“بی صفتی ذات از نظر علامه طباطبائی وتحلیل آن(جلسه دوم)” در جلسه گروه علمی فلسفه+خلاصه بحث

یکصد و پنجاه و دومین جلسه گروه علمی فلسفه برگزار شد
یکصد و پنجاه و دومین جلسه گروه علمی فلسفه با موضوع  بی صفتی ذات از نظر علامه طباطبائی وتحلیل آن(جلسه دوم)” با ارائه “حجت الاسلام والمسلمین عشاقی” و با حضور اعضاء محترم گروه چهارشنبه 22 آذر 96  ساعت 19:30 درمجمع عالی حکمت اسلامی برگزار شد.

خلاصه مباحث مطرح شده بدین شرح می باشد:

خلاصه بحث جلسه قبل :
نظر علامه طباطبائي، اين بود که ذات اطلاقي حق مبراي از هر اسم و رسمي، و منزه از هر نعت و وصفي است؛ برهان ايشان بر اين مدعا را مي‌توان در قالب يک قياس اقتراني شکل اول تنظيم کرد بدين صورت که  «ماسواي ذات، همه محدودند»، و «هر محدودي، موجود بالعرض و مجازي است»؛ پس «ماسواي ذات، همه موجود بالعرض و مجازي‌اند»، و روشن است هيچ موجود مجازي، وصف حقيقي ذات حق نيست.
ماسواي ذات، محدودند؛ زيرا ماهيات و نيز وجودات (غير اعلي المراتب) تحددشان بديهي است، اما تحدد وجود اعلي بخاطر اين است که او نيز مقيد به بي‌حدي و صرافت است.
کبراي قياس نيز درست است؛ زيرا محدود اگر ماهيت باشد، موجود بالعرض بودنش روشن است، و اگر وجود باشد وجود محدود نمي‌تواند مصداق بالذات و مطابَق حقيقي «وجود» باشد؛ زيرا مقيد عينا همان نامقيد نيست (و گرنه تناقض لازم مي‌آيد)؛ پس نتيجه و لازمه مترتب بر آن نيز حق است.

پاسخ به سوالات و اشکالات جلسه قبل:

