نقد قرائت انسانی از دین

موضوع: نقد قرائت انسانی از دین

ارائه­دهندگان: حجّه الاسلام و المسلمین دکتر ابوالفضل ساجدی و حجّه الاسلام و المسلمین دکتر احمدحسین شریفی

دبیر علمی: حجّه الاسلام و المسلمین دکتر محمّد جعفری

مکان: سالن اجتماعات مجمع عالی حکمت اسلامی

دبیر علمی: بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمدللّه ربّ العالمین و صلّی  الله علی محمّد و آله الطّاهرین

اللّهم صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم

خدمت تمامی سروران و حضّار گرامی عرض سلام، ادب و احترام دارم. از کارشناسان محترم حجج اسلام آقای دکتر ساجدی و آقای دکتر شریفی که قبول زحمت فرمودند و در این نشست با عنوان “نقد قرائت انسانی از دین” شرکت کردند تقدیر و تشکّر می­کنم.

در این نشست با موضوع “نقد قرائت انسانی از دین” که در حوزه­ی فکری-معرفتی ما چه در عرصه­ی نخبگانی و چه در عرصه­ی اجتماعی و عمومی بحث بسیار جدّی، کاربردی و بالفعل است در خدمت­تان هستیم.

ضرورت بررسی قرائت انسانی از دین

از حدود یک و نیم قرن اخیر به این سمت که تفکّر مدرن به جهان اسلام راه پیدا کرد، در مورد منطق فهم و شناخت دین همواره چالش­های جدّی وجود داشته است و هم­چنان هم ادامه دارد. مهم­ترین چالش این است که آیا دین و مدرنیته با هم قابل جمع هستند یا خیر. در این راستا، دیدگاه­های کاملاً مختلفی مطرح شده است.

دیدگاهی که روشن­فکران دینی ما کاملاً به آن پای­بند هستند و از آن دم می­زنند این است که دین و مدرنیته با هم قابل جمع است و ما می­توانیم آن­ها را در کنار یک­دیگر بنشانیم. اساساً می­توان دین را بر اساس مبانی مدرنیته فهم کرد و به نحوی مورد بازاندیشی و بازسازی قرار داد. این اندیشه همواره مورد چالش عالمان اسلامی بوده است. از این جهت که معتقد هستند که این نحوه فهم از دین، به تحریف دین و خالی کردن محتوای آن از هویّت اصلی و اساسی­اش منجر می شود.

به هر حال یکی از رویکردهایی که بعد از انقلاب اسلامی و خصوصاً در یکی دو دهه­ی اخیر طرح شده این است که باید از دین یک قرائت انسانی ارائه کنیم. این رویکرد از ناحیه­ی بعضی از روشن­فکران دینی دامن شده و مورد تبلیغ واقع می­شود. بر اساس این رویکرد اگر دین بخواهد در دوره­ی مدرن به حیات خود ادامه دهد و بقا پیدا کند، حتماً باید با قرائت انسانی پیش برود و اگر قرائت انسانی از دین صورت نگیرد، دین نمی­تواند در دوره­ی مدرن و در جوامع مدرن حضور پیدا کند.

حال این­که قرائت انسانی از دین چیست و مؤلّفه­های آن کدام است؟ چه شاخصه­هایی دارد؟ در چه مبانی و ادلّه­ای ریشه دارد و آیا قابل دفاع است یا خیر؟ موضوع بحث این جلسه­ی ما است و در محضر اساتید مکرّم و کارشناسان محترم به آن­ها پاسخ خواهیم داد. با این مقدّمه وارد بحث می­شوم و پرسش نخست را از محضر جناب آقای دکتر شریفی می­پرسم: اساساً قرائت انسانی از دین چیست و چه مؤلّفه­ها و شاخصه­هایی دارد؟

دکتر شریفی: بسم الله الرّحمن الرّحیم و به نستعین إنّه خیر ناصرٍ و معین و الصّلوة و السّلام علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطّاهرین

خدمت سروران عزیز، حضّار محترم، اساتید و کارشناسان گرامی عرض سلام، ادب و احترام دارم. سؤال شما در حقيقت دو سؤال است: سؤال از چيستي قرائت انساني، که ناظر به مقام تعريف است، و سؤال از شاخصه‌ها و مؤلفه‌هاي آن که ناظر به مقام توصيف است.

چیستی قرائت انسانی از دین

طبق تبیین آقای محمّد مجتهدشبستری -صاحب­نظر این قرائت- و مستند به کلمات، آثار و سخنان مکتوب و منتشر شدة وي، قرائت مرسوم و سنّتی از دین، «نگاه به دین از منظر خداوند» است. بر طبق این قرائت، خدایی وجود دارد که مطالباتی از انسان دارد و دستوراتی را ابلاغ کرده است. این دستورات در قالب وحی و توسّط پیامبران برای بشر بیان شده است و دستورالعمل زندگی، احکام، ارزش­ها، حقوق و مقرّرات را مشخّص می­کند و انسان نیز باید تمام افکار، اندیشه­ها و ایده­های دیگرش را با این شاخص بسنجد. در حقیقت، بر اساس قرائت مرسوم و سنتي، دین شاخصی برای زندگی انسان است. اما وي معتقد است در مقابل این قرائت، بايد «قرائتي انسانی از دین» ارائه دهيم. عنوان زیبایی است و ممکن است این تصوّر را به وجود آورد که این قرائت در مقابل قرائت حیوانی (غیرانسانی) از دین قرار دارد. حال آنکه ایشان قرائت غیرانسانی را همان قرائت فوق بشری یا فوق انسانی – يعني همان قرائتي که از منظر خدا به انسان نگاه مي‌کند- می­دانند. منظور وي از قرائت انسانی از دین عبارت است از «نگاه به دين از منظر انسان». در این قرائت اینکه خدایی هست یا نیست، اساساً موضوعیّت ندارد بلکه باید دید انسان چه نیازها، مطالبات، خواسته­ها و حوائجی دارد و دین را چطور و برای چه چیزی درست کرده است. در حقیقت دین امری برساخته (جعل و قرارداد) انسان است و این انسان است که دین را جعل می­کند، مي‌سازد، تبليغ مي‌کند و ارائه می­دهد.

پس نخستین ویژگی قرائت انسانی از دین این است که معیار و ملاک تحلیل و معرّفی دین، خود انسان است. اگر برای معرّفی دین از خدا و وحی آغاز کنیم در واقع همان قرائت مرسوم و متعارف را در پیش گرفته­ایم امّا اگر از انسان، نیازها و تجربه­ی دینی او، و اینکه چرا به سمت جعل دین رفت آغاز کنیم قرائت ما قرائت انسانی خواهد بود.

ایشان در تکملة همین نکته، نکتة دیگری بیان می­کند و می­گوید قرائت انسانی از دین در مقابل قرائتی از دین قرار دارد که دین را مجموعه­ای از معارف، داده­ها، اطّلاعات و دستورالعمل­ها می­داند؛ مجموعه­ای مدوّن و مکتوب به نام وحی. وی تصریح می­کند که بر اساس قرائت انسانی از دین، اساساً دین از جایی نیامده است و پیدایش آن دقیقاً مانند علم، هنر و فلسفه است. همان­طور که هنر از جایی نیامده و از آسمان به زمین ریزش نکرده بلکه ساختة خود بشر است یا علوم تجربی و فلسفه­های مختلف تماماً برساختة خود انسان است، دین نیز همین­طور است؛ از جایی نازل نشده، بلکه خود بشر آن را تولید کرده است.

ایشان در پاسخ به این پرسش که در عبارت قرائت انسانی از دین یا دین انسانی، آیا صفت انسانی برای دین فقط ناظر به بُعد فلسفی، جهان­بینی و اعتقادی است یا ابعاد ارزشی، حقوقی و تقنینی را هم شامل می­شود؟ تصریح می­کند که همة اینها را شامل می­شود. اساساً قرائت انسانی از دین به این معناست که حقوق و ارزش­ها در عرصه­های مختلف سیاست، اقتصاد، هنر، فرهنگ تماماً انسانی (برساخته و تولیدشده توسّط انسان) باشد.

بنابراین، اساساً دین نمی­تواند با فلسفه، علم و هنر –اعمّ از علوم انسانی و تجربی- در تعارض باشد. چون دین یکی دیگر از برساخته­های خود انسان است، همان انسانی که علم و هنر را تولید کرده است. انسان نمی­تواند در تعارض زندگی کند به گونه­ای که دین یک چیز بگوید و علم چیز دیگر. مگر علم را چه کسی تولید کرده است؟ خود انسان. دین را چه کسی تولید می­کند؟ خود انسان. بنابراین، اگر تعارضی باشد در سطح است و واقعاً تعارض وجود ندارد. در هر عصر و مصری در عرصة علم، فلسفه، هنر و دین به تولید، ساختن و جعل نیاز داریم.

نکتة ديگري دربارة چیستی قرائت انسانی از دین از نگاه جناب شبستري این است که ایشان می­گوید بر اساس این قرائت، علوم مرسوم اسلامی نظیر فقه، تفسیر، اصول و … – مخصوصاٌ فقه – که در ادبیات رایج به آنها علوم اسلامی گفته می­شود نه تنها باید انسانی شوند؛ بلکه اساساً سخن گفتن از علوم انسانی اسلامی بی­معنا است. علوم مرسوم و رایج اسلامی باید انسانی شوند. آنچه که در طول تاریخ به نام فقه اسلامی ساخته شده است باید انسانی شود. حتّی منابع این علوم به اصطلاح اسلامی هم باید انسانی دیده شوند؛ منظور از منابع همان قرآن، سنّت و خود پیامبر است.

بنابراین، برخلاف آنچه در بدو امر به ذهن می­رسد که شاید منظور از قرائت انسانی از دین قرائتی باشد برای انسان، در سطح انسان و مطابق با فطرت او، می­بینیم که قرائت انسانی از دین یعنی اینکه از دید انسان به دین نگاه کنیم و آن را برساختة انسان بدانیم. چنین قرائتی طبیعتاً با حالات عصری و مصری انسان تناسب دارد.

مؤلّفه­های قرائت انسانی از دین

اما دربارة بخش دوم سؤال جناب دکتر جعفري، يعني سؤال از مؤلفه‌هاي و شاخصه‌هاي قرائت انساني از دين، برخی از مهم­ترین مؤلّفه­های قرائت انسانی از دین که از کلام ایشان به دست می­آید را عرض مي‌کنم:

  • پیوند هرمنوتیک با دین و سنّت

ایشان معتقد است که در تلقّی قرائت انسانی از دین به دنبال حقیقت دین است و می­خواهد حقیقت، روح و گوهر دین را بیان کند. به تعبیر دیگر در پی ضدّیّت با دین نیست. اساساً هرمنوتیک با دین ضدّیّت ندارد. بنابر تلقّی ایشان، هرمنوتیک سنّت را پذیرفته است که آن را مطالعه می­کند، برای سنّت اصالتی قائل است و به آن تعلّق خاطر دارد. تعلّق خاطر به سنّت و به دین، جزو لوازم هرمنوتیک دینی است. ایشان می­گوید تمام حرف من این است که باید پیام اصلی دین را گرفت و آن عبارت است از موحّدانه زیستن و نه جز این – نه اصول و عقایدی خاصّ. عقاید، اصول، قوانین، احکام، دستورات و … جزو دین نیست و باید حقیقت دین را احیا کرد که عبارت است از زيست موحدانه داشتن و اين را يکي از مؤلفه‌ها و شاخصه‌هاي قرائت انساني از دين برمي‌شمارد.

  • تعارض­زدایی از رابطة علم و دین

ایشان می­گوید من دغدغة دین را دارم و به دنبال تعارض­زدایی از علم و دین هستم. چون دین مرسوم تعارض بسیاری با علم دارد –این را پیش­فرض گرفته است-، با علم نمی­سازد و سازگاری ندارد. راه حلّ این است که حقیقت دین را احیا کنیم و حقیقت دین عبارت است از موحّدانه زیستن. موحّدانه زیستن با هر نوع تلقّی از علم و هنر سازگار است! هنر هر وضعیّتی داشته باشد با موحّدانه زیستن منافات ندارد. علم هر جایگاهی داشته باشد با موحّدانه زیستن منافات ندارد! آنچه که مهمّ است حقیقت دین است و این حقیقت با علم تعارض و تضادّی ندارد.

اگر بر احکام دین تکیه کنیم و ارزش­های موجود در متون ديني را به نام دین معرّفی کنیم تعارض پیش خواهد آمد. حقوق دینی با حقوق بشر – منظور وي، علامیّة جهانی حقوق بشر است- سازگاری ندارد. حقوق، ارزش­ها و احکام دین دربارة خانواده با احکام و ارزش­های موجود انسان مدرن ناسازگار است؛ مثلاً ارزش­های دینی دربارة ازدواج با ارزش­های انسان مدرن در مورد ازدواج سازگاری ندارد. راه حلّ تعارض­ها این است که سراغ حقیقت دین برویم.

داستانی هست که دو نفر با هم اختلافات بسیاری داشتند. بعد از مدّتی یکی از آن دو می­گوید الحمدلله مشکل حلّ شد. از او می­پرسند مشکل را چطور حلّ کردید؟ می­گوید او را کشتم. در برنامة جناب آقاي شبستري نيز تعارض­زدایی به این شکل اتّفاق می­افتد که بگوییم دین یک حرف بیش­تر ندارد: “لا اله الاّ هو”، سایر مسائل دینی من­درآوردی­ها، برساخت­ها و جعلیّات پیامبر است. 1400 سال پیش مدّعی بود که دین را آورده است و این پیام را منتقل می­کند و بعد علما در طول 1400 سال این سخنان را گفته­اند در حالي که اساساً‌ دين آوردني نيست؛ نبايد تصور کرد که دين بايد از جايي بيايد. دين در درون خود انسان‌ها است.

  • قرائت­پذیری دین

از دیگر ویژگی­ها و مؤلّفه­های این قرائت، عصری، ناپایدار، نسبی و وابسته به شرایط بودن است. ایشان روی این ویژگی بسیار تأکید می­کند و به همین دلیل با تعیین اصول مشخّص و ثابت برای دین مخالف است. معتقد است اگر بگوییم دین یک امر ثابت دارد مثلاً عدالت یا ظلم، حسن و قبح ذاتی و ثابتی دارند، نه تنها ضدّ انسانی است بلکه ضدّ خود دین نیز است.

