حدوث و قدم و کیهان شناسی جدید، نقد دیدگاه هاوکینگ

کارشناسان:

حجت الاسلام و المسلمین دکتر عبّاسی، دکتر میثم توکّلی­بینا و علیرضا جلالی­فر
دبير علمي :

دکتر سیّد محمّدتقی موحّد ابطحی

زمان: ۱۳۹۵/۱۲/۱۹

دبیر علمی: بسم الله الرّحمن الرّحیم الحمدلله ربّ العالمین السّلام و الصّلوه علی سیّدنا محمّدٍ و علی آله الطّیّبین الطّاهرین
خدمت عزیزان حاضر در جلسه عرض سلام و خیر مقدم دارم. دوستان محترم حتماً می­دانند که مجمع عالی حکمت اسلامی بنا به توصیه­ی مقام معظّم رهبری شکل گرفت و تحت اشراف حضرات آیات جوادی آملی، سبحانی و مصباح اداره می­شود. یکی از برنامه­هایی که به صورت مرتّب در مجمع برگزار می­شود، بررسی مناسبات فیزیک، فلسفه و کلام است. تا به حال مباحث مربوط به مادّه و انرژی در فلسفه و فیزیک بحث شده است. جلسه­ی قبل هم، در ارتباط با اصل آنتروپیک و غایتمندی عالم برگزار شد و در این جلسه قرار است درباره “حدوث و قدم در کیهان­شناسی جدید” بحث ­کنیم.
همان­طور که می­دانید مباحث فیزیکی در حوزه­ی کیهان­شناسی و بعد از آن در حوزه­ی مباحث فلسفی و الاهیّاتی دلالت­هایی دارد. اگر ما در حوزه­ی فیزیک در سطح فیزیک کلاسیک باشیم، یا این­که نسبیّتی بیاندیشیم یا کوآنتومی یا نسبیّت کوآنتومی، تلقّی خاصّی از کیهان به دست می­آوریم و این تلقّی در حوزه­ی فلسفه و کلام دلالت­هایی خواهد داشت.
به طور مثال وقتی نظریّه­ی انفجار بزرگ[۱] مطرح شد، برای بعضی از الاهی­دانان جذّاب به نظر رسید، زیرا احساس می­کردند که بحث درباره­ی قبل از زمان انفجار بزرگ دلالت­های الاهیّاتی مناسبی از جمله در ارتباط با خالق داشته باشد. امّا در طرف مقابل هم تلاش­هایی صورت گرفت تا با دنبال کردن برخی دیگر از نتایج نسبیّت عام انیشتین[۲] بحث ازلی بودن عالم را مطرح کنند. این­که عالم نقطه­ی آغاز زمانی دارد یا به لحاظ زمانی ازلی است دلالت­های الاهیّاتی متفاوتی در ارتباط با خالق می­تواند به همراه داشته باشد.
همان­طور که می­دانید آقای هاوکینگ در بحث کیهان­شناسی دیدگاه­های جذّابی دارد که بسیاری از آن­ها به زبان ساده در قالب کتاب­هایی نوشته و اغلب آنها نیز به زبان فارسی ترجمه شده است. بحثی که می­خواهیم در این جلسه دنبال کنیم بررسی مناسبات فلسفه و الاهیّات با دیدگاه­های مطرح شده توسّط هاوکینگ در مورد پیدایش از عدم است. این­که هاوکینگ دقیقا چه می­گوید؟ و این که آیا خلأ کوآنتومی همان عدمی است که در حوزه­ی فلسفه و کلام از آن یاد می­شود؟ و این که ایده هاوکینگ در ارتباط با خالق و ناظم عالم چه دلالت­هایی می­تواند داشته باشد؟ و … از جمله مباحثی است که إن شاء الله در این جلسه دنبال خواهیم کرد.
قرار بود ابتدا در خدمت جناب حجّه الاسلام دکتر عبّاسی باشیم که بحث خلق از عدم را در فلسفه و کلام مطرح کنند و بعد از محضر آقایان دکتر توکلّی­بینا و جلالی­فر استفاده کنیم تا مباحث مربوط به تئوری هاوکینگ را در مورد کیهان­شناسی و خلأ کوآنتومی دنبال کنند. امّا برای آقای دکتر عبّاسی مشکلی پیش آمده و با تأخیر در جلسه حاضر خواهند شد، به همین دلیل ابتدا در خدمت جناب آقای جلالی­فر خواهیم بود.
رشته­ی تحصیلی جناب آقای جلالی­فر فیزیک بوده و ایشان مدّت­هاست که در حوزه­ی مباحث فلسفه­ی فیزیک پژوهش می­کنند. از ایشان می­خواهیم تا ضمن اشاره به نظریّاتی که در حوزه­ی پیدایش عالم مطرح است، جایگاه آقای هاوکینگ را در این حوزه بررسی کنند و اگر در طول زمان در نظریّات آقای هاوکینگ تحوّلی اتّفاق افتاده است به این تحوّلات فکری هم اشاره کنند.
پس از آن در خدمت آقای دکتر توکّلی­بینا هستیم تا توضیح دهند که تعبیر پیدایش از هیچ در کیهان­شناسی جدید دقیقاً به چه معنا است؟ و آیا می­توان از آن نتایجی در حوزه کلام گرفت؟
إن شاء الله در انتهای جلسه که آقای دکتر عبّاسی تشریف می­آورند به این بحث خواهند پرداخت که میان دیدگاه­های جدید در حوزه­ی کیهان­شناسی با مباحثی که در فلسفه و کلام اسلامی در حوزه­ی خلق از عدم مطرح است چه نسبتی وجود دارد؟ اگر واقعاً خلق از عدم انکار شود با بحث عدم وجود خدا چه نسبتی پیدا خواهد کرد؟ و مباحثی از این قبیل که دغدغه­ی ذهنی دوستان است.