  1. آيا حمل مطلق وجود بر وجود مقيد را نمي توان حمل رقيقه و حقيقه و بنابرين حمل حقيقي بگيريم؟
پاسخ اين که با ملاکات محاورات عرفي مي‌توان اما با ملاکات دقيق فلسفي نمي‌توان زير به تناقض منجر مي‌شود.
  1.  آيا مفهوم علم و قدرت واقعا يکي است؟ اين بعيد است!
ما نگفتيم که صفات در هر صورت متحد المفهوم‌اند، بلکه مي‌گوييم اگر بنا باشد صفتي را در مرتبه ذات داشته باشيم همه، معنا و مفهوم واحدي دارند، اما آنها در مقام واحديت که مقام ظهور اسماء و صفات است هر کدام با معناي خاصي هستند، و البته اينها تنزل همان أسماء و صفات ذاتي نيستند چون تشکيک وجودي باطل است، بلکه اينها همه از ظهورات حقيقت وجودند و وجودا و ماهيتا و مفهوما با أسماء و صفات ذاتي متفاوتند.
  1. چرا به فلاسفه نسبت مي‌دهيد که صفات اختلاف ماهوي دارند؟
اين لازمة تعاريف متعددي است که براي صفات مي‌کنند.
  1. آيا در مرتبة ذات هيچ چيزي از علم و قدرت و غيرهما نيست يا حقيقت آنها آنجا هست؟
همه بيان علامه اين است که صفات متعينه، «شئ» يا «چيز» نيستند تا در مرتبه ذات حضور داشته باشند، بله علم و قدرتي که هيچ اختلافي (نه اختلاف وجودي نه ماهوي نه مفهومي) با ذات حق نداشته باشند در آنجا هستند ولي البته اين همان ذات است که با تعابير گوناگون نام برده مي‌شود.
  1. گفته‌اند اين ديدگاه يا منجر به تعطيل است يا به حمل عنوان مقابل آن وصف.
حمل عنوان مقابل، لازم نمي‌آيد چون به همان دليلي که ذات حق، علم نيست، جهل هم نيست؛ و اما در مورد اشکال تعطيل، بايد گفت اين تنزيه ذات است از چيزي که شايسته او نيست بقول قرآن «سبحان الله عما يصفون»، تعطيلي ذات از اين صفات، تالي فاسدي نيست، بلکه امر مطلوبي است؛ علاوه بر اين که ما نمي‌گوييم خدا عالم نيست بلکه مي‌گوييم خدا عالم است اما نه به علمي که وجود، ماهيت و مفهومش متخالف با ذات باشد.
  1. گفته‌اند چرا مي‌گوييد ديدگاه فلاسفه همان ديدگاه اشاعره است با اين که فلاسفه به اتحاد وجود صفات با ذات معتقدند.
جواب اينست که آنها اين اتحاد وجودي را با فروضي همراه مي‌کنند که لازمه‌‌اش عقب نشيني از آن اتحاد وجودي است؛ زيرا آنان اختلاف ماهيات صفات را مي‌پذيرند، و تخالف ماهيات برخاسته از تخالف وجودات است؛ و لذا ناخواسته گرفتار ديدگاه اشاعره مي‌گردند.
  1. پرسيده‌اند شما تشکيک الوجود فلاسفه را رد مي‌کنيد يا تشکيک المظاهر عرفا را؟
جواب اين است که ما تشکيک الوجود فلاسفه را رد مي‌کنيم و تشکيک المظاهر عرفا را اثبات، اما البته بايد توجه داشت که حقيقت مشکک ظهوري و کثرات ظهوري، مرتبه نازلة حقيقت وجود حق نيست، بلکه تشکيک عرفا فقط در مرحله ظهورات است، و به خود ذات وجودي، مساسي ندارد.
  1. – گفته‌اند تعبير «بي‌صفتي» براي اين بحث مناسب نيست؛ چون اين تعبير اديبانه نيست و عرفاً نوعي فحش محسوب مي‌شود، بهتر است تعبير «ناصفت‌مندي» بکار رود.
البته اين تعبير به صورت مدح نيز در ادبيات عرفاني بکار مي‌رود چنانکه در لغت‌نامه دهخدا هست و براي شخصي بکار مي‌رود که از قيد محدوديتها رها است و سعه صدر دارد؛ ولي در عين حال تعبير «ناصفت‌مندي» نيز زيبا است.
  1.  اشکال کرده‌اند در بحث‌هاي متافزيکي بايد ادعا کاملا معلوم باشد که شما دنبال چه هستيد، ولي بيان عرفا گويا نيست.
به نظر ما ادعاي عرفا کاملا روشن است آنان ذات حق را همان حقيقت لابشرطي «وجود» مي‌دانند و مي‌گويند هيچ حکم (= عارض ذاتي) و وصفي به‌اسناد حقيقي بر آن حمل نمي‌شود، و اين «وجود» لابشرطي، به‌گونه حقيقي و بالذات (= بدون داشتن واسطه در عروض) متصف به وصفي نيست.
بله ممکن است او به اسناد مجازي و بالعرض متصف به اوصافي باشد.
  1. – باز اشکال کرده‌اند که چرا همه جا اتصاف مورد نظر شما جايز است و در مورد ذات حق، جايز نيست؟
جوابش اين است که در اينجا ما مواجه با اشکالات عقلاني هستيم که در جاهاي ديگر نيست، در اينجا موضوع گزاره ذات حق است که هيچ گونه کثرت و ترکبي ندارد لذا اگر صفت داشته باشد، مصداق «ذات مطلق» بايد عينا همان مصداق «صفت مقيد» باشد، و اين به تناقضِ تقيد و عدم تقيد موضوع واحد مي‌انجامد؛ اما در ساير موضوعات کثرت و ترکب راه دارد لذا مي‌توان يک ذات را با دو جنبة متفاوت آن مصداق «مطلق» و مصداق «مقيد» قرار دارد بدون تناقض.