این سخنان واقعاً شگفت­انگیز و باور نکردنی است ولی در ادامه خواهید دید که بسیار بیشتر از این پیش می­رود. عمده اثر ایشان با عنوان قرائت نبوی از دین مشتمل بر 15 مقاله است. البتّه این تئوری به ایشان اختصاص ندارد ولی عنوان قرائت انسانی از دین مختصّ ایشان است و من جای دیگری ندیده­ام. با این حال هیچ حرف جدیدی در کلام ایشان نیافته­ام. تماماً از سخنانی است که برخی از هرمنوتيست‌هاي غربي، به ويژه هرمنوتيست‌هاي آلماني، و پاره‌اي از روشن­فکران دینی در جهان اسلام دربارة دین و هرمنوتیک دینی مطرح کرده­اند. ایشان تمام آن سخنان را یک کاسه کرده و به شکل یک نظریّه با این عنوان ارائه داده است.

  • دین عبارت است از زیست موحّدانه

ایشان می­گوید مسلمان زیستن و مسلمان بودن چیزی جز پیمودن راه پیامبر نیست. امّا راهی که پیامبر پیش پای ما گذاشته است چیزی جز زندگی موحّدانه نیست و زندگی موحّدانه هم هیچ اقتضائی ندارد. این­طور نیست که زندگی موحّدانه به معنای عمل به دستورات پیامبر باشد. دستورات مربوط به این پیام نیست؛ بلکه به 1400 سال پیش اختصاص دارد. اینکه ازدواج کنید مربوط به جامعه­ای بود که ازدواج در آن رواج داشت، پیامبر نیز به تبع ارزش‌هاي حاکم بر همان جامعه، به ازدواج توصیه می­کرد. یا اینکه ازدواج به چه صورتی باشد به دلیل این بود که ازدواج در آن زمان به آن شکل بود. کیفیّت تقسیم ارث ربطی به پیام پیامبر ندارد. ایشان هم مانند بقیّة مردم عرب بود که 1400 سال پیش زندگی می­کردند. آنها می­گفتند ارث به این صورت تقسیم شود، ایشان هم می­گفت همان­طور تقسیم شود. البتّه اصلاحات اخلاقی­ای در آن انجام داد. مثلاً تأکيد و توصيه مي‌کرد که حقّ دختران و زنان را بدهید، آنها مظلوم هستند به آنها زور نگویید.

در آن زمان تقاص و قصاص وجود داشت منتها تا در اغلب موارد به صورتي خيلي وحشیانه و خشن صورت می­گرفت. مثلاً اگر یک نفر از یک قبیله کشته می­شد ممکن بود قبیلة مقتول 10 نفر از قبیلة قاتل را بکشد. پیامبر فتیلة خشونت و وحشی­گری را کمی پایین آورد ولی وحشیانه بودن آن در جای خود باقی است. –عذرخواهی می­کنم که این عبارت را به کار می­برم ولی بیان خود ایشان است- هنوز وحشیانه، خشن و غیرانسانی است، ولی هنر پیامبر این بود که قدري فتیلة آن را پایین آورد و الاّ آن زمان هم انسان‌های بیدار، روشن­فکر و فرهیخته­ای بودند که حتّی همین حرف پیامبر را هم غیرانسانی می­دانستند ولی کاری از دست­شان بر نمی­آمد. پیامبر نهایتاً تا این حدّ توانست تعدیل کند.

پس پیام پیامبر موحّدانه زیستن است نه عمل به دستورات و توصيه‌هاي حقوقي و فقهي و سياسي و اقتصادي‌اي که بيان کرده است. آن دستورات هیچ ارتباطی با دین ندارد و اساساً اگر کسی به آنها عمل کند دین­دار نیست! چیزی به نام ضروری دین و اصول اعتقادی نداریم همة اینها جعليات و برساخته‌هاي فقهای شیعه و سنّي است. چه کسی گفته است که دین یعنی نماز خواندن؟ دین زیست موحّدانه است و این در هر زمان و نسبت به هر فردی هر شکلی می­تواند پیدا کند. البتّه نمی­گویم که عبادیّات را خیلی تغییر دهند ولی بر آنها هم نمی­توان زیاد اصرار کرد. عبادیّات هم تغییرپذیر هستند. مثلاً ممکن است اکنون ما شکل دیگری از نماز را برای رسیدن به آن روح معنوی، عرفانی و تعلّق به حقیقت هستی جالب­تر بدانیم و همان را انتخاب کنیم!

پس تلقّی عصري و ناپایدار از دین اختصاصی به قوانین، حقوق، مقرّرات و احکام قضایی ندارد. این تکنیک­ها یک نحوه اشتراک دارند ولی اگر کسی بگوید ما تکنیک بهتری سراغ داریم مثلاً یوگا بهتر از نماز، معنویّت و آرامش فراهم می­کند می­تواند آن­ را به کار گیرد. آنچه که مهم است اين است که «الا بذکر الله تطمئن القلوب» و ذکر خدا نيز که موجب آرامش دلها مي‌شود همان موحّدانه زیستن است؛ امّا در مورد شکل آن، پیامبر در آن زمان، آن­گونه گفت مثلاً فرمود به حجّ بروید و 7 بار طواف کنید ولی امروز هر کس هر طوری بهتر می­داند همانطور مي‌تواند عمل کند. بايد مطابق با عصر و اقتضائات دوران مدرن حرکت کرد!

  • اصالت دادن به اعلامیّة جهانی حقوق بشر

آخرین نکته دربارة مؤلّفه­های این قرائت که بسیار روی آن تأکید دارد و می­توان گفت نخ تسبیح اندیشة ایشان است: اصالت دادن به اعلامیّة جهانی حقوق بشر است. ده­ها مقاله و سخنرانی پیرامون این مسأله دارد که در حال حاضر اصل برای بشر و حتّی مسلمانان اعلامیّة جهانی حقوق بشر است.

من چند نکته در این زمینه عرض می­کنم:

1- ایشان تصریح می­کند که من به مؤسسة سنت گابریل در اتریش دعوت شدم و با 10-15 نفر از متخصّصان مسیحی و عدّه­ای هم از گوشه و کنار جهان اسلام طیّ 7 جلسه متعهّد شدیم و امضا کردیم که در کشورهای خودمان 10 اصل را ترویج کنیم و یکی از آن اصول، اعلامیّة جهانی حقوق بشر است. من موظّف هستم و تعهّد داده­ام که آن را ترویج کنم. در واقع ایشان ترویج این اعلامیّه را تعهّد اخلاقی خود می­داند.

2- باز هم از تصریحات ایشان است که  امروز خدا هم از ما انسان­ها حقوق بشر غربی را می­خواهد. اگر همین الان خدا پیامبری بفرستند معیار آن پیامبر، عمل کرددن به اعلامیّة جهانی حقوق بشر خواهد بود. آن زمان پیامبر حقوق بشر جاهلیّت را متناسب با آن روز گفت. امروز اگر وحی تجدید شود بر اساس اعلامیّة حقوق بشر غربی خواهد بود.

3- فراوان و مکرّر تصریح می­کند که حقوق جزای اسلام نظیر سنگ­سار، قصاص، قطع دست دزد، و اعدام خلاف وجدان انسان امروز است. چون جهانیان اینها را نکوهش می­کنند پس اموري غیرانسانی هستند -منظور از جهانیان هم همان غرب است-.

4- تنها راه مبارزه با داعش این است که علمای اسلام رسماً اعلام کنند که از این به بعد ما با قرآن کاری نداریم، حقوق قرآنی را کنار می­گذاریم و اعلامیّة جهانی حقوق بشر را در جهان اسلام حکم­فرما مي‌کنيم. در این­صورت است که داعش از بین خواهد رفت.

کسي از ایشان پرسید: شما که جرائم ارتکابی در عالم اسلام را ناشی از اسلام و حقوق اسلامی می­دانید و معتقد هستید که داعش چون حقوق اسلامی را معیار خود می­داند مرتکب این جرائم می­شود، چرا در آمریکا که این­ همه جنایت صورت می­گیرد نمی­گویید اعلامیّة جهانی حقوق بشر ایراد دارد؟

ایشان پاسخ داد: آن جرائم به دلیل این است که عدّه­ای از دموکراسی سوء استفاده می­کنند. خشونت­های کشورهای حامی حقوق بشر و دموکراسی ربطی به دموکراسی و حقوق بشر ندارد؛ امّا خشونت­های کشورهای اسلامی، بدون شکّ مربوط­ به قرائت­شان از دین است و ريشة آن همان دستورالعمل‌هاي قرآني است!

دبیر علمی: از جناب آقای دکتر شریفی بسیار تشکّر می­کنم. تبیین جامع و کاملی از چیستی قرائت از دین ارائه دادند و مؤلّفه­ها و شاخصه­های آن را هم اشاره فرمودند.

گرچه مؤلّفه­های قرائت انسانی از دین به نحوی در دیدگاه­های سایر روشن­فکران دینی نیز دیده می­شود امّا شکل خاصّ آن را اساساً جناب آقای محمّد مجتهد شبستری مطرح کرده است و تأکید بیش­تری بر این قرائت دارد. خصوصاً بحث قرائت­پذیری دین و این­که امروزه سایر قرائت­ها اساساً منفی و مطرود است و قرائت انسانی از دین باید حاکم باشد. ایشان قرائت انسانی با شاخصه­هایی که جناب آقای دکتر شریفی فرمودند- را به عنوان قرائت نبوی از جهان معرّفی می­کند؛ یعنی ریشه­ها و مبانی آن را در قرائت نبوی از جهان می­داند و معتقد است که پیامبر نیز این قرائت را داشته است و بر همین اساس امروز هم ما باید این قرائت را اجرا کنیم.

از آقای دکتر ساجدی تقاضا می­کنم در مورد این­که ما این قرائت را به هستی­شناسی و جهان­بینی پیامبر کاملاً چفت و بست کنیم و معتقد باشیم که  نگاه پیامبر به هستی، چنین قرائتی را فراهم کرده است توضیح دهند. در همین راستا در مورد چیستی این قرائت هم اگر توضیحاتی دارند بفرمایند.

دکتر ساجدی: بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمد لله ربّ العالمین و صلّی الله علی سیّدنا و نبیّنا محمّد و آله الطّاهرین

اللهم صلّ علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم

بنده هم خدمت عزیزان بزرگوار مخاطب عرض سلام و احترام دارم. امیدوارم خداوند به ما توفیق فهم کلام الاهی و پای­بندی به آن را عطا فرماید.

معنای قرائت انسانی از دین

همان­طور که فرمودند عبارت قرائت انسانی از دین اصطلاحی است که آقای شبستری به کاربرده و روی آن تأکید کرده­اند. اگر چه محتوای آن چندان تازه نیست ولی اصطلاح را ایشان مطرح کرده­اند.

منظور ایشان از این عبارت، نگاه انسان منقطع از وحي، به دین است؛ یعنی دین را از نگاه چنين انساني بیان کنیم. به عبارت دیگر انسانشناسي محدود، ناقص و غيرجامع را اصل قرار دهیم {و شناختی از انسان، چیستی او و نیازهای­اش داشته باشیم} و با این انسان­شناسی­ سراغ دین برویم. {دین دستوری از طرف خداوند به ما دیکته نکند بلکه در حقیقت ما هستیم که از دین طلب می­کنیم. البتّه ما هم نه به عنوان کسی که نیازمند است و نیازهای خود را در تمامی ابعاد شناخته است. در حقیقت ما می­گوییم دین چه چیزی را باید به ما بدهد.}

بنابراین طبق نظر آقای شبستری ابتدا یک انسان­شناسی غيرديني می­کنیم و بر پایه­ی این انسان­شناسی سراغ دین می­رویم. در حالی که از نظر ما قضیه بر عکس است. ما هم قبول داریم که برای تأمین نیازهای خودمان سراغ دین می­رویم ولی سراغ دین رفتن ما مثل سراغ طبیب رفتن است. وقتی سراغ طبیب می­رویم که بیماری­ای داشته باشیم. اصل این­که سراغ طبیب برویم توصیه­ی عقل به ما است. عقل به ما می­گوید تو بیماری­ای داری، اگر جلوی آن را نگیری بدتر خواهد شد. پس باید بروی راه درمانی برای آن پیدا کنی. امّا وقتی سراغ پزشک می­رویم دیگر ما نیستیم که به پزشک می­گوییم چه چیزی برای­مان تجویز کند.

دلیل آن هم این است که ما بررسی کرده­ایم و دیده­ایم که در عرصه­ی مباحث معرفت­شناسی محدودیّت­هایی در شناخت­های­مان داریم. عقل داریم ولی توانایی­های عقل ما محدود است. توانایی­هایی دارد و کاستی­هایی. قرآن هم می­فرماید: )وَ يُعَلِّمُكُمْ ما لَمْ تَكُونُوا تَعْلَمُونَ([1]. یکی از دلایل مراجعه­ی ما به وحی این است که چیزی به ما می­گوید که نمی­دانیم.

بدون اشراف كامل بر جهان درون و برون ما و نحوه پيوندهاي شبكه اي در اين جهان، انسان نمي تواند برنامه ي هدايتي و مسير كمال خود را تعيين كند. كشف مسير هدايت بشر در گرو شناخت انواع تعاملات و ارتباطات میان نفس و بدن، ارتباط ميان ابعاد مادّی و غیرمادّی درون ما، ارتباط ميان جهان درون و برون، ارتباط میان امور فیزیکی و متافیزیکی این جهان، و ارتباط ميان اين جهان و جهان دیگر است. هر يك از اينها زوايايي دارد که برای ما ناشناخته است. محدوديتهاي ما در شناخت انسان سخني نيست كه فقط ما ان را بيان كنيم بلکه برخي از انديشمندان غربي هم به ان اذعان دارند. روان­شناسی غرب تا مدّت­ها عمدتاً جنبه­ی مرضی داشت و بیش­تر بر درمان بیماران روانی متمرکز بود. امّا به تدریج مسأله­ی سلامت روانی[2] مطرح شد و روان­شناسی وارد این عرصه شد و به تبیین آن پرداخت. بعد از آن روان­شناسان به تدریج به این نتیجه رسیدند که تأمین سلامت روان هم به تنهایی برای حلّ مشکلات کافی نیست و باید سراغ سلامت معنوی[3] برویم.

این پلّه­هایی که در غرب طیّ می­شود برای چیست؟ طبق اعترافات خودشان در کتاب­های متعدّد و مقالات کثیری که نوشته­اند، می­گویند ما پیچیدگی­هایی داریم که هر قدر نسبت به آن­ها اشراف بیش­تری پیدا کنیم بهتر می­توانیم مشکلات فرد و جامعه را حلّ کنیم.

قرائت انسانی از دین عمدتاً یک نگاه اومانیستی به دین دارد. به این معنا که ما مبنای اومانیسم را بپذیریم. ایشان در عبارات­شان بر این مسأله تصریح دارند که در دورانی زندگی می­کنیم که دنیا و علم متحوّل شده است. دوران ما دوران اومانیسم است و ما باید پیشرفت­های علم را بپذیریم.