آقای جلالی­فر: بسم الله الرّحمن الرّحیم من سعی خودم را می­کنم، البتّه کار سختی است. برای این­که سریع­تر سراغ اصل موضوع بروم، از ادّعای هاوکینگ آغاز و سعی می­کنم فقراتی را که در آن مطرح شده است تا حدّ امکان توضیح دهم. اگر بعضی قسمت­ها کمی گنگ باقی می­ماند طبیعت بحث است، زیرا اگر قرار باشد همه چیز دقیق تبیین شود به زمانی بیش از این نیاز است. به هر صورت در همین ابتدا عذرخواهی می­کنم چون مطمئنّاً از بعضی قسمت­ها به اجمال عبور خواهیم کرد.
ادّعای اصلی هاوکینگ این است که طبق مدل­های فیزیکی­ای که امروز داریم یا حدّاقل امیدواریم در مدّت کوتاهی به آن­ها برسیم می­توانیم تبیین کنیم که چگونه ممکن است عالم از هیچ به صورت خود به خودی به وجود آمده باشد.
برای این­که معنای این عبارت را بفهمیم باید به چند نکته دقّت کنیم:
۱- معنای مدل­های فیزیکی بحث جدّی­است امّا من وارد آن نمی­شوم چون احتمالاً آقای دکتر توکّلی راجع به آن توضیح خواهند داد.
۲- به وجود آمدن جهان از هیچ و به صورت خود به خودی. این دو موضوع را در مدل­های فیزیکی موجود توضیح خواهم داد. جهان فیزیکی­ای که در مورد آن صحبت می­کنیم یعنی آن چیزی که به عنوان جهان در فیزیک به آن می­پردازیم –جهان به طور عمومی، صرف نظر از اجزاء آن- سه شاخصه و در واقع سه قسمت مشخّص دارد که باید از هم تفکیک شود:
بستری که جهان در آن اتّفاق می­افتد که به آن فضا-زمان می­گوییم و در فیزیک جدید آن را با عنوان پکیج فضا-زمان می­شناسند. در مورد آن توضیح خواهم داد.
مادّه­ی اولیه یا همان مادّه­ی فیزیکی که رفتارها فیزیکی را انجام می­دهد و بر هم کنش دارد یعنی نیرو وارد می­کند و نیرو می­پذیرد و برای آن اتّفاقاتی می­افتد.
قوانینی که در این بستر و بر این موادّ حاکم­اند.
از ترکیب این سه آن جهان فیزیکی­ای که در مورد آن صحبت می­کنیم پدید می­آید. یعنی اگر می­خواهیم جهان فیزیکی را بشناسیم باید:
بستر را درست درک کنیم و بدانیم که فضا-زمان چیست و چگونه رفتار می­کند.
ماده اولیه را بشناسیم.
قوانین حاکم بر آن را بشناسیم.
من سعی می­کنم هر یک از این فقرات را به نحو بسیار اجمالی توضیح دهم:
۱- فضا-زمان در فیزیک کلاسیک یک مفهوم کاملاً مطلق و تفکیک شده بود به این معنا که یک فضای مطلق وجود داشت. احتمالاً اگر دوستان با مباحث فیزیک جدید قرابتی نداشته باشند در حال حاضر این دیدگاه در ذهن­شان وجود دارد و اگر فیزیک جدید را دیده باشند شاید یک قدم جلوتر باشند.
در فیزیک کلاسیک فضا-زمان را از هم جدا می­کردند. فضای مطلق سه بُعدی وجود داشت و زمان مطلق، طول­ها ثابت بود و می­توانستیم مبدأ مختصّات را در آن تغییر دهیم ولی قالب کلی فضا در[۳] این دستگاه قابل تغییر نبود. فقط می­توانستیم محورها را بچرخانیم و مبدأها را جا­به­جا کنیم یعنی فرمول­بندی­های عوض می­شد ولی فاصله های فضایی عوض نمی­شد. زمان نیز کاملاً مطلق بود یعنی نه امکان برگشت به عقب در آن وجود داشت و نه امکان افزایش و کاهش سرعت آن. هیچ ربطی به ناظر آزمایش­گر نداشت و کاملاً از کنترل او خارج بود و مسیر خود را طیّ می­کند. فقط می­توانستیم مبدأ آن را تغییر دهیم ولی حتّی جهت آن هم قابل تغییر نبود.
با مقدّماتی که اتّفاق افتاد زمان و مکان وارد نسبیّت شد. به بعضی از این مقدّمات اشاره می­کنم: مثلاً فرض کنید در فیزیک کلاسیک که بر پایه­ی فیزیک نیوتنی بود نتایجی به دست می­آوردیم و بحثی به نام الکترومغناطیس هم در فیزیک مطرح بود، وقتی سعی می­کردیم این دو را با هم ادغام کنیم اتّفاقات عجیبی می­افتاد. من به جزئیّات آن نمی­پردازم ولی به هر حال با هم قابل جمع نبودند. این­ها و بعضی آزمایشات تجربی انجام شده که با فیزیک کلاسیک مغایرت داشت باعث شکل­گیری ایده­ای در ذهن انیشتین[۴] شد که به نسبیّت انجامید.
انیشتین پس از پشت سرگذاشتن آن مقدّمات به این نتیجه رسید که ما نباید فضا-زمان را مطلق تصوّر کنیم و نباید آن­ها را از یک­دیگر تفکیک کنیم. یعنی وضعیّت ناظر می­تواند بر جریان زمان و نیز بر وضعیّت فضایی نسبت به یک­دیگر تأثیرگذار باشد. فرض کنید من فاصله­ی زمانی میان دو پدیده را ۲ ثانیه اندازه­گیری کنم ولی ناظر دیگر با وضعیّت متفاوت همین فاصله را ۱/۲ ثانیه اندازه­گیری کند. یا مثلاً یک ناظر فاصله­ی بین دو انفجار در کیهان را ۱۰۰ سال نوری اندازه­گیری کند و ناظر دیگری همین فاصله را ۸۰ سال نوری اندازه­گیری کند.
