رابطۀ فقه و اخلاق

موضوع: رابطۀ فقه و اخلاق

ارائه­دهندگان: حضرت آیت الله علیرضا اعرافی و حضرت آیت الله محسن اراکی

دبیر علمی: حجّه الاسلام و المسلمین دکتر محمّد هدایتی

مکان: سالن اجتماعات مجمع عالی حکمت اسلامی

دبیر علمی: بسم الله الرّحمن الرّحیم. پروردگار متعال را بسیار شاکرم که در این محفل حضور دارم و در محضر مستطاب آیت الله اعرافی هستیم و از حضور عزیزان و اساتید، دانشجویان محترم و طلاّب گران­قدر استفاده می­کنیم. ان شاء الله ساعاتی که در این­جا می­گذرد بهترین ساعات دنیا و آخرت­مان از جهت رضایت پروردگار متعال و کمالی که همگی به دنبال آن هستیم باشد.

از محضر حضرت آیت الله اعرافی اجازه می­خواهم تا چند دقیقه­ای مصدّع شوم و بنا بر دستوری که جلسه ارائه کرده است مقدّمه­ای را عرض کنم تا ان شاء الله همگی به نحو کامل از فرمایشات جناب آقای اعرافی بهره­مند شویم.

اهمّیّت بحث از رابطۀ فقه و اخلاق

مطّلع هستید که بحث رابطۀ فقه و اخلاق هم مربوط به فلسفه فقه است و هم مربوط به فلسفه اخلاق، و نوعی فلسفه مضاف به حساب می­آید. مولود تازه­ای است که به نظرم اگر درست تربیت شود برای آیندۀ شیعه نقش والدین را پیدا می­کند و می­تواند مولودهای بسیار مبارکی را برای تشیّع فراهم آورد. از آن­جا که موضوعی است جدید و کم­سابقه، تضارب آرا و بیان دیدگاه­ها و گفت­و­گوها زمینۀ گشایش بیشتر این ارتباط را فراهم می­کند و ان شاء الله به تدریج موانع علمی و عملی را مرتفع می­سازد.

دیدگاه­ها پیرامون بحث از رابطۀ فقه و اخلاق

نسبت به این قبیل موضوعات و جلسات، در مجموع دو دیدگاه وجود دارد:

  • دیدگاه مبارک و دیدگاهی که این مباحث را ضروری می­شمرد و در راستای مهندسی علوم و تولید تخصّص­های بین­رشته­ای بسیار لازم به حساب می­آورد.
  • دیدگاه دومی که این مباحث را شوم و نامبارک تلقّی می­کند و به منظور پیدا کردن جایگزینی برای فقه یا احیاناً سکولارسازی، آن را در اندازۀ یک جریان انحرافی پایین می­آورد. این پندار تصوّر می­کند که چنین مباحثی غنای فقه را به حدّی تنزل می­دهد که باید اخلاق یا شبیه آن را جایگزین فقه کرد.
ملاحظاتی دربارۀ بحث از رابطۀ فقه و اخلاق
  • ملاحظۀ فقه و اخلاق بایسته و وضعیّت مطلوب؛ یعنی همان نگاه اثباتی با روشی تحلیلی و انتقادی.
  • فقه و اخلاق موجود و محقّق که نگاه ثبوتی و روشی تاریخی دارد و برای بررسی دو علم به اجزای علوم مراجعه می­کند.
پیش­فرض­های بحث از رابطۀ فقه و اخلاق
  • بپذیریم که علوم در یک نگاه درون­دینی و بنا بر تقسیم مشهور به سه بخش عقاید، اخلاق و فقه منقسم می­شوند.
  • بپذیریم که فقه یعنی «العلم بالاحکام الشّرعیّة الفرعیّة عن ادلّتها التفصیلیّة»[1] و اخلاق را دانشی بدانیم که به صفات و رفتار می­پردازد و صفات خوب و رفتارهای متناسب با آن­ها و صفات بد و رفتارهای متناسب با آن­ها و راه­های اکتساب و اجتناب هر دو را نیز تبیین می­کند.
اهداف و عوامل ایجاد رابطه میان فقه و اخلاق

دربارۀ چیستی این رابطه و هدف این بحث هم یک مقدار جای بحث و گفت­و­گو است که آیا این رابطه واقعاً برای کاربردی کردن فقه و نرم کردن چرخۀ آن در حال اجرا است یا برای اشراب باطن در ظاهر است که عدّه­ای از فقهای قدیم و جدید به دنبال آن هستند. به عبارت دیگر، هدف­شناسی نیز که جزء پرسش­های اصلی این نشست است تا حدودی اهمّیّت دارد.

مسألۀ دیگر دربارۀ عوامل پیوند­دهنده است که از پرسش­های سه­گانۀ اساسی این نشست است. چه چیزهایی باعث تعامل و هم­پوشانی این دو دانش می­شود؟ آیا موضوع است یا احکام یا روش­ها که باعث تقریب می­شود و یا منبع­ها هستند که می­توانند بین این دو دانش به درستی نزدیکی ایجاد کنند؟

اگر بپذیریم که تا کنون ارتباط خوبی بین فقه و اخلاق برقرار نشده و لازم است این ارتباط برقرار شود، خوب است در یک نگاه تاریخی ملاحظه کنیم که این اشکال از کجا ناشی شده است و چرا فقه و اخلاق تا کنون نتوانسته­اند به درستی با هم ارتباط منطقی و علمی برقرار کنند. آیا باید فقه موجود را وافی به مقصود شریعت ندانیم و برای حیات طیّبه کافی به حساب نیاوریم و با بازاندیشی در آن، آن را بیشتر به عقلانیّت­­محوری نزدیک کنیم؛ چنان­که مرحوم ابن ادریس حلّی اعتماد بر بسیاری از روایات واحد را هدم دین به حساب آوردند یا مرحوم علاّمه طباطبایی اکتفا به فقه موجود را موجب ابطال غرض دین و مصلحت شریعت دانسته­اند. یا اینکه اخلاق را دینی کنیم؛ یعنی با توجّه به عامل عبودیّت و در راستای رضای پروردگار متعال، اخلاقی به وجود بیاوریم که از هر دو عامل پیونددهنده استفاده شود.

الحمدلله جلسه با حضور دو شخصیّت علمی واقعاً پیشکسوت و پیشگام این حوزه که مایۀ سرافرازی ما هستند برگزار می­شود. من هر وقت فرمایش­های حضرت آیت الله اعرافی را در کتاب­ها و سخنرانی­های­شان پی­گیری می­کنم می­بینم که واقعاً مایۀ مباهات است که این بزرگوار از گذشته به این بحث توجّه داشته­اند و دغدغۀ اصلی­شان بوده است. از بعضی از دوستان جامعة المصطفی نیز مکرّر شنیده­ام که ایشان به دنبال تحقّق جمع­هایی برای کار کلاسیک در مورد فقه الاخلاق هستند، البته شاید در حال حاضر زمینۀ آن آماده نیست ولی از دغدغه­های اصلی ایشان است.

با توجّه به کتاب­هایی که از ایشان در اختیار داشتم و فرمایش­های ایشان را در سخنرانی­های­شان پی­گیری کرده­ام، چکیده­ای را به عنوان پیشینۀ علمی عرض می­کنم تا ان شاء الله فرمایش­های ایشان ادامۀ آن باشد. این مطالب را از فرمایش ایشان در سخنرانی یا نگارشی که در مورد دین و علم داشته­اند اقتباس و برداشت کرده­ام.

ایشان می­فرمایند: آیا تعامل فقه و اخلاق به معنای دخالت فقه در زیرساخت­های اخلاق، یعنی دخالت در مبادی، مبانی، روش و فرآیند استنباط آن است یا اینکه تلاقی این دو دانش اساساً عارضی و ثانوی است و نه تصرّفی در ذات این دو علم. سپس به فقه الاخلاقی معتقد می­شوند که همان فقه صفات است؛ از آن حیث که اکتساب و اجتناب به آن تعلّق می­گیرد و فقه الاخلاق را به معنای بررسی فقهی اکتساب و اجتناب فضیلت و رذیلت، و بیان حکم و کیفیّت آن می­دانند.

ایشان تقسیم معارف دینی را به سه شاخۀ موجود، کاملاً درست می­دانند و تقسیم اصول به دو بخش عامّ و خاصّ را پیشنهاد می­کنند. در جلد نخست کتاب فقه تربیتی­شان بنای فقه الاخلاق را بر اساس سه تلقّی بیان  فرموده­اند: 1- اخلاقی که به روش فقه ارائه می­شود. 2-  فقهی که در آن گزینه­های لطیف اخلاقی بیشتر اشراب شود. 3- ارتباط دو دانش فقه و اخلاق. سپس قسم سوم را اختیار می­کنند و من فکر می­کنم که این جلسۀ محترم نیز بر محور ارتباط دو علم است نه صرفاً ارتباط گزاره­های فقهی و اخلاقی

فرصت را مغتنم می­شمرم تا از بیانات حضرت آیت الله اعرافی استفاده کنیم.

آیت الله اعرافی: طیّب الله. بسم الله الرّحمن الرّحیم. خدا را شاکر هستم که علی­رغم تمام گرفتاری­های­ام، از باب رودربایستی با حضرت آیت الله فیّاضی این جلسه را پذیرفتم و این توفیق حاصل شد که در محضر دوستان عزیز و بزرگوارمان در این مؤسّسه و مجمع فاخر و قیّم باشم.

آن روز که این مجمع پایه­ریزی می­شد شاید آن­هایی که این کار را دنبال می­کردند این تصوّر را نداشتند که به رغم امکانات اندک، با سرعت نسبتاً خوب به شکل شجرۀ طیّبه­ای در آید. خدا را شکر برکات این مجمع فراوان بوده است و امیدواریم که منشأ خیرات و برکات روزافزون باشد. از برگزارکنندگان تشکّر می­کنیم و از جناب آقای هدایتی هم سپاسگزارم.

ضرورت توجّه به روش استنباط و اجتهاد فقهی در مسائل تربیتی و اخلاقی

همان­طور که اشاره فرمودند فقه و اخلاق مقولات مرتبطی است که کمتر در مورد ارتباط آن­ها کاوش شده است. ورود بنده در حدّ یک ناظری از دور، هم از منظر مباحث تعلیم و تربیت و هم از منظر مباحث اخلاق بوده است. 20-30 سال قبل وقتی در کنار سایر کارها به مقولۀ تعلیم و تربیت و اندکی هم اخلاق می­پرداختم به ذهن­ام می­آمد که اگر بخواهیم وارد عمق مسائل تعلیم و تربیت شویم، بدون داشتن یک فقه غنیّ که پشتوانۀ حرکت پژوهشی ما باشد راه به جایی نخواهیم برد.

سال­هایی که در حوزه و دانشگاه یا در دارالشّفاء و مدرسۀ معصومیّه مستقرّ شدیم، دوستانی وارد حوزۀ تعلیم و تربیت شدند و حدود 7-8 پروژه طرّاحی شد که بعضی به نتیجه رسید و بعضی نه. منشأ آن پروژه­ها این بود که اگر بخواهیم به عمق مسائل علوم انسانی و علوم اجتماعی وارد شویم و آن­ها را از منظر اسلامی بکاویم و نظریّه­ای ارائه کنیم، لازم است مبانی فلسفی، کلامی و فقهی این حوزه­ها استوار شود.

