يا خنثى در بعد عاطفى و رفتارى از طرف ديگر دارد. با توجّه به رابطه متقابلى که بين بعد شناختى و انگيزشى و رفتارى وجود دارد، هر نوع نقص در بعد ذهنى، تأثير منفى متقابلى بر اين دو حوزه خواهد داشت.
ناآگاهى از مبدأ و معاد و يا شناخت ناقص و نارسا از آن، تمامى حوزه‏هاى انگيزشى و جهت‏گيرى عاطفى انسان را دچار اختلال نموده و آن را به موجودى پست‏تر و بى‏ارزش‏تر از حيوانات مبدّل مى‏کند. ناآگاهى از نوع اعمال و رفتار انسان مى‏شود.
با توجه به اين که اين موضوع در بخش مبانى انسان‏شناختى به تفصيل مورد بررسى قرار گرفته است از توضيح دوباره آن صرف‏نظر مى‏کنيم.
مبنا و معيار طبقه‏بندى ناهنجارى‏هاى روحى و اختلالات روانى از ديدگاه اسلام جزو رذايل اخلاقى بوده و در زمره جنود جهل مى‏باشد. در طبقه اختلالات عاطفى و هيجانى قرار خواهند گرفت.
معيار دسته‏بندى اختلالات رفتارى و ناهنجارى‏هاى عملى نيز انطباق يا عدم انطباق يک رفتار با موازين شرعى و احکام و مقرّرات دينى مى‏باشد. به اين ترتيب اعمال حرام و مکروه جزو ناهنجارى‏هاى رفتارى محسوب مى‏شود. با توجّه به توضيح اجمالى فوق در مورد معيار طبقه‏بندى ناهنجارى‏هاى رفتارى اختلالات ذهنى و بيمارى‏هاى روحى به ترسيم سيماى کلّى اختلالات روحى و رفتارى مى‏پردازيم.
ساختار و چارچوب کلّى مشکلات روحى و رفتارى انسان، کاملاً متأثّر از ساختار و ابعاد وجودى وى مى‏باشد.

پينوشت:

۱٫Pilgrim, 2005; Zachar & Kendler, 2007
۲٫ Wakefield, 2010
۳٫ Fredrickson & Losada, 2005; Keyes, 2007
۴٫ Kendell & Jablensky, 2003
۵٫ بقره (۲)، ۶-۱۰٫
۶٫ بقره (۲)، ۲۲۴٫
۷ . توبه (۹)، ۷۲٫
۸٫ ابراهيم(۱۴)، ۱۸
۹٫ آل عمران (۷)، ۱۱۶ – ۱۱۷
۱۰٫ الکافي،ج ۲، ص ۵۰
۱۱٫ محمد (۴۷)، ۳۶٫
۱۲٫ انفال (۸)، ۶۷٫
۱۳٫ توبه (۹)، ۲۴٫


مبناي انسانشناسي روانشناسي
حجتالاسلام والمسلمين دکتر محمدصادق شجاعي
(دانشيار پژوهشگاه بينالمللي المصطفيJ)
بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدلله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین. اللهم أمنحنی السلامة فی نفسی والسعة فی رزقی والشکر لک أبداً ما أبقیتنی بحق محمد واله الطاهرین.
موضوع بحث در مورد انسان و سلامت است و من با رویکرد روانشناسی این موضوع را بیان خواهم کرد. جناب آقای دکتر حبیبی مباحث انسانشناسی و مبانی آن را گفتند و بیان کردند که مبانی انسانشناسی چه تأثیری در نظریههای روانشناسی و بهویژه بحث سلامت و بیماری دارد. ازاینرو، من به مبانی انسانشناسی نمیپردازم. فقط به این نکته اشاره میکنم که روانشناسی بهلحاظ مبانی انسانشناسی بهشدت متأثر از نظریهی تکاملی داروین است. طبق نظریهی داروین، انسان و حیوان دو نوع جدا نیستند؛ بلکه از یک نوع هستند. به همین دلیل، روانشناسان، پژوهشهایشان را، بهویژه در شروع شکلگیری روانشناسی درمورد حیوانات انجام دادهاند و بعد آن را تعمیم به انسان دادهاند. این برداشت از انسان، آثار و پیامدهای زیادی در روانشناسی داشت. اینک میپردازیم به موضوع اصلی، یعنی سلامت و اینکه چه تحلیل و تبیینی از آن در روانشناسی وجود دارد.
بحث سلامت، موضوع بسیار مهمی است، شاید از یک جهت بتوان گفت داستان زندگی انسان، داستان سلامت و بیماری است؛ یعنی از همان ابتدای تاریخ و وقتی بشر زندگی را در کره زمین آغاز کرد، بحث سلامت و بیماری، دغدغه اصلی ذهن افراد بوده است. فلاسفه در مورد بحث سلامت و بیماری اظهار نظر کردهاند. در اسلام هم بحث خیلی مهمی است، در حدیث بیان شده: «العلم علمان، علم الابدان و علم الادیان»۱؛ علم الابدان، علم سلامت است. اینکه در این روایت، علم ابدان در کنار علم ادیان قرار گرفته بهخاطر اهمیت آن است.