پرسش ما این است که پیشرفت­های علم در علوم تجربی بوده است یا انسانی؟ اگر پیشرفت در علوم تجربی اتّفاق افتاده است که مشکلی را حلّ نمی­کند. ما هم از تکنولوژی استفاده می­کنیم و استفاده از آن را نفی نمی­کنیم. امّا اگر بفرماييد پیشرفت در علوم انسانی اتّفاق افتاده است و علوم انسانی باید به ما بگوید که انسان چیست و چه نیازها و کاستی­هایی دارد؟ پاسخ اين است كه پيشرفتهاي علوم انساني ما را از دين بي نياز نمي كند. اساساً اختلافات جدّی ما با علوم انسانی غربي همین­جا است. غرب تئوری­های متعدّدی در باب انسان­شناسی دارد و یکی از دلایل اصلی­ای که باعث شده است که ما از اسلامی­سازی علوم سخن بگوییم، مبانی انسان­شناختی علوم غربی است و در جای خود کتاب­هایی در مورد آن نوشته شده است.

از مطالبی که ایشان بارها و در موارد مختلف بیان کرده­اند معلوم می­شود که ایشان درستی برخی امور را مفروض گرفته­اند. مثلاً ايشان مدعي است كه حقوق بشر غربی و مبانی آن تماماً صحیح است و بايد پذيرفته شود. سوال ما از جناب اقاي شبستري این است که چرا شما در اموزه هاي اسلام تردید می­کنید امّا در آن طرف (غرب) تردید نمی­کنید؟ در مورد انديشه هاي اسلامي می­گویید این اندیشه­ها مبانی خاصّی دارند و امروز باید آن مبانی را نفی کنیم، آیا مباني طرف مقابل را جاي گفتگو نمي دانيد.

قرائت ايشان از اسلام سبب ميشود كه اسلام نيز مانند مسيحيت فاقد شريعت و توانايي لازم اثرگذاري در فرد و اجتماع شود. چنين مسيحيتي غرب را به وضعیّت کنونی آن تبدیل کرده است. یک دین بی­خاصیت، یک مسیحیّتی که نمی­تواند مشکلات روانی، اجتماعی و معنوی غرب و چالش­های فراوانی را که با آن­ها مواجه است حلّ کند. قرائت اقاي شبستري از اسلام همین روند را در مورد اسلام به ما پیشنهاد می­دهد.

جایگاه قطعیّت و صدق در گزاره­های کلامی- اعتقادی

در بحث مؤلّفه­هاي دين، ایشان تأکید دارند که آموزه­های اسلام را باید به سه بخش تقسیم کنیم: 1- عقاید، 2- اعمال و شعائر نظیر نماز و روزه، 3- احساسات درونی و دینی یا تجربه­ی دینی. مبنای ایشان در تئوری قرائت انسانی از دین این است که می­گوید در حال حاضر از میان این سه قسمت، تجربه­ی دینی درونی هسته­ی اصلی است و بقيه بايد تغيير يابند.

ايشان همچنين تاكيد دارد كه امروزه معنا ندارد که از یک گزاره­ی قطعی در دين سخن بگوییم.

از نظر ایشان تفاوت کلام جدید و کلام قدیم در دو مقوله است و اکنون ما باید سراغ کلام جدید برویم. وي مي گويد کلام قدیم دو ویژگی داشت:

1- دست یافتن به عقاید قطعی را ممکن می­دانست. مثلاً اعتقاد به این­که خدا وجود دارد، پیامبر از طرف خداوند است، قیامتی وجود دارد، بهشت، جهنّم، پاداش و عذاب وجود دارد عقاید حقّه­ی صادق و قطعی هستند.

2- گزاره­های اعتقادی گزاره­های ناظر به واقع هستند. اگر می­گوییم بهشت هست یعنی بهشت واقعاً وجود دارد، اگر می­گوییم جهنّم هست یعنی جهنّم واقعاً وجود دارد.

در کلام جدید هر دوی این مبانی رخت بربسته­اند و قرائت انسانی از دین ناظر به وضعیّت فعلی جهان است. در جهان فعلی قطع جايي ندارد. بنابراین گزاره­های کلامی هم نه قطعی هستند و نه ناظر به واقع؛ این ویژگی­ها مربوط به گذشته بودند. اکنون ما به دنبال کارکرد این گزاره­ها هستیم و کارکردها نیز متفاوت­اند. باید بررسی کنیم که کدام گزاره کارکرد بیش­تر و کدام گزاره کارکرد کم­تری دارند. بنابراین در بخش عقاید تابع زمان هستیم. در بخش شعائر نیز همین­طور است. هسته­ی اصلی دین تجربه است. هر کس باید ببیند که تجربه­ی معنوي خود را چگونه و در چه زمانی می­تواند تامين کند. ممکن است کسی بخواهد مثل مسيحيان يا يهوديان فقط هفته اي يك روز به کلیسا برود، دیگری هفته­ی دو روز و هر کس هر ساعت از روز که بخواهد.

پاسخ ما به جناب آقای شبستری این است که:

  • اگر گزاره قطعی نداريم چرا شما: 1- عقاید غربی را قطعی در نظر می­گیرید و به آن­ها التزام دارید، 2- حقوق بشر را قطعی می­دانید، 3- گزاره­ی “الان عقاید قطعی وجود ندارد” را می­پذیرید، حال آن­که خود این گزاره قطعی است، 4- نسبی­گرایی را که حتماً می­پذیرید، 5- این­که می­گویید “دوران عمل به شعائر ديني گذشته است و آن شعائر دیگر التزام ایجاد نمی­کند” را قطعی می­دانید.

بنابراین در واقع شما نسبت به فهم ديدگاه رقيب خود قطعیّت را ردّ می­کنید اما نسبت به ديدگاه غرب و ديدگاه خودتان، آن را قبول می­کنید.

  • نفي باورهاي قطعي و بنيادين اسلام و نفي شريعت مستلزم دور شدن از مسير قرب الهي و كمال است. اگر فرد در این جهان فهمید كه کمال­اش در قرب الاهی است، قرب الاهی لوازمی دارد، از جمله این­که باید دستورات خداوند را اطاعت کند. این نیاز در زمان حاضر پدید نیامده بلکه در طول تاریخ برای انسان­ها وجود داشته است.

اساساً فرد سراغ دین نمی­رود تا دین به او بگوید که نیاز به رشد معنوی دارد بلکه فرد سراغ دین می­رود تا دین به او بگوید چگونه به بهترین وجه نیاز خود را برآورده سازد. در این دنیایی که کالاهای متعدّد وجود دارد و تجارت­های مختلفی صورت می­گیرد فرد چه کند تا در این بازار کلاه سرش نرود و در دام عرفان­های کاذب نیافتد، چه کند که از سرمایه­های وجودی­اش بهتر بهره ببرد. این­ها دلایل مراجعه­ی فرد به دین است.

  • این­که شما هسته­ی اصلی و مرکزی دین را تجربه­ی دینی می­دانید و معتقدید که سایر بخش­ها و مؤلّفه­های دین را باید کنار گذاشت، پاسخ­اش این است که دین نيامده تا به ما بگوید که باید این تجربه را به فعلیّت برسانیم چون اين را عقل مي فهمد، اگر هم دين بگويد ارشاد به حكم عقل است. دين امده تا در مورد چگونگی به فعلیّت رساندن اين ظرفيت معنوي ما را راهنمايي و هدايت كند. همان­طور که عقل به ما می­گوید سراغ کمال­مان برویم امّا در این­که چگونه برویم ابهاماتي دارد لذا بهترین راه­اش این است که در اين جهت از دین بهره ببریم. عقل به من می­گوید اگر سراغ پزشک نروی از دنیا می­روی، امّا عقل نميگويد دقيقا چه داروهايي را مصرف كنيد تا سالم بمانيد. بلكه پزشک به اين سوال پاسخ مي دهد.

به نظر مي رسد كه مهمّ­ترین مؤلّفه­ی قرائت انسانی از دین، تأکید بر هسته­ی مرکزی دین يا همان تجربه­ی دینی است. خلط بین ایمان و دین نیز از همین­جا ناشی می­شود. ایمان یک امر قلبی، احساسی و شخصی است. هر کس یک ایمان و احساسی دارد ولی دین ارائه­دهنده­ی گزاره­هایی است که به انسان کمک می­کند تا در مسیر الاهی توانایی­های خود را به احسن وجه شکوفا کند. دین به انسان می­گوید چگونه قلب و فکرش را بسازد و چگونه جامعه­اش را هدایت کند.

همان­طور که پزشکی یک دانش است و توصیه­هایی مشتمل بر گزاره­های توصیفی، هنجاری، بیولوژی دارد و دستوراتی را تجویز می­کند، دین نیز دو دسته گزاره­های توصیفی و تجویزی دارد. انسان اگر عمل کند به نتیجه می­رسد و اگر عمل نکند به نتیجه­ی دیگری می­رسد. ایمان یک امر شخصی است ولی دین ارائه­دهنده­ی مجموعه­ای از گزاره­های توصیفی و هنجاری است. گزاره­های توصیفی عقاید نام دارند و گزاره­های هنجاری را اخلاق و احکام می­گوییم. همان­طور که گزاره­های توصیفی و هنجاری در پزشکی و روان­شناسی با یک­دیگر ارتباط دارند این دو دسته گزاره با هم ارتباط دارند. این پاسخ اجمالی ما به این مسأله است.

دبیر علمی: از جناب آقای دکتر ساجدی تشکّر می­کنم. عبارتی از جناب آقای شبستری عرض می­کنم:

در دوره­ی مدرن آدمیان می­خواهند قاعده­ها و راه و رسم­های زندگی درونی و شخصی خویش را خودشان تعیین کنند. در این مرحله، زندگی معنوی در پرتو قواعد و مقرّرات مشخّص دینی از قبل موجود اداره نمی­شود؛ یعنی اساساً برای این قبیل از انسان­ها نه تنها آتوریته وجود ندارد بلکه قواعد، راه و رسم، ارزش­ها، معیارها، حقّ و باطل­های معتبر از پیش­تعیین­شده­ای هم وجود ندارد.

سروران و اساتید معظّم به نیکی به مؤلّفه­ها و شاخص­ها قرائت انسانی اشاره کردند. من این نکته را عرض کنم که گفتمان روشن­فکری دینی، یک گفتمان تأثیرگذار در دهه­های گذشته بوده است؛ یعنی از حدود یک­صد سال پیش که ما با این گفتمان مواجه بودیم، به رغم دیدگاه­ها، شخصیّت­ها و رویکردهای مختلفی که داشته رویکرد کلّی آن به بازسازی دین بر اساس مبانی مدرنیته معطوف بوده است و مدلی از این بازسازی تحت عنوان قرائت انسانی از دین توسّط شخص آقای مجتهد شبستری ارائه شده است و ما در مقام یک بحث علمی، فکری و معرفتی در مورد آن هستیم.

امیدواریم که در فضای فکری جامعه، زمینه­هایی فراهم شود تا از نزدیک و به دور از تعصّب، تضارب فکری صورت گیرد. به خصوص که آقای شبستری در جاهای مختلف ادّعای مناظره دارد و می­گوید مراجع را به مناظره طلبیدم و هیچ­یک جلو نیامدند و مانند این­ها. زمینه­های متعدّد فراهم شده است و شخصیّت­ها و اندیشمندان مختلف اعلام آمادگی کرده­اند که رو در رو و به شکل کاملاً صریح مناظره­ی علمی داشته باشند ولی ایشان نپذیرفته و در واقع در این وادی گام برنداشته است. به هر صورت همان­طور که بزرگان نیز تأکید کرده­اند آن­چه برای ما مهمّ است این است که این بحث­ها را در قالب علمی و در فضای اندیشه­ای جلو ببریم و البتّه در این فضا اندیشه­ها نقد هم بشوند و نهایتاً یک تفکّر صحیح و سلیم بر فضای عقلانی و اسلامی ما حاکم باشد.

در بحث مبانی قرائت انسانی از دین، آقای شبستری به بحث قرائت نبوی از جهان پرداخته و طیّ 15 مقاله آن را تئوریزه کرده است. من اشاره­ی کوتاهی به برخی از مدّعیّات ایشان در این بحث می­کنم و بعد در این زمینه در خدمت آقای دکتر شریفی خواهیم بود.

ایشان 4 ادّعای اصلی را در این زمینه مطرح می­کنند:

  • محتوای قرآن یک روایتِ کلان است و نه اِخبار از چگونگی­های جهان و واقعیّات هستی.
  • این روایت کلان، روایت ناشی از فهم تخیّلی پیامبر است که در زیست­جهانِ وحیانی پیامبر اتّفاق افتاده است نه روایت حوادث عالم خارج.
  • جنس زبان این قرائت استعاری است نه جنس معرفت­بخش و شناختی.
  • بر اساس سه مؤلّفه­ی پیشین، متن قرآن قطعاً گفتار انسانی و نوشته­شده­ی انسانی -شخص پیامبر- است. بنابراین بافت زبانی حاکم بر این گفتار نیز بافت زبانی انسان­ها است و باید بر اساس چارچوب­های انسانی فهم شود.

این­ها مدعیّات ایشان در قرائت نبوی از جهان است. من در این قسمت از آقای دکتر شریفی خواهش می­کنم اگر نکات تکمیلی در مورد قرائت نبوی دارند بفرمایند و بعد از آن به مبانی قرائت انسانی از دین بپردازند.

دکتر شریفی: بسم الله الرّحمن الرّحیم

این قرائت و تلقّی از دین مانند هر نظریّة دیگری بر مجموعه­ای از مبانی مبتنی است و به نظرم ایشان هم مبانی خود را به طور شفّاف و دقیق بیان کرده است. این مبانی عبارت­اند از: مبانی هستی­شناختی، زبان­شناختی، انسان­شناختی –که آقای دکتر ساجدی به برخی از آن­ها اشاره کردند-، قرآن­شناختی و پیامبرشناختی. با توجّه به تنوّع، تعدّد و تکثّر سخنانی که در این قسمت وجود دارد، من با اجازة دکتر جعفری و دوستان عزيز، روی مبانی دین­شناختی ایشان تمرکز می­کنم. زیرا آن نوع خاصّ قرائت نبوی که به آن اشاره کردند نیز از دل این مبانی به دست می­آید.

بررسی مبانی دین­شناختی قرائت انسانی از دین

  • دین، امری است برساختة بشر

یکی از مبانی دین­شناختی ایشان -که در قسمت اول عرایض­ام اشاره کردم- این است که مکرّر تصریح و تأکید می­کند که دین برساختة بشر است نه نازل شده از جانب خداوند. نکته­ای که به عنوان تکمله در این­جا عرض می­کنم این است که ایشان می­گوید اگر کسی معتقد باشد که دین را خدا نازل کرده است، این اعتقاد اساساً ضدّ قرآن است. قرآن نه گفته است و نه می­پذیرد که دین از ناحیة خدا نازل شده است! اساساً خدا دینی نازل نکرده است! در قرآن آمده که خدا کتاب را نازل کرده است امّا در مورد دین هرگز چنین چیزی در قرآن نیامده است. قرآن صرفاً از انسان­ها می­خواهد دین موجود در نزد انسان­ها را برای خدا خالص کنند: «مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّين» دین را برای او خالص کنید. خلوص در دين هم به اين است که فقط موحّدانه به عالم نگاه کنيم. امّا نگفته است که دین را خدا نازل کرده است. بنابراین، ای­که گفته مي‌شود وحی نازل شده از جانب خداوند است و اسلام از ناحیة خداوند نازل شده است چنین حرفی ضدّ قرآن است.