همان وقت من به ذهن­ام رسید که بدون بهره­مندی از یک فقه تربیتی امکان ندارد که به یک نظام تعلیم و تربیت اسلامی برسیم. در واقع وقتی ذهن ما با مباحث علوم اجتماعی، علوم انسانی، حوزۀ تعلیم و تربیت و تا حدودی اخلاق درگیر شد فکر می­کردیم که کمبودهای اجتهادی وجود دارد و باید به سمت مبانی استنباطی و روش­شناسی اجتهادی که در حوزۀ علمیّه وجود دارد نقبی بزنیم.

یکی از دوستان مقاله­ای در زمینۀ یکی از مباحث تعلیم و تربیت نوشته بود، به یاد دارم که وقتی آن را مطالعه کردم به نویسنده گفتم 17 نکته از این مقاله با مباحث فلسفی، اصولی و فقهی ارتباط دارد و شما این ارتباط را نشان نداده­اید. این مسأله برای خود نویسنده هم جالب بود.

بعدها از منظر فقهی بازگشت کردم و این نکته را مدّ نظر قرار دادم که فقه به گسترش، بازمهندسی و تولید مرزهای دانش منجر می­شود. در یکی دو دهۀ اخیر هم کارهای پژوهشی خود را از حوزه­های دیگر به این سمت منتقل کردم. توسعۀ مرزهای فقه را محور کارهای خودم قرار دادم و بر اساس همان اصول، مبانی و مبادی مورد قبول پیش رفتم.

در حال حاضر نیز بیشتر عرایض من به همین منظر دوم معطوف است و بر توسعه و گسترش فقه با تأکید بر علوم و دانش­های دیگر تأکید دارد.

در همین جا عرض کنم که پیش­فرض ما این است که با تکیه بر مباحث کلامی و فلسفی یک فقه العقیده داریم که در سابقۀ فقهی و مباحث تاریخی و سنّت­های پیشین ما ریشه دارد.[2] یعنی در واقع ما می­توانیم از کلام مایه­ای بر گیریم تا فقه را توسعه دهیم و در حقیقت یک کتاب جدید فقهی معطوف به این مسأله می­شود. در حال حاضر نیز این کار در حال انجام است. اگر در حوزه­های علوم طبیعی، علوم انسانی-اجتماعی، فنّاوری­ها، سبک­های زندگی و تمامی قلمروها دقّت کنیم، می­بینیم که لازم است یا همین کتاب­های فقهی موجود را توسعه دهیم یا اینکه باید کتاب­ها و ابواب نو فقهی پایه­ریزی شود.

کتاب­های جدید فقهی آرام آرام در حال تدوین است. بخشی از آن تعلیم و تربیت است که خود من حدود 14-15 سال به تدریج روی آن کار کردم و آثاری منتشر شده است.[3] بنابراین گسترش مرزهای دانش فقه با بهره­گیری از تحوّلاتی که در سایر علوم و دانش­ها رخ داده یا با توجّه به علوم و دانش­های تاریخی ما مدّ نظر بوده است.

طبعاً حوزۀ اخلاق یکی از حوزه­ها است. ما نمی­خواهیم اخلاق را کنار بگذاریم یا شأن و منزلت آن را فرو بکاهیم. اخلاق کارکردها، مسائل، مبادی و موضوعات خاصّ خودش را دارد. ولی ما معتقدیم که از این منبع می­توان به فقه بازگشت و از آن برای توسعۀ مرزهای دانش فقه بهره گرفت. این “می­توان” به معنای ضرورت است؛ یعنی باید این کار را بکنیم. این کار کم و بیش سابقه نیز دارد. من جامع السّعادات نراقی، محجّه البیضاء مرحوم فیض و الحقایق ایشان که کتاب بسیار ارزشمند، دقیق و ظریفی است را بررسی کرده­ام و در جای جای آن­ها ردّ فقه را دیده­ام.

در این داد و ستد میان فقه و اخلاق، در حقیقت هر دو بهره خواهند برد. گسترش مرزهای فقه را نیز می­توان بر پایۀ سایر علوم دنبال کرد. از جمله حوزۀ کلام، فلسفه، حوزۀ علوم انسانی-اجتماعی، هم قلمروهای دیگر از تطوّرات علوم و هم در حوزۀ اخلاق.

معانی فقه و فقه الاخلاق

ما در مفروضات خود فقه را به دو معنا می­شناسیم:

  1. استنباط احکام شرعی فرعی «تحصیل الحجّة علی الحکم الشّرعی» با قیدهای مختلفی که در این تعریف ذکر شده است: «الشّرعی الفرعی» و «الحکم الکلّی الشّرعی الفرعی». این تعریف تقریباً متداول است. در این تعریف فقه به معنای خاصّ است؛ یعنی دانش اجتهادی که در حوزۀ اکتشاف احکام شرعی و فرعی تلاش می­کند. به این معنا طبعاً فقه در مقابل اخلاق، کلام و سایر علوم است، دستگاه اجتهادی دارد، مبادی و اصول آن در علم اصول طرّاحی شده است و هدف آن اکتشاف محقّقانۀ احکام شرعی است.
  2. فقه یک معنای عامّ­تری نیز دارد که در حقیقت می­توان گفت به معنای کاربرد و کاربست روش اجتهادی برای کشف گزاره­های دینی، اعمّ از گزاره­های اخلاقی، کلامی، معارفی و فقهی است.

بر این اساس فقه الاخلاق نیز دو معنا دارد:

  • فقه الاخلاق به معنای عامّ؛ یعنی کاربرد روش اجتهادی در اخلاق، بدون اینکه اخلاق به فقه به معنای خاصّ تبدیل شود. بعضی که به فقه الاخلاق پرداخته­اند تلاش می­کنند که روش دقیق استنباطی-اجتهادی را برای کشف گزاره­های کلامی با همان هویّت کلامی به کار بگیرند. این استنباط روش­مند اجتهادی گزاره­های اخلاقی با همان هویّت و ذات اخلاقی آن­ها است.
  • معنای دیگر فقه الاخلاق که ما بیشتر به دنبال آن هستیم و خواهیم گفت که در چند باب تقسیم شده است، معنای خاصّ است. وقتی فقه الاخلاق را به کار می­بریم نمی­خواهیم بگوییم اخلاق را با روش اجتهادی استنباط کنیم، بلکه فقه به معنای احکام شرعی و همان معنایی که در رساله­ها سراغ داریم است.

پس این دو معنا را باید مدّ نظر قرار دهیم و هر دو لازم­اند. زیرا هم فقه الاخلاق به معنای عامّ یعنی استنباط مجتهدگونۀ گزاره­های اخلاقی از منابع دینی به عنوان یک دانش دینی لازم است و هم به طور اخصّ یک فقه الاخلاق به معنای «تحصیل الحجّة علی الحکم الشّرعی» باید پایه­ریزی و دنبال شود. البتّه همۀ این­ها در کتاب­های اخلاقی و احیاناً فقهی ما ریشه­های تاریخی دارد.

پس دو مقدّمه عرض کردیم: مقدّمۀ نخست این بود که این روابط را از دو منظر می­توان بررسی کرد و ما بیشتر از منظر گسترش مرزهای دانش فقه با بهره­گیری از سایر علوم و از جمله اخلاق سخن خواهیم گفت. مقدّمۀ دوم اینکه همان­طور که روشن است فقه الاخلاق دو اصطلاح عامّ و خاصّ دارد.

شمول احکام فقهی بر پایۀ قاعدۀ «لِکلِّ واقعةٍ حکمٌ»

مقدّمۀ سوم این است که ما در فقه به معنای خاصّ، معتقد به یک قاعده هستیم: «لِکلِّ واقعةٍ حکمٌ»؛ این یعنی فقه خاصّ نسبت به همۀ وقایع و افعال اختیاری، البتّه با دامنه­ای که افعال اختیاری دارد. این به عنوان یک اصل در لسان فقهای ما بوده است و دوستان ما در مؤسّسۀ اشراق در قالب یک پروژه حدود 200-300 صفحه مطلب از این قاعده به دست آورده­اند. در طول یکی دو سال گذشته جلسات آن مکرّر برگزار و مباحث تنقیه شده است. ان شاء الله در طول 20 سال، 20 اصل از قواعد کلان حاکم بر اجتهاد به عنوان مبادی (فلسفۀ) فقه استخراج شده و یکی از این قواعد همین اصل لِکلِّ واقعةٍ حکمٌ است.

این قانون نیز بر مبادی فعل ما است که بیان­گر شمول احکام است. از جمله شمول احکام نسبت به افعال جوارحی و جوانحی (هم افعال آشکار یا فیزیکال و هم افعال ناآشکار یا باطنی). بر این اساس باورها اگر اختیاری باشند مشمول فقه به معنای خاصّ می­شوند و فقه العقیده را شکل می­دهند. دانش­ها و فراگیری­ها به معنای فعل و انفعال درونی نیز مشمول فقه می­شوند و به همین دلیل گفته می­شود که تحصیل یک امر، واجب است یا حرام یا مکروه یا مستحبّ یا مباح. باورها، دانش­ها، گرایش­ها و تمام رفتارهای درونی مادامی که در حوزۀ اختیار به معنای بسیار عامّ باشند می­تواند در قلمرو فقه قرار بگیرد و احکام خمسه شامل آن­ها می­شود.

پس مفروض ما این است که: البتّه با دایرۀ شمول خاصّی که بیان شد و حکم هم اعمّ است؛ همان­طور که در جلد 1 فقه التّربیه آمده است[4] اعمّ از احکام خمسه است و در اباحه نیز اعمّ از اباحۀ اقتضائی و لا اقتضائی است.

دبیر علمی: اگر کسی بخواهد برای حکم اخلاقی تحصیل حجّت کند آیا غیر از استنباط مجتهدانه، مسیر دیگری برای­اش قابل تصوّر است؟

آیت الله اعرافی: خیر.

دبیر علمی: بنابراین این­ها یک چیز است.

آیت الله اعرافی: یعنی دو معنای عامّ و خاصّ را یکی می­دانید؟

دبیر علمی: بله، اگر جناب­عالی بفرمایید مقصود ما در فقه الاخلاق تحصیل حجّت بر حکم اخلاقی است، روش آن این خواهد بود که شما نگاه اجتهادانه به استنباط داشته باشید.

آیت الله اعرافی: مقدّمۀ دیگری باقی مانده است، آن را تمام می­کنم و وارد این بحث می­شوم.

دبیر علمی: اشکال دیگری را عرض کنم: فرمایش شما موقوف بر قلمرو حدّاکثری نیست و اگر کسی قلمرو فقه و دین را قلمرو حدّاقلّی بداند باز هم فرمایش شما جا دارد.

آیت الله اعرافی: در همۀ موارد نیاز نیست ولی وقتی می­خواهیم صفات آن­ها را بیاوریم نیاز داریم.

من از بعضی نکات دیگری که به عنوان مقدّمه نوشته بودم صرف نظر می­کنم و وارد اصل بحث می­شوم. بر اساس دو معنایی که گفته شد اصل بحث را به دو بخش و مقام تقسیم می­کنیم:

کاربست روش اجتهادی در فقه الاخلاق به معنای عامّ

بخش نخست، همان فقه الاخلاق به معنای عامّ است؛ یعنی به کارگیری روش استنباطی در گزاره­های اخلاقی بدون اینکه فقه به معنای خاصّ مطرح شود. چند جمله در مورد این مقام توضیح می­دهم و بیشتر در مورد مقام دوم بحث می­کنم.