ارتباط مفهوم بیماری و سلامت
سلامت، مسئله و موضوع بین رشتهای است و در رشتههای علمی مختلف مطرح شده است. بعد از پزشکی بحث سلامت در روانشناسی بیشتر از رشتهها و شاخههای علمی دیگر مطرح شده است. روانشناسان، خودشان را متولی اصلی بحث سلامت میدانند؛ بهویژه سلامت در جنبههای روانشناختی. در اینجا فقط رویکرد روانشناسی را در مورد سلامت و بیماری مطرح میکنم و به رشتهها و شاخههای علمی دیگر نمیپردازم.
سلامت و بیماری از نظر مفهومی با هم ارتباط دارند، بهمحض اینکه در مورد سلامت فکر میکنیم یا واژه سلامت را بهکار میبریم، مفهوم بیماری به ذهن ما تبادر میکند و از آن طرف هم وقتی مفهوم بیماری بهکار میرود مفهوم سلامت به ذهن ما میآید. بهتعبیر فلاسفه، نسبت بین سلامت و بیماری، نسبت عدم و ملکه است. در بسیاری از تعریفهایی که در مورد سلامت و بیماری مطرح شده به این نکته اشاره شده که سلامت و بیماری، دو روی یک سکه هستند و در تعریف سلامت میگویند: سلامت عبارت است از عدم بیماری و در تعریف بیماری میگویند: بیماری، یعنی عدم سلامتی. به همین جهت وقتی از پزشک معروف انگلیسی آسلر (Osler) در مورد تعریف سلامت سؤال شد گفت: سلامت عبارت است از عدم وجود بیماری در فرد. این تعریف ناظر به قرن نوزدهم و فضای علمی حاکم در آن زمان است. البته مفهوم سلامت با مرور زمان تا حدودی تغییر کرده و الآن در روانشناسی، برداشت جامعتر و کاملتری دربارهی سلامت مطرح شده است.
ابنسینا در کتاب اول قانون، سلامتی را حالتی میداند که در آن اعمال حیاتی بدن بهدرستی انجام شود. یعنی اعضاء، جوارح و دستگاههای بدن، وظایف و کارهای اصلیشان را بتوانند بهدرستی انجام بدهند. برای مثال، سیستم گوارش بتواند کاری را که از آن انتظار میرود درست انجام بدهد.
مفهوم سلامت هم در جنبه سلامت جسمی بهکار میرود و هم در جنبه روانی و چه بسا مفهوم سلامت ابتدا در جنبههای جسمی کاربرد داشته و بعد وارد حوزه روانشناسی و جنبههای روانی انسان شده است. سلامت در این تعریف، در مورد جسم بهکار رفته و در مقابل سلامت، مفهوم بیماری قرار دارد.
راغب اصفهانی سلامت را اینگونه تعریف میکند: «السلم والسلامة التعری من الآفات الظاهرة والباطنة»۲؛ عدم ابتلاء به بیماریهای ظاهری و باطنی. در تعریفی که راغب از سلامت ارائه داده جنبههای روانی نیز مورد توجه قرار گرفته است؛ چون جنبه باطنی که ایشان اشاره میکند اختلالات، بیماریهای اخلاقی یا روحی و روانی میتواند باشد.
بنابراین مفهوم سلامت و بیماری، ارتباط تنگاتنگی با هم دارند؛ وقتی میخواهیم از سلامت بحث کنیم مفهوم بیماری هم مطرح می شود. این مطلب، اختصاص به تعریف ندارد؛ بلکه اگر  بهلحاظ تاریخچه و سیر مباحث نیز نظریههای مربوط به سلامت و بیماری را بررسی کنیم کاملاً با هم مرتبط هستند. بهعبارتی، نمیتوانیم تاریخچهی سلامت و بیماری را از هم جدا کنیم.
نکتهی دیگر اینکه، بهلحاظ تاریخی ممکن است اینطور برداشت شود که ورود به بحث سلامت و بیماری ابتدا از ناحیهی بیماری بوده، بهویژه با نگاه روانشناختی، زیرا دغدغه اصلی متخصصان این بود که افراد را از رنج مشکلات و بیماریهای روانی خلاص کنند. به همین دلیل، ابتدا ذهنشان به بیماری متوجه شد و به مرور زمان بحث سلامت پیش کشیده شد. زیلبورگ و هنری (۱۹۴۱ م) میگویند که وجه تمایز چندانی بین تاریخ روانشناسی نابهنجاری (آسیبشناسی روانی) و روانشناسی سلامت وجود ندارد. تاریخچه این دو خیلی با هم ارتباط دارد و تعریف و مبنایی که در گذشته در مورد بیماری اتخاذ میشد براساسآن، سلامتی را یا راه دستیابی به سلامتی را تبیین و تفسیر میکردند. پس نظریهی سلامت تا مدتها بهعنوان نظریهی ضمنی و تا حدودی در حاشیه مطرح بود و آنچه محور کار بود بحث بیماری و اختلالات بود. در مورد افرادی که مبتلا به اختلال بود هم تعبیر به مجنون میشد. معضل اصلی این بود که با دیوانگان چه باید بکنیم که اینها از رنج و مشکلاتشان رهایی پیدا کنند و رهایی پیدا کردن از آن رنج و مشکلات چیزی است از آن به درمان تعبیر میشود و نتیجهاش سلامتی است.