بنابراین با توجّه به اصول نسبیّت که در زمان طرح­شان اصول منطقی و معقولی بودند و در اشل علمی نیز تا حدّی تأیید شدند نه فاصله­ها مطلق بود و نه زمان. این دو با هم یک پکیج چهار بُعدی تشکیل می­دادند. در واقع ما به جای این­که یک فضای سه بُعدی و یک زمان تک بُعدی مجزّا از هم داشته باشیم، یک فضا-زمان چهار بُعدی داشتیم. در فرمول­بندی­های خود فضا-زمان را این­گونه در نظر می­گرفتند زیرا میان آن­ها هم­بستگی وجود داشت. این مسأله در مورد نسبیّت خاصّ[۵] بود.
تا این­جا ما یک تصوّر چهار بعدی از فضا به دست آوردیم و آن را مانند دستگاه مختصّات دکارتی که یک صفحه­ی تخت است می­دانیم. اگر یک فضای تک بعدی و یک زمان را در نظر بگیریم و بخواهیم آن را در ذهن تصویر کنیم یک نمودار دو بعدی دکارتی خواهیم داشت که یک محور آن مکان است و محور دیگر آن زمان و کاملاً مانند یک صفحه­ی تخت است. در واقع فضا-زمان چهار بعدی قابل شهود و تصوّر نیست ولی می­توان چنین چیزی را برای آن در نظر گرفت یعنی چیزی که تخت است و کاملاً مانند یک فضای عادی دکارتی رفتار می­کند. سپس می­توانیم به این فضای تخت خمیدگی و پیچش را اضافه کنیم و بعضی از رفتارهای فیزیکی را بر این پیچش­ها و خمش­ها در فضا مبتنی کنیم.
بنابراین انیشتین در نسبیّت عام همان فضا-زمان چهار بعدی را که در نسبیّت خاص بنیان گذاشته بود خمیدگی و پیچش می­دهد و می­گوید این خمیدگی که در فضا-زمان –دقّت کنید که این دو را نباید از هم تفکیک کرد- اتّفاق می­افتد نشأت گرفته از اموری است. هر جرمی که در یک نقطه از زمان و یک نقطه از فضا قرار دهیم در فضا-زمان اطراف خود (در بستری که در آن قرار گرفته است) تغییرات و خمش­هایی ایجاد می­کند و این خمش می­تواند بر اجرام دیگر تأثیرگذار باشد.
مثال معروف آن این است که ما به جای این­که فکر کنیم اجرام هم­دیگر را جذب می­کنند بهتر است فکر کنیم که یک شبکه­ی لاستیکی داریم که وقتی یک وزنه­ی سنگین روی آن قرار می­گیرد این شبکه دچار یک فرورفتگی می­شود و اگر جرم دیگری در مجاورت آن قرار گیرد تحت تأثیر خمشی که در فضای اطراف این جرم ایجاد شده، این ذرّه به سمت آن حرکت می­کند. بنابراین علّت جاذبه تأثیر جرم بر فضا-زمان اطراف خود و تأثیر فضا-زمان بر جرم دیگر است.
این ایده­ای بود که مطرح و فرمول­بندی شد و بر هندسه­ی دیفرانسیل خمیده­خم مبتنی است. محاسبات ریاضی آن تا حدودی پیچیده است ولی ماهیّت بحث و آن­چه از نظر کیفی می­توان توضیح داد در همین حدّ است. نتیجه­ی آن این است که فضا-زمان خود یک عنصر دینامیک است یعنی چیزی که تأثیر می­گذارد و تأثیر می­پذیرد. این نکته بسیار مهمّ است: “فضا-زمان در نسبیّت عام یک عنصر دینامیک است که تأثیر می­گذارد و تأثیر می­پذیرد”.
این فضا-زمان خمیده در دل مجموعه­ای از محاسبات ریاضی قرار می­گیرد. در واقع ریاضیاتِ حاکم بر این قوانین است که آن را معرّفی می­کند و لزومی ندارد که ما شهود دقیق و کاملی از آن داشته باشیم و در حقیقت چنین شهودی دست نیافتنی است. زیرا حتّی تصوّر و شهود فضا-زمان چهار بعدی هم برای ما غیرممکن است چه رسد به این­که بخواهیم این فضا-زمان چهار بعدی را خمیده کنیم. برای خمیده کردن آن لازم است آن را حدّاقل در یک بعد پنجم در نظر بگیریم. بنابراین در نسبیّت عام به دنبال شهود آن نیستیم و کسی نمی­تواند شکلی را ترسیم کند و بگوید این جهان خمیده­ی ما است. بلکه صرفاً مجموعه روابط ریاضی حاکم بر هندسه­ی خمیده­خم است که ذرّات را هدایت می­کند.
داستان فضا-زمان را فعلاً در این­جا متوقّف می­کنیم تا نکته­ی دیگری را بیان کنم. طیّ رصدهای جدّی­ای که در ربع اول قرن بیستم صورت گرفت، مشاهده شد که کهکشان­هایی که در اطراف ما وجود دارند در حال دور شدن از ما هستند و هر چه از ما دورتر باشند سرعت دور شدن­شان هم بیش­تر می­شود. این مشاهدات به طرح این ایده انجامید که احتمالاً کهکشان­ها زمانی در کنار هم بوده­اند و از یک نقطه نشأت گرفته­اند. این ایده به شکل­گیری تئوری انفجار بزرگ منجر شد که تئوری معروفی است و احتمالاً دوستان همگی با آن آشنا هستند. بر اساس این تئوری تمام جرم عالم در یک زمانی در گذشته –تقریباً ۷/۱۳ میلیارد سال پیش- در یک نقطه متمرکز بوده است و بعد در اثر یک انفجار گسترش یافته است.
وقتی مفهوم انفجار بزرگ را در دل نسبیّت عام مطرح کردند مشاهده شد که وقتی جرم فشرده می­شود و تراکم و چگالی آن افزایش می­یابد –همان­طور که گفتیم جرم در فضا-زمان تأثیرگذار است-. وقتی میزان فشردگی این جرم بی­نهایت افزایش یابد میزان تأثیرگذاری آن بر فضا-زمان هم بی­نهایت افزایش می­یابد. گویا فضا-زمان را کاملاً مچاله می­کند. عالم فیزیک این وضعیّت را تکینگی (تکینه بودن) می­نامند. تکینه بودن یعنی جایی که پارامترهای فیزیکی در آن آن­قدر زیاد می­شود که محاسبات و فرمول­بندی­ها به سمت بی­نهایت میل می­کند.