در این بخش باید با کاربست روش اجتهادی خلأیی را که تا کنون در اخلاق دینی وجود داشته است پر کنیم. متأسّفانه اخلاق در روند تفکّر اسلامی رشد متناسبی را طیّ نکرده است؛ یعنی رشدی را که در حوزۀ فلسفه، کلام و به ویژه فقه داشته­ایم در حوزۀ اخلاق شاهد نیستیم. اخلاق به معنای آن چیزی است که موضوع­اش هم صفات روحی (کیفیّات نفسانی) و هم رفتارها است و محمول آن حسن و قبح است. از منظر دینی، در این حوزه هنوز هم می­بینیم که چارچوب­ها، قواعد و بسیاری از مسائل اخلاقی ما تحت تأثیر تفکّرات پیش از اسلام و دورۀ یونان است و به تدریج که پیش­تر آمده است در احیاء العلوم، محجّه البیضاء، جامع السّعادات و … حدیث، کتاب و سنّت نیز اندکی دخالت داده می­شود.

کاستی­هایی که در اخلاق وجود دارد عبارت­اند از: 1- چارچوب­ها و نظام­های دانش اخلاق طرّاحی­های نو در پرتو فکر اسلامی ندارد بلکه عمدتاً تحت تأثیر سایر تفکّرات است. 2- در داوری­هایی که در دانش اخلاق صورت می­گیرد به طور کامل به آیات و روایات مراجعه نمی­شود. البتّه هر چه پیش­تر می­آییم اشراب ادلّۀ شرعی و منابع دینی به معنای خاصّ بیشتر شده است ولی به هر حال کامل نیست. 3- این اشراب به نحو مجتهدانه نیست بلکه یک نحوه تلقّی با تساهل است که به آیه یا روایتی تمسّک می­شود. حال آن­که این هم نوعی استنباط است؛ یعنی اگر بخواهیم اخلاق را دینی کنیم و آن را در پرتو شریعت قرار دهیم باید منابع دینی را در مورد آن با روش اجتهادی به کار بگیریم. این مسأله بسیار کم اتّفاق افتاده است؛ یعنی همین که می­خواهیم داوری کنیم و بگوییم این صفت خوب است یا بد، با این کاستی مواجه می­شویم.

اگر بخواهیم فقه الاخلاق به معنای عامّ را پایه­ریزی کنیم، باید چند نکته را رعایت کنیم. مهم­ترین آن­ها این است که داوری­های اخلاقی (حسن و قبح) را بر پایۀ روش اجتهادی پیش ببریم. خوبی­ها و بدی­ها (حسن و قبح) را بر پایۀ معانی متفاوتی که دارد، با روش دقیق دیدن ادلّه ـ اعمّ از عقل، کتاب و سنّت ـ، جمع آن­ها، بررسی اعتبار آن­ها و روش­هایی که در اعتباربخشی لازم است مشخّص کنیم و در نهایت بر مصادیق تطبیق دهیم.

در بعضی از سخنرانی­ها اشاره کرده­ام که اصول موجود ما به یک تقسیم­بندی نیاز دارد. در همۀ گزاره­های دینی اعمّ از گزاره­های کلامی، معارفی، اخلاقی و فقهی قواعد عامّی وجود دارد که برای فهم آن­ها از روش استنباط معارف به معنای قواعد عام استفاده می­کنیم؛ این همان اصول عامّ است و بخش دیگر اختصاص به فقه دارد. در حوزۀ معارف و از جمله اخلاق نیز برای اینکه گزاره­ها را بر اساس یک فرآیند قاعده­مند به دین نسبت دهیم به یک دستگاه متدلوژی اجتهادی نیاز داریم که همان اصول ناظر بر این معارف است. سپس باید آن را بر هر گزارۀ اخلاقی تطبیق دهیم.

وقتی می­گوییم حسد قبیح است و … هر یک از گزاره­ها را که بخواهیم به دین نسبت دهیم باید مشخّص کنیم که عقل در این­جا به چه معنا است، عقلا یعنی چه، حجج نقلی چیست و چگونه می­توان آن­ها را استنباط کرد. بخشی از این دستگاه متدلوژی مورد نیاز در اصول کنونی موجود است ولی مواردی را هم باید پایه­ریزی کنیم.

در این بخش محمول نیز قابل تأمّل است. وقتی می­گوییم «حسنٌ» و «قبیحٌ» آیا همان حسن و قبح عقلایی به معنای 4-5 نظریّۀ موجود پیرامون حسن و قبح است یا چیزی فراتر از آن­ها. پس از منظر دینی هم خود محمول گزاره­های اخلاقی نیاز به بازنگری دارد و هم وقتی می­خواهیم محمولات را به موضوعات نسبت دهیم به فقه اجتهادی، قواعد، اصول و کاربست دقیق آن­ها در این استنباط نیاز داریم.

البتّه در این­جا نکات فراوان دیگری هم وجود دارد ولی دورنمای عرض من این است که مقصود از فقه الاخلاق به معنای نخست، استنباط عالمانه و مجتهدانه است نه اینکه اخلاق را فقهی به معنای رساله­ای و فقه خاصّ کنیم. در کلام و معارف نیز همین­طور است؛ اینکه صرفاً بر اساس یک روایت حکم کنیم، بدون اینکه نگاه عمیق و اجتهادی داشته باشیم و مجموعۀ روایات را در نظر بگیریم نمی­توانیم بگوییم اخلاق دینی است. اگر جامع السّعادات و یا کتاب­هایی که مجتهدان برجسته نوشته­اند را بررسی کنیم می­بینیم که تا حدّی به این امر توجّه کرده­اند ولی هنوز فاصلۀ بسیاری وجود دارد. وقتی با نگاه اجتهادی سراغ روایات برویم می­بینیم نکات بسیاری وجود دارد و بحث بسیار دقیق­تر از آن­چه که در حال حاضر در کتاب­ها وجود دارد خواهد شد.

بنابراین در فقه الاخلاق به معنای نخست، هم صفات و هم افعال قابل بررسی است. منابع گزاره­های اخلاقی عبارت است از حکم عقل، احکام عقلایی، سیرۀ عقلا، آیات و روایات. روش نیز عبارت است از استنباط عالمانه و مجتهدانۀ گزاره­های اخلاقی. محمول گزاره­های اخلاقی نیز باید مشخّص شود.

تبیین رابطۀ فقه به معنای خاصّ با اخلاق

خواهش من این است که بخش دوم را بیشتر مورد توجّه قرار دهید زیرا ما به طور خاصّ و بیشتر با این بخش سر و کار داریم. در فقه الاخلاق به معنای خاصّ، فقه عبارت است از «تحصیل الحجّة علی الحکم الشّرعی». این بخش را به دو حوزه تقسیم می­کنیم: حوزۀ صفات و حوزۀ رفتار.

رابطۀ فقه به معنای خاصّ با حوزۀ صفات اخلاقی

حوزۀ صفات اعمّ از کیفیّات نفسانیّه­ای که به چند قسم تقسیم می­شود. بخشی از آن همین صفات روحی­ای است که ابتدا از حال شروع می­شود و به ملکات با مراتب تشکیکی­ای که دارد تبدیل می­شود. به همین دلیل ما تعبیر صفات را به کار می­بریم تا هم حال را در برگیرد و هم ملکات. این­جاست که می­گوییم صفات در اخلاق موضوع است؛ یعنی اخلاق می­گوید این صفات حسنٌ أو قبیحٌ. حسن و قبح نیز مراتب و درجاتی دارد. البتّه در مورد اینکه حسن و قبح چه معنایی دارد در فلسفۀ اخلاق 5 تئوری وجود دارد که از امر اعتباری و دم­دستی و آراء محمودۀ عقلایی آغاز می­شود تا به معقول اولی و ثانیه می­رسد.

فقه از رفتارهای اختیاری سخن می­گوید و صفات، مقولات درونی است و از مقولۀ رفتار به شمار نمی­آید. امّا ما با یک واسطه می­گوییم فقه می­تواند در مورد صفات بحث کند و آن واسطه این است که بگوییم به دست آوردن یا زدودن و کاهش یا افزایش این صفات، احوال و ملکات، اگر اختیاری باشد ـ بر اساس مقدّمه­ای که گفتیم ـ باید در دایرۀ فقه قرار گیرد.

صفات روحی گاهی چیزی است که در طبع نهاده شده است و اصلاً در اختیار فرد نیست، فقه با این قبیل صفات کاری ندارد. ولی بخش عمده­ای از صفات، ملکات و احوال روحی ما هستند که می­توان چهار تصرّف در آن ایجاد کرد: 1- آن­ها را ایجاد کرد، مثلاً من صفت سخاوت را ندارم با به کارگیری روش­ها و تمرین­هایی آن را در خود ایجاد می­کنم چون یک صفت اختیاری است. 2- صفتی که وجود دارد را افزایش و ارتقا دهم یا تقویت کنم. 3- صفتی را معدوم کنم و از درون خودم ازاله کنم. 4- صفتی را کاهش دهم و درجۀ آن را تضعیف کنم. این امور در اختیار ما است و به ترتیب آن­ها را اکتساب، تشدید، اجتناب و تضعیف می­نامیم.

این چهار حالت اگر اختیاری باشد مشمول قاعدۀ «لکلّ واقعة حکم» قرار می­گیرد و فقه باید در مورد آن­ها داروی کند. این چیزی نیست که ما تعیین کنیم و طبیعت فقه است که این­جا به داوری بنشیند. اگر منابع روایی را هم بررسی کنیم می­بینیم که همین­طور است. مثلاً آن­جا که گفته می­شود حسد معفوّ است، معلوم می­شود که حسد یک امر اختیاری است. هر چند در بعضی موارد هم ممکن است اختیاری نباشد و به نحو دیگری معفوّ شود.

این همان چیزی است که آن را فقه الاخلاق در حوزۀ صفات ـ به معنای خاصّ فقه ـ می­نامیم. در این­جا همان روش جواهری و مکاسبی را به کار می­بریم و برای اینکه فهرست صفات اخلاقی را در اسلام مشخّص کنیم همان منطق استنباط فقهی به معنای خاصّ که در هر باب از ابواب نماز، زکات، خمس و طهارت به کار می­رود را توصیه می­کنیم.

فقه به معنای خاصّ باید در مورد هر صفتی چهار داوری داشته باشد: اکتساب، اجتناب، تشدید و تضعیف. البتّه اکتساب و اجتناب یک مفهوم انتزاعی است و می­تواند درونی باشد؛ یعنی با روش درونی که همان افعال جوانحی است انجام شود یا با روش­های خارجی محقّق شود. ولی در هر صورت این صفات به طور مستقیم موضوع اخلاق است و اگر این چهار عنوان به آن­ها اضافه شود وارد فقه به معنای خاصّ می­شود.

ما در تنظیمات اخیرمان هم به این مطلب رسیده­ایم که اصلاً به جای فقه الاخلاق بگوییم فقه الصّفات. در مورد توکّل کار کرده­ایم و نخستین جلد آن به زودی چاپ می­شود. مقدّمات فقه الصّفات را خواهیم گفت. شاید یکی از موضوعاتی که کار شده توکّل بر خدا است. به دنبال این هستیم که ببینیم فقه در مورد توکّل بر خدا به عنوان یک پدیدۀ درونی چگونه داوری می­کند.

پس صفات به طور مستقیم موضوع اخلاق هستند و محمول آن­ها داوری حسن و قبحی است، و به طور غیرمستقیم یعنی با اضافه کردن چهار عنوان اکتساب، اجتناب، تشدید و تضعیف وارد قلمرو فقه می­شوند. در این صورت فهرست بلندبالایی از صفات (فضایل و رذایل) خواهیم داشت.