الگوهای مختلف سلامت و بیماری
بحث سلامت و بیماری در روان شناسی از زوایای مختلف بررسی شده است و جهتگیریهای علمی و پژوهشی متفاوتی در روانشناسی وجود دارد که به بحث سلامت و بیماری مربوط میشود و تحولی نظری را در مورد سلامت و بیماری در روانشناسی میبینیم.
برداشتهای مختلفی دربارهی سلامت و بیماری وجود داشته است. چند الگو را در تبیین سلامت و بیماری میتوان از هم متمایز کرد. الگوی اول دربارهی سلامتی و بیماری، به فرهنگهای نخستین مربوط است. در این دوره یک الگوی فراطبیعی در مورد سلامت و بیماری حاکم بود. تبیینی که در این دوره در مورد بیماری وجود داشت این بود که میگفتند بیماری تحت تأثیر نیروهای ماوراء طبیعی و حرکت ستارگان به وجود میآید یا اینکه حلول ارواح خبیثه و شیطانی در مغز افراد باعث بیماری میشود. چون این دیدگاه را در مورد بیماری داشتند راهی را که برای درمان پیش گرفته بودند این بود که چه کنیم ارواح خبیثه از مغز افراد خارج شود. به کسانی که متولی درمان بودند، شمن میگفتند. شمنها افراد روحانی در هر قوم و قبیلهای بودند که با قدرتی جادویی میتوانستند افراد را درمان کنند. یکی از رایجترین روشهایی که در این دوره به کار میبردند این بود که جمجمه افراد را سوراخ میکردند تا منفذی و مفرّی پیدا شود برای خروج شیطان و اجنه که در ذهن و مغز این افرد رسوخ پیدا کرده است تا از بیماری رهایی پیدا کند و سالم شود. لذا در حفاریها و آثار باستانی باقی مانده از آن دوره، جمجمههایی را یافتهاند که سوراخهایی در آن وجود دارد که به این سوراخها تورفین گفته میشود. جمجمه را با آهن یا چیزی شبیه آن سوراخ میکردند تااینکه فرد از آن حالت بیماری رهایی پیدا کند و سلامتی خودش را باز یابد.
روش دیگر برای درمان، برگزاری مناسک مذهبی و جنگیری بود. گاهی هم افراد را شکنجه میدادند تااینکه اجنه از بدن و مغز آنها خارج شود. همچنین، داروها و معجونهایی از قبیل خون، شراب، پشکل گوسفند را به افراد میخوراندند و اگر هم اینها جواب نمیداد حتی حاضر بودند افراد را اعدام کنند تا جامعه از شر اینها راحت شود. طالع بینی، دعا و مناجات، روش دیگری بود که برای درمان استفاده میشد. چون این دیدگاه در مورد بیماریها حاکم بود در حالتی که اینها وجود نداشت، به آن سلامتی میگفتند. درواقع، نظریه سلامتی، نظریهای ضمنی بود. چه بسا ممکن است رگههایی از این اعتقادات الآن هم در بعضی از جوامع وجود داشته باشد وچه بسا ممکن است افراد مذهبی چنین عقایدی را داشته باشند.
دوره دوم، به رم و یونان قدیم مربوط است که در این دوره الگوی زیستیـ‌‌پزشکی در تبیین سلامت و بیماری حاکم بود. افراد سرشناسی که در این دوره در مورد سلامت و بیماری کار کردهاند بقراط و جالینوس هستند که پزشک بودند. تبیین بیماری در نظرشان این بود که اگر اخلاط بدن (مایعات چهارگانه بدن)، یعنی سودا، صفرا، خون و بلغم حالت تعادل داشته باشد به این حالت، سلامتی میگوییم و وقتی تعادل این مایعات به هم بخورد به آن گفته بیماری میشود. لذا برای حفظ سلامتی و رهایی از بیماری، روشهایی را بهکار میگرفتند که تعادل اخلاط در بدن حفظ شود. پزشکی متأثر از این دیدگاه است. حتی مبنای علم پزشکی جدید نیز همین دیدگاه است. متولی درمان در این دوره، اطباء بودند. طبق این دیدگاه، پزشکی و روانپزشکی اصل و روانشناسی،  دیدگاه و تلقی فرعی نسبت به پزشکی و روانپزشکی میشود. روشهای درمانی که در این دوره استفاده میشد خون گیری، استفراغ اجباری و تغذیه سالم بودغ چون اینها به حفظ تعادل کمک میکنند.