یکی از ملاحظات نسبیّت عام در قبال پدیده­ی تراکم اولیه و انفجار بزرگ همین تکینگی بود. تکینگی یعنی نقطه­ای که در آن بی­نهایت فشردگی وجود دارد. آن­قدر فشردگی در آن بالا است که پارامترهای فیزیکی به سمت بی­نهایت میل می­کند و این به معنای آن است که قوانین فیزیکی اصلاً در آن جواب نمی­دهد. خود نسبیّت عام ادّعا می­کند که در لحظات نخستین که این درهم تنیدگی شدید وجود دارد اصلاً هیچ قابلیّتی ندارد.
اگر بخواهیم این مسأله را در قالب یک مثال ریاضی بیان کنیم مانند این است که بگوییم و بعد بخواهیم از طرفین تساوی بی­نهایت­ها را با هم ساده کنیم. در این­جا بی­نهایت دیگر ماهیّت عددی نخواهد داشت تا ما با آن رفتار عددی بکنیم. به همین ترتیب قوانین نسبیّت عام نیز عملاً در آن نقطه از بین می­رود و قابلیّت عقب­رفت را نخواهد داشت.
ذهنیّت اولیّه­ی آقای هاوکینگ در آثار گذشته­اش این بود که ما به عقب باز می­گردیم تا به نقطه­ی نظیر این تکینگی برسیم که دیگر نتوانیم از آن عقب­تر برویم. یعنی قوانین فیزیکی به ما اجازه نمی­دهند که از این مرحله عقب­تر برویم. بنابراین چیزی به اسم شروع زمان در فیزیک معنایی ندارد و یا حدّاقل براساس قوانین فیزیکی امروز نمی­توان آن را معنا کرد. بنابراین ما باید از جایی شروع به توصیف کنیم. آقای هاوکینگ حدود ۱۵ یا ۲۰ سال گذشته چنین دیدگاهی داشت.
بنابراین در نسبیّت عام ماقبل آن نقطه معلوم نیست چه اتّفاقی افتاده است. ما فقط می­دانیم که این فشردگی از یک نقطه وجود داشته و بعد از آن تورّم یا انفجاری اتّفاق افتاده است که باعث گسترش این فشردگی شده است. امّا در هر صورت می­دانیم که این فشردگی گسترش یافته است. داستان تورّم داستان بسیار مفصّلی است و تئوری­های کاملاً متفاوتی برای تبیین آن وجود دارد.
بنابراین در فیزیک یک بحث جدّی در مورد خود موضوع فضا-زمان وجود دارد. موضوع دومی که به جهان فیزیکی ما معنا می­دهد بحث مادّه­ی اولیّه است. مادّه­ی اولیّه همان چیزی است که در فیزیک کلاسیک آن را به اسم جرم می­شناختیم. فکر می­کنم همه­ی دوستان بدانند که در نسبیّت خاص میان جرم و انرژی –که انرژی فیزیکی از مفاهیم فیزیک کلاسیک بود- یک هم­عرضی به وجود آمد و این دو را به لحاظ ماهیّت یگانه و واحد دانستند. به تعبیر دیگر آن­ها را دو صورت مختلف از یک مفهوم دانستند به گونه­ای که جرم به انرژی و انرژی به جرم قابل تبدیل است.
من بحث جرم و انرژی را از هم تفکیک نمی­کنم زیرا در فیزیک جدید جرم و انرژی به صورت مستقلّ مطرح نیستند. هر دو آن­ها در واقع مجموعه­ای از ذرّات هستند که ماهیّت آن­ها فرق می­کند، گاهی به شکل الکترون و گاهی به شکل فوتون ظاهر می­شود. وقتی به شکل فوتون ظاهر می­شود انرژی، و وقتی به شکل الکترون ظاهر می­شود مادّه نام دارد که هر دو می توانند دارای جرم یا انرژی افزوده نسبت به حالت پایه باشند. امّا از لحاظ ماهیّت فرقی با هم ندارند. اگر این هم­عرضی جرم و انرژی را بپذیریم آن چیزی که جرم و انرژی است همان مادّه­ی اولیّه­ی جهان خواهد بود.
مکانیک کوآنتوم نیز در همین قرن بیستم به موازات نسبیّت توسعه­ی خود را آغاز کرد و سعی کرد تا قوانین حاکم بر مادّه را توصیف کند. مکانیک کوآنتوم اصولی را در نظر گرفت که در آن اصول به جای آن­که ما بتوانیم به پارامترهای مرتبط با این ذرّات به طور دقیق دسترسی پیدا کنیم فقط توضیح احتمالی به دست می­آوردیم. مثلاً فیزیک کلاسیک به ما می­گفت که اگر بدانیم یک الکترون در زمان کنونی در کجا قرار دارد و سرعت آن به چه میزان است می­توانیم به طور دقیق محاسبه کنیم که در یک ثانیه­ی بعد در کجا قرار دارد. امّا مکانیک کوآنتوم می­گوید اگر در حال حاضر مکان یک الکترون را بدانیم و مقدار سرعت آن را نیز با یک عدم قطعیّت بدانیم باز هم نمی­توانیم بگوییم که آن الکترون در ثانیه­ی بعد کجاست. تنها چیزی که می­توان در مورد آن گفت این است که با احتمال چقدر کجا می­تواند باشد. یعنی تابع احتمالی به ما می­دهد که ممکن است وضعیّت آن را در آینده مشخّص کند.