مبدأیّت اخلاق در حوزۀ صفات برای فقه

ممکن است بگویید که اخلاق با این شعبۀ فقهی چه نسبتی دارد؟ عرض ما این است که منابع استنباطی فقه عبارت­اند از عقل، کتاب و سنّت. اخلاق به همان معنای نخست اگر داوری­های­های­اش مستند به حکم عقل باشد، فقه از آن به عنوان مبادی استنباطی استفاده می­کند.

مثلاً اگر اخلاق صفتی را خوب یا بد بداند و این خوبی و بدی ناشی از حکم عقل باشد، طبق قاعدۀ «کلّما حکم به العقل حکم به الشّرع»، از آن حکم مستقلّ عقلی یک گزارۀ مستقلّ عقلی تولید می­شود که دقیقاً به عنوان یکی از مبادی فقه به کار می­رود. مثلاً وقتی عقل می­گوید «تواضع خوب است» از این حکم، یک حکم عقلی دیگر تولید می­شود مبنی بر اینکه تحصیل، اجتناب و … آن لازم است یا نه. این به صورت یک حکم عقلی مستقلّ از اخلاق وام گرفته می­شود و وارد فقه می­شود. آن­گاه می­گوییم بنابر دلایلی تواضع خوب است و نخستین دلیل آن، حکم عقل است ولی در کنار آن حتماً کتاب و سنّت را نیز می­آوریم. در این­جا احکام عقلی اخلاق با یک مکانیزم تبدیلی جزء ادلّۀ فقه به معنای خاصّ در فقه الصّفات قرار گرفت و به این ترتیب اخلاق یکی از مبادی فقه شد.

اگر داوری­های اخلاقی حکم عقل نباشند بلکه سیره، حکم یا ارتکاز عقلایی باشد که معتبر و حجّت­اند، باز هم جزء ادلّۀ فقه صفات قرار می­گیرد. امّا اگر مسائل ظنّی باشد که نه در اخلاق اعتبار دارد و نه در فقه، نمی­توان به آن­ها تکیه کرد.

پس در حال حاضر ما به دنبال این هستیم که مانند کتاب الصّلاه، کتاب الحجّ و کتاب الخمس، کتابی به نام کتاب الصّفات در فقه تولید کنیم؛ بدون اینکه بخواهیم اخلاق را فرو بریزیم. زیرا اخلاق صفات را تحلیل می­کند و روابط، نسب، عوامل، شیوه­ها، روش­ها و … را بیان می­کند ولی در عین حال اکتساب و اجتناب باید مورد داوری فقهی قرار گیرد و این­جاست که اخلاق جزء مبادی مورد استفاده در فقه می­شود.

دبیر علمی: داوری فقهی به چه معناست؟

آیت الله اعرافی: یعنی می­گوید اکتساب، اجتناب، تشدید و تضعیف واجب است یا حرام، مستحبّ است یا مکروه یا مباح.

دبیر علمی: آیا این­ها احکام تکلیفی هستند؟

آیت الله اعرافی: بله، کاملاً تکلیفی هستند. مثلاً گفته می­شود که واجب است حسد را ازاله کنید یا واجب نیست. اگر ادلّۀ خاصّه نبود می­گفتیم تا جایی که اختیاری است ازالۀ آن واجب است ولی ظاهراً از آن ادلّه استفاده می­شود و گشایشی در کار حاصل می­کند که بگوییم ازالۀ آن واجب نیست و فقط در رفتار آن را بروز ندهید. توکّل، تواضع و همۀ روحیات در اخلاق از یک منظر مورد بحث قرار می­گیرد ولی اضافۀ چهار مکانیزم و عنوان متعلّق به صفات یعنی اکتساب، اجتناب، تشدید و تضعیف در حوزۀ فقه قرار می­گیرد و البتّه اخلاق و داوری­های اخلاقی که حکم عقل، عقلا، ارتکازات و سیره است از منظر فقهی ارزیابی می­شود و ما به یک داوری می­رسیم.

البتّه فقه الاخلاق به معنای عامّ در مورد همین صفات هم مطرح است؛ یعنی اگر بخواهیم خوبی و بدی همین صفات را از منظر شرعی بررسی کنیم باید به روش اول دنبال کنیم، ولی در معنای فقه خاصّ به همین ترتیب است که توضیح دادم. بنابراین فهرست بلندبالای صفاتی که در اخلاق از منظر حسن و قبح بررسی می­شود با این چهار عنوان وارد یک کتاب جدید فقهی می­شود و مورد داوری فقهی قرار می­گیرد.

رابطۀ فقه به معنای خاصّ با حوزۀ رفتار اخلاقی

حوزۀ دوم در این معنای خاصّ فقه الاخلاق رفتارهایی است که در اخلاق مورد بحث قرار می­گیرد؛ با هر مقوّم و ممیّزی که برای رفتار اخلاقی ذکر کنیم. در حوزۀ فقه صفات دو موضوع مطرح بود منتها با هم بسیار نزدیک بودند. صفات، موضوع اخلاق بود و اکتساب، اجتناب، تشدید و تضعیف صفات در حوزۀ فقه مورد بحث قرار می­گیرد. امّا در این حوزه یک موضوع با دو حیثیّت در دو علم می­آید.

رفتارهای اخلاقی ـ عناوین رفتاری­ای که در معاشرت­ها وجود دارد ـ عیناً در دو علم بررسی می­شود. یک بار در اخلاق از منظر محمولات اخلاقی یعنی حسن و قبح و نظایر آن مورد بحث قرار می­گیرد و یک بار در فقه منتها از منظر احکام خمسه، محمول آن نیز طبعاً احکام خمسه خواهد بود. بنابراین وجهی وجود ندارد که بگوییم چون احکام استحقاقی است در اخلاق بحث شود. اگر حکم است باید در فقه با همان متدلوژی اصول فقهی، رجال و استنباطات پیرامون آن سخن گفته شود و داوری صورت گیرد.

حوزۀ دوم از قبیل آن­جایی است که یک موضوع در دو علم، ولی از دو حیث مورد بحث قرار می­گیرد. در حوزۀ اول که صفات بود دقیقاً یک موضوع مورد بحث قرار نمی­گرفت؛ ذات صفات، موضوع اخلاق بود و اکتساب و اجتناب آن­ها موضوع فقه می­شد. امّا در حوزۀ دوم، رفتارهای اخلاقی ذاتاً از یک منظر در علم اخلاق مورد بحث­اند و از منظر دیگر در فقه.

حدود 10-15 سال قبل پیشنهاد ما این بود که فقه الاخلاق را به دو بخش صفات و رفتارها تقسیم کنیم و آن­ها را در یک کتاب بگنجانیم. امّا با کمی دقّت بیشتر متوجّه شدیم که رفتارهای اخلاقی دایرۀ بسیار وسیعی دارند و بخشی از آن­ها را در ابواب فقه موجود هم می­توان گنجاند. به همین دلیل رفتارهای خانوادگی را در فقه خانواده قرار دادیم، رفتارهای در مقام سازمان (مدیریّت) را در فقه مدیریّت و رفتارهای در مقام قضاوت و داوری را در فقه قضا. برخی از رفتارها و افعال اخلاقی نیز هستند که در فقه موجود جایگاهی نیافته­اند.

در این مورد پروژه­ای در حال پیش رفتن است و در یکی دو سال آینده کتاب آن چاپ می­شود. این بخش را فقه روابط میان­فردی ـ در اصطلاح روان­شناسی ـ یا فقه روابطه عامّ اجتماعی نامیده­ایم و همان چیزی است که در رسائل و بحارالانوار تحت عنوان کتاب العشره به آن پرداخته شده است. صاحب رسائل نیز در تعیین عنوان برای این بخش، نگاه و داوری فقهی دارد امّا فقهای بعدی با این نگاه که این­ها مباحث اخلاقی است آن­ها را رها کرده­اند و دقّت لازم را در مورد آن­ها به کار نبرده­اند. حال آن­که باید با منطق فقهی کاملاً مورد بررسی قرار بگیرند.

این تحلیل از روابط، ما را به این پیشنهاد می­رساند که چند باب فقهی جدید ایجاد کنیم که مشخّصاً عبارت­اند از: 1- فقه صفات که در فقه موجود نیست. 2- (در رفتارها) فقه روابطه عامّ اجتماعی که مرحوم شیخ در مکاسب محرّمه به طور پراکنده به بعضی از آن­ها نظیر غیبت، کذب و تهمت پرداخته است. ما همۀ رفتارهایی که در روابطه عامّ اجتماعی است و بسیار هم مورد ابتلا است را در کتاب دیگری به نام العلاقات العامّه (فقه روابط میان­فردی) پیشنهاد کرده­ایم و فکر می­کنیم که سایر رفتارهای اخلاقی را در همین منظومه و جدول ابواب فقهی موجود می­توان درج کرد. ممکن است رفتارهایی باشد که فقه موجود ظرفیّت آن­ها را نداشته باشد در این صورت باب جدیدی ایجاد می­کنیم.

بنابراین این دو باب فقهی جدید است که از اخلاق وام گرفته می­شود بدون اینکه اخلاق فروکاسته شود و شأن آن کم شود. بلکه می­گوییم اخلاق به همان معنای نخست نیز باید با روش فقهی و اجتهادی پیش برود. البتّه فقه ما اخلاقی­تر خواهد شد. بسیاری از روابط اجتماعی وقتی پشتوانۀ فقهی درستی داشته باشد جامعه را بهتر می­کند تا اینکه توصیه­های کلّی صرف باشد. البتّه غیر از این دو مورد 7-8 مورد دیگر هم داریم، فقه العقیده و فقه سازمان از آن جمله­اند؛ فقه العقیده در حال بررسی است.

این اجمالی از مباحث است که قبلاً به صورت پراکند بیان شده بود و امروز به صورت منسجم بیان کردم. از صبر و حوصله­تان سپاسگزارم و به خاطر تصدیع عذرخواهی می­کنم. اگر پرسش و پیشنهادی هست استفاده می­کنم.

دبیر علمی: بسیار متشکّرم. چکیده­ای از برداشت خودم از سخنان استاد را عرض می­کنم.

ظاهراً استاد بر این باورند که اخلاق اسلامی در حوزۀ منابع به صورت اسلامی طرح شده است نه اینکه از مبانی و چارچوب اسلامی متقنی برخوردار باشد. بنابراین ما موظّف هستیم که نگاه دقیق فقهی اسلامی را بر حوزۀ اخلاق بیان کنیم و از آن جهت که معتقدیم «لکلّ واقعة حکم»، و نگاه حدّاکثری به فقه و حوزۀ دین داریم و لازم می­دانیم که دین به تمامی جوانب و زوایای زندگی بشری سر بزند و حکم اعلام کند، اگر بخواهیم گزاره­های اخلاقی را به عنوان حجّت به اسلام نسبت دهیم و اخلاق را اسلامی کنیم، حتماً باید از روش متقن و دقیق علمی و اصولی استفاده کنیم. قطعاً در دیدگاه ایشان تسامح در ادلّۀ سنن در حوزۀ اخلاق روا نیست و ایشان این را نمی­پذیرند. تدوین اصول عامّ و خاصّ می­تواند در این زمینه راه­گشا باشد.

در کاربست این نگاه در حوزۀ اخلاق، بخشی را به صفات اختصاص دادند و بخشی را هم مربوط به رفتار دانستند. در حوزۀ صفات، گرچه در ابتدا صفت را درونی می­یابیم و تعلّق تکلیفی به آن نداریم امّا از آن حیث که با اکتساب، اجتناب، تشدید و تضعیف رنگ فعلی و رفتاری به خود می­گیرد. بنابراین مشروع است که وارد حوزۀ فقه و اجتهاد شود و می­توانیم از این حیث نگاه دقیق فقهی به حوزۀ صفات اخلاقی هم داشته باشیم.