ایشان تأکید می­کند این سخن که “خدا دین را نازل کرده است” هر چند بسیار مشهور است و 1400 سال تکرار شده ولی اصلاً کسی نفهمیده است که چه می­گوید. خدا کتاب نازل کرده است و منظور از کتاب یک متن و مجموعه­ای از اطّلاعات و داده­ها است. انزال کتاب به معنای انکشاف مستمرّ است. انکشاف مستمرّ یک زیست­جهان وحیانی بر پیامبر اسلام که وی در آن زیست­جهان همة جهان هستی را آیات و کلمات پایان­ناپذیر خدا تجربه می­کرده است. امّا حتّی اینکه آیا این تجربه واقعی بوده است یا نه، هیچ ضرورت و دلالتی وجود ندارد. پیامبر انسانی بود که این­طور می­دید و هستی مثل یک کتاب در برابر چشم او جلوه­گر شد و او آن کتاب را می­خواند. منظور از انزال کتاب این است و این را دیگران نفهمیده­اند.

تعابیری هم که در قرآن زیاد به کار رفته است نظیر این­که می­فرماید: «إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةِ الْقَدْرِ»، «يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِك» و امثال آن هرگز به معنای این نیست که خدا واقعاً نازل کرده است. این آیات صرفاً بیان­گر این است که پیامبر فکر می­کرده است که از جانب خدا مأموریّت دارد. یا معنای آن این است که پیامبر فرض کرده که اگر خدا می­خواست با انسان­ها سخن بگوید همین سخنانی را که من می­گویم می­گفت نه این­که «إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةِ الْقَدْر» به معنای این باشد که واقعاً خدا نازل کرده است.

من تعمّد دارم که عین عبارات ایشان را به صورت صریح و شفّاف بیان کنم تا شما خودتان در مورد این دیدگاه قضاوت کنید و معلوم شود که عليه دين و قرآن و پيامبر اسلام چه سخني مي‌توان گفت که ايشان نگفته است. به ویژه اینکه ایشان تبلیغات و مظلوم­نمایی­هایی می­کند و می­گوید جوّ خفقان و اقتدارگرایی به ما اجازه نمی­دهد. هر هفته در حسینیّة ارشاد جمهوري اسلامي ايران، در جمع پاره‌اي از دانشجويان و علاقمندان خود، حاضر می­شود و عليه دين و قرآن و پيامبر هر سخني که دوست دارد آزادانه مي‌گويد. ايشان تعمد دارد که در جمع افراد نامتخصص و ناپخته در اين مسائل چنين سخناني را بگويد و بعد ادعا مي‌کند که ديگران اصلاً نمي‌فهمند که ما چه مي‌گوييم! مثلاً در جمع دانشجويان برخي از دانشگاه‌ها صنعتي و فني و مهندسي، در نقد فقه و حقوق اسلامي سخن مي‌گويد و حاضر نیست که اين مدعيات خود را در جمع متخصصان و محققان اين عرصه بيان کند.

  • تردید در اصل وجود خدا

يکي ديگر از مباني دين‌شناختي قرائت انساني از دين اين است که ايشان مي‌گويد اینکه گفته مي‌شود دین از ناحیة خدا نازل شده است یک حرف بسیار بی­ربط است! اصلاً خدا کیست؟ اگر من عبارت خودش را نخوانم باور نمی­کنید کسی که تا چند سال پیش روحانی و معمّم بود و خود را در حدّ مراجع می­دانست چگونه این سخن را گفته است! ایشان در تاریخ 6/2/94 مقاله­ای با عنوان چگونه مبانی کلامی و فقهی فروریخته­اند را منتشر کرد. در این مقاله می­گوید:

«وقتی نمی­توانیم وجود خدا را با دلیل اثبات کنیم نمی­توانیم ادّعا کنیم که خداوند در یک زمان و مکان معیّن با یک انسان مشخّص (حضرت محمّد) با الفاظ و جملات متن قرآن سخن گفته است، چه رسد به اینکه بگوییم کتاب نازل کرده است. اصل این مطلب زیر سؤال است.»

پس یکی دیگر از مبانی دین­شناختی ایشان این است که اصلاً معلوم نیست خدا باشد یا نباشد و سایر مطالب دربارة دین را باید بر این اساس بررسی کنیم.

  • وحی یک قرائت و خوانش از جهان است

اساساً وحی به معنای دریافت مجموعة اطّلاعات و داده­ها نیست بلکه یک تلقّی، قرائت، خوانش و منظر از جهان است. در مورد این مبنا قبلاً بحث کردم و ديگر توضيح نمي‌دهم.

  • زبان دین زبان بیان واقع نیست

از دیگر مبانی دین­شناختی ایشان این است که زبان دین زبان بیان واقع نیست. هدف پیامبر این بود که دیگران مشغول مسألة خدا شوند. امّا اینکه از چه راهی و به چه صورتی اساساً مهمّ نیست و اهمّیّتی برای پیامبر ندارد. مسأله این نیست که واقعاً نشانه­هایی وجود داشته و پیامبر آنها را دیده و بیان کرده است مثلاً معادی وجود داشته باشد و پیامبر بگوید. پیامبر این­طور تجربه کرده و دیده است و هیچ دلیلی برای حقّانیّت این تجربه نمی­توان بیان کرد. و يا مسأله این نیست که اصلاً قوم لوطی وجود داشته است یا نه، پیامبر چیزهایی می­گفت تا به مردم بفهماند خدا خیلی مهمّ است و دست خدا در عالم فعّال است. هدف او اين بود که مردم به خدا دل بدهند و مشغول او شوند. اينکه واقعاً ابراهیمی بوده است یا نه، اصلاً اهمّیّت ندارد. این مسائل اصلاً اولویّتی ندارد. عین عبارت ایشان این است:

«اصلاً پیامبر نمی­گوید خدا هست او می­گوید من عالم را این­گونه می­بینم. خدایی واقعاً هست یا نه در دین مسأله نیست؛ ممکن است خدا نباشد. پیامبر اینگونه دیده است. آیات مربوط به معاد هیچ‌یک ناظر به واقع نیست. در قرآن گزاره­های اخبار از واقع وجود ندارد. یک تفسیری از انسان است که انسان اینگونه پدید می­آید، این­طور زندگی می­کند و این­طور می­میرد و یک چرخة انسان را توضیح می­دهد. یک تفسیر، تلقّی و قرائت از حیات انسان».

امّا در مورد اینکه به چه دلیل این سخنان را می­گوید و مبنای سخنان­اش چیست می­گوید به هنگام مطالعة قرآن به من الهام شد که گزاره­های قرآن گزاره­های خبری نیست! بلکه نوعی قرائت از جهان است:

«در یکی از ساعات مطالعة قرآن بر من آشکار شد که آیات قرآن دربارة آسمان و زمین و تمام پدیدارهای جهان گزاره­های اخباری نیست.»[4]

در پاسخ به این پرسش که چرا گزاره­های قرآن از واقع خبر نمی­دهد هم می­گوید اصلاً واقع چیست؟

پس تا اینجا دو دلیل برای این مبنا، از زبان خود ايشان بيان کرديم:

1- خودم تجربه کردم و هنگام قرائت قرآن بر من الهام شد.

2- اصلاً واقع چیست و واقع را چه کسی ساخته است. این یک تحفة یونانی و ارسطویی است که به جان مسلمانان افتاده است. واقعیّت کجا بود، واقع­گرایی چیست؟ در ادیان ابراهیمی، هندی و بودایی اصلاً چنین چیزی مطرح نیست.

3- دلیل دیگر ايشان بر اینکه قرآن از واقع خبر نمی­دهد و اخبار دین اصلاً اخبار از واقعیّت نیست این است که این نظریّه با حالات روحی خودم سازگارتر است:

«روایت دانستن قرآن –نه خبر از واقعیّت- خیلی سازگاری دارد با وضعیّت وجودی فعلی من؛ یعنی در حال حاضر خوانش خودم از خودم یک خوانش روایی است. خودم خودم را روایت می­کنم. دنبال این نیستم که نفس چیست، روح چیست، می­مانم یا نمی­مانم. همین خوانش را هم از قرآن دارم. اصلاً قرآن هم می­خواسته است یک روایت و یک تلقّی پیامبر را بیان کند نه اینکه واقعاً این هست. اینکه من واقعاً می­مانم یا نمی­مانم برای­ام مهمّ نیست. من خودم را این­گونه روایت می­کنم و خودم را این­گونه بیان می­کنم».

  • انکار عصمت پيامبر

عصمت در وحی و در پیامبری معنا ندارد. سخنان قبلی ایشان نشان می­داد که باید به اینجا برسد. ايشان معتقد است حتّی اگر وحی سخن خدا باشد، هرگز به صورت کامل و ناب به دست ما نرسیده است و امکان دریافت معصومانة آن وجود ندارد، بلکه از مجاری تاریخ و فرهنگ است. پیامبر یک انسان بوده و هر طور که خودش تلقّی کرده بیان کرده است. پیامبران و اولیاء دین انسان­های عادی هستند، اهل اشتباه­اند، قطعاً مرتکب اشتباه شده­اند ولی در یک چیز مرتکب اشتباه نشده­اند و آن چیزی که معصومانه ابلاغ کرده­اند دعوت به خدای یگانه –همان زیست موحّدانه- است. هیچ­گاه از این منحرف نشده­اند. امّا مسائل دیگر همه سخنان بی­دلیل و بی­ربط است چون عصمتی ندارند. و يا اینکه گفته می­شود امامان و پیامبران دارای علم غیب هستند نیز سخن بی­ربط و نادرستی است. تاریخ چنین قضاوتی در مورد آنها ندارد. اگر علم غیب داشتند چرا شهید شدند! اگر علی علم غیب داشت چرا آن شب به مسجد رفت؟ رفت که کشته شود؟ حسین اگر علم غیب داشت چرا رفت که کشته شود؟ پیامبران حتّی علوم رایج عصر خودشان را هم نمی­دانستند چه رسد به علم غیب. کجا از شیمی و فیزیک سخن گفته­اند. اگر علم غیب می­دانستند چرا فیزیک و شیمی نگفتند.

اساساً یا باید بگوییم پیامبران بشر نیستند یا اگر بشر هستند یعنی مثل بقیه هستند؛ اهل غفلت، خطا، وهم و خیال و اهل گناه­اند. این­همه گریه و عبادت­شان برای چه بوده است؟ مگر می­شود نمایشی و تصنّعی باشد؟ این­همه ناله­های علی و دعای کمیل او که می­گوید “کم من قبیح سترته” دروغ می­گفت؟ نه، علی خیلی مبتلا بود، بسیاری را خدا پوشانده بود و او تشکّر می­کرد، خیلی را هم نپوشانده است و ما در طول تاریخ آنها را دیده­ایم. واقعاً مبتلا بودند و مبالغه نمی­کردند ولی هنرشان این بود که تلاش می­کردند خودشان را نجات دهند به همین دلیل گریه می­کردند، توبه می­کردند و می­گفتند خدایا بپوشان.

اصلاً می­دانید این عصمت برای پیامبر و ائمّه از کجا آمده است؟ از تجسّد مسیحی آمده است. اینها فکر کردند اینها هم خدا هستند. بله، اگر خدا باشد گناه نمی­کند ولی اینها خدا نبودند.

دوستان عزيز و حاضران در جلسه به خوبي آگاهند که اينها ابتدايي‌ترين و قديمي‌ترين شبهاتي است که مخالفان پيامبران و اولياي دين عليه عصمت و ويژگي‌هاي اختصاصي آنان بيان مي‌کردند. روح اشکال آنان هم اين بود که پيامبران و امامان چون بشرند پس حتما معصوم نيستند بلکه بايد مثل ساير ابناء بشر گناهکار و آلوده‌دامن و … باشند! هر چند ما در کتاب پژوهشي در عصمت معصومان که 20 سال پيش تدوين شده است همه اين شبهات را که البته آن زمان به ذهن جناب شبستري نيامده بودند!‌ طرح کرده و پاسخ داده‌ايم، در عين حال در پايان جلسه نيز نکاتي در اين زمينه عرض خواهم کرد.

  • امکان صدور سخنان متناقض از پیامبر در قرآن

ایشان می­گوید نبیّ ممکن است سخن متناقض بگوید، قرآن ممکن است تناقضاتی داشته باشد. اینها چیزهای عجیب و غریبی نیستند چون در آن روزگار در ميان مردم سخنان متناقض بود و قرآن نيز داستان همان روزگار را نقل می­کنند. پس می­تواند پر از تناقض باشد و هیچ مسألة عجیبی نیست!

  • تاریخ­مندی آموزه­های دینی

در قسمت قبل به این مبنا پرداختم. ايشان معتقد است که حتّی عبادات ديني هم آموزه‌هايي تاريخ‌مند هستند. ادبیات قرآنی دربارة قصاص، نکاح، خانواده و … مربوط به آن زمان است. الان مدل­های جدید خانواده وجود دارد. ازدواج انسان با حیوانات چیز شنیعی نیست! 10 کشور که از کشورهای مدرن و پیشرفته هستند ازدواج هم­جنس­بازان را به رسمیّت شمرده­اند. هر سال هم 3-4 کشور به آنها اضافه می­شود و مطمئن باشید 10-15 سال آینده یک امر طبیعی در کلّ دنیا خواهد شد. البتّه آن زمان نبود و بد بود ولی در این زمان دیگر نمی­توان گفت بد است!

نکاح به این شکل لزومی ندارد، ازدواج با حیوانات هم جایز است و هیچ اشکالی ندارد، چون بشر مدرن به آن تن داده است. البتّه قبلاً نبوده است ولی خلاف دین نیست و اگر یک مسلمان هم­جنس­بازی کرد نباید گفت که مسلمان واقعی نیست. مسلمان واقعی یعنی موحّدانه زیستن؛ اگر هم­جنس­بازی کرد، شراب و گوشت خوک خورد نگویید مسلمان واقعی نیستی. اینها مربوط به 1400 سال پیش بوده است و فقها هستند که اینها را مرتّب زنده می­کنند. اینکه یک شکل ازدواج را ظالمانه و شکل دیگر را عادلانه بدانیم مربوط به زمان است؛ قبلاً عادلانه نبوده ولی اکنون عادلانه تلقّی می­شود.

