“نقد و بررسی نظام معرفت شناختی جان دوئی“ در جلسه گروه علمی معرفت شناسی+خلاصه بحث

یکصد و هفتاد و هفتمین جلسه گروه علمی معرفت شناسی با موضوع “نقد و بررسی نظام معرفت شناختی جان دوئی با ارائه “حجت الاسلام دکتر محمد صادق علیپور“ و با حضور اعضاء محترم گروه شنبه 2 تیر ۹7  ساعت 19 در مجمع عالی حکمت اسلامی برگزار شد.

خلاصه مباحث مطرح شده بدین شرح می باشد:

فلسفه اصالت عمل (Pragmatism) مهم ترین گرایش فلسفی در آمریکا است. توفیق این فلسفه در حل بسیاری از معضلات عملی زندگی بشر، توجه بسیاری از متفکران را به خود جلب کرده است. در این فلسفه، جایگاه عقل، به ابزاری برای حل مشکلات انسان فرو کاسته می¬شود و بر همین اساس، مبانی فکری آن شکل می¬گیرد. در واقع، فیلسوفان عمل¬گرا، پیش از هر چیز، خود را موظف به حل مشکلات عملی زندگی انسان، می¬دانند و برهمین اساس فلسفه و مبانی خود را بنا نهاده¬اند. در این نوشته برآنیم مبانی معرفت شناختی این فلسفه را بررسی و نقد کنیم. اما، از آنجا که تنوع افکار و دیدگاه¬های صاحب نظران این مکتب بسیار است و امکان بررسی موضوع محور آن در این مقال نیست، در این نوشته به بررسی مبانی معرفت شناختی جان دوئی خواهیم پرداخت. چرا که در میان نخستین فیلسوفان عمل گرا، تنها او توفیق ارائه یک نظام فکری کامل را داشته است. اهمیت این فیلسوف به قدری است که برخی او را در زمره چهار فیلسوف برتر تاریخ فلسفه و معمار تمدن آمریکا دانسته¬اند.

پراگماتیسم، دو گرایش سنتی و مدرن دارد. مهم ترین شخصیت های گرایش سنتی، پیرس، جیمز و دوئی و شاخص ترین پراگماتیست¬های مدرن، کواین و ریچارد رورتی هستند.

از دیدگاه پیرس، پراگماتیسم روشی است برای تعیین معنای تصورات. او نظریه معنا را فقط در مورد مفاهیم معقول و کلی مطرح کرد اما ویلیام جیمز دایره این نظریه را به مفاهیم جزئی توسعه می‌دهد. جیمز معتقد است روش پراگماتیستی درواقع کوششی است برای تفسیر هر مفهومی با‌توجه به پیامدهای عملی مربوط به آن. به عقیده او این روش چیز تازه ای نیست و از زمان سقراط نیز وجود داشته است. تنها تفاوت موجود این است که در حال حاضر این روش تعمیم ‌یافته است. پراگماتیسم بیانگر رویکرد تجربه‌گرایانه در فلسفه است و به همین دلیل بسیاری از اصول فلسفی را پشت سر می نهد(James,1978:28-30) .

دیدگاه دُوْئی حد واسطی است میان دیدگاه پیرس و جیمز. او با پرهیز از به‌کار بردن کلمه پراگماتیسم، دیدگاهش را ابزارانگاری (Instrumentalism) می‌نامد (1938, LW12:4). ابزارانگاری کوششی است در جهت به‌کارگیری یک نظریه دقیق منطقی در مورد مفاهیم، احکام و شکل¬های مختلف استنتاج، با‌توجه به ‌اینکه اندیشه و فکر چگونه در تعیین تجربی نتایج آینده عمل می کند (1925, LW2:14).

نظام معرفت شناختی دوئی را می¬توان در دو بخشِ تصورات و گزاره¬ها بررسید. در بخش تصورات او عالم معنا را با تفسیری خاص می¬پذیرد و به تبع پیرس اذعان می¬کند پراگماتیسم، کوششی است برای تعیین معنای تصورات. بخش دوم که شامل دیدگاه¬های معرفت شناختی او در باب گزاره¬ها است، امروزه تحت عنوان «طبیعت گرایی هنجاری» قرار می¬گیرد. در این گرایش، معرفت تعریفی جدید می¬یابد و بر اساس آن، حقیقت صدق، از نو معنا می¬شود.

از آنجا که نظام معرفت¬شناختی دوئی، در ارتباط با نظام فلسفی او قابل تبیین و تفسیر است؛ شناخت مبانی هستی¬شناختی و معرفت¬شناختی دوئی، برای فهم دقیق نظام معرفت شناختی او لازم به نظر می¬رسد است. از این رو، ابتدا به طور خلاصه این مبانی را برمی¬رسیم و سپس بحث اصلی را پی¬می¬گیریم.