البتّه اشاره فرمودند که در اخلاق نیز اکتساب، اجتناب، تشدید و تضعیف در قالب تربیت اخلاقی وجود دارد. امّا مقصود از نگاه فقهی این است که احکام تکلیفی را برای آن­ها به دقّت اصولی و علمی احراز کنیم. در حوزۀ رفتار نیز باید با همین هدف، رفتارهای اخلاقی را به دقّت اجتهادی و روش استنباط فقهی مورد شناسایی تکالیف خمسه قرار دهیم.

رابطۀ علم اخلاق با علم فقه

در این­جا من این پرسش را مطرح می­کنم: شما در کتاب فقه تربیتی معنای سومی را برای رابطۀ فقه و اخلاق اختیار کرده­اید که نگاه به دو دانش است؛ یعنی چیستی رابطۀ علم اخلاق با علم فقه ـ نه رابطۀ گزاره­های اخلاقی با گزاره­های فقهی ـ. امّا با توجّه به مجموع فرمایش­های حضرت­عالی در این جلسه، به نظرم شما رابطه را در سطح گزاره­های فقهی و اخلاقی تبیین کرده­اید. اگر بخواهیم ارتباط را در حیطۀ کلان و با رئوس ثمانیه در یک مجموعۀ علمی ملاحظه کنیم آیا شما باز هم همین روش را می­پسندید و توصیه می­فرمایید یا خیر؟

آیت الله اعرافی: بله، من وارد رئوس دیگر نشدم. اگر بخواهیم فقه و اخلاق را با هم مقایسه کنیم حتماً در موضوع، محمول، روش و … هم جای بحث دارد و من هم در مورد آن­ها عرایضی دارم. ولی در این­جا بیشتر درصدد بیان این مطلب بودم که در پرتو اخلاق و با رعایت روش­های درست فقهی می­توانیم فقه را گسترش دهیم. البتّه در مورد روش­شناسی و اینکه مناهج دو دانش اخلاق و فقه چه نسبتی با هم دارند نیز جسته و گریخته اشاراتی کرد.

نکتۀ دیگر در مورد اخلاق عقلایی و دینی است؛ نسبت این­ها با هم باید بررسی شود. اینکه حکم اخلاق اگر بخواهد بر پایۀ عقل و عقلا ابتنا پیدا کند چه مقدار مورد پذیرش شرع خواهد بود. چون در این­جا می­گوییم یا باید حکم عقل مستقلّ باشد یا احکام عقلایی در سیره­های غیرمردوعه وارد شود وگرنه در اخلاق­های غیرالهی داوری­های ظنّی بسیاری وجود دارد که مورد قبول شرع نیست.

به هر حال فرمایش شما درست است، امّا نیاز به مبحث دیگری دارد که این دو دانش را حدّاقلّ در 3-4 رأس اصلی از رئوس ثمانیه مورد مقایسه قرار دهیم.

یکی از حاضران: به نظر من وارد کردن اخلاق در فقه در مرحلۀ استعمال، چندان کار درستی نیست. هرچند از این جهت که اخلاق را از نظر اجتهادی تقویت کنیم کار درستی است امّا سنخ اخلاق و فقه با هم متفاوت است. به نظر من فقه سنخ قانون را دارد. کسی که قانون را رعایت می­کند به لحاظ قانونی شهروند خوبی است امّا لزوماً شهروند خوبی نیست، بلکه در بسیاری موارد به این معنا که انسان مورد پسندی باشد نیست. اگر ما این دو را در هم وارد کنیم، تفکیک آن­ها دشوار می­شود. در حال حاضر به نظر می­رسد که بعضی از مراجع نیز در استفتائات­شان اخلاق را در فقه اشراب کرده­اند امّا نه با تعبیر حرام یا حلال بلکه با تعابیر که عنصر اخلاقی آن هم حفظ شود.

به نظرم اگر قانون را در جای خودش قرار دهیم و اخلاق را به عنوان مکمّل آن به کار ببریم، هم خیلی از مسائل جدید و شبهات نظیر جواز تعدّد زوجات را پاسخ خواهیم داد و هم اینکه شاید عقل عملی یا تصوّرات ما وارد فقه نشود و دستگاه فقاهتی ما را به هم نزند. اگر چه در مرحلۀ ارائه هم خوب است که ترکیبی پاسخ دهیم؛ یعنی هم از منظر قانونی و فقهی بررسی کنیم و هم از منظر اخلاقی.

در رابطه با اصول نیز به نظر می­رسد که نه فقط به یک اصول خاصّ بلکه به اصول­های خاصّ نیاز داریم. یعنی هم می­توانیم اصول عامّی تعریف کنیم که مبادی مشترک حوزۀ منطق فهم دین است و هم می­توانیم اصول­های خاصّ تعریف کنیم. مثلاً فقط نیازمند اصول فقه نیستیم، اصول خاصّی برای گزاره­های علمی دینی و اصول خاصّی برای گزاره­های اخلاقی هم نیاز داریم. این­طور نیست که صرفاً بین حجّیّت معرفت­شناختی و اصولی تفکیک قائل شویم و این کفایت کند. شاید عقل عملی در منابعی که در اصول اخلاق به کار می­رود جایگاه بیشتری داشته باشد در حالی که در گزاره­های علمی دین اصلاً جایگاهی نداشته باشد و در حوزۀ علوم تجربی بررسی شود.

آیت الله اعرافی: شما چیزهایی را مفروض گرفته­اید. از جمله اینکه: 1- فقه و حقوق کاملاً عین هم هستند. این را چه کسی گفته است؟ ما فقه را بسیار فراتر از حقوق می­دانیم؛ عبادات به آن معنا در حقوق نیست. 2- اینکه می­گوییم «لکلّ واقعة حکم»، دین است که ما را به ضوابط و احکام ملزم کرده است و این الزام در اختیار ما نیست که بگوییم بهتر می­دانیم اخلاق فقهی نشود و فقه اخلاقی نشود. مبادی­ای وجود دارد که ما به طور قاطع روی آن­ها ایستاده­ایم. 3- چه کسی گفته است وقتی الزامات یا ترجیحات در فقه قرار بگیرند ما شأن اخلاق را کاهش داده­ایم؟ این­همه آداب عبادات و صفات قاضی و … در فقه آمده است.

این دلایل که فرمودید هیچ­کدام متقن نیستند البتّه هر کدام هم جای بحث بیشتری دارند.

امّا راجع به اصول، همین­طور است که می­فرمایید. من هم در سخنرانی­های مختلف، در پی بیان یک دستگاه منظومه­ای در باب اصول هستم. ما قواعد عامّ اصولی داریم که اصول عامّ و مشترک استنباط در همۀ حوزه­های دینی را تشکیل می­دهند. از لحاظ موضوعی هم یک اصول در فقه، اصول در اخلاق و اصول در کلام داریم. از منظر دیگر همین هرم، اصول ناظر به همۀ منابع اسلامی، اصول ناظر به قرآن، اصول ناظر به تفسیر، اصول ناظر به عقل و عقلا را تشکیل می­دهد. بنابراین دو ترکیب داریم و اصول­ها (روش­های تحقیق) متنوّعی داریم. همان­طور که در دنیای جدید نیز روش تحقیق این­گونه است. ابتدا عامّ است و سپس در هر شاخه­ای روش­های خاصّ خود را پیدا می­کند و منظومه­ای را شکل می­دهد.

بنابراین نکتۀ دوم را قبول داریم امّا نکتۀ اول را خیر، چون دست ما نیست؛ مبانی پایه­ای وجود دارد که آن مبانی ما را به این­جا می­کشاند. به همین دلیل همان­طور که در مورد گسترش فقه هم عرض کردم: 1- باید مسائل نو را در ابواب موجود بگنجانیم. 2- حدود 10-20 باب جدید فقهی باید پایه­ریزی کنیم که یکی دو مورد آن در حوزۀ اخلاق است و بعضی در حوزه­های دیگر.

یکی از حاضران: ظاهراً شما حسن و قبح را بیشتر در صفات فردی معنا کردید. در مباحث فلسفه اخلاق و مباحثی که بیشتر در اخلاق جدید مطرح می­شود حسن و قبح برای ساختارهای اجتماعی و حتّی ساختارهای سازمانی هم قابل تعریف است. من چون در صحبت­های شما این اشاره را ندیدم می­خواهم ببینم که آیا وارد این عرصه­ها هم می­شوید یا این­ها را جزء اخلاق به شمار نمی­آورید؟ چون بیشتر روی صفات انسانی صحبت کردید. در میان صفات نیز ظاهراً بیشتر روی صفات ثابت یعنی ملکات نفسانی تأکید دارید، حال آن­که حسن و قبح برای حالات روانی که زودگذر هستند و حیثیّت اختیاری آن­ها قوی­تر است نیز قابل تعریف است.

نکتۀ دیگر اینکه اصولی­­های تقریباً متأخّر گرایش­هایی به سمت حسن و قبح شرعی دارند و حتّی بعضی از اصولی­ها به این مسأله تصریح می­کنند که حسن و قبح شرعی را پذیرفته­اند و یا حدّاقلّ به این شکل که حَسن بالذّات را اطاعت و قبیح بالذّات را معصیت می­دانند و با این عنوان تمام اخلاق ـ به معنای حسن و قبح ـ را یک­باره در فرمان مولا جای می­دهند. با توجّه به این گرایش­ها، آیا شما هم در تحلیل­تان به این سمت گرایش دارید یا نه همان نظر قدمای شیعه را می­پذیرید که حسن و قبح را کاملاً عقلی می­دانستند؟

آیت الله اعرافی: دو نکتۀ نخست را من هم قبول دارم. اینکه در حوزۀ اخلاق مسائل فردی و اجتماعی می­تواند مطرح شود را قبول دارم ولی این­جا به آن نپرداختم. نکتۀ دوم را اشاره کردم، البتّه فضایل و رذایل به کار نبردم و گفتم صفات. صفات یک طیف تشکیکی است که هم احوال و هم ملکات را در بر می­گیرد.

در مورد نکتۀ سوم باید بگویم که حسن و قبح را در سه معنای عقلی، عقلایی و شرعی می­پذیریم، سه شاخه برای آن قائل هستیم و می­گوییم وقتی فقه وارد حوزه­های اخلاق می­شود ـ در معنای دو و در دو حوزۀ صفات و رفتارها ـ بر طبق قاعدۀ ملازمت از عقل هم بهره می­برد و هم از عقلا با قواعد خاصّی و هم ادلّۀ خاصّۀ شرعیّه. البتّه در مورد قاعدۀ ملازمت دیدگاه­ها متفاوت است و این قاعده نه اصولی است و نه اخباری.

پرسشی هم یکی از عزیزان به صورت کتبی داده­اند که در مورد غیبت مخالف است که از نظر فقهی هم به این شکل نیست. ما در فقه روابط عامّ اجتماعی 4 سطح را در نظر گرفته­ایم: 1- روابط انسان­ها، 2- روابط اهل کتاب، 3- روابط مسلمانان از همۀ مذاهب، 4- روابط شیعی؛ سپس رابطه­های خاصّ مطرح می­شود. اگر ما فقه روابط اجتماعی را پایه­ریزی کنیم خیلی از مسائل تقریب و تعامل با اهل کتاب بسیار قاعده­مند خواهد شد.