  • نفی اعتبار نهایی برای گزاره­های دینی

همان­طور که از سخنان قبلی ایشان هم استخراج می­شود گزاره­های دینی را هم دارای اعتبار نهایی نمی­داند. می­گوید یک مؤمن واقعی حتّی برای گزاره­ی خدا وجود دارد نمی­تواند اعتبار نهایی قائل شود. یا گزاره­ی خدا عالم است اصلاً نمی­توانیم بگوییم صد در صد معتبر است. معلوم نیست که واقعاً اصلاً خدایی باشد یا نباشد و اگر باشد عالم باشد یا نباشد. آن­چه که دین از انسان می­خواهد به طور خلاصه و عامیانه این است که دل­ات پاک باشد و این یعنی موحّدانه بزیّ. چطور موحّدانه بزیّیم؟ – ظاهراً ایشان از این عبارت خیلی خوش­اش می­آید چون دائماً تکرار می­کند-. هیچ اقتضائی جز اقتضائات متناسب با عصر ندارد. شرط مسلمانی عمل به آموزه­های اسلامی نیست فقط زیست موحّدانه است.

پرسش: آیا زیست موحّدانه شکل و فرم خاصّی دارد یا نه؟

ایشان می­گوید: نه، موحّدانه زیستن نه یک معنای واحد دارد و نه فرم واحد. موحّدانه زیستن در عصر حاضر می­تواند به شکل یهودیّت، آنچه مسلمانان می­گویند، مسیحیّت یا هر طور دیگری باشد. مسلمان بودن وابسته به پیروی از یک فلسفه، علم، دین یا هنر خاصّی نیست. از هر فلسفه­ای می­توان تغذیه کرد و اشکالی ندارد. نباید بگوییم این را نیچه گفته که ملحد بوده یا مارکس گفته است. اصلاً فلسفه هیچ ربطی به نوع زیست مسلمانی ندارد. چون زيست مسلماني چيزي جز موحّدانه زیستن نيست.

  • پذیرش سکولاریسم به معنای دقیق کلمه

آخرین مبنای دین­شناختی ایشان که باز هم از اندیشه­های قبل به دست می­آید پذیرش سکولاریسم به معنای دقیق کلمه است. ایشان می­گوید دین اگر حرفی داشته باشد فقط بیان رابطة انسان با خدا است آن هم نه چگونگی رابطه بلکه صرفاً اصل آن را بیان می­کند و می­گوید “با خدا رابطه داشته باش.” تنها انتظار ما از دین این است. ولی اینکه چگونه زندگی کنیم، حقوق بشر و حقوق شهروندی­مان چگونه باشد هیچ ربطی به دین ندارد. دعوت پیامبر به توحید بوده است و با زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، اخلاقی و … مردم هیچ کاری نداشته و نهایتاً تعدیل­های کوچکی رخ داده است.

دلیلی که ایشان برای این حرف­ها می­آورد بسیار جالب است و دلبستگی ایشان را به بعضی از اندیشمندان مدرن غرب بیان می­کند. می­گوید آقای رنه کاسن فرد کمی نبوده است. او از تدوین­کنندگان اعلامیّة جهانی حقوق بشر بوده است. وقتی در حال تدوین اعلامیّة جهانی حقوق بشر بود کسی به او اعتراض کرد و گفت حقوقی که در اين 30 مادّه تدوین کرده­اید در بعضی موارد با دین ما سازگار نیست. او در پاسخ گفت: حقوق بشر در ارتباط انسان با انسان معنا و مفهوم دارد نه در ارتباط انسان با خدا. حقوق بشر می­خواهد رابطة انسان­ها با هم را تنظیم کند نه رابطة انسان­ها با خدا. البتّه رابطة انسان با خدا را دین تنظیم می­کند و ما با آن کاری نداریم امّا رابطه و حقوق انسان­ها در جامعه، حکومت، اقتصاد و … مربوط به خود انسان است و به دین ربطی ندارد –تا این حدّ سکولاریست-.

در مجموع اینها اهمً مبانی دین­شناختی ایشان است. من شاید صدها ساعت آثار ایشان را بررسی و ریز و درشت کلمات را زیر و رو کردم. سر جمع مي‌توانم بگويم که ایشان تمام سخنان ملحدان و مشرکان در طول تاریخ را به عنوان برداشت خود از دین ارائه می­دهد: خدا که معلوم نیست باشد، پیامبر و امامان هم که معصوم نیست، آنها هم مثل خود ما پر از گناه، تخیّلات و وهمیّات بوده­اند، قرآن هم که ساختة پیامبر است و هیچ حجیّتی ندارد، پیام­های دین و الفاظ آن هم ساختة پیامبر است، عقاید، احکام، شرایع و حقوق اسلام هم که مربوط به 1400 سال پیش است و حجّیّتی ندارد. سؤال من اين است که با اين سخنان از دين و اسلام و باورها و ارزش‌ها و احکام اسلامي چه چیزی مانده است که ایشان می­گوید چرا اجازه نمی­دهید ما سخن بگوییم. ملحدان و مشرکان می­گفتند: «إِنْ هذا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَر» ایشان هم می­گوید. علاوه بر اینکه مشرکان خدا را قبول داشتند و در زمان پیامبر کسی به آن حضرت اشکال نگرفت که خدایی نیست ولی ایشان می­گوید معلوم نیست خدایی باشد یا نباشد. هم­چنین مبنای معرفت­شناختی ایشان این است که اساساً هیچ واقعیّتی هم وجود ندارد نمودهایی است که ما می­بینیم.

دبیر علمی: طیّب الله انفاسکم. جلسه را به ذکر صلوات بر محمّد و آل محمّد معطّر می­کنیم.

اللّهم صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم

وجود نازنین آقا رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ فرمودند: «إِذَا رَأَيْتُمْ‏ رَوْضَةً مِنْ رِيَاضِ الْجَنَّةِ فَادخُلُوها (فَادخُلُوا فِيهَا)». هر وقت بوستانی از بوستان­های بهشتی را دیدید وارد آن شوید و از تنعّمات­اش بهره ببرید. فقِيلَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ مَا رَوْضَةُ الْجَنَّةِ؟ اصحاب پرسیدند ای رسول مکرّم مرادتان از بوستان­های بهشتی چیست؟ قَالَ: «مَجَالِسُ الْعِلمِ». امیدوار هستیم که این جلسه­ی ما هم یکی از مصادیق همین بوستان­های بهشتی باشد.

من تأکید می­کنم که مجمع عالی حکمت به عنوان یک مرکز علمی، فکری و حوزوی که جامع همه­ی اندیشمندان حوزه­های علوم عقلی است با برگزاری نشست­های مختلف تلاش می­کند به مباحثِ مختلف فکری و معرفتی که جنبه­ی بنیادین دارد، بپردازد و در این راستا به چالش با برخی اندیشه­های رایج و احیاناً تأثیرگذار خصوصاً حوزه­ی روشن­فکری دینی توجّه می­کند.

در نشستِ گذشته که حدود یک ماه قبل برگزار شد، تحت عنوان ” نقد معنویت مدرن ” دیدگاه آقای ملکیان و رویکرد روشن­فکری ایشان با عنوان” معنویّت و عقلانیّت” را مفصّل مورد بحث قرار دادیم. موضوع این جلسه هم الگوی فکری جناب آقای شبستری یعنی “قرائت انسانی از دین” است. قطعاً مشروح جلسه بعداً به دست آقای شبستری هم خواهد رسید.

مجمع برای بحث و گفت­و­گوی عالمانه در یک بستر کاملاً آزاداندیشانه اعلام آمادگی می­کند، در هر جا که ایشان تعیین کنند چه در قم، چه در این محفل یا در جای دیگر در حضور بزرگان، اندیشمندان، چه بسا اساتید حاضر یا اساتید دیگر بنشینیم و به بررسی و نقد عالمانه­ی افکار ایشان بپردازیم و وزان و اعتبارِ اندیشه­های ایشان را به سنجه­ی عقلانی بگذاریم و بر این اساس ان شاء الله بتوانیم به تعمیق و تثبیت فکری و معرفتی بهتری برسیم.

سروران معظم آقای دکتر ساجدی و آقای دکتر شریفی مبانی قرائت انسانی از دین را توضیح دادند؛. مبانی­ای نظیر ناواقع­گرایی، عدم قطعیّت، انسان­گرایی به معنای اومانیستی-، نسبی­گرایی معرفتی، قرائت­پذیری و ….

«نقد بنیان­های کلام و فقه» مجموعه سخنرانی­ها، مقالات و گفتارهای ایشان در طیّ 10-15 سال اخیر است که  در حدود 700 صفحه در فضای اینترنت منتشر شده است. البتّه کتاب­های قبلی ایشان هم در این محفل مورد توجّه قرار گرفت و برخی اندیشه­هایی که مطرح شد از کتاب­های « ایمان و آزادی»، «نقد قرائت رسمی از دین»، « هرمنوتیک، کتاب و سنّت» آقای شبستری گرفته شده بود . این­ها کتاب­های گذشته­ی ایشان است. اندیشه­های 10-20 سال اخیرشان مجموعاً در کتاب نقد بنیان­های کلام و فقه منتشر شده است. در جای جای این کتاب و در مقالات مختلف آن آقای شبستری تأکید دارد که دوره­ی قرائت کلامی و فقهی از دین گذشته است و این قرائت غیرانسانی، ضدّ انسانی، غیراخلاقی، توأم با خشونت و مخالف حقوق بشر است.

قبل از این جلسه برخی از اساتید تماس گرفتند و گفتند که شاید “نقد قرائت انسانی از دین” عنوان مناسبی برای جلسه نباشد، مگر ما با قرائت انسانی از دین مخالف هستیم و به فهم ضدّ انسانی از دین قائل هستیم؟ بنده در پاسخ عرض کنم که این عنوان کاملاً هوشمندانه و با توجّه انتخاب شده و در واقع ناظر به عنوانی است که آقای شبستری برای برداشت خود از دین انتخاب کرده است. در واقع ایشان مدّعی است که برداشت و قرائت خودشبا مبانی و مؤلّفه­هایی که مطرح شد- تنها قرائت انسانی از دین است و قرائت­های دیگر به ویژه قرائت حاکم و رایج که از طرف مراجع فقه و در عرصه­های علوم عقلی از طرف اندیشمندان کلامی و فلسفی ارائه می­شود ضدّ انسانی و خشونت­بار است.

در این قسمت در مورد قرائت­پذیری دین و این­که آیا چنان­که آقای شبستری می­گویند پذیرش قرائت­های مختلف از دین بدون هیچ حدّ یقفی صحیح است؟ از محضر آقای دکتر ساجدی استفاده می­کنیم.

دکتر ساجدی: بسم الله الرّحمن الرّحیم مجدّداً عرض ادب خدمت عزیزان شنونده و اساتید بزرگوار دارم.

مبانی پذیرش تعدّد قرائت­ها از دین

این­که این دیدگاه به پذیرش تعدّد قرائت­ها از دین منجر می­شود به این دلیل است که اساساً ایشان بحث را از این­جا آغاز کرده که چه کسی گفته است که حتماً باید تفسیر خاصّی از دین -تفسیری که شما فقها می­گویید- را قبول کنیم؟ چرا تفاسیر دیگر را قبول نکنیم؟ سپس بحث­شان ادامه پیدا کرده تا به نقطه­ی فعلی رسیده است. بحث تعدّد قرائت­ها با بحث جدید ارتباط دارد و مبانی و ادلّه­ای دارد که به مبانی و ادلّه­ی قرائت انسانی از دین بسیار نزدیک است. من به صورت کوتاه و مختصر به بعضی از آن­ها اشاره می­کنم:

  1. هرمنوتیک فلسفی گادامر

یکی از مبانی ایشان در تعدّد قرائت­ها، پذیرش هرمنوتیک فلسفی گادامر است. دو نگرش کلّی در هرمنوتیک وجود دارد:

1- هرمنوتیک روش­شناختی فهم به دنبال ارائه­ی راهکارهایی برای تبیین چگونگی فهم متن است.

  • هرمنوتیک هستی­شناختی فهم به دنبال تبیین مکانیزم تحقّق فهم است؛ یعنی فهم چه سازوکارهایی دارد.

ایشان تأکید می­کند که منظور من هرمنوتیک فلسفی است نه هرمنوتیک روش­شناسی. بعد می­گوید البتّه نه به طور خاصّ هرمنوتیک فلسفی گادامر بلکه بحث از اصل هرمنوتیک فلسفی است. من با روش فهم کاری ندارم و به دنبال تبیین مکانیزم تحقّق فهم هستم. ولی از مباحثی که یکی پس از دیگری مطرح می­کند روشن می­شود که دقیقاً همان اصولی را که آقای گادامر پذیرفته است می­پذیرد و به کار می­گیرد.

هرمنوتیک فلسفی لوازمی دارد؛ مثلاً یکی از لوازم آن نفی فهم و تفسیر قطعی و نهایی از دین است. ایشان می­گوید اصلاً هیچ تفسیر قطعی از یک متن نداریم و نمی­توانیم بگوییم که این فهم حتماً آخرین و درست­ترین فهم از این متن است. فهم­ها در عرض هم هستند و هیچ­کس نمی­تواند بگوید که یک فهم حتماً فهم نهایی، قطعی و درستی است.

کاملاً مشخّص است که ایشان تا آخر به این لازمه پای­بند است. البتّه ما هم با این مسأله مخالف نیستیم که تعدّد فهم وجود دارد، ولی تعدّد فهم مستلزم این نیست که ما بتوانیم هر فهمی را بر قرآن تحمیل کنیم. قرآن صریحاً می­فرماید که یک عدّه عقاید خود را بر قرآن تحمیل می­کنند: )مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ وَ ابْتِغاءَ تَأْويلِه( [5]. در روایت نیز آمده است که یکی از دلایل این­که قرآن مشتمل بر محکم و متشابه است این است که دل­های افراد را آزمایش کند.

قرآن به ما راهکار داده است و ما هم معتقدیم به این­که فهم­ها متعدّدند. تعدّد فهم قابل انکار نیست امّا بحث بر سر این است که آیا در میان تعدّد فهم­ها نمی­توانیم یک گزاره­ی قطعی ارائه دهیم؟ گزاره­هایی نظیر این­که خدا وجود دارد، خدا از ما درخواستی دارد، می­توانیم به خدا نزدیک شویم یا از خدا دور شویم، همه گزاره­های قطعی عقلی است و هیچ ارتباطی با قرآن ندارد. عقل به ما می­گوید که خدا وجود دارد و قرآن هم اگر در این باب گزاره­ای دارد گزاره­ی عقلی است. ولی ایشان می­گوید ما هیچ فهم قطعی در هیچ موردی نداریم. این را از هرمنوتیک فلسفی گادامر گرفته است، در حالی که خود غرب گادامر را مورد نقد قرار داده است.