بنابراین ماهیّت مکانیک کوآنتومی یک ماهیّت تصادفی است یعنی فرمول­بندی آن اساساً بر پایه­ی تصادف نوشته شده است. در این پایه­ی تصادفی مکانیک کوآنتومی رابطه ا­ی به نام عدم قطعیّت وجود دارد. رابطه­ی معروف عدم قطعیّت هایزنبرگ[۶] در شکل اولیّه­ی خود به ما می­گوید: اگر یک ذرّه داشته باشیم و بخواهیم مکان و اندازه­ی حرکت (سرعت) آن را به طور دقیق تشخیص دهیم، این کار امکان­پذیر نیست. همیشه یک خطای سیستماتیک و نه یک خطای ابزاری وجود دارد –این خطا از آن جهت سیستماتیک است که طبق ادّعای مکانیک کوآنتومی نمی­توان آن را از بین برد-.
اگر بخواهید مکان و سرعت را تعیین کنید حتماً حاصل­ضرب خطای این دو از یک مقدار بیش­تر خواهد شد. این مقدار بسیار کم است (h/2π) این رابطه را رابطه­ی عدم قطعیّت هایزنبرگ می­نامند. رابطه­ی عدم قطعیّت هایزنبرگ را می­توان با تعبیر دیگر بیان کرد که این تعبیر در بحث ما بسیار سازنده است. آن­چه گفته شد با تعبیر مکان و اندازه­ی حرکت بود، تعبیر دیگری با عنوان انرژی و زمان هم وجود دارد. یعنی اگر زمان و انرژی را در نظر بگیریم، حاصل­ضرب عدم قطعیّت آن­ها ( ) از حدّ معیّنی کم­تر نمی­شود. بنابراین اگر زمان ( ) را به مقدار بی­نهایت (یعنی یک مقدار خیلی کوچک نه بی­نهایت ریاضی به معنای حدّی) کوچک کنیم، می­توانیم ( ) بسیار بزرگی داشته باشیم تا حاصل­ضرب آن دو باز هم از آن مقدار کوچک­تر باشد.
بنابراین مکانیک کوآنتومی این اجازه را به ما می­دهد که در فضایی که هیچ مادّه­ی اولیّه­ای (مادّه-انرژی اولیّه) وجود ندارد برای بازه­های زمانی بسیار کوتاه مقداری انرژی داشته باشیم. این همان رابطه­ی عدم قطعیّت است. پس اگر زمان را کوتاه کنیم عدم قطعیّت به ما اجازه می­دهد که در بازه­ی زمانی بسیار کوتاه یک انرژی ظاهر شود و در انتهای همان بازه­ی زمانی هم محو شود. در واقع این جریان را در اصطلاح افت­وخیزهای کوآنتومی خلأ می­نامند. یعنی شما یک فضای خالی دارید ولی در بازه­های زمانی کوچک در این فضای خلأ مادّه تولید می­شود و از بین می­رود و این جریان مرتّب تکرار می­شود چون عدم قطعیّت این اجازه را می­دهد.
هاوکینگ پیش از ورود به مباحث مربوط به تئوری پیدایش خود، یک تئوری درباره­ی سیاه­چاله­ها داشت. سیاه­چاله­ها نقاطی از فضا هستند که تراکم جرم در آن­ها زیاد است. از آن­جا که در نسبیّت عام فضا-زمان خمیده می­شود گرانش می­تواند بر نور تأثیر بگذارد. یعنی این­طور نیست که نور راه خود را برود و گرانش با آن کاری نداشته باشد. گرانش می­تواند نور را خمیده و مسیر آن را منحرف کند. اگر گرانش به اندازه­ی کافی زیاد و قوی باشد می­تواند آن­قدر انحراف را تشدید کند که نور اصلاً نتواند از آن ناحیه­ای که در اصطلاح به آن سیاه­چاله می­گویند خارج شود. این وضعیّت پدیده­ای به نام سیاه­چاله[۷] را به وجود می­آورد.
تئوری هاوکینگ درباره­ی سیاه­چاله­ها عبارت است از این­که: بنابر همان رابطه­ی عدم قطعیّتی که گفته شد در حاشیه­ی سیاه­چاله­ها در فضای خالی انرژی تولید می­شود، انرژی تولید شده می­تواند در تغییر ماهیّت به ذرّه (به مادّه) تبدیل شود. با ملاحظاتی که در مدل استاندارد ذرّات بنیادین وجود دارد هر گاه انرژی به مادّه تبدیل می­شود باید یک جفت ذرّه به وجود بیاید که اصطلاحاً به آن­ها مادّه یا پاد­مادّه می­گویند.
اتّفاقی که رخ می­دهد این است که در یک بازه­ی زمانی کوتاه انرژی ظاهراً به صورت خود­به­خود و از هیچ در فضا تولید می­شود. سپس انرژی به ذرّه یا پاد­ذرّه تبدیل می­شود و در مرحله­ی بعد ذرّه یا پاد­ذرّه دوباره به انرژی تبدیل می­شود و سپس انرژی محو می­شود و تمامی این­ها در همان بازه­ی زمانی رخ می­دهد. حال در همین بازه­ی زمانی بعضی از ذرّات به سمت بیرون یعنی دقیقاً در مرز سیاه­چاله قرار می­گیرد و بعضی از ذرّات به داخل سیاه­چاله می­روند و نمی­توانند بازگردند و اصطلاحاً به دام سیاه­چاله می­افتند. هم ذرّات بیرونی و هم ذرّات درونی مقداری جرم و انرژی با خود دارند و طیّ بازه­ی زمانی مشخّصی انرژی کلّ باید صفر شود. بنابراین ذرّه­ای که داخل سیاه­چاله رفته است باید به نحوی انرژی منفی پیدا کند و این انرژی منفی جرم سیاه­چاله را کم می­کند. این امر منجر به طرح تئوری تابش سیاه­چاله شد که من به نحو بسیار اجمالی آن را بیان کردم.
با این­که حتّی نور هم نمی­تواند از درون سیاه­چاله بیرون بیاید ولی مکانیزمی که در خلأ اتّفاق می­افتد باعث می­شود انرژی و جرم را از دست بدهد. این موضوع پس از مدّتی تعمیم یافت و همین نقطه­ی کلیدی بحث فعلی ما است.