از صبر و حوصلۀ همۀ دوستان متشکّریم. و صلّی الله علی محمّد و آله الطّاهرین

دبیر علمی: مجدّد خیر مقدم عرض می­کنم حضور حضّاری که تازه به این نشست تشریف آوردند. ان شاء الله بتوانیم از فرمایش­ها و نظرات­تان استفاده کنیم. از جناب آیت الله اعرافی که به رغم مشغلۀ فراوان­شان وقت گذاشتند، پذیرای این نشست شدند و افاضه فرمودند سپاسگزار هستیم.

اگر پرسش خاصّی هست یا فکر می­کنید در هدف­گذاری مباحث نکته­ای را باید به بنده منتقل بفرمایید استماع می­کنم.

ضمن سپاسگزاری از این مجمع حکیم به خاطر این کار حکیمانه، به مؤسّسان محترم پیشنهاد می­کنم اگر امکان دارد منابع این موضوع را که تا کنون توسّط متخصّصان این بحث منتشر شده و حتّی آن­هایی هم که هنوز چاپ نشده ولی عناوین­شان آماده شده و یا به مرحلۀ طبع رسیده است، در یک ویترین قرار دهند تا علاقه­مندان با این منابع هم آشنا شوند. اگر قرار باشد ان شاء الله این نشست­ها ادامه پیدا کند، خوب است بخشی هم به معرّفی منابع اختصاص یابد. چون همان­طور که اشاره کردم بحث بسیار نویی است و تا کنون کم­تر به آن پرداخته شده است و بسیار بکر و جدید به حساب می­آید و از جهت منبع هم ما فقیر هستیم. ان شاء الله با کار اساتیدی مانند آیت الله اعرافی و همکاران­شان بر غنای این مباحث، حدّاقلّ از جهت منبع افزوده شود.

البتّه آن­طور که من ملاحظه کردم ایشان یک دورۀ تقریباً 30-40 جلدی در حوزۀ فقه التربیه طرّاحی کرده­اند که تا کنون 7-8 جلد آن چاپ شده است و درس خارج فقه التربیه ایشان حدود 20 سال است که ادامه دارد. اندیشمندان قدیم­تر از ایشان مثل مرحوم صدر نیز فقه الاخلاق دارند. اکنون نیز برخی در قالب روابط فقه و اخلاق کتاب­هایی را منتشر کرده­اند که می­توانید به آن­ها مراجعه کنید.

من از مطالعۀ فرمایش­های آقای اعرافی این­طور حدس می­زنم که ایشان بحث را به سمت رابطۀ دو علم ببرند. به نظرم می­رسد که اگر ما این ارتباط را در حیطۀ دو علم مشاهده و بررسی کنیم عالمانه­تر، دقیق­تر، متقن­تر و عام­تر خواهد بود. اگر ابتدا پایه­های علمی را در این ارتباط بین دو علم ایجاد کنیم و دقّت­های عالمانه را در روابط بین این دو علم به کار ببریم، سپس اندک اندک در هر موضوع، صفت و رفتاری وارد ارتباط این دو مقوله شویم، به نظر می­رسد که از روش بهتری استفاده کرده­ایم. امّا روش قدمای ما ـ که حتماً جناب استاد هم از این جهت تابع فقه سنّتی قدیم هستند ـ این است که مستقیماً وارد خود گزاره­ها می­شوند و مایل هستند که این ارتباط را بین این دو دسته گزاره مشاهده کنند.

من بعضی از مباحثی که قابل طرح است را بیان می­کنم تا ان شاء الله از حضور آیت الله اراکی هم استفاده ببریم. این جلسات از این جهت مغتنم است که تا کنون بحث علمی عمیق در مورد چنین موضوعاتی صورت نگرفته است. به همین دلیل هر چه بیشتر مورد تضارب قرار گیرد و چالش­ها و درگیری­های آن بیشتر نمایان شود برای پیش­برد آن، هم از جهت علم و هم از جهت عمل بسیار سودمند است. بنابراین اشکالات و دیدگاه­های خود را مطرح کنید تا استفادۀ بیشتری ببریم.

همان­طور که مکرّر در فرمایش آیت الله اعرافی شنیدید، ایشان مبنای محکمی در گروه تحقیقاتی­شان دارند و آن این است که: «لکلّ واقعة حکم». یعنی فقه چنان غنیّ است که برای همگان این مطالبه وجود دارد که در جزء جزء رفتارها باید حکمی فقهی را جست­و­جو و حکم تکلیفی را استخراج کنیم. اگر تا کنون این کار انجام نشده است من فقیه مقصّر هستم. ایشان چون چنین عقیده و مبنایی را پذیرفته­اند که برای ریز ریز رفتارها و بلکه صفت­ها ـ که افعال جوانحی ما هستند ـ باید مشاهدۀ حکم شود، به منظور جبران این تقصیر، به این سمت رفته­اند که با نگاه فقهی تکّه­تکّه­های صفات و رفتارهای اخلاقی را استنباط حکم دینی کنند.

امّا در مورد این مبنا اختلاف نظر وجود دارد. بعضی مانند مرحوم شهید مطهّری اصلاً خاتمیّت دین را در این می­دانند که ورود دینی را در جزء جزء زندگی روا ندانیم و به این مسأله تصریح می­کنند.

مجدّداً خیر مقدم عرض می­کنم خدمت آیت الله اراکی که به رغم مشغلۀ زیاد این فرصت را به مجمع دادند و در این نشست محترم و حکیمانه شرکت کردند. ان شاء الله از فرمایش­ها و نظرات ایشان پیرامون این موضوع بهره­مند خواهیم شد. من برای اینکه مقدّمۀ فرمایش ایشان را فراهم کرده باشم در چند جملۀ کوتاه پیشینۀ پژوهشی جناب استاد را در آن حدّ که دیده­ام و شنیده­ام عرض می­کنم.

ایشان بر این باورند که انحراف حاکمیّت­های گذشته که با عنوان علمی، نیاز جامعۀ خود را دغدغۀ فقه می­دانستند، سبب کاهش توجّه به مقولۀ اخلاق و تربیت و پیشرفت اخلاق شدند. این نکتۀ مهمّی است. بنابراین ایشان معتقدند که مشکل کم­رنگی اخلاق در حوزۀ علم و عمل مشکل از ناحیۀ تقاضا بوده است نه از ناحیۀ عرضه.

سپس در یک مبنای کاملاً درست که نشان­دهندۀ دقّت جناب استاد است می­فرمایند اخلاق اسلامی چون قرار است به خداوند نسبت و اسناد داده شود باید از روش درست استنباط برخوردار باشد. یعنی اگر ما برای اخلاق پسوند اسلامی به کار می­بریم و گزاره­های اخلاقی را به اسلام نسبت می­دهیم، حتماً باید از فرآیند حجّیّت برخوردار باشد. همچنین در کنار اصول عامّ، اصول خاصّی نیز برای حجّیّت­بخشی لازم است. سپس در یک فضای تشریعی و در یک ارتباط نظری می­فرمایند ملکات بر بستر فقه مبتنی است و فقه بستر علم اخلاق را فراهم می­کند و اخلاقی که بر فقه قبلی ـ هر چند فقه مشترک ـ مبتنی باشد وجود ندارد.

اکنون با توجّه به این پیشینه، از فرمایش­های ایشان بهره­مند می­شویم.

آیت الله اراکی: بسم الله الرّحمن الرّحیم. بحث خود را در سه بخش بیان می­کنم: ابتدا تعریفی از فقه ارائه خواهم کرد. سپس تعریفی از اخلاقی که در اندیشۀ اسلامی مطرح است و از منابع اسلامی استفاده می­شود بیان می­کنم. در بخش سوم به اندازه­ای که حوصلۀ این جلسه اقتضا کند رابطۀ بین فقه و اخلاق را تبیین خواهم کرد.

تعریف فقه

فقه همان­طور که در تعریف رایج آمده عبارت است از: «العلم باحکام افعال المکلّفین». احکام افعال مکلّفان احکامی است که از سوی خدای متعال برای افعال مکلّفان تشریع شده است. در حقیقت فقه تبیین قوانین حاکمیّتی خدای متعال است. علم فقه مبتنی است بر اندیشۀ حاکمیّتی خدای متعال. چون خدایی وجود دارد که حاکم است و حاکمیّت دارد، بنابراین امر و نهی و ثواب و عقاب دارد و این­ها همه از لوازم حاکمیّتی است.

هر دستور الزامی اعمّ از امری، نهی­ای (وادارنده و بازدارنده) کار حاکمیّت است. سپس کیفر و پاداش نیز مبتنی بر این دستورات است و از لوازم حاکمیّت محسوب می­شود. تنها کسی که حقّ حاکمیّت دارد می­تواند در ازای تخلّف از دستورات خودش کیفر کند. هیچ­کس حقّ کیفر ندارد مگر کسی که حقّ حاکمیّت داشته باشد و حکم­اش الزام­آور باشد.

تفاوت فقه فردی و فقه حکومتی

بنابراین فقه یعنی ما حاکمیّت خدای متعال را پذیرفته­ایم و خدای متعال را به عنوان حاکم علی الاطلاق قبول داریم. اگر چنین شد خواه ناخواه باید فقه را به دو بخش تقسیم کنیم: فقه مربوط به رفتارهای فردی و فقه مربوط به رفتارهای جمعی. بر همین اساس ما به فقه نظام یعنی فقه مربوط به رفتارهای جمعی معتقد هستیم.

هیچ جامعه­ای بدون نظام حاکمیّتی وجود ندارد. آن­چه فرد را به جامعه تبدیل می­کند نظام حاکمیّتی است. وقتی یک حاکمیّت مجموعۀ افراد را به هم پیوند بزند و همۀ این افراد حقّ حاکمیّت را بپذیرند و دستور و حکم واحد بین آن­ها جاری شود، این جامعه با تبعیّت از ارادۀ واحد به هم پیوند می­خورد و به جامعۀ واحدی تبدیل می­شود.

افراد این جامعه از یک­سو فقه فردی ـ فقهی که مربوط به رفتار فرد انسان است نه انسانی که در جامعه زندگی می­کند ـ دارند. احکامی که انسان چه تنها باشد و چه با دیگران باشد باید به آن­ها عمل کند را احکام فقه فردی می­نامند. انسان اگر در جزیره­ای تنها هم باشد باید نماز بخواند، کار کند، برای امرار معاش خود تلاش کند، به موجودات صدمه نزند. امّا همین فرد فرد تنها اگر به جامعه و مجموعه­ای تبدیل شد که از یک حاکم بالفعل که از سوی خدا منسوب شده است تبعیّت می­کنند، رفتار اجتماعی خواهند داشت. رفتار اجتماعی نیز در عرصه­های مختلف سیاست، حاکمیّت، اقتصاد و فرهنگ شکل می­گیرد و سپس احکام مربوط به این رفتارها، نظام احکام فقه اجتماعی را تشکیل می­دهد.

پس فقه عبارت است از: «العلم باحکام افعال المکلّفین» اعمّ از اینکه مکلّفان فرد باشند یا جامعه. جامعه زمانی جامعه می­شود که از حاکمیّتی تبعیّت کند که بتواند اراده­های افراد را به یک ارادۀ واحد تبدیل کند. افراد اگر از یک ارادۀ واحد تبعیّت کنند یک جامعه خواهند بود.