مبانی هستی شناختی و ارزیابی آن

دُوْئی هنگامی که به‌عنوان یک فیلسوف بر فراز قله علم می¬ایستد و سیر تفکر بشر را از خدامحوری تا انسان‌محوری و از عقل‌گرایی تا تجربه‌گرایی از نظر می¬گذراند؛ نقطه مشترک همه آنها را بحث¬ و گفتگوهای بی‌پایانی می¬یابد که سراسر این قلمرو را فراگرفته است. در این حال او با خود می¬اندیشد اگر مسائل طرح ‌شده در سیر تفکر عقلانی، دینی و تجربی انسان‌ها قابل‌حل بود و انسان توانایی چنین کاری را داشت تاکنون نشانه‌هایی از موفقیت نمایان گشته بود اما افسوس که چنین نشانه¬هایی به چشم نمی¬خورد. به همین دلیل تصمیم می¬گیرد قدمی بلند بردارد و یک‌باره همه این مباحث طولانی را درون پرانتز بگذارد و بدون بررسی، یکسره و بدون معطلی راه¬حلی برای از بین بردن معضلات معاصر زندگی بشر ارائه دهد. در این راستا نگرشی طبیعت انگارانه نسبت به جهان اتخاذ می¬کند و بدون اثبات آن سایر اصول و مبانی اندیشه¬اش را بر این بنیان قرار می-دهد. او به‌قدری نسبت به این نگرش اطمینان دارد که بی‌نیازی آن از استدلال را مسلم می¬انگارد(Capleston,1985, 8:376) . امری که در مورد اکثر نظریات او از جمله متغیر بودن کل هستی، وحدت ارگانیکی عالم، هدفمندی و پیوستگی کل عالم ماده و حرکت روبه رشد آن صادق است. از این رو در اولین نگاه به فلسفه او می¬توان گفت نظام فکری او نظامی اصل موضوعی است. اصول موضوعه¬ای که غیر مدلل است و با هیچ استدلالی پیشتیبانی نشده است. به‌راستی آیا همین ادعا، ادعایی در میان سایر ادعاها نیست و نمی¬تواند در میان دو هلال قرار گیرد!.

صرف‌نظر از بی‌پایه بودن مبانی فکری دُوْئی، به نظر می¬رسد این مبانی فاقد انسجام درونی نیز هست. به‌طوری‌که در مواردی آشکارا بخشی از مبانی او نافی بخش دیگر است. مثلا او براساس اصل تغییر کل عالم هستی و تجربه‌گرایی، منکر ارزش¬های مطلق و اصول و قواعد کلی و جاودان است در حالی که از سویی خودِ مبانی او مانند اصل پیوستگی و متغیر بودن کل هستی، ناقض این ادعا است و از دیگر سو پذیرش قوانین و اصول حاکم بر طبیعت که همه تغییرات را کنترل می¬کند و وحدت‌بخش آن است نیز نشانگر پذیرش اصولی ثابت و جاوید در عالم است.

مبانی انسان شناختی و ارزیابی آن

دوئی، انسان را حیوانی اجتماعی می¬داند که با اندامی به نام ذهن، محیط طبیعی و اجتماعی را در ارتباط با پایان زندگی به کار می¬گیرد. تفسیری که او از ماهیت ذهن به‌عنوان یکی از اندام¬های بدن ارائه می¬دهد براساس هستی‌شناسی‌اش، تفسیری مادی و تجربه‌گرایانه است. این در حالی است که دلایل فراوانی وجود دارد که ادراک، امری غیر‌مادی و مجرد است و ذهن انسان اندام و ابزاری بیش نیست و مدرِک واقعی، نفس انسان است (عبودیت، 11391:115). افزون بر این در اندیشه دُوْئی کارکرد ذهن، کارکردی ابزاری و در جهت بهبود رابطه انسان با محیط است. این در حالی است که انسان به‌وضوح می‌یابد که عقلانیت و هوش ابزاری تنها نوع عقلانیت نیست و در مواردی که موقعیت بغرنجی وجود نداشته باشد ذهن می¬تواند بیندیشد و فعالیت کند به‌طوری‌که خود یکی از منابع معرفت باشد نه اینکه صرفاً ابزار رفع مشکل. این دیدگاه دُوْئی متأثر از نگرش تجربه‌گرایانه و عمل‌گرایانه‌اش به معرفت است که حس و تجربه حسی را تنها منبع معرفت می‌داند.

در مورد زندگی اجتماعی انسان و نقش آن در شکل‌دهی شخصیت انسان هم باید گفت: اهمیت و نقش زندگی اجتماعی در زندگی و رفاه انسان¬ امری انکار ناپذیر است اما این امر نمی¬تواند دلیل کافی برای این مدعا باشد که انسان بدون زندگی اجتماعی اصلاً انسان نیست و شخصیت انسانی ندارد. هرچند دوری از اجتماع برای انسان مشکلات و محدودیت¬هایی ایجاد می¬کند اما نمی‌‌توان پذیرفت که او را از انسانیت خارج می¬کند. براساس دیدگاه دُوْئی اگر یک کودک در جزیره¬ای متروک به‌ تنهایی رها شود و در همین شرایط رشد کند دیگر انسان نخواهد بود در حالی که چنین چیزی صحیح نیست و یک فرد انسان به‌ دور از اجتماع هم می¬تواند بیندیشد و به رشد و نمو خود ادامه دهد. به عبارت دیگر، دیدگاه دُوْئی در مورد انسان هنگامی که یک موجود اجتماعی است تا حدودی قابل ‌قبول است اما در مورد فرد انسانی بدون در نظر گرفتن جنبه اجتماعی‌اش پذیرفتنی نیست.

نقد مبانی فکری و نظام معرفت شناختی جان دیویی در جلسه بعدی گروه علمی معرفت شناسی نقد وبررسی شده است.