دوره سوم، قرون وسطی است که دوباره بازگشت به الگوی فراطبیعی را میبینیم. در این دوره تحت تأثیر حاکمیت کلیسا، بیماری را مجازات پروردگار بهخاطر کارهای زشت و گناهان افراد میدانستند. متولی درمان در این دوره، کشیش و روحانی بود. روشهای درمانی، شکنجه دادن افراد برای اصلاح، توجه به انجام کارهای نیک، دعا، نیایش و برگزاری مناسک مذهبی بود. افرادی که این مشکلات را نداشتند سالم بودند. اینجا هم بحث بیماری، محور کار قرا ر میگیرد و خیلی برجسته است.
در این دوره، نظریه دکارت که گفت: ذهن و بدن با همدیگر ارتباط ندارند، اهمیت ویژهای دارد. دیدگاه دکارت، تأثیر گستردهای بر اندیشهها و تفکرات مربوط به سلامتی و بیماری بر جا میگذارد. دکارت سه پیشفرض در مورد سلامت و بیماری دارد، پیشفرض اولش این است که انسان را به یک ماشین تشبیه میکند و توضیح مکانیکی از رفتار و احساسات انسان ارائه می‌‌دهد. پیشفرض دومش این است که میگوید بین ذهن و بدن رابطهای وجود ندارد، از همدیگر مستقل هستند و فقط از طریق غدد صنوبری که در مغز هست ذهن و بدن با همدیگر ارتباط پیدا میکنند. نکته سوم اینکه روح با مرگ از بین نمیرود؛ بلکه روح با مرگ از بدن جدا میشود. بنابراین بعد از اینکه فرد مرد, میتوان جسم را تشریح کرد. لذا این زمینه را فراهم کرد برای شکلگیری علم تشریح که بعد از مرگ افراد، بدن و جسم افراد را تشریح کنند و تحقیقات را دراینزمینه انجام دهند که زمینهی تحقیقات بیشتری را دربارهی سلامت و بیماری فراهم کرد. تا اینجا بحث سلامت کاملاً در جنبهی جسمی و روانی با هم ارتباط و همپوشی دارد و مستقل نیست. دیدگاه دکارت، موضعگیری کلنگرانه بر بحث سلامت و بیماری را به موضع جزئینگر تبدیل کرد، قبل از آن یا میگفتیم فرد سالم هست یا سالم نیست یا بیمار هست یا بیمار نیست الآن چون زمینه تشریح فراهم شد میتوان گفت که کدام بخش بدن سالم است و کارش را درست انجام میدهد و کجا نمیتواند کارش را درست انجام بدهد. لذا یک نگرش جزئینگرانه نسبت به سلامت و بیماری مطرح شد و روانشناسی فیزیولوژیک، تحقیقات فیزیولوژی و زیستشناسی در زمینه سلامت و بیماری کمکم شکل گرفت و رشد کرد و این دیدگاه تا اوایل قرن بیستم بر فضای علمی غرب حاکم بود. تحقیقات زیادی دراینباره صورت گرفت و  روانشناسی هم در بافت و زمینه روانشناسی فیزیولوژیک شکل گرفته و تأسیس شده؛ یعنی از روانشناسی فیزیولوژیک به سمت روانشناسی به معنای عام آن آمدهاند، مبنای کار روانشناسی فیزیولوژیک، تحقیقات زیستی است.
برنارد از اولین پزشکانی هست که به نقش عوامل روانی یا روانشناختی در سلامت و بیماری تصریح میکند و میگوید فقط عوامل زیستی و فیزیولوژیک نیست که در بیماری و سلامت انسان نقش دارد؛ بلکه عوامل روانی و نیازهای عاطفی هم در سلامت و بیماری تأثیر دارند. این بهعنوان حلقه واسطه دیدگاهی که خود پزشکان این را مطرح کرده زمینه را فراهم کرد برای اینکه برداشت متفاوتتری نسبت به سلامت و بیماری شکل بگیرد. نخستین تحقیقات در زمینه اهمیت عوامل روانشناختی و اثرات بیماری از طرف روانشناسان که از رویکرد روانپویشی یا روانتحلیلگری (Psychoanalysis) تبعیت میکردند، مطرح شد. یکی از چهرههای معروف این مکتب که شما هم میشناسید، فروید است. با فروید بود که روانشناسی جایگاه خودش را در بحث سلامت و بیماری پیدا کرد و دیدگاه روانشناسی بهعنوان دیدگاه غالب و مسلط در بسیاری از حوزهها پذیرفته شد. دیدگاه فروید در زمینه سلامت و بیماری جایگاه بسیار برجستهای دارد و تبیینی که فروید بهطورکلی در مورد شخصیت انسان ارائه داده است.