این ایده در اصل متعلّق به خود هاوکینگ نیست بلکه مربوط به ۱۹۷۳ است که شخصی به نام ادوارد ترایون[۸] نخستین­بار آن را مطرح کرد. ادّعای ترایون این بود که اساساً شاید مادّه­ی اولیّه­ی لازم برای جهان به کلّی در همین افت­و­خیزهای کوآنتومی شکل گرفته باشد.
حال اگر بخواهم ربط و نسبت دو موضوعی را که بیان کردم مشخّص کنم باید بگویم ما یک فضا-زمان خالی داشتیم که تخت بود و هیچ انحنایی نداشت. پس از آن در یک بازه­ی زمانی بسیار کوتاه یک جهش و افت­و­خیز کوآنتومی اتّفاق افتاد و به نحو خود­به­خودی انرژی بسیار زیادی ایجاد شد. این انرژی بسیار زیاد متراکم شد و از تراکم آن مادّه­ی اولیّه­ی جهان به وجود آمد.
حال ممکن است این پرسش مطرح شود که آن­چه به وجود آمد باید بعد از مدّت زمان بسیار کوتاهی از بین می­رفت چرا که گفتیم این انرژی برای بازه­ی زمانی بسیار کوتاهی قابل ایجاد است.
این مسأله را به نحو دیگری حلّ کردند. اگر دوستان حتّی از فیزیک دوران دبیرستان هم به خاطر داشته باشند در بحث انرژی گرانشی چیزی به نام انرژی منفی وجود دارد. دو ذرّه را در نظر بگیرید، این دو ذرّه نسبت به هم گرانش دارند. اگر یکی را در جای خود نگه داریم و دیگری را بی­نهایت از آن دور کنیم، آن­قدر که بتوانیم اثر آن را نادیده بگیریم، این نقطه را نقطه­ی صفر فیزیکی می­نامیم و می­گوییم وقتی ذرّه کاملاً آزاد است گویا انرژی آن صفر است.
هر جسم وقتی رها می­شود به انرژی پایین­تر تمایل دارد بنابراین به سمت پایین حرکت می­کند. وقتی ذرّه را در بی­نهایت دور قرار می­دهیم و فرض می­کنیم که انرژی آن صفر است، اگر آن رها کنیم به سمت عقب می­آید. یعنی وقتی در این وضعیّت قرار دارد انرژی آن باید منفی باشد. به این ترتیب چیزی به نام انرژی منفی را در فیزیک به این معنا بیان می­کنند.
البتّه این نکته­ی اساسی را هم متذکّر شوم که این انرژی منفی که در این بحث و در فیزیک کلاسیک مطرح می­شود صرفاً یک قرارداد است. زیرا در فیزیک کلاسیک مبدأ انرژی را هر جایی می­توان قرار داد و چون مبدأ انرژی را در بی­نهایت قرار می­دهند به همین دلیل انرژی گرانشی در هر صورتی منفی می­شود. ولی در بحث­های کیهان­شناسی به آن ماهیّت مطلق می­دهند و انرژی گرانشی را واقعاً منفی می­دانند.
حال بر می­گردیم به همان لحظه­ی اولی که مادّه­ی بسیار زیادی در بازه­ی زمانی کوتاه و چگال ایجاد شد. این مادّه­ی چگال از یک طرف مقدار زیادی جرم در خود داشت و از سوی دیگر آن­قدر فشرده بود که انرژی منفی گرانشی آن می­توانست با آن انرژی مثبت مادّه سر­به­سر شود به طوری که در واقع عملاً در فضا نه انرژی مثبت داشتیم و نه انرژی منفی. همین مسأله هسته­ی مرکزی آن چیزی شد که بعداً به انفجار بزرگ انجامید.
بنابراین در تئوری آقای هاوکینگ یک فضا-زمان تخت وجود دارد و افت­و­خیزهای کوآنتومی و بعد از این­که این افت­و­خیزهای کوآنتومی اتّفاق می­افتد در بازه­ی زمانی کوتاهی مادّه ایجاد می­شود و در همان بازه­ی زمانی کوتاه مادّه به ماده چگال تبدیل می­شود و این ماده چگال انرژی منفی ایجاد می­کند و ترکیب این انرژی مثبت و منفی در واقع همان صفر را دوباره به ما می­دهد. در حال حاضر با توجّه به این وضعیّت ماده­ی اولیّه برای پیدایش عالم وجود دارد.
موضوع سومی که به اجمال از آن عبور می­کنم بحث قوانین است. تا این­جا ما فقط بستر (فضا-زمان) و مادّه­ی اولیّه را داریم و اکنون به قوانین نیاز داریم. بحث­های مفصّلی درباره­ی قوانین صورت گرفته است. یکی از مسائل مطرح در این زمینه این است که شاید بعضی از این قوانین در فرآیند ساخته شدن و پیدایش عالم تولید شده باشند. این خود یک مسأله­ی مهمّی است زیرا گاهی اوقات خداباوران برای اثبات اعتقادات خود موضوع قوانین را مطرح می­کنند امّا در مقابل بعضی از فیزیکدانان ملحد معتقدند که خود قوانین هم زاییده­ی فرآیند تکامل است.
من این بحث را به اجمال در حدّ یک جمله بگویم: بله، در مدل­های فیزیکی ما بعضی از قوانین در فرآیند تکامل جهان به وجود می­آید. ولی همان فیزیکدانانی که این ادّعا را می­کنند خودشان قائل­اند به این­که بعضی قوانین پایه­ای وجود دارد. مثلاً وقتی دو الکترون هم­دیگر را دفع می­کنند ظاهراً این عمل به واسطه­ی نیرویی انجام می­گیرد. در فیزیک جدید نیرویی وجود ندارد بلکه ذرّات هستند که این اثر را انتقال می­دهند. آن ذرّه­ای که این کار را انجام می­دهد فوتون نام دارد. یعنی یکی از الکترون­ها فوتونی به سمت الکترون دیگر پرتاب می­کند و الکترون دیگر هم همین کار را می­کند. برخوردهایی که بین الکترون­ها و فوتون­های آن­ها اتّفاق می­افتد باعث می­شود که آن­ها از هم دور شوند. بنابراین ظاهراً قوانین مربوط به الکتریسیته و مغناطیس را ذرّه­ای به نام فوتون حمل می­کند و آن ذره است که می­گوید قوانین باید چگونه رفتار کنند.