  1. – اشکال شده که ديدگاه عرفا پيش‌فرضي دارد که آن موجوديت وجود لابشرط مقسمي است که اين اثبات نشده است.
پاسخ اين است که اين پيش‌فرض در جاي خودش اثبات شده است، از جمله اين که «وجود» بدون اين که مقيد به قيدي يا مشروط به شرطي باشد، يا موجود است يا معدوم، اگر موجود است هو المطلوب و اگر معدوم است لازم مي‌آيد سفسط و انکار موجوديت همه موجودات چون نفي طبيعت اعم، مستلزم نفي هر فردي از آن است، پس اگر وجود لابشرط موجود نباشد، بايد هيچ وجودي موجود نباشد حتي وجود خدا، اما تالي باطل است؛ پس مقدم نيز باطل است.
  1. – اشکال کرده‌اند که صدرا علم را مثلا نحو وجود مي‌داند نه از سنخ ماهيات، بنابراين بيان شما به اين که اگر ماهيت علم با ماهيت ذات حق متفاوت است لازم مي‌آيد دو وجود داشته باشيم و اتحاد وجودي صفات و ذات بهم‌ميخورد، تمام نيست.
پاسخ اين است نحو وجود بودن علم، با داشتن ماهيت به معناي مابه‌الشئ هوهو، منافات ندارد؛ لذا خود ذات حق هم که نفس «وجود» است به اين معنا ماهيت دارد، در اينجا اگر اين ماهيت علم، با ماهيت ذات حق، متفاوت است، خوب تفاوت ماهيات برخاسته از تفاوت وجودات است؛ پس وجود علم با وجود حق مغاير است؛ بنابرين دعواي عينيت وجود صفات با وجود ذات باطل مي‌شود، و فلاسفه گرفتار عقب نشيني از نظرشان مي‌گردند؛ و اگر هيچ فرق ماهوي ندارد؛ پس اين علم مفهومش نيز با مفهوم ذات حق يکي است.
  1. – گفته‌اند صفات در مرتبه ذات موجودند اما لا على وجه التعين و المحدوية؛ بنابراين نبايد آنها را کاملا از مرتبه ذات نفي کرد.
پاسخ اين است که آيا در مرتبة ذات حق، علم بدون تعين، با قدرت بدون تعين، به‌گونه‌اي مغاير است يا نه؟ اگر حيثيت علم بدون تعين، با حيثيت قدرت بدون تعين، مغاير باشد، لازم مي‌آيد هر يک، حقيقت‌شان حد و مرزي داشته باشند تا از ديگري متمايز باشد؛ و بنابرين هنوز هر کدام متعين به تعيني‌ و محدود به حدي هستند، و چون فرض اين است که اين صفات بدون تعين در مرتبه ذات حق باشند؛ پس علم و قدرتي که به‌گونه‌اي متغايرند بخاطر بقاء تعين در آنها، به ذات حق راه ندارند؛ پس براي حضور آنها در ذات بايد هرگونه تغاير بين‌شان سلب شود، و در اين صورت، اين صفات غير متغاير، نسبت به ذات و ماهيت حق، يا مغايرند يا نه؟ اگر مغايرند باز گرفتار تحدد و تعين خواهند شد تا از ذات حق، ممتاز‌ باشند، و در نتيجه طبق فرض به ذات حق راه ندارند؛ پس براي حضور آنها در ذات بايد هرگونه تغاير بين ذات حق و آن صفات نيز سلب شود، که درين صورت هيچ مغايرتي با ذات و ماهيت حق ندارند؛ و اين لازمه‌اش اين است که آنها همه مفهوم واحدي داشته باشند؛ بنابرين درست است که صفات در مرتبه ذات موجودند لا على وجه التعين، اما بايد واقعا هر گونه تعيني را از آنها سلب کنيد نه نيمه و ناقص؛ و درين صورت به هم‌معنائي ذات و صفات خواهيم رسيد که هو المطلوب.
14– گفته‌اند اگر اراده عين ذات حق باشد، در توجيه و تحليل صدور اولين کثرت مي‌گوييم حق اراده کرد و اولين کثرت متجلي شد، اما اگر اراده عين ذات نباشد چطور از ذات برتر از هر صفتي اولين کثرت شکل مي‌گيرد؟
پاسخ اين است که اراده ذاتي نيز مثل بقيه صفات است، يعني ما انکار نمي‌کنيم که در مرتبه ذات اراده هست اما اراده ذاتي حق، هيچ تفاوت وجودي، ماهوي و مفهومي با ذات حق ندارد؛ چنين اراده‌اي کاري که شما از اراده معروف داريد را انجام مي‌دهد اما با آن اراده معروف تفاوت وجودي، ماهوي و مفهومي دارد، زيرا اراده ذاتي موجود بالذات است اما اراده معروف از ظهورات حق و موجود بالعرض است، اراده ذاتي ماهيتش همان ماهيت حق است حال آن که ماهيت اراده معروف مثلا کيف است، و اراده ذاتي مفهومش همان مفهوم ذات حق است اما اراده معروف مفهومش، مثلا علم به نظام احسن است، (البته اين نظر نزديک است به نظر معتزله که قائلند به نيابت ذات از صفات‌، ولي همان نظر نيست و با آن تفاوت دارد، از جمله اين که اين صفاتند که نيابت از ذات دارند نه برعکس؛ زيرا آنها مظهر و مجلاي ذاتند و چهره ذات حق را به‌نمايش مي‌گذارند، پس آنها نيابت از ذات دارند نه عکس) بر اين اساس اينجا نيز مي‌توان گفت او اراده کرد و اولين کثرت متجلي شد اما ملاک اين اراده همان ذات است بدون تفاوتي حتي تفاوتي مفهومي.