محورهای بحث سلامت در روانشناسی
پس یک جهتگیری عمده در روانشناسی این بود که محور اصلی بحث آسیبشناسی و بیماری بوده و بهطور ضمنی به موضوع سلامت پرداخته میشده است. اما یک موضعگیری و جهتگیری دوم هم در بحث سلامت در روانشناسی وجود دارد که از آن به روانشناسی سلامت (Health psychology) تعبیر میشود. روانشناسی سلامت در دهه ۱۹۷۰ بهعنوان یک شاخه علمی در روانشناسی مطرح شد که محور این شاخه از روانشناسی بحث سلامت است. محققین معتقد هستند که شکلگیری روانشناسی سلامت مهمترین اتفاق بوده که در طول پنجاه سال گذشته در قلمرو یا حوزه روانشناسی رخ داده است. روانشناسی سلامت از این بحث میکند که چه عواملی باعث سلامتی انسان میشود؟ نشانههای سلامتی چیست؟ چه عواملی باعث بیماری میشود؟ و چه راهکارهایی وجود دارد برای اینکه ما افراد را از حالت بیماری به حالت سلامتی برگردانیم؟ سبک زندگی، وعدههای غذایی و نوع غذایی که افراد میخورند تأثیرگذار است. در روانشناسی سلامت تأثیر اینها را بر سلامت و بیماری بررسی کرده و آموزشهای لازم را انجام میدهند. عدهی زیادی از روانشناسان تخصص اصلی را که میگیرند در روانشناسی سلامت است. پس این خیلی با بحث سلامت ارتباط دارد.
محور سومی که در حوزه روانشناسی به موضوع سلامت پرداخته، تحقیقات، پژوهشها و نظریههایی است که با عنوان سلامت روان (Mental health)  از آن یاد میشود. این هم با بحث سلامت ارتباط دارد که در فارسی از آن به بهداشت روان هم تعبیر میشود. بهداشت روانی و سلامت روانی، هر دو ترجمه یک واژه انگلیسی است. یکی از واژههای نزدیک به آن بهزیستی روانی (Mental wellbeing) است. بعضیها این واژه را ترجمه میکنند به “بهزیستی فاعلی” یعنی احساسی که فرد دربارهی خودش دارد؛ حالش خوب هست حالش خوب نیست، این هم  با بحث سلامت ارتباط دارد. پس روانشناسان در این سه محور  به بحث سلامت پرداختهاند.
اهمیت پیشگیری در سلامت در روانشناسی
در سلامت روان بهعنوان یک شاخه روانشناسی آنچه مهم است و محور کار متخصصان این حوزه را تشکیل میدهد، بحث پیشگیری است. سه نوع پیشگیری مطرح شده که زمینهساز سلامت است: پیشگیری اولیه، پیشگیری ثانویه و پیشگیری ثالثیه. منظور از پیشگیری اولیه این است که ما چه راهکارهایی را بهکار بگیریم تا از ایجاد اختلال و بیماری در افراد پیشگیری شود؛ برای مثال مشاوره قبل از ازدواج، خیلی کمک میکند به پیشگیری از اینکه فرزند عقبمانده به دنیا بیاید یا مثلاً رعایت مسائل بهداشتی یا آموزشهایی که به خانوادهها و افراد داده میشود که بتوانند در برابر استرس و عواملی که سلامتی آنها را به خطر میاندازد، مقاومت کنند. به افراد آموزش داده میشود تا در برابر اعتیاد مقاومت بکنند و به سمت این رفتارها نروند.
پیشگیری ثانویه در جایی هست که ممکن است زمینه پیشگیری اولیه فراهم نبوده و فرد مبتلا به بیماری یا اختلال رفتاری شده نشانههای بیماری را ما در افراد میبینیم ولی این بیماری و اختلال حاد نشده و تازه علائم و نشانههای بیماری در فرد دیده میشود. چه راهکارهایی را بهکار بگیریم تا از پیشرفت این اختلال و بیماری جلوگیری شود. روانشناسانی که تخصصشان سلامت روان است دراینزمینه کار میکنند.
محور سوم، پیشگیری ثالثیه است. این پیشگیری در جایی هست که اختلال یا بیماری حاد شده و راهی برای درمان وجود ندارد، ما چه کمکی به این فرد میتوانیم بکنیم که بتواند زندگی خودش را در همان وضعیتی که دارد ادامه بدهد یا بتواند با آن وضعیتی که برایش پیش آمده، کنار بیاید.
بهداشت روانی بهعنوان یک شاخه روانشناسی از طریق این سه نوع پیشگیری به حفظ و ارتقای سلامت کمک میکند. باید توجه داشت همین بحث سلامت وقتی از جنبههای روان شناختی اینگونه مطرح میشود، این سؤال مطرح میشود که معیارهای سلامت از دیدگاه روانشناسی چیست؟ وقتی معیار سلامت مشخص شد، معیار بیماری هم مشخص میشود.
معیارهای سلامت از دیدگاه جاهودا
دیدگاههای مختلفی در زمینه معیارهای سلامت مطرح شده، شاید یکی از جامعترین تعریفها یا ملاک‌‌هایی که برای سلامت و سلامت روان ذکر شده مربوط به محققی بهنام جاهودا است. وی سلامت را براساس شش ملاک بررسی کرده است.