جالب است که ایشان به هرمنوتیک عینی­گرای هرش، بتی و دیگران و نقدهای متعدّدی که بر هرمنوتیک فلسفی گادامر  نوشته شده است توجّه نمی­کند و نکاتی را که گادامر گفته است مبنای قطعی خود قرار می­دهد. اگر واقعاً هیچ فهم قطعی­ای وجود ندارد چطور سخن گادامر برای شما وحی منزل شده است؟ چرا به نقدهایی که خود غرب بر گادامر نوشته­اند توجّه نمی­کنید.

بنابراین ایشان این مبنا را که از متن واحد می­توان معانی متعدّد به دست آورد و هیچ فهمی را نمی­توان بر فهم دیگر ترجیح داد از گادامر اخذ کرده است.

  1. توجّه و تکیه بر پیش­فرض­ها

هم­چنین ایشان می­گوید ما نمی­توانیم خالی از پیش­فرض باشیم، پیش­فرض­ها قابل کنترل نیستند و ما باید به پیش­فرض­های­مان توجّه کنیم. پیش­فرض­ها هر زمان باید تجدید شوند و باید متناسب با زمان به آن­ها توجّه کنیم.

ما هم اصل پیش­فرض را قبول داریم و می­دانیم که وقتی می­خواهیم سراغ قرآن برویم به ابزارها و پیش­فرض­هایی نیاز داریم. امّا نمی­توانیم هر پیش­فرضی را بپذیریم و بر قرآن تحمیل کنیم. ممکن است بعضی از پیش­فرض­ها ظنّی باشند و بعضی قطعی. برخی ابزارهایی که برای فهم قرآن به کار می­بریم مانند سطل و طنابی هستند که برای کشیدن آب داخل چاه می­اندازیم. مثلاً باید زبان عربی و قواعد آن را بدانیم زیرا اگر زبان عربی ندانیم نمی­توانیم قرآن را بفهمیم. یا مثلاً به زمان­شناسی صدر اسلام کاملاً توجّه داریم، مقتضیّات زمان و احکام ثابت و متغیّر را مدّ نظر قرار می­دهیم. اساساً یکی از مسائل اجتهاد این است که بتوانیم متناسب نیاز زمان احکامی را بیان کنیم.

بنابراین اصل این­که مقدّمات و پیش­فرض­هایی نیاز داریم محلّ بحث نیست. بحث این­جا است که ایشان پیش­فرض­ها را طوری به کار می­گیرد و به جایی می­رسد که می­گوید ما اکنون باید از پیش­فرض­های غربی حقوق بشر استفاده کنیم. ایشان می­گوید پیش­فرض کنونی ما اعلامیّه­ی جهانی حقوق بشر است و هیچ تردیدی در آن وجود ندارد.

چرا و به چه دلیل می­گویید باید اعلامیّه­ی جهانی حقوق بشر را مسلّم بگیریم؟ آیا نباید این­ پیش­فرض را مورد بحث قرار دهیم. اگر هر چه غرب گفته است را باید قبول کنیم دیگر نیازی به چالش به خرج دادن نداریم، بايد قرآن را کنار بگذاریم و هر چه آنان می­گویند قبول کنیم. در حال حاضر عرفان­های متعدّدی هم وجود دارد که لزوماً نمی­گوید نماز را این­گونه بخوانیم و این احکام را عمل کنیم، چرا آن­ها را قبول نکنیم؟

چرا باید پیش­فرض ایشان را مبنی بر این­که دوران نگاه واقع­نما به گزاره­های دینی گذشته است بپذیریم؟ این پیش­فرض را ویتگنشتاین و دیگران مطرح کرده­اند و بارها نقد شده است. اگر راست می­گویید نقدها را پاسخ دهید. چرا زبان دین نباید واقع­نما باشد؟ اصلاً دین آمده است به خاطر این­که ما را با واقعیّاتی آشنا و مرتبط کند، واقعیّاتی که دست بشر از آن­ها کوتاه است. بشر بعضی واقعیّات را می­بیند و از بعضی خبر ندارد، بعضی را از علوم استفاده می­کند و بعضی را به دست نمی­آورد امّا آن واقعیّات هستند. بشر این ابعاد، پیچیدگی­ها و ظرفیّت­ها را دارد. واقعاً انسان قابلیّت متعالی شدن دارد نه این­که تخیّل باشد­، می­تواند متعالی شود و می­تواند نشود.

چه کسی گفته است که زبان واقع­نما را باید کنار بگذاریم؟ به چه دلیل آقای شبستری آن را مسلّم می­گیرد؟ شما اگر مبنای غرب را قبول دارید نقدهایی را که به آن وارد کرده­اند پاسخ دهید. آیا هر کس هر مبنایی را پذیرفت مسلّم است؟ برخی از مبانی ایشان در بحث تعدّد قرائات و قرائت انسانی از دین، مبانی کلامی است، از جمله محدود کردن ماهیّت دین به یک امر احساسی. اگر کسی از ابتدا گفت که ما هیچ فهم قطعی نداریم معلوم است که همه­ی این لوازم در پی آن می­آید. اگر گفت دین فقط یک امر احساسی است و سایر بخش­های آن اهمّیّتی ندارد لازمه­ی آن این است که باید احساس خود را هر وقت، هر جا و به هر نحوی که خواست ارضا کند.

این­ها سخنان جدیدی نیست. غربی­ها هم که نگاه سکولار به دین داشتند دقیقاً همين سخنان را بیان می­کنند. در کلام لیبرال هم همین دیدگاه­ها وجود دارد و بحث­ها و نقدهای مفصّلی هم در مورد آن­ها صورت گرفته است. آقایان بخوانند و اگر اهل تحلیل­اند اشکالات­شان را مطرح کنند ما هم استقبال می­کنیم. امّا اگر قرار است هر چه غربی­ها گفته­اند صد در صد درست بدانیم دیگر بحثی باقی نمی­ماند. الحمدلله شخصیّت­هایی از حوزه­ی علمیّه با مراجعه به منابع اصلی عین عبارات آن­ها را نقل کرده و مورد بررسی و نقد قرار داده­اند. این­طور نیست که فقط ایشان مراجعه کرده باشند.

  1. دین یک امر احساسی است

یکی از مبانی کلامی مهمّ ایشان این است که اساساً هستی دین را یک امر احساسی می­داند. در این­جا میان دین و ایمان مغالطه صورت گرفته است. ایمان تعلّق قلبي انسان است به آن­چه که دین می­گوید. خدا می­فرماید: شما قلب­تان را به خدا بسپارید؛ این ایمان است. امّا این گزاره که “قلب­مان را به خدا بسپاریم درست است یا غلط است” یک گزاره­ی دینی است. دین به انسان کمک می­کند تا واقعیّاتی را که به آن­ها دسترسی ندارد بفهمد. اگر واقعاً غرب در این ابعاد به نتیجه رسیده بود ما در علوم انسانی دچار چالش نبودیم و این­همه دیدگاه­های متعارض نداشتیم.

اساساً بحث سلامت معنوی و سلامت روانی برای چه مطرح شده است؟ برای چه به دنبال راهکارهایی برای حلّ معضلات روانی و اجتماعی بشر هستند؟ دین آمده است تا همین کمک­ها را به انسان بدهد. خدا برای انسان ابزارها و کاستی­هایی قرار داده است و می­فرماید اگر به دین مراجعه کنید و از آن به درستی بهره­برداری کنید می­توانید کاستی­ها را برطرف کنید.

بحث دیگر، بحث محدود کردن دین است. آن­چه که مسیحیّت را زمین زد و مسیحیان به آن مبتلا شدند همین بود. آقای پراودفوت در کتاب­اش که به زبان فارسی هم ترجمه شده است از قول شلایرماخر علت رويكرد او را نسبت به دين كه ان را یک امر قلبی مي دانست بيان كرده است. شلايرماخر صریحاً می­گوید چون کتاب مقدّس بسیار مورد نقد و سوال بود و نویسندگان و روشن­فکران عصر ما هر روز به اين کتاب ایراد می­گرفتند من تعريف دين را عوض كردم و گفتم دين، محتواي كتاب مقدس نيست بلكه دين امري احساسي در قلب است. من در دانشگاه مگ گیل یک کتاب دو جلدی ضخیم به زبان انگلیس دیدم که تماماً ناظر به محتویّات ضدّ عقل و ضدّ علم کتاب مقدّس بود. شلایر ماخر می­گوید دست از سر این کتاب بردارید و این­قدر این کتاب را زیر سؤال نبرد. دین این کتاب نیست، دین یک امر قلبی است. کلام لیبرال[6] و روشن­فکران دیگری نیز به تبع شلايرماخر و كلام ليبرال دین را یک امر قلبی می­دانند.

آقای شبستری! آیا قرآن مانند کتاب مقدّس است که شما به همان روش با آن برخورد می­کنید؟ آیا کتاب ما مشتمل بر همان تناقضات و تعارضاتی است که در باب انجیل و تورات مطرح شده است؟ ضدّ علم و ضدّ عقل است؟ اگر توانستید چنين ادعايي را اثبات كنيد انگاه در مورد هر دو حكم واحد صادر كنيد.

شلایر ماخر به خاطر حجم انتقادات وارد بر کتاب مقدّس، دین را یک امر قلبی دانست. پل تيلیش نیز دلیل خود برای دفاع از ايمان گرايي را حلّ تعارضات کتاب مقدّس می­داند. می­گوید اگر می­خواهید مشکل تعارض کتاب مقدّس را حلّ کنید باید سراغ ایمان بروید. دین را کنار بگذارید و متن کتاب مقدّس را جدي نگيريد.

این­ها مهم­ترین مبانی کلامی و دین­شناختی آقای شبستری هستند. وقتی کسی قائل شد که دین یک امر قلبی و احساس درونی است دیگر هیچ حکم و الزامی مشخّصی ندارد که مثلاً صبح چند رکعت نماز بخواند و ظهر چند رکعت، یا چند دور طواف کند، خمس و زکات بدهد. زيرا دين یک احساس قلبي است كه می­تواند تفاسیر متعدّدی داشته باشد و اختیار با خود فرد است. آقای شبستری بارها و بارها بر این نکات تصریح و تأکید کرده است.

  1. زبان دین زبان نمادین است

این مبنای زبان­شناختی ایشان است و به آن تصریح می­کنند. زبان دین زبان رمزی است؛ یعنی اگر می­خواهید معنای قرآن را بفهمید و آیات آن را معنا کنید، معنای ظاهر نکنید بلکه باید رمز آن را پیدا کنید:

«زبان دین زبان رمزی است و شناختن هر دین عبارت است از شناخت مجموعه­ی رمزهای زبانی. متون دینی به عنوان نمادهای رمزی، مانند هر متن دیگری فهم و تفسیر می­شود؛ خواه آن متن کتاب باشد یا هنر. در واقع اسلام به عنوان یک قرائت از متون دینی توضیحی رمزگونه و نمادین به دست می­دهد».

به نظر وي ما باید رمزگشایی کنیم و علي القاعده ايشان با رمزگشایی خويش به اين تفاسير رسيده است. از نگاوه وي اسلام سه دسته آموزه دارد: 1- عقاید، 2- احکام، 3- احساسات (تجربه­ی درونی). در بحث عقاید و احکام باید تابع زمان حاضر و فرهنگ غالب غرب باشيم چون آن­ها پیشرفت کرده­اند. البته ايشان در تكيه به دين شناسي غرب هم به هرمنوتيك تكيه ويژه اي دارد و در اين موضوع هم تاكيد بر دیدگاه هرمنوتیک گادامر دارد و از منتقدين همين ديدگاه در غرب مانند هرش و بتی هم غافل است. لذا وي واقع­گرایان و عینی­گرایان را كنار مي نهد. بهرحال ايشان ميگويد دین سه بخش دارد و از میان این سه بخش هم باید سراغ بخش کلیدی آن هم تجربه ديني و ان هم امري قلبی است و اين هم به شخص بستگی دارد.

در بحث مبانی زبان­شناختی به این­جا می­رسد که می­گوید وقتی می­خواهیم قرآن را معنا کنیم باید از همین زبان استفاده کنیم. وقتی این­گونه سراغ قرآن می­رویم می­بینیم این کتابی که قرآن (کلام و …) نامیده می­شود اولاً همه­ی آن­چه را که در آن است نمی­توان به خدا نسبت داد، ثانیاً بسیاری از مسائل هستند که در این کتاب نیامده­اند ولی کلام خداوند هستند. در این دوران ما باید به قلب و احساس خودمان مراجعه کنیم نه به قلب پیامبر؛ قلب پیامبر مربوط به 1400 سال پیش است و چندان به درد ما نمی­خورد. ما از قلب خودمان می­توانیم بفهمیم که سخن خداوند چیست:

«سخن خداوند سخنی است که افق عالم درون را می­شکافد و وسعت می­دهد. بدین ترتیب می­توانیم بگوییم که سخن بنابر اثری که بر شنونده می­گذارد، سخن خدا می­شود. اگر اثری که یک سخن در شنونده می­گذارد توجّه دادن به خدا و افق­گشایی باشد آن سخن، سخن خداوند است. خواه آن سخن از دهان نبیّ شنیده شود یا از دهان انسان دیگری؛ این­که از چه کسی شنیده می­شود مهمّ نیست».

مهمّ نیست که پیامبر می­گوید یا کس دیگری. حتّی اگر پیامبر هم بگوید، سخن خدا نیست. باید ببینیم چه می­گوید، از آن­چه می­گوید معلوم می­شود که سخن خدا است یا نه:

«اگر اثر افق­گشایی نداشته باشد آن کلمات …، هر قدر هم  فصیح و زیبا باشند سخن خداوند نیست. سخنی است در میان دیگر سخنان. امّا به صرف این­که نبیّ سخن را گفته است سخن، سخن خدا نمی­شود بلکه در آن اثر افق­گشایی یعنی هر سخنی که به گونه­ای اثر معنوی بر انسان بگذارد ارزش دارد.

از این توضیحات می­خواهم نتیجه­گیری کنم که اگر سخن افق­گشا و حیرت­زا نباشد محتوای آن هر چه می­خواهد باشد –امر، نهی، وعده، وعید- سخن خداوند نیست».

مبنای این سخن این است که کتاب را کنار بگذار، دین همان احساس انسان است.

پاسخ ما این است که اصلاً دین نیامده است به ما بگوید که ما احساس داریم یا نه و احساس­مان در قلب­مان است. همه­ی انسان­ها چه مسلمان و چه غیرمسلمان یک احساس نیاز به ارتباط با خدا می­کنند. دین آمده است به ما بگوید که چگونه این بذر را در زندگی­مان شکوفا کنیم. اصل ظرفیّت انسان برای توجّه به خدا در همه­ی انسان­ها وجود دارد و همین ظرفیّت سبب می­شود که ما به سمت خدا حرکت کنیم.