حال این پرسش مطرح می­شود که ماهیّت این فوتون از کجا آمده است؟ در تئوری­های جدید (ابریسمان­های) می­گویند ماهیّتی درون فوتون وجود دارد و در واقع قوانین در دوران پیدایش باعث شده­اند که فوتون چنین رفتاری را از خود نشان دهد و چون چنین رفتاری از خود نشان می­دهد پس قوانین عالم این­گونه عمل می­کنند.
بله، این درست است. قوانین تئوری ریسمان باعث می­شود که فوتون این­گونه شکل بگیرد و وقتی این­گونه شکل گرفت –اگر بپذیریم که در ست است- این رفتارها را هم از خود نشان می­دهد. ولی مسأله این است که باز هم قانون را حذف نکردیم بلکه قوانین را از روی رفتار فوتون یا کلئون یا ذرّات دیگری نظیر گراویتون یا هر چیز دیگری که در نظر بگیریم که این نیروها را حمل کند، اخذ کردیم و در دل تئوری ریسمان قرار دادیم. یعنی قانون باز هم وجود دارد و فقط برچسب آن را عوض کردیم. در واقع فقط مجموعه قوانین پایه­ای­تری آمده که قوانین جدید از آن­ها زاییده شده­اند و عمل می­کنند.
فقط بحث فضا-زمان و مادّه­ی اولیّه را در جهان فیزیکی داریم و توضیح دادم که هاوکینگ با چه بیانی ادّعا می­کند که مادّه­ی اولیّه تولید شده است و بحث قوانین را هم مطرح کردیم.
نکته­ای که وجود دارد در مورد “هیچ” در فیزیک و در اصطلاح هاوکینگ است. واقعیّت قضیّه این است که این هیچ یک فضا-زمان است یعنی بستری وجود دارد و در آن بستر قوانین کوآنتوم وجود دارند. بنابراین آن چیزی که به آن هیچ می­گوید عالم فاقد مادّه­ی اولیّه­ی فیزیکی است. در واقع باید جمله­ی هاوکینگ را تصحیح کنیم، او به جای آن­که بگوید جهان از هیچ به وجود آمده است باید بگوید طبق تئوری­های فیزیکی مادّه­ی فیزیکی اولیّه­ی جهان می­تواند از هیچ به وجود آید. اگر شما تقریر هاوکینگ را ببینید کاملاً روشن است که منظور او همین بوده است. هر چند در کتاب طرح بزرگ[۹] خود تقریباً موضوع را به اجمال توضیح داده و چندان دقیق بیان نکرده است.
اگر دوستان کتاب را مطالعه کرده باشند کاملاً مشهود است که این کتاب، کتاب علمی و دقیقی نیست و هدف آن صرفاً یک ارائه­ی رسانه­ای است. شاید این بهترین تعبیر برای این کتاب باشد. البتّه من من قصد ندارم مراتب علمی ایشان را تخریب کنم. بدون شکّ ایشان فیزیکدان برجسته­ای است ولی اگر کسی این کتاب را مطالعه کرده باشد کاملاً اذعان می­کند که کتاب علمی دقیقی نیست.
اگر کسی بخواهد در این زمینه مطالعه کند کتاب لاورنس کراوس[۱۰] که با عنوان گیتی از هیچ[۱۱] ترجمه شده همان فضا و داستان را بیان می­کند امّا قطعاً بسیار پخته­تر است.
دبیر علمی: در این بخش از جناب آقای دکتر توکّلی­بینا درخواست می­کنیم این بحث را مطرح کنند که اگر بخواهیم آن­چه در چارچوب فیزیک مطرح شد را صورت­پردازی فلسفی کنیم، باید چه معناشناسی­ای از آن داشته باشیم؟ و چه چارچوب فلسفی­ای را می­توان تدارک دید تا این مباحث فیزیکی و کیهان­شناختی را در آن بگنجانیم؟
دکتر توکّلی­بینا: بسم الله الرّحمن الرّحیم.
چون من با آقای جلالی­فر زیاد گفت­و­گو می­کنم به رسم سخنرانی کلاسیک صحبت نمی­کنیم. از ایشان خواهش می­کنم مثل گفت­وگو­هایی که همیشه با هم داریم در صحبت من دخالت کنند و صحبت خود را خاتمه یافته تلقّی نکنند. من چون معمولاً غیرعادی عمل می­کنم، توضیحی در مورد پشت پرده بدهم. وقتی آقای دکتر ابطحی پیام دادند که من بیایم، من چیزی عرض کردم و می­خواهم در این­جا آن را به عنوان یک سنّت مورد تأکید قرار دهم.
مشکلی که وجود دارد و خود من هم تقریباً تا ۵-۶ سال پیش به آن مبتلا بودم و بالاخره موفّق به عبور از آن شدم این است که چه در زیست­شناسی و چه در فیزیک ـ حتّی من عرض می­کنم در علوم انسانی نیز همین­طور است ـ این بحث­ها باید کاملاً به صورت میان­رشته­ای تعقیب شود. باید افراد متخصّص در بحث­ها حضور داشته باشند؛ این مباحث کار تیمی است نه فردی. تصوّر غلط من این بود که «گاهی» اوقات اشتباه می­فهمیم امّا بعد متوجّه شدم که همیشه اشتباه می­فهمیم مگر این­که پس از بحث خلاف آن ثابت شود.