یکی از معیارهای سلامت روان طبق تعریفی که جاهودا ارائه داده، نگرشهای فرد نسبت به خود است. اینکه فرد خودآگاهی و خویشتنپذیری داشته باشد و خودش را باتوجهبه وضعیتی که بهلحاظ جسمی، تواناییها و مهارتها دارد بپذیرد. خویشتنپذیری بهلحاظ روانشناسی خیلی مهم است. اینکه الآن خیلیها جراحی پلاستیک میکنند، علتش همین است، تحقیقاتی که انجام شده میگوید ریشه اصلی این رفتار بیمارگونه، عدم خویشتنپذیری است، خودش را با وضعیت جسمی که دارد نپذیرفته است. این نشانه اختلال است، وقتی فرد خودش را بپذیرد این نشانه سلامت میشود. اعتماد به نفس، احساس هویت، هوشیاری نسبت به تواناییها و مهارتهای خود از دیگر نشانهها و شاخص های مربوط به این محور است.
ملاک دوم، سلامت روان، رشد و خودشکوفایی است. براساس اینکه فرد چه مقدار از تواناییهایش در زندگیاش استفاده کرده است، میتوانیم میزان سلامت فرد را اندازه بگیریم و بررسی کنیم.
ملاک بعدی، انسجام شخصیتی در نظر گرفته شده است. مرکز ثقل این مفهوم ارتباط همهی فرآیندها و خصیصههای روانی فرد است که سبب اتحاد و هماهنگی ابعاد شخصیتی و در نتیجه اعمال و رفتار فرد میشود. چالشپذیری و اینکه فرد تا چه اندازه میتواند در برابر عوامل استرسزای زندگی مقاومت کند نیز به این ویژگی مربوط میشود که به اصطلاح روانشناسی به آن مقابله (coping) میگوییم. برای مثال، افرادی که سخترو هستند، زود تحت تأثیر مسائل و استرسهای زندگی قرار نمیگیرند. این یک نشانه سلامت محسوب میشود. ملاک چهارم سلامت روانی از نظر جاهودا خودمختاری و استقلال است.
ملاک پنجم، درک صحیح واقعیت در نظر گرفته شده است. وی در این محور به این نکته اشاره میکند که این افراد از تعصب و پیشداوری به دور بوده و جانبدارانه در مورد قضایا داوری نمیکنند.
ملاک ششم عبارت است از روابط میان فردی مثبت، احترام گذاشتن به دیگران، همدلی و حمایت کردن از دیگران، مسئولیتپذیری و مسائلی که در روابط میان فردی مثبت مطرح است. اینها بهنحو بهتر در اخلاق اسلامی هم وجود دارد.
کاربرد مفهوم بهنجاری به جای مفهوم سلامت
مفهوم دیگری که بحث سلامت را در روانشناسی مطرح میکند و روانشناسان از این زاویه به موضوع سلامت پرداختهاند مفهوم بهنجاری (Normality) است. دلیل علاقهمندی و گرایش روانشناسان به مفهوم بهنجاری به جای سلامت روان این بود که مجادلههای زیادی در تعریف و ملاکهای سلامت روان مطرح شده و برداشتهای مختلفی دربارهی آن وجود داشت؛ یعنی هر نظریهپرداز و روانشناسی تحت تأثیر آن دیدگاهی که در مورد انسان و در مورد شخصیت انسان داشتند سلامت روان را بهنحوی تعریف کردهاند. ازاینرو، عدهای دیگر گفتهاند که ما از مفهوم سلامت دست برمیداریم؛ چون خیلی محل اختلاف شده و نمیتوانیم این را کنترل کنیم؛ لذا مفهوم بهنجاری را مطرح کردهاند؛ ولی همان مسائل و موضوعاتی را که قبلاً تحت عنوان سلامت دنبال میکردند، حالا تحت عنوان بهنجاری به آن پرداختند. در نتیجه گفتند افرادی که بهنجار هستند افراد سالم‌‌اند، هم بهلحاظ جنبههای جسمی و هم به لحاظ جنبههای روانی. در مقابل، افراد نابهنجار (abnormal) کسانی هستند که بیمارند و دچار اختلال روانی هستند. دوباره روانشناسان در مورد اینکه ملاکهای بهنجاری چیست، بحثهای مفصلی را مطرح کردهاند.
ملاکهای بهنجاری
همانطورکه قبلاً در مورد ملاکها و شاخصهای سلامت بحث میکردند، از این به بعد در مورد شاخصهای بهنجاری سؤال مطرح شد که براساس چه معیارها یا ملاکهایی میتوانیم میزان بهنجاری افراد را مشخص کنیم؟
در روانشناسی دراینزمینه چند معیار مطرح شده است. یکی ملاک آماری است. منظور از ملاک آماری این است که ما ویژگیهای افراد جامعه را بررسی میکنیم که در نتیجه یک خم نورمال را تشکیل میدهد. افرادی که در میانه و میانگین قرار میگیرند یعنی اکثریت افراد بهنجار و سالم هستند و افرادی که دو طرف پیوستار قرار میگیرند، افراد نابهنجار و ناسالم هستند. طبق این برداشتی که روانشناسان از بهنجاری و سلامتی دارند هم  افراد نابغه که در سمت راست پیوستار قرار میگیرند نابهنجار هستند و هم افراد عقبمانده که در سمت چپ پیوستار قرار میگیرند. چون این دو طیف با اکثریت جامعه اختلاف دارد. پس این یکی از ملاکهایی است که در روانشناسی بهعنوان ملاک سلامت و بیماری مطرح است و کارهایی پژوهشی که با استفاده از آمار انجام میشود مبتنی بر همین دیدگاه است.