همان­طور که ما به فکر سلامتی­مان هستیم و برای تأمین آن حرکت می­کنیم و سراغ پزشک می­رویم. انگیزه اي درون ما وجود دارد كه ما را به سمت کشف قواعد سلامت جسمی حرکت می­دهد. گرايش به علم و کشف حقيقت در ما وجود دارد و ما را به سمت درس خواندن حرکت می­دهد. آیا انگیزه­ی علم­دوستی به تنهایی برای دانشمند شدن ما کافی است؟ کسی نیست که نخواهد دانشمند شود، امّا آیا همه دانشمند می­شوند؟ آن کسی دانشمند می­شود که از ابتدای کودکی درس خود را کنترل کند، بهترین کلاس برود، بهترین کتاب را بخواند، بهترین دانشگاه برود، بهترین استاد را داشته باشد و تکالیف درسی­اش را انجام دهد.

چه کسی نیست که نخواهد قهرمان شود، امّا چه کسی قهرمان می­شود؟ آن کس که از خواب خود می­زند، مدیریّت می­کند، مربّی می­گیرد، صدها ساعت تمرین می­کند و ….

در این مورد هم همین­طور است. همه می­خواهند این احساس معنوی در آن­ها رشد کند. امّا کسی به آن رشد می­رسد که دستور خدا را گوش دهد، کنترل کند، نیازهای خود را درجه­بندی کند، نیازهای معنوی­اش بر نیازهای مادّی غلبه کند، در حالت تعارض نیازهای معنوی را ترجیح دهد. اساساً دین آمده است که این­ها را بگوید. اصلاً دین نیامده است بگوید که من در دل­ام احساسی دارم یا نه. من خودم می­دانم که این احساس را دارم. دین آمده است به من کمک کند که چگونه آن را شکوفا کنم.

شما می­فرمایید دین 3 رکن دارد: عقاید، احکام و احساس، دو رکن نخست را باید کنار بگذاریم و به احساس بچسبیم و از احساس هم هر چه خودمان دریافت می­کنیم مهمّ است. اين سخن شما مثل کسی است که می­خواهد رشد علمی کند ولی اصلاً با مقدّمات آن کاری ندارد. او در همین آرزو خواهد ماند و خواهد مرد. اگر می­خواهد رشد کند باید مقدّمات­اش را نیز طیّ کند و این یک امر عقلی است. همان­طور که مبارزه با حسادت و کبر و کسب فضایل مقابل آن­ها مقدّماتی دارد، کسب صفات الاهی نیز مقدّماتی دارد. من در صورتی موفّق می­شوم که بتوانم در ساحت­های مختلف زندگی خودم را مدیریّت کنم.

دبیر علمی: حدود 20 دقیقه فرصت هست. به پرسش­های حضّار می­پردازیم. صلواتی عنایت بفرمایید.

اللّهم صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم

یکی از حاضران: بسم الله الرّحمن الرّحیم با سلام و تشکّر از اساتید محترم. با توجّه به ادلّه­ای که بیان شد شاید ما نتوانیم قرائت انسانی از دین که به صورت رادیکال توسّط آقای شبستری مطرح شده است را قبول کنیم، امّا شواهدی وجود دارد که آن شواهد را هم نمی­توانیم نادیده بگیریم.

آقای دکتر ساجدی فرمودند رویکرد ما به دین مانند مواجهه­ی ما به یک پزشک است. پرسش این­جا است که در همین مراجعه آیا ارزیابی مستمرّ از پزشک وجود دارد یا خیر؟ یا این­که خود رویکرد علم طبّ در طول سالیان تا چه حدّ تغییر کرده است؟ در گذشته طبّ جزء­نگر حاکم بوده است در حالی که امروزه بیش­تر به طبّ کلّ­نگر توجّه می­شود و بسیاری از دستورات پزشکی گذشته را نقد می­کنند.

آیا رویکرد ما به دین نمی­تواند این­گونه مشمول تغییر قرار گیرد؟ آیا قبول دارید که اگر بخواهیم به هر متن یا منبعی مراجعه کنیم با یک­سری پیش­فرض­ها سراغ آن می­رویم و آن پیش­فرض­ها در برداشت­های ما تأثیرگذار خواهد بود. آیا نقش پیش­فرض­ها را می­توان نادیده گرفت؟ این پیش­فرض­ها از کجا می­آید؟ شاید گاهی این پیش­فرض­ها از خود فضای مسلمانی گرفته شوند یا غیر از این­ها باشد.

ما می­توانیم مثال­هایی بیاوریم که دقیقاً تأیید می­کنند که برخی از احکام اسلام به صورت امضایی هستند؛ یعنی در همان 1400 سال پیش اجرا می­شده­اند و اگر اکنون به بشر امروز و حتّی خود مسلمانان گفته شود شاید چندان عادلانه به نظر نرسد. نظیر این­که در جریان جنگ با یهودیان، پیامبر یک نفر را به عنوان حکم قرار دادند و اجرای حکم او به گردن زدن افراد بسیاری انجامید و پیامبر فرمود که این حکم خداوند بوده است. این در واقع شاهدی برای ادّعای قرائت انسانی از دین است که می­گوید اگر وجدان آن روز چیزی را می­پذیرفت حکم خدایی دانسته می­شد.

یا این­که بعضی آیات قرآن تفسیرپذیر است و ما چگونه به آن تفاسیر مراجعه کنیم. در این زمینه هم مثال­های متعدّدی وجود دارد از جمله آیه­ی 24 سوره­ی نساء که وقتی به تفاسیر مراجعه می­کنیم می­بینیم سه نوع برداشت و تفسیر در مورد آن وجود دارد. اگر برده­داری را عادلانه بدانیم یک تفسیر به دست می­آید و اگر با رویکرد انسانی به آن نگاه کنیم تفسیر دیگری به دست می­آید. بالاخره کدام­یک از این تفاسیر مجاز و عادلانه­تر است؟

این­که ما بخواهیم قرائت انسانی از دین را به طور کلّی نفی کنیم شاید چندان معتدل نباشد. گرچه آن دیدگاه رادیکال هم که از طرف شما نقد شد برای ما هم اصلاً قابل قبول نیست.

دبیر علمی: بسیار عالی، خیلی خوب، ان شاء الله آقای دکتر شریفی این پرسش را پاسخ می­دهند. من یک تکمله بزنم و یک پرسش به آن اضافه کنم. آقای شبستری در نقد بنیان­های کلام و فقه می­گوید از همین قرآن و خوانش سنّتی از اسلام، داعش و ابوبکر بغدادی به وجود آمده است. ابوبکر بغدادی هم خود را نماینده­ی خدا می­داند. شما چه دلیلی دارید که او نماینده­ی خدا نباشد.

یکی از حاضران: البتّه ممکن است اساتید بفرمایند که ما در بحث اجتهاد پاسخ این پرسش­ها را داده­ایم من می­خواهم بگوید که بحث اجتهاد تقریباً نوعی تعارف محسوب می­شود. آیا الان کسی می­تواند بگوید حکمی که در جریان جنگ یهودیان با بنی­قریظه اجرا شد عادلانه یا ناعادلانه بوده است؟ اگر کسی بتواند چنین چیزی بگوید ما می­توانیم بپذیریم که زمان را دخالت داده است ولی اگر بخواهد به صورت کلّی بگوید که اجتهاد مسأله­ی زمان را حلّ کرده است به نظرم پاسخ چندان قابل قبولی نیست.

دکتر شریفی: همان­طور که دوست عزیزمان اشاره فرمودند نقدهاي ما بر نظرية نظرية قرائت انسانی از دین را پذيرفته‌ و آن نظريه را به آن شکل قابل قبول نمي‌دانند. امّا به نظر من فرمایش ایشان خارج از رسالت جلسه است. اينکه شما از ما مي‌خواهيد در اين جلسه قرائت صحیح از دین را مشخص کنيم و نظر خود را دربارة چگونگي نقش عنصر زمان و مکان در فهم از دين و قرائت دين بيان کنيم، استحضار داريد که خارج از رسالت اين جلسه است. اساساً این­ها محور بحث ما نبود. پیشنهاد می­دهم جلسه­ای برای عرصة نظریّة درست يا دست کم مورد قبول، برگزار شود. چون در این زمینه نیز فقط یک مدل وجود ندارد. برای روش­شناسی فهم از متون دینی مدل­های مختلف واقع­گرایانه وجود دارد. حدّاقلّ خود من سیاهه­ای در این زمینه دارم که برای رسیدن به فهم صحیح، واقع­بینانه و درست از دین چه فرآیندی را باید طیّ کنیم؟ آیا هر فهمی حجّت است؟ یک آیه را چگونه باید فهمید؟ استحضار دارید که نظرات در این زمینه مختلف­اند.

اصل بحث این جلسه این بود که قرائت انسانی از دین چه مؤلّفه­هایی دارد؟ مبانی آن چیست؟ و چه اشکالاتی دارد؟ امّا پیش­فرض­ها حتماً در فهم تأثیر دارد. بعید می­دانم اساساً کسی منکر این باشد. تمام بحث در این­جا است که آیا خود پیش­فرض­ها قابل بحث هستند یا خیر؟ آیا پیش­فرض­ها در نهایت باید به یک عقلانیّت و یک پایگاه و جایگاه محکمی برسد یا خیر؟ اگر پیش­فرض، پیش­فهم، پیش­داشت و پیش­برداشت ما این باشد که حقوق بشر را عقلا گفته­اند، پس باید دین را از دریچة اعلامیّة جهانی حقوق بشر تفسیر کنیم؟ چرا درباره­ی خود اعلامیّه­ی جهانی حقوق بشر اجازه­ی بحث داده نمی­شود؟

بله، حتماً فهم بر پیش­فرض­ها و پیش­داشته­هایی مبتنی است امّا همین پیش­فرض­ها و پیش­داشته­ها چقدر درست و چقدر نادرست است و تا چه اندازه مجاز هستیم که آنها را در فهم هر متنی اعمّ از متن دینی و … به کار بگیریم؟ آیا اگر من از قصاص خوش­ام نمی­آید، درست و عقلانی است که بگویم آیة قصاص را خدا نگفته و پيامبر از پيش خودش برساخته است؟ دربارة قضاياي تاريخي هم که اشاره کرديد، سخنان فراواني وجود دارد و تحليل‌هاي دقيقي هست که بايد در جاي خود به آن پرداخته شود.

یکی از حاضران: بسم الله الرّحمن الرّحیم با عرض سلام و تشکّر از محضر اساتید محترم. این­که آقای دکتر جعفری فرمودند محفل نورانی است، به نظرم واقعاً بیان به جا و حکیمانه­ای بود. فقط این­که اگر ما بخواهیم پشت سر هم -به تعبیر مقام معظّم رهبری- لجن­پراکنی­های بعضی از این اساتید را پشت سر هم بخوانیم و مطرح کنیم به نظرم می­رسد که استلزام محفل نورانی رعایت نشده است. نورانی بودن محفل یک لازمه و اقتضا دارد و آن این است که باید لا به لای آن مطالبی از حکما، اولیا و عرفا را مطرح کنیم.

من خودم کتابی از آقای خرّازی به نام روزنه­ای به عالم غیب دیدم که در آن فراوان مطالبی خلاف گفته­های این آقایان بیان شده است. اگر مبنای ما بر این است که بر خلاف قرائت انسانی عمل کنیم باید نمونه­ی تجربه­های ثبونی و تکوینی که وجدانی­اند و برای بشر اتّفاق افتاده­اند را به صورت اندماجی در لا به لای پاسخ­های­مان مطرح کنیم. اگر اقتضای فضای نورانی رعایت نشود، ظاهراً حالت ناخوشایندی پیدا می­کند.

دبیر علمی: اساساً عنوان تعیین­شده برای این جلسه نقد یک نظریّه و یک الگوی فکری است که یکی از روشن­فکران دینی مطرح کرده است. طبعاً با توجّه به بافت عنوان، بحث­ها بیش­تر به سمت چالش و جنبه­ی سلبی کشیده می­شود. البتّه بُعد ایجابی هم از شؤون مختلف معرفتی، تکمیلی، عرفانی و … جای بحث و گفت­و­گو دارد و باید به صورت مفصّل به آن پرداخت.

عنایت دارید که اقتضای یک جلسه­ی 2 ساعته آن هم با توجّه به گستره­ی مباحث، ایجاب نمی­کند که بخواهیم لا به لای آن به سایر مطالب پل بزنیم. به همین دلیل ما روی یک موضوع خاصّ و یک شخصیّت خاصّ تمرکز کردیم. اقتضای بحث علمی هم همین است که اندیشه­ و نقدهای آن مشخّص شود و در منظر و مرآی فرهیختگان قرار گیرد تا خودشان قضاوت کنند که این سخنان تا چه حدّ مبتنی بر عقلانیّت است.

یکی از حاضران: بسم الله الرّحمن الرّحیم خدمت اساتید و فرهیختگان گرامی عرض سلام و خسته نباشید دارم. ابتدا نقدی نسبت به انتخاب عنوان مطرح می­کنم. ابتدا که این عنوان را دیدیم متوجّه نشدیم که منظور نقد یک نظریّه است. البتّه شاید اشکال از خودمان بوده است، امّا اگر یک “نظریّه” در ابتدای آن آورده می­شد یا اسم نظریّه­پرداز آن ذکر می­شد بهتر بود البتّه حتماً به خاطر مصالحی ذکر نشده است.

اشکال دیگر این­که در تبیین این نظریّه من در نهایت متوجّه نشدم که آیا ایشان معتقدند که قرائت انسانی از دین درست است. در این­صورت بنیّ اکرم هم به عنوان یک انسان، قرائتی از دین داشته­اند بالاخره ایشان قرائت نبوی از دین را درست می­دانند یا خیر؟ یا این­که اصلاً بحث ایشان ناظر به درستی و نادرستی نیست. رسالت دین را در واقع چه می­دانند؟

دکتر ساجدی: بسم الله الرّحمن الرّحیم ایشان معتقدند که باید قرائت انسانی از دین داشته باشیم. پیامبر مانند سایر انسان­ها فهمی دارد و در آن زمان مثل سایر انسان­ها یک قرائت انسانی برای خودش داشته است. امّا در حال حاضر ما باید متناسب با دوران خودمان یک قرائت انسانی از دین داشته باشیم.

البتّه من این نکته را توضیح دهم که ما معتقدیم که اسلام با قرائت متعارف –یعنی همین قرائتی که حوزه از آن دفاع می­کند- در همین دوران حاضر و در همین قرن بیست و یک اموری را مطرح می­کند که مورد نیاز بشر است و می­تواند به اصلاح خانواده و اصلاح نفس کمک کند و ضعف تکنولوژی غرب را حلّ کند. اگر ما بخواهیم از نقاط قوّت رشد علمی بشر بهره ببریم و آن را ارتقا دهیم و در عین حال از آسیب­های جنبی آن در امان باشیم، راه­اش این است که به وحی مراجعه کنیم. در حقیقت نفع بشر در این دوران بیش از هر دوران دیگری در گرو توجّه به این مسأله است.