اخلاق در منابع دینی

لفظ اخلاق از نظر لغوی نیز متناسب به همین تعریف به دست آمده از منابع دینی است. اخلاق در منابع دینی از خُلُق در مقابل خَلق است. خَلق هیأت جسمانی انسان است. امّا بشر افزون بر هیأت جسمانی هیأت دیگری دارد؛ آن هیأت، هیأت روح یا نفس و وجود پشت پردۀ انسان است و آن را خُلق می­نامند. خُلق گاهی زیباست و گاهی زشت است، گاهی سالم است و گاهی بیمار. این هیأت روحانی مانند هیأت جسمانی صفاتی دارد. مثلاً هیأت جسمانی انسان­ها از لحاظ رنگ، حجم و … با هم متفاوت است، همین­طور در هیأت روحانی نیز بین انسان­ها تفاوت­هایی وجود دارد. خود هیأت روحانی را خُلق می­نامیم ولی صفات آن را جمع می­زنیم و اخلاق می­گوییم.

پس اخلاق یعنی مجموعه صفاتی که روح انسان از آن­ها برخوردار است. این صفات در قرآن کریم مورد اشاره قرار گرفته است. در چند جای قرآن کریم به این هیأت روحانی اشاره شده است از جمله می­فرماید: (وَ لَقَدْ ذَرَأْنا لِجَهَنَّمَ كَثيراً مِنَ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْيُنٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِكَ هُمُ الْغافِلُونَ)[5]. این اشاره به آن هیأت روحانی است. کسانی هستند که هیأت جسمانی آن­ها چشم دارد ولی در پشت چشم جسمانی­شان چشم روحانی وجود ندارد؛ چشم روحانی آن­ها کور شده است. در این هیأت ظاهری و جسمانی گوش دارند ولی هیأت روحانی آن­ها گوش ندارد و نمی­شنود: (أَ فَأَنْتَ تُسْمِعُ الصُّمّ)[6]؛ صمّ یعنی ناشنوا امّا نه ناشنوایی جسمانی.

در آیۀ کریمۀ سورۀ قلم می­فرماید در روز قیامت خدای متعال دستور می­دهد سجده کنید ولی انسان­هایی که خلق باطنی­شان بر سجده خو نگرفته است نمی­توانند سجده کنند: (يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطيعُونَ * خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ وَ هُمْ سالِمُونَ)[7]. در مباحث مربوط به این آیه تأکید شده است که مقصود از «ساق» حقیقت انسان است؛ ساق انسان یعنی حقیقت پشت پردۀ انسان. ساق بشر که شخصیّت حقیقی او است در این زندگی دنیوی پوشیده است. ولی در آن روز از شخصیّت درونی انسان پرده­برداری می­شود. پیراهن جسمی که بر او پوشیده شده بود از او برداشته می­شود.

سپس گفته می­شود که امروز روزی است که فرمان خدا فرمان ظاهر است: (الْمُلْكُ الْيَوْمَ لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّار)[8]. دستور می­آید که سجده کنید امّا نمی­توانند چون شخصیّت درونی آن­ها متمرّد و غیرقابل سجده ساخته شده است. در عالم دنیا که شخصیّت آن­ها هنوز کاملاً ساخته نشده بود و سالم و انعطاف­پذیر بود و می­توانستند سجده کنند، به آن­ها دستور داده شد که خدا را سجده کنند و فرمان ببرند، امّا سجده نکردند و در نتیجه خودشان شخصیّت درونی­شان را این­گونه ساختند. این شخصیّت درونی همان چیزی است که در تعالیم اسلامی به خُلُق انسان یا اخلاق انسان تعبیر می­شود.

اخلاق انسانی همان خصوصیّاتی است که خلق درونی و شخصیّت پشت پردۀ انسان را شکل می­دهد.. البتّه بحث مفصّلی است و نیاز به چند جلسه گفت­و­گو دارد تا همۀ آیات و روایات را بررسی کنیم ولی گذرا به برخی از آیات اشاره می­کنم:

(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ * وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ * إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ)[9]. خدای متعال می­فرماید: زشت­ترین، بدترین و پست­ترین جنبندگان روی زمین کسانی هستند که ناشنوا و گنگ هستند. مقصود از گنگ این نیست که زبان گویا نداشته باشند. زبان جسم برونی آن­ها گویا است، امّا آن­جا که حقّ نیاز به گفتن دارد این­ها دم فرو بسته­اند: «دو چیز طیرۀ عقل است، دم فروبستن به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی». جان و روح خود را بر کتمان حقیقت بار آورده­اند. به این ترتیب روح آن­ها زبان­بسته و گنگ می­شود. خدا این­ها را شرّ الدّوابّ (بدترین جنبندگان) می­داند. گوش دارند ولی نمی­شنوند، چشم دارند ولی نمی­بینند، زبان دارند ولی نمی­گویند.

این همان چیزی است که اخلاق درونی انسان را شکل می­دهد. انسان یک شخصیّت دورنی دارد که اخلاق او است. این تعریفی است که از منابع اسلامی در مورد اخلاق به دست می­آوریم.

رابطۀ فقه و اخلاق

این اخلاق چگونه شکل می­گیرد و ساخته می­شود؟ بین این هیأت درونی و روحانی و هیأت برونی فرقی وجود دارد. هیأت برونی و جسمانی ما را به ما می­دهند و ما قدرت زیادی در رابطه با انتخاب آن نداریم. هر کس از مادر با هیأتی زاده می­شود. امّا هیأت روحانی را به انسان نمی­دهند و این یکی از مهمّ­ترین اساس­های علم الاخلاق اسلامی است که انسان وقتی به دنیا می­آید سالم است؛ یعنی دارای هیأتی است و هیأت اصلی او هیأت سالمی است.

اینکه می­فرماید: (وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ)[10]. سمع و ابصار به قرینۀ افئده، درونی هستند نه بیرونی. این فؤاد و قلب، قوّۀ ادراک انسان است. برخلاف اکثر نظریّات و مکتب­های اخلاق غربی اخلاقی که انسان را یک موجود پست و شرّ می­دانند که اساس او بر شرّ مبتنی است اخلاق اسلامی انسان را موجودی می­داند که سالم به دنیا می­آید: (وَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ) یعنی وقتی به دنیا می­آید شکل اولیۀ هیأت روحانی او سالم است و با خصوصیّات سلامتی قدم در این جهان می­گذارد. با روح­اش می­شنود، می­بیند و می­فهمد، آیات سمعی و بصری خدای متعال در او اثر می­گذارد.

(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِأُولِي الْأَلْبابِ)[11] منظور از خرد، خرد فطری است. (أَ فَمَنْ يَعْلَمُ أَنَّما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ الْحَقُّ كَمَنْ هُوَ أَعْمى)[12] این «عمی» عارضی است. بشر در ابتدای آفرینش­اش با یک هیأت روحانی سالم قدم در این جهان می­گذارد و توان­ها و استعدادهای روحانی او فعّال است امّا با رفتارهای انتخابی می­تواند هیأت درونی خود را عوض کند یا آن را تقویت و فعّال کند. این هیأت هم قابل تقویت و رشد است و در عین حال قابل از کار افتادن است و فعّالیّت­اش از بین برود. همان­طور که جسم انسان فلج می­شود روان او نیز فلج می­شود.

یکی از بدترین آثار تمدّن الحادی و تمدّن مبتنی بر مادّه­گرایی در جامعۀ بشر این است که از لحاظ روحانی جامعۀ فلج به وجود می­آورد. این فاجعۀ بسیار بزرگی است که فرمان­روایی مانند ترامپ در یک جامعۀ به لحاظ علمی پیشرفته حکومت کند و جمع کثیری از جامعه هم از او تبعیّت کنند. چگونه این جامعه کسی مانند ترامپ را انتخاب می­کند؟ کسی که خودش قبل از انتخابات اقرار به فساد مالی و روابط نامشروع جنسی می­کند! این نشان­دهندۀ آن است که روح جمعی این جامعه دچار یک آسیب جدّی شده است. ما با تجربه این مسأله را ثابت می­کنیم.

همان­طور که فقه یا فردی است یا جمعی، اخلاق نیز یا فردی است یا جمعی. یعنی گاهی جمع یک جامعه هیأت روحانی مرده­ای پیدا می­کند. این امر ناشی از حاکمیّت است؛ وقتی حاکمیّت­ها رفتارهای جمعی فلج­کننده به جامعه تحمیل کنند، این رفتارها روح جمعی را فلج می­کند. در مورد فرد هم همین­طور است، اگر انسان رفتار فردی پست را انتخاب کند، رفتاری که استعدادهای روحانی او را فلج کند ـ و بدترین رفتارها همین است که ببیند ولی پند نگیرد ـ روح فردی او فلج می­شود.

(وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُون)[13]، (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى‏)[14]، (أَ وَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَ جَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشي‏ بِهِ فِي النَّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِي الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِجٍ مِنْها)[15]. قرآن کریم مرگ، حیات، سمع، بصر، زبان و سلامتی را متناسب با روح درونی انسان تعریف می­کند. این­ها همه در گرو رفتار انسان است؛ رفتار انسان است که سمع و بصر را رشد می­دهد و تا جایی می­رساند که امیرالمؤمنین7 در خطبۀ متّقین می­فرماید: «إِذَا مَرُّوا بِآيَةٍ فِيهَا تَخْوِيفٌ‏ أَصْغَوْا إِلَيْهَا مَسَامِعَ قُلُوبِهِمْ وَ ظَنُّوا أَنَّ زَفِيرَ جَهَنَّمَ وَ شَهِيقَهَا فِي أُصُولِ آذَانِهِم‏ …»[16] سمع روحانی آن­ها رشد می­کند و به جایی می­رسد که وقتی آیۀ قرآن را می­شنود حقایق قرآنی را با تمام وجود ادراک می­کند.

کسانی که وقتی به آیات آسمانی می­نگرند: (وَ يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً)[17] حقایق پشت پرده را می­بینند و روح حاکم بر این جهان مادّی را با تمام وجود لمس می­کنند و خدا را می­بینند: (وُجُوهٌ يَوْمَئِذٍ ناضِرَة * إِلى‏ رَبِّها ناظِرَة)[18]، (إِنَّ الْأَبْرارَ لَفي‏ نَعيمٍ * وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفي‏ جَحيمٍ)[19].

چشم درونی است که با اخلاق به دست می­آید. این اخلاق، رفتار را درست می­کند و این رفتار، انتخابی است و انسان خود انتخاب می­کند. انسان­ها با رفتارهای متناسب با استعدادهای روحانی فطری ـ که ما از آن­ها به رفتارهای متناسب با فطرت تعبیر می­کنیم ـ رشد می­کنند، چشم­شان به جایی می­رسد که خدا و حقایق آخرت را می­بینند و از این دیدن برترین لذّات به دست می­آید.

اگر چیستی اخلاق معلوم شود و معلوم شود که انسان خودش این اخلاق ـ که در واقع همان شکل و هیأت درونی­اش است ـ را با انتخاب رفتار درست و غلط برای خودش می­آفریند، رابطۀ فقه و اخلاق روشن خواهد شد. این رفتاری که منجر به آن اخلاق می­شود در چه علمی نشان داده می­شود؟

گفتیم که علم فقه، علم به رفتارهاست؛ علم به اینکه چه رفتاری درست است و چه رفتاری نادرست. با این رفتارهای درست یا نادرست ما به اخلاق درست یا نادرست دست می­یابیم. کار علم اخلاق این است که به انسان کمک کند تا رفتارهای­اش منجر به ساختن درونی سالم شود. البتّه مرحلۀ نخست سلامت است، مرحلۀ بعد رشد است تا برسد به جایی که می­تواند برسد. کار اخلاق این است که به ما نشان دهد چگونه می­توانیم این رفتارها را طوری تنظیم کنیم تا بتوانیم به آن­ها هیأت زیبای درونی دست پیدا کنیم. به همین دلیل است که در روایات آمده است «الخیر عادة»، «قلیل یدوم خیر من کثیر لا یدوم». این­ها در واقع روش­های تبدیل رفتار به خلق و خو هستند.