همگونی اجتماعی یکی دیگر از ملاکها و شاخصهای بهنجاری است. طبق این ملاک باید بررسی کنیم که افراد به لحاظ سبک زندگی، وضعیت ظاهری و لباس، اخلاق و رفتار، تا چه اندازه با اکثریت جامعه، هماهنگی و همگونی دارد. طبق این ملاک، جامعه هنجار است؛ یعنی رفتارهایی که در یک جامعه هست، سبک پوشش، لباس، اعتقادات و باورها هنجار است و رفتار افراد با آن سنجیده میشود. اگر ویژگیهای افراد با این جامعه تفاوت و اختلاف داشته باشد نابهنجار و ناسالم میشود.
ملاک سوم، ملاک آسیبشناختی در مورد بهنجاری و سلامتی است که براساس کارکرد سیستم عصبی سلامت روانی افراد بررسی میشود. در اینجا دیدگاه زیستی و فیزیولوژیکی حاکم است. این بهلحاظ فیزیولوژیکی است که سیستم مغز خوب کار میکند یا اینکه خوب کار نمیکند. اگر درست کار کند به آن بهنجار میگوییم و اگر خوب کار نکند به آن نابهنجار میگوییم.
ملاک بعدی، ملاک روانشناختی است. ملاک روانشناختی، یعنی احساسی که فرد دارد. از فرد سؤال میکنی که حالت چطور است؟ میگوید حالم خوب است، همینکه میگوید حالم خوب است و احساس رضایتی از خودش و زندگیاش دارد، نشانه بهنجار بودن وی هست. اما وقتی ده شکایت را مطرح میکند که خوابم نمیبرد، استرس دارم، اضطراب دارم و از وضعیت روحی و روانی خودش شکایت می کند، نشانه نابهنجاری وی است یا به تعبیر دیگر ناسالم است.
آخرین ملاک که در روانشناسی برای بهنجاری مطرح شده ملاک سازگاری (Adaptation) است. سازگاری مفهوم بسیار قدیمی و درعینحال قدرتمند در روانشناسی است. طبق این ملاک افرادی که بتوانند خودشان را با وضعیت زندگی، دیگران، جامعه، شرایط، محیط و آب و هوا سازگار کنند، سالم و بهنجار هستندو افرادی که نتوانند خودشان را سازگار کنند، یعنی به غذاها و آب و هوای مختلف حساسیت داشته باشند برای مثال، به محض اینکه از این استان به هرمزگان و بندرعباس میرود آرامش ندارد، نمیتواند آنجا راحت زندگی کند و نمیتواند با آن محیط سازگار شود به او آدم نابهنجار میگوییم. مفهوم سازگاری در روانشناسی تحت تأثیر دیدگاه داروین مطرح شد. داروین تحول انواع را بررسی کرد و گفت گونههای جانوری که توانستهاند خودشان را با شرایط آب و هوایی مختلف سازگار کنند باقی ماندهاند و گونههایی که نتوانستهاند خودشان را سازگار کنند نسلشان منقرض شده و از بین رفته است. پس سازگاری باعث شده که برخی گونههای حیوانی از مرگ نجات پیدا کنند. بنابراین، سازگاری خوب است و باعث بقاء انسان و بهطورکلی باعث بقاء موجود زنده میشود. داروین مفهوم سازگاری را در جنبههای زیستی مطرح کرد ولی ویلیام جیمز که به تعبیری اولین روانشناس محسوب میشود، مفهوم سازگاری را از جنبههای زیستی وارد حیطههای روانشناسی کرد و گفت سازگاری روانی مهم است. دیدگاه او این ایده را در روانشناسی به وجود آورد که انسان سالم یا شخصیت سالم، همان انسان سازگار است؛ زیرا هدف زندگی این است که ما باقی بمانیم، زنده بمانیم، هم بهلحاظ حیات جسمی یعنی به مرگ مبتلا نشویم و هم بهلحاظ حیات اجتماعی و حیات فکری. بهخاطر اینکه بتوانیم موقعیت خودمان را در هر فضایی و در هر شرایطی حفظ کنیم باید با آن جمع و جامعه و هنجارها و ارزشها خودمان را وفق بدهیم. برای مثال فردی که به محیط مذهبی میرود خودش را مذهبی نشان بدهد حساسیت به خرج ندهد وقتی به محیط لائیک و غیرمذهبی میرود بهلحاظ باورها و ارزشها و سبک لباس شبیه آنها شود، این سازگاری است. چه بسا ممکن است تصور شود که این فرد، سالم است. اما اگر حساسیت نشان بدهد متعصب و دُگم میشود. این نمیتواند بهلحاظ اجتماعی تداوم حیات داشته باشد. بنابراین هر کسی که با نگرشهای سیاسی، اجتماعی، اعتقادی و ارزشی مختلف، هنجارهای مختلف، رفتارهای مختلف جمع و جماعات مختلف بتواند خودش را سازگار کند انسان سالم میشود و آنکه نتواند خودش را سازگار کند ناسالم میشود. این هم یک برداشت هست که خواسته یا ناخواسته در روانشناسی سنتی و تحت تأثیر دیدگاه داروین مطرح شده است.