این­که ما هنوز کار تیمی را جدّی نگرفته­ایم واقعاً در جامعه­ی ما درد سر بزرگی است. مثلاً وقتی یک بحث فیزیکی مطرح می­کنیم حتماً باید در حضور یک فیزیکدان باشد، اگر بحث زیست­شناسی مطرح می­کنیم همین­طور. حتّی من عرض می­کنم که در علوم انسانی هم مواردی را که با دوستان جامعه­شناس پیش بردم نتایج بسیار متفاوتی نسبت به دیدگاهی که قبلاً خودم پیش­فرض می­گرفتم به دست آمده است. به همین دلیل از آقای دکتر ابطحی تقاضا کردم و ایشان هم پذیرفتند که ما همان­طور که بیرون از این­جا با آقای جلالی­فر دائماً هفته­ای حدّاقلّ ۵/۱-۲ ساعت بحث و گفت­و­گو می­کنیم همان سنّت را این­جا ادامه دهیم.
این نکته­ی بسیار مهمّی است و من از جامعه­ی حوزوی خواهش می­کنم به این نکته­ی بسیار بسیار مهم توجّه کنند. من بعضی از سخنرانی­های دوستان را شنیده­ام، در عین این­که سعی کرده­اند پخته و کامل توضیح دهند ولی اختلاف فهم از اصطلاحات و مدل­سازی دردسر بسیار بزرگی است و این می­تواند به جای این­که به سود توحید تمام شود به آن آسیب برساند. بسیاری اوقات اگر ما مسأله­ای را از منظر فیزیک یا زیست­شناسی بفهمیم مسأله حلّ شده است و در واقع ما تلاش می­کرده­ایم مسأله درست کنیم و آن را حلّ کنیم. در بستر فیزیک کسی که فیزیکدان باشد از تئوری هاوکینگ تئوری پیدایش از هیچ نمی­فهمد. آن داستان دیگری دارد و اصلاً توسّط هاوکینگ مطرح نشده است.
من تاریخچه­ای بگویم و فرمایشات آقای جلالی­فر را هم جمع­بندی کنم.
اولاً این­که هاوکینگ تغییر نظر داده است. [مادّه و فضا-زمان را نمی­توان از هم تفکیک کرد. وقتی انفجار رخ می­دهد فقط مادّه تولید نمی­شود، مادّه و فضا-زمان همه با هم رشد می­کنند. این­طور نیست که فضایی وجود داشته باشد و مادّه در آن تولید شود و رشد کند.] نظر هاوکینگ این بود که باید تصوّر یا تخیّل ما از فضا-زمان فاقد تکینگی باشد یعنی مانند مدل استاندارد فیزیک نباشد. وقتی تکینگی نباشد پرسش­های توحیدی هم به طور طبیعی حذف می­شود. پرسش­هایی نظیر این­که چطور شد این انفجار در هیچ یا خلأ یا فقدان فضا-زمان اتّفاق افتاد.
هاوکینگ دیدگاه اولیّه­ی خود را در کتاب تاریخچه­ی زمان[۱۲] مطرح کرده است و بسیاری از دوستان هنوز در کتاب­های خودشان آن دیدگاه را توضیح می­دهند در حالی که زمان زیادی است هاوکینگ در این مورد تغییر دیدگاه داده است. آن دیدگاه عبارت است از این­که فضا-زمان متناهی است ولی مرز ندارد. وقتی مرز نداشته باشد تکینگی و انفجاری هم در کار نخواهد بود. این دیدگاه اولیّه­ی وی بود که با طرح آن در واقع مسأله­ی آفرینش جهان یا پیدایش از هیچ را به تعبیر عوامانه دور می­زد. به یک معنا براساس این دیدگاه پیدایش از هیچ وجود ندارد. البتّه ظاهراً این تئوری فقط متعلّق به هاوکینگ هم نیست و آن­طور که به خاطر دارم نظریّه­ی هارتل و هاوکینگ[۱۳] است.
تقریباً در همان دوره و حتّی زودتر از بحث هاوکینگ که آن مدل اولیّه را طرح کرده بود، طبق فرمایش جناب آقای جلالی­فر در ۱۹۷۳ آقای ادوارد ترایون[۱۴] در مقاله­ی خود نوشته بود که حتّی به طور طبیعی در خلأ کوآنتومی امکان پیدایش مادّه وجود دارد. این طرح و مدلی بود که آقای ترایون ارائه داد. من به عمد تعبیر طرح یا مدل را به کار می­برم و این سخن هم از هاوکینگ نیست. البتّه همین نظری هم که آقای ترایون براساس فیزیک کوانتومی مطرح کرد و فیزیکدانان بعدی آن را تکمیل کردند هم درباره­ی نقطه­ی آغاز صحبت نمی­کند بلکه می­گوید در هر لحظه­ای چنین چیزی امکان­پذیر است. یعنی هم­اکنون هم دنیای کوانتومی در آن لایه­های زیرین، دنیای بسیار پرآشوب و پرتنشی است. دائماً در جهش­های انرژی چیزهایی به وجود می­آید که ناپایدار است و از بین می­رود. او ادّعا می­کرد که این ناپایداری می­تواند به پایداری بدل شود یعنی امکان پایدار شدن آن­ها وجود دارد. بحث­های بسیاری در این مورد وجود دارد.
در مرحله­ی آخر آقای هاوکینگ در کتاب طرح بزرگ این نظریّه را مقداری تعمیم داد و آن را به نظریّه­ی پیدایش تبدیل کرد و معتقد شد آن­چه که آنان بیش از ۳۰ سال پیش در فیزیک کوانتومی مطرح کرده بودند می­تواند نظریّه­ای در باب پیدایش باشد. در واقع این نظریّه­ی دوم هم اصالتاً متعلّق به هاوکینگ نیست امّا هاوکینگ نویسنده­ی خوبی است و به تعبیری کاریزمای خوبی برای ارائه­ی مباحث فیزیکی دارد؛ به همین دلیل بسیاری از مباحث به نام او تمام می­شود. او غیر از این­که فیزیکدان خوبی است طرح­های رسانه­ای و نوشتاری خوبی نیز ارائه می­کند.
شما در طرح بزرگ شاهد یک نوع بحث علمی، فنّی و فیزیکی نیستید