دبیر علمی: بسیار متشکّرم. من گزیده­ای از سخنان ایشان را عرض می­کنم. ایشان ابتدا با تمسّک به آیاتی که تلاوت فرمودند درصدد مفهوم­شناسی اخلاق در دین بودند. ظاهراً همان نگاه قدما را به اخلاق دارند؛ یعنی اخلاق را صفات رسوخ­یافته در نفس (ملکات) می­دانند؛ صفاتی که شاکله­ساز است. بر اساس آیات قرآنی معتقدند که هیأت و استعداد فطری و قدرت درونی معنوی گاهی منسوب به روح فرد است و گاهی منسوب به روح جمع. قدرت درونی فردی، هم با مجموعه­ای از رفتارها به دست می­آید و هم می­تواند رفتارهای متناسب با خودش را ایجاد کند و از این جهت پلی به فقه زدند که چون به وجه رفتاری انسان می­پردازد مشاهده می­کنیم که بین فقه و اخلاق ارتباط برقرار می­شود.

مطالبۀ این جلسه از حضور شما، عامل پیونددهنده بین فقه و اخلاق است. یعنی بعد از اینکه با فرمایش شما به ضرورت این ارتباط پی بردیم و مکانیزم این پیوند را در کلّیّت خود مشاهده کردیم، لطفاً بفرمایید که به نظر شما چه چیزی به درستی می­تواند میان حوزۀ فقه و حوزۀ اخلاق پیوند برقرار کند.

عامل پیونددهنده میان فقه و اخلاق

آیت الله اراکی: بنابر آن­چه عرض شد، فقه زمینه­ساز اخلاق است و ما نمی­توانیم اخلاق بدون فقه داشته باشیم. پس فقه هم در نظر و هم در عمل بستر اخلاق را فراهم می­کند. در نظر، تا فقهی نداشته باشیم نمی­توانیم اخلاق را عرضه کنیم زیرا نمی­دانیم شکل مناسب درونی انسان چگونه باید باشد. رفتارهایی که در فقه به عنوان رفتارهای زیبا و پسندیده معرّفی می­شود در نهایت اخلاق را می­سازند. اینکه چگونه از این رفتارها به آن هیأت اخلاقی یا روحانی دست پیدا کنیم نیاز به کار علمی و روان­شناسانه دارد. البتّه در روایات نیز اشاراتی شده است، نظیر اینکه گفته شده است تداوم رفتارهای مثبت به شکل­گیری هیأت درونی می­انجامد.

روایت صحیح و مهمّی که در مورد آن می­توان ادّعای تواتر کرد (چون هم در منابع اهل سنّت آمده است و هم در منابع شیعه) این است که: «لا يزال عبدى يتقرّب إلىّ بالنوافل حتّى أحبّه، فإذا أحببته كنت‏ سمعه‏ الّذى‏ يسمع‏ به‏، و بصره الّذى يبصر به، و يديه الّتي يبطش بها، و رجله الّتي يمشي عليها، فبي يسمع، و بي يبصر، و بي يأخذ، و بي يعطي، و بي يقوم، و بى يقعد …»[20]. این روایت نشان­دهندۀ همان چیزی است که ما عرض می­کنیم. مراد از نوافل تمام آن چیزهایی است که افزون بر واجبات است. واجبات سلامت درونی روح را درست می­کند، امّا سلامت یک مرتبه است و زیباتر شدن و اوج گرفتن روح تا برسد به جایی که باید برسد، چیز دیگری است. این بنده آن­قدر نوافل را تکرار می­کند «حتّى أحبّه». «حتّى أحبّه» اشاره دارد به یک مقولۀ بسیار مهم قرآنی و آن عشق متقابل انسان به خدای متعال است: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَه)[21]، (إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ)[22] این اساس مسائل و معارف قرآن است.

بحثی داریم تحت این عنوان که اساس آفرینش انسان چه بود و چه خلأیی در جهان آفرینش وجود داشت که خدای متعال خواست با آفرینش انسان این خلأ را پر کند؟ نظریّه­ای که گاهی عرفا مطرح کرده­اند این است که خلأ جهان آفرینش این بود که پرستش­گری که خدای متعال را عاشقانه بپرستد وجود نداشت. فرشتگان خدا را عاقلانه و بر اساس این استدلال که چون خدا آفریننده است واجب است اطاعت شود می­پرستید. خدا به دنبال موجودی بود که او را عاشقانه بپرستد بنابراین بشر را آفرید.

امّا آن­چه در قرآن کریم و منابع ما هست بالاتر از این را می­گوید. خلأ جهان آفرینش این بود که خدا به دنبال معشوق می­گشت نه عاشق. چون جهان از آغاز بر مبنای عشق الهی استوار شده بود امّا مخلوقی که شایستگی آن را داشته باشد که خدا او را دوست داشته باشد وجود نداشت. این­جا بود که محمّد و آل محمّد6 آفریده شدند و طفیلی آن هم سایر مخلوقات بشر بودند. اینکه بشر بخواهد به جایی برسد که خدا او را دوست داشته باشد، اخلاق آن را درست می­کند؛ اخلاق هم مبتنی بر رفتار است و رفتاری که بشر را به آن­جا می­رساند فراتر از رفتار اطاعت عقلانی است. اطاعت عقلانی همین است که به الزامات عمل کند، واجبات را انجام دهد و محرّمات را ترک کند و بگوید من به فرمان خدا عمل کردم. این سلامتی به وجود می­آورد امّا اگر انسان بخواهد برسد به جایی که خدا او را دوست داشته باشد روایت می­فرماید نوافل و تداوم آن­ها را رعایت کند و رابطۀ بین فقه و اخلاق این­گونه تبیین می­شود.

دبیر علمی: بسیار متشکّرم. وقت جلسه رو به اتمام است و پرسش­های ما باقی ماند. از جمله اینکه از جناب استاد بپرسیم که آیا ایشان فقه و اخلاق موجود را برای این ارتباط کافی می­دانند و اگر نه چه چیزی را برای کفایت توصیه می­کنند. ان شاء الله جلساتی با این موضوع امتداد پیدا کند و از محضر اساتید بهرۀ بیشتری ببریم.

آیت الله اراکی: من فقط اشاره کنم که به نظر من در حال حاضر، فقه آدابی تا حدودی در فقه ما مهجور شده است. فقه کنونی بیشتر فقه سلامت است نه فقه رشد. رشد نیاز به فقه آدابی دارد و فقه آدابی همان چیزی است که به نوافل می­پردازد.

دبیر علمی: بسیار متشکّرم. از محضر بزرگوارانی که در این 2 ساعت وقت گذاشتند و هم زینت­بخش مجلس بودند و هم بر غنای آن افزودند سپاسگزاری می­کنم. عذرخواهی می­کنم که فرصت نشد مجدّداً از حضورتان پرسش شود.

 

 

 

[1] . حلّی، فخرالمحقّقین، ایضاح القواعد فی شرح مشکلات القواعد، محقّق و مصحّح: سیّد حسین موسوی کرمانی، شیخ علی­پناه اشتهاردی و شیخ عبدالرّحیم بروجردی، ج 2، چاپ اول، قم: اسماعیلیان، 1387، ص 264.

[2] .ر.ک: اعرافی، علیرضا، پیشینۀ فقه العقیده در منابع فقهی. در: فقه تربیتی مبانی و پیشفرض­ها، ج 1، تحقیق و نگارش: موسوی، قم: اشراق و عرفان، چاپ اول، 1391. پیوست 3.

[3] . انتشارات مؤسّسۀ اشراق و عرفان با محوریتِ استاد علیرضا اعرافی تاکنون (خرداد 97) چندین عنوان از سلسله مجلدات فقه تربیتی را به چاپ رسانده که اطلاعات کتابشناختی آن به قرار زیر است:

  1. اعرافی، علیرضا، فقه تربیتی مبانیو پیشفرض­ها، ج1، تحقیق ونگارش: سیّدنقی موسوی، 1391.

2.———، فقه تربیتی تعلیم و تعلّم علم و دین، ج 2، تحقیق ونگارش: سیّدنقی موسوی، 1391.

3.——–، فقه تربیتی تعلیم و تعلّم علوم عقلی، ج 4، تحقیق ونگارش: سیّدنقی موسوی، 1395.

4.——–، فقه تربیتی تعلیم و تعلّم علوم شهودی، ج 5، تحقیق ونگارش: سیّدنقی موسوی، 1395.

5.——–، فقه تربیتی آداب مشترک تعلیم و تعلّم، ج7، تحقیق و نگارش: احمد امامی‌راد، 1395.

6.——–، فقه تربیتی تربیت عبادی، ج24، تحقیق و نگارش: مهدی شکرالهی، 1396.

  1. ——-، تربیت فرزند با رویکرد فقهی (از سری بحث‌های فقه تربیتی)، تحقیق و نگارش: سیّدنقی موسوی، 1392.

8.——-، احکام تربیت فرزند (از سری بحث‌های فقه تربیتی)، تحقیق و نگارش: سیّدنقی موسوی، 1392.

  1. ——، روش­های تربیت (از سری بحث‌های فقه تربیتی)، تحقیق و نگارش: گروهی از پژوهشگران، 1395.

و نیز  چند عنوان از این سلسله در آستانۀ اتمام و انتشار است که اطلاعات آن به قرار زیر است:

10.——–، فقه تربیتی تربیت جسمانی، ج 21، تحقیق و نگارش: قاسم رجایی.

11.——–، فقه تربیتی تربیت خانوادگی، ج29، تحقیق و نگارش: جواد ابراهیمی.

12.——–، فقه تربیتی تربیت مردمی، ج 35،  تحقیق و نگارش: سیّد آقاحسن حسینی.

13.——–، فقه تربیتی تربیت جنسی، ج 26، تحقیق و نگارش: احمد امامی‌راد.

  1. ——-، فقه تربیتی تعلیم و تعلّم قرآن و حدیث، ج3، تحقیق و نگارش: سیّد عنایت کاظمی.

همچنین جامعه المصطفی العالمیه (به ریاست آیت الله اعرافی) پس از اخذ مجوز از شورای گسترش علوم و وزارت علوم، تحقیقات و فناوری، به برگزاری دکترای تخصّصی  فقه تربیتی (PHD) در چند دوره اقدام نموده و نیز دوفصلنامه «مطالعات فقه تربیتی» (با رتبه علمی-پژوهشی) را تا شماره ششم، منتشر کرده است.

[4] . اعرافی، فقه تربیتی مبانی و پیشفرض­ها، صص 84-85.

[5] . اعراف (7)، 179.

[6] . یونس (10)، 42.

[7] . قلم (68)، 42-43.

[8] . غافر (40)، 16.

[9] . انفال (8)، 20-23.

[10] . نحل (16)، 78.

[11] . آل عمران (3)، 190.

[12] . رعد (13)، 19.

[13] . اعراف (7)، 198.

[14] . نمل (27)، 80.

[15] . انعام (6)، 122.

[16] . نهج البلاغه، خطبه­ی متّقین.

[17] . آل عمران (3)، 191.

[18] . قیامت (75)، 22-23.

[19] . انفطار (82)، 13-14.

[20] . الشوشتري، إحقاق الحق، ج‏7، ص 453.

[21] . مائده (5)، 54.

[22] . آل عمران (3)، 31.