اشتراکات دیدگاههای مختلف در روانشناسی درباره سلامت
در روانشناسی بحثهای زیادی در مورد سلامت وجود دارد که نشان میدهد روانشناسان از ابعاد مختلف به موضوع سلامت و مفهوم مقابلش (بیماری) پرداختهاند. اگر بخواهیم برداشتی جامع از همهی این بحثها ارائه بدهیم دیدگاه و موضعگیری که الان در مورد سلامت در روانشناسی وجود دارد در چند نکته با هم اشتراک دارند:
نکته اول فاصله گرفتن از الگوی زیستی ـ پزشکی و آن دیدگاهی است که قبلاً تحت تأثیر دیدگاه جالینوس و بقراط مطرح بود. شواهد نشان میدهد که الآن روانشناسان از این دیدگاه فاصله گرفته و دیدگاهها به این سمت  حرکت میکند که سلامتی را در قلمرو سازههای روانی تعریف کنند. نکته دوم نگاه پیوستاری و فرآیندی به سلامت و بیماری به جای نگاه مقولهای است. این بحث بسیار مهمی است در گذشتهها یک برداشت مقولهای و قطبی نسبت به سلامت و بیماری وجود داشت، منظور از نگاه قطبی و مقولهای این است که ما افراد را دستهبندی میکنیم این فرد یا در این قطب قرار میگیرد یا قرار نمیگیرد. برای مثال، یا مالیخولیا هست یا مالیخولیا نیست. بهعبارتدیگر، طبق نگاه مقولهای به سلامت و بیماری، این فرد یا سالم هست یا بیمار هست، ولی الآن در روانشناسی نگاهی پیوستاری به سلامت و بیماری وجود دارد. میگویند همه افراد، حتی افراد سالم، میزانی از سلامتی و بیماری را دارند، چیزی که افراد در آن با هم متفاوت هستند میزان بهرهمندی از سلامتی و بیماری است.
نکته سوم در مورد سلامت این است که الآن تحت تأثیر جهتگیری سلامت روان و پژوهشهایی که در حوزه سلامت روان انجام شده دیگر سلامتی فقط عدم بیماری نیست، یعنی صرف اینکه فرد بیمار نباشد ما به آن سالم نمیگوییم، نگاهی که در گذشته حاکم بود. الآن گفته میشود انسان سالم آن است که از این مرحله بالاتر برود و وضعیت رفاهی نسبتاً قابل قبولی داشته باشد. الان بحث ارتقاء سلامتی مطرح شده است. یکی از شاخههای تأثیرگذار دراینزمینه روانشناسی مثبتگرا است که دنبالهی رویکرد انسانگرایی از یکی دو دهه پیش در حوزه روانشناسی بهصورت جدی مطرح شده است. نکته بعدی اینکه الآن روانشناسی در بحث سلامت چند مؤلفه و محور را با هم در نظر میگیرد. درحالحاضر، الگوی زیستی، روانی، اجتماعی و معنوی (Bio-psycho-socio-spirituál model) در مورد سلامتی مطرح است. شاید بشود نگاه حاکم و نگاه مسلطه فعلی درباره سلامت را اینگونه تبیین کرد: یک بعد سلامت به جنبه زیستی مربوط میشود که همان عملکرد سیستمهای عمده فیزیولوژی بدن است. یک بخش، جنبههای روانی و بهزیستی عاطفی و رهایی از نشانههای اضطراب و افسردگی و بقیه اختلالات روانی است. بعد دیگر، به جنبههای اجتماعی مربوط می شود که از آن به سلامت اجتماعی هم تعبیر میشود، این بعد به روابط میان فردی میپردازد. بعد آخر، بعد معنوی است. امروزه اینها را با هم در بحث سلامت در نظر میگیرند. این برداشتی است که با توجه به دیدگاهها و پژوهشهای چند دهه قبل دربارهی سلامت میتوان از روانشناسی کرد. الآن مقداری پیشرفت کرده و نگاه نسبتاً متفاوتتری به بحث سلامت تحت عنوان الگوی فرهنگ محور در سلامت مطرح شده است.
پينوشت:
۱٫ راغب اصفهاني، حسينبنمحمد (۱۴۱۲ق). مفردات الفاظ القرآن. چاپ اول، بيروت، ص۴۲۱٫
۲٫ مجلسي، محمدباقر (۱۴۰۳ق). بحارالانوار، چاپ دوم، ج۱، بيروت، ص۲۲۰٫