من در کتاب عصر نیاز به دین، بخشی از دیدگاه دکتر سروش را بيان و بررسی كرده ام. در انجا حدود 20 محدودیّتی که در عصر حاضر وجود دارد و بشر را ملزم می­کند تا به رغم رشد و تکامل­اش سراغ دین برود، را عرضه کرده­ام.

در واقع منظور اقاي شبستري از قرائت انسانی در برابر قرائت الاهی است؛ یعنی به جای این­که بگوییم خدا چه می­گوید و از ما چه مي خواهد بگوییم انسان چه می­گوید و چه چيزي را به خدا ديكته مي كند. بنا بر قرائت الهي از دين، خداوند بهترين انسان شناس است و در اموزه هاي خود مصالح عاليه انسان را در نظر ميگيرد.

من خیلی کوتاه به اشکال برادر عزیزمان هم اشاره کنم. ما امروزه در بحث فهم دین وارد عرصه­هایی شده­ایم و نظریّاتی را مطرح کرده­ایم که در همین دنیای کنونی بسيار مورد استقبال قرار گرفته است. تحقیقات ميداني و نظري که بعد از انقلاب در عرصه علوم انساني و اموزه هاي اسلامي مرتبط با ان صورت گرفته است باعث ایجاد یک نگاه کلّ­نگر شده که این نگاه کلّ­نگر قبلاً وجود نداشته است. در طول تاریخ تا قبل از انقلاب بیش­ترین سرمایه­گذاری روی فقه و اصول صورت گرفته است. مباحث انسان­شناختی، جهان­شناختی و ارزش­شناختی تقریباً بعد از دوره­ی مرحوم علاّمه رو به رشد بوده است و به همین خاطر تفسیر علاّمه با برخی از تفاسیر دیگر قابل مقایسه نیست. تفسیر علاّمه و سایر آثاری که بعد از مرحوم علاّمه نوشته شد و نظریّات برجسته­ای که بعد از انقلاب در عرصه­های مختلف تمدّنی، انسانی و حتّی شاخه­های مختلف علوم انسانی مطرح شده است قوّت دین را نشان می­دهد.

مشکل امثال آقای شبستری فقط روی احکام است، ما احکام را هم بحث کرده­ایم. مثلاً کتاب­هایی تدوین شده در مورد این­که نماز می­تواند چه آثاری در رفع آسیب­های اجتماعی داشته باشد یا روزه علاوه بر این­که مشکلات اخروی را برطرف می­کند در حلّ مشکلات دنيوي و معنوی چه نقشی دارد. در این زمینه تحقیقات جامعه­شناختی انجام شده و پایان­نامه­های متعدّدی نوشته شده و در حال حاضر موجود است. مشکل آقایان فقط روی آن احکامی است که کم­ترین تفاوت را با غرب دارد نظیر حجاب، قصاص، نماز و … در جاهای دیگر اشکال ندارند.

بحمد الله مراکزی وجود دارد که در آن­ها تحقیقاتی انجام شده است که نشان می­دهد اسلام چه دیدگاه بلندی دارد و ما چگونه می­توانیم در این عرصه­ها رقیب شایسته­ی تمدّن غرب باشیم. ترس غربی­ها هم از همین است که ایران به مرکز فکری تبدیل شده است که در حال جذب جهان به سمت خود است و پاسخ­گو­ی معمّاهای بشری می­شود. ممکن است ایران در رسیدن به اهداف خود تا حدّی موفّق شود و اگر موفّق نشود تئوری­پردازی از آن بیرون می­آید. به خاطر موانعی که وجود دارد شاید دیرتر به نتیجه برسد امّا مرکز تولید نظریّه شده است.

بنابراین غربی­ها هم متوجّه این مسائل شده­اند و بارها و بارها هم تصریح کرده­اند. آن­ها می­گویند مشکل دنیا این است که لیبرال دموکراسی دچار بن بست فکری شده و دنیا به دنبال گزینه­ی بهتر است و این گزینه را در اسلام جست­و­جو می­کنند. من فکر می­کنم که بعد از انقلاب تحوّلات عظیمی رخ داده و تحقیقات علمی­ای صورت گرفته است و در آینده هم بیش­تر خواهد شد. هر قدر این­ها به کار برود و عمل شود در کشور، خودمان هم شاهد ثمرات شیرین آن خواهیم بود ان شاء الله.

دبیر علمی: طیّب الله. من فقط یک نکته را در بحث قرائت­پذیری اضافه کنم. اندیشه­ی آقای شبستری در بحث قرائت­های مختلف از دین، مبتنی بر هرمنوتیک فلسفی، نهایتاً به این­جا ختم می­شود که هیچ قرائتی صحیح یا سقیم نیست و بر قرائت دیگر ترجیح ندارد. قرائت معتبر و غیرمعتبر نداریم. قرائت­ها متأثّر از پیش­فرض­ها و پیش­ساختارهای ذهنی هر انسانی است آن­چه که تعیین­کننده است این است که چه قرائتی میدان­دار شود و آن هم بر می­گردد به این­که در عرصه­ی اجتماعی مردم چه قرائتی را بپذیرند و به چه قرائتی عمل کنند.

بنابراین، این ­که آقای شبستری می­گوید قرائت­هایی که از دین وجود دارد به تعبیر ایشان قرائت رسمی- غلط، خشونت­زا، ناصحیح و نادرست است و قرائت انسانی از دین قرائت صحیح است، اساساً با مبانی هرمنوتیک فلسفی هم قابل جمع نیست.

اگر آقای دکتر شریفی جمع­بندی و نکته­ای دارند در خدمت­شان هستیم.

دکتر شریفی: ایشان ادّعا می­کند قرائت مراجع و قرائت سنّتی و رسمی از دین غیرانسانی، غیراخلاقی، توأم با خشونت و مخالف با حقوق بشر است و قرائتی که من می­گویم درست است. درستي يا نادرستي اين ادعا بسته به اين است که منظور شما از خشونت و غيرانساني بودن و غيراخلاقي بودن چيست. شما که حسن و قبح ذاتي را قبول نداريم و عدالت و ظلم را هم اموري زمانمند و سليقه‌اي و اجتماعي مي‌دانيد، و معتقديد اگر هم پیامبر چنین سخناني گفته است به خاطر این است که آن زمان، چنين سخناني را خوب می­دانستند. اصلاً اخلاق ثابتی وجود ندارد که بگوییم این کار اخلاقی است یا غیراخلاقی. بلکه معتقديد ما بايد تابع عصر جدید و فضاي ليبرال دموکراسي باشيم. يعني باید ببینیم چه چیزی را اخلاقی مي‌دانند و چه چيزي را غیراخلاقی. اين روشن است که بر اساس مباني سودگرايانه، لذت‌جويانه و فردمحورانه و ليبراليستي غرب مدرن، قصاص و ساير حدود و قوانين اسلامي، غیرانسانی و غیراخلاقی غير عادلانه است. طبق قرائتي که شما به تبع پاره‌اي از ليبراليست‌ها و ملحدان از دين داريد، طبيعتاً همة اين احکام و مقررات و حقوق اسلامي را غیرانسانی مي‌دانيد. ولی چه کسی می­گوید انسان و اخلاق و عدالت و ارزش، همین است که شما می­گویید؟

توجه داريد که مردم زمان پیامبر و معاصران ساير پيامبران نيز خطاب به آنان می­گفتند حرف­هایی که شما می­زنید با انسان بودن جمع نمی­شود. مگر می­توان انسان بود و با ملائکه صحبت کرد؟ ما هم انسان هستیم ولی با ملائکه صحبت نمی­کنیم. اگر می­شود انسان بود و وحی دریافت کرد چرا بر ما نازل نشده است؟ مگر مي‌شود انسان بود گناه نکرد؟ مگر مي‌شود انسان بود به ملکوت رسيد؟

پيامبر نيز در تقابل با اين تلقي از انسان، هرگز از بشر بودن خود دست برنداشتند و ذره‌اي کوتاه نيامدند و در کنار آن نيز از پيامبر بودن خود و تلقي وحي نيز ذره‌اي کوتاه نيامدند. آنان به صراحت مي‌گفتند: «إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيّ».[7] می­توانیم انسان باشیم و وحی بر ما نازل شود، می­توانیم انسان باشیم و گناه نکنیم، می­توانیم انسان باشیم و با ملائکه گفت­و­گو کنیم.

چون ایشان بسیار به مولوی استناد می­کند، بد نیست در پايان جلسه، در پاسخ به اين نقد ايشان، شعري از مولوي را بخوانم. مولوي خطاب به کساني که با تمسک به بشر بودن پيامبران مدعي بودند که آنان نمي‌توانندبا ملائکه گفتگو کنند و يا وحي را دريافت کنند و يا به مقام عصمت برسند، مي‌گويد:

خر از این می­خسبد این­جا ای فلان                 که بشر دیدی تو ایشان را نه جان

کار از این ویران شده است ای مرد خام              که بشر دید مر این­ها را چو عام

تو همان دیدی که ابلیس لعین                گفت من از آتش­ام آدم ز طین

چشم ابلیسانه را یک دم ببند                  چند بیتی صورت آخر چند چند

مولوی هم می­گوید بله بشر هستند ولی وحی هم بر آن­ها نازل می­شود. پس اگر معیار ما از خشونت آن چیزی باشد که غرب می­گوید احکام قضایی اسلام خشن است. اگر اخلاق نیچه، بنتام و استوارت میل و جان رالز و امثال آنها معیار باشد اخلاق اسلامی غلط است. اگر منظور از انسان آن چیزی باشد که شما می­فرمایید معیار ما نادرست است.

نکته‌اي هم دربارة مناظره با ايشان عرض کنم: ایشان ابتدا می­گفتند ما حاضریم مناظره کنیم، هر کس هر حرفی دارد دست­اش را می­فشاریم و می­بوسیم. ما مقاله نوشتیم، خواهش کردیم، پیام فرستادیم اجازه بدهید به منزل­تان بیاییم تا با هم گفتگو کنيم، حال به گوششان رسيد يا نه، مطالب را خوانند يا نه، نمي‌دانم، اما جوابي نيامد. اما بعداً ايشان از آن درخواست پيشين خود دست برداشتند و گفتند من فقط با مراجع مناظره می­کنم! (اين هم از شرايط عجيب و غريب مدعيان علم و فهم است!) درعين حال، برخی از مراجع نیز اعلام آمادگی کردند. ايشان مجدداً يک نکتة ديگري گفت که معلوم مي‌شود اساساً دنبال چيز ديگري است. ايشا گفتند مراجع که هرمنوتیک نخوانده­اند! پس حرف من را نمی­فهمند! پس من اصلاً مناظره نمی‌کنم! مخصوصاً هرگز با حوزویان مناظره نمی­کنم! سپس هجمة شديدي در هر مناسبتي در جمع افراد ناپخته يا ناآگاه عليه روحانيت مي‌کنند و مدعي مي‌شوند روحانيان در خواب سنگینی فرو رفته­اند و نمی‌دانند در دنیا چه خبر است! نمی­دانند هرمنوتیست­های آلمانی چه گفته­اند! رسوب­های چند صد ساله، تشکیلات روحانیّت را منجمد کرده است و خبر ندارند که در دنیا چه می­گذرد! از دانش­هایی که بشر امروز زندگی خود را با آن سامان می­دهد تا دوام حیات پیدا کند خبر ندارند! با همان سنّت دیرینة خودشان خوش­اند و به چیز دیگری اجازة طرح و شیوع نمی­دهند.

من از ایشان می­پرسم که هدف شما از این حرف­ها چیست؟ واقعاً می­خواهید حقیقت منکشف شود؟ يا اغراض ديگري داريد؟ اگر واقعاً دنبال انکشاف حقيقت هستيد، چه اشکالی دارد اگر یک بی­سواد هم سؤالی از شما پرسید جواب بدهید. چرا در محافل علمی هم اجازه نمی­دهید کسی از شما سؤال کند؟ چرا فقط به افراد مشخّصی اجازه می­دهید به حسینیّة ارشاد بیایند و کس دیگر را راه نمی­دهید. اگر هدف کشف حقیقت است باید دست هر کس را که ایرادی می­گیرد ببوسید. حدّاقلّ فایدة این مناظرات این است که سواد شما بیشتر معلوم می­شود. برای همه معلوم می­شود که بنیادهای فکری شما بسیار قوی است و معلوم می­شود که حوزویان افراد رسوب­زدة بی­فکر و بی­اطّلاع از زبان دنیا هستند.

ولی اگر هدف هوچی­گری علمی و زیر سؤال بردن همه چیز است و بعد هم بگویید اقتدارگرایان و تفکّر داعشی به ما اجازة حرف زدن نمی­دهد، بدانيد که با چنين ترفندهايي کسي به جايي نرسيده است. شما باید اجازه بدهید حرف­ها زده شود، سؤال­ها پرسیده شود، مناظرات ضبط شود تا دیگران هم بشنوند. یک تنه به قاضی می­روید و در جمع افراد ناورزیده و ناپخته همه چیز را زیر سؤال می­برید آن هم با مثال‌هایی که نمونة آن هم در این جلسه مطرح شد –پیامبر در فلان جنگ، فلان کار را کرد-. اینها هزار توجیه و تفسیر دارد و علما و فقهای اسلام در مورد این موضوعات بسیار صحبت کرده­اند. شما تمام آنها را با یک عبارت “رسوب­زده” و “ناآشنا با فکر جدید” ردّ می­کنید. می­گویید من مدّتی به آلمان رفتم، زبان آلمانی آموختم و فقط من آشنا هستم و دیگر هیچ­کس بلد نیست!

دبیر علمی: باز هم تأکید می­کنم مجمع عالی حکمت اسلامی به عنوان بنیادی­ترین مرکز حوزوی در علوم عقلی و بنیادین، برای برگزاری مناظره اعلام آمادگی می­کند.

از همه­ی حضّار، عزیزان، سروران و اساتید معظّم آقای دکتر ساجدی و آقای دکتر شریفی که در جلسه حضور پیدا کردند تشکّر می­کنیم. ان شاء الله که این جلسه در راستای تعمیق معرفت ما مؤثّر بوده باشد.

اللّهم صلّ علی محمّدٍ و آل محمّدٍ و عجّل فرجهم

[1] . بقره (2)، 151.

[2] . Mental Health

[3] . Spiritual Health

[4] . مجتهد شبستری، محمّد، نقد بنیادهای فقه و کلام، ص 573.

[5] . آل عمران (3)، 7.

[6] Liberal theology

[7] . کهف (18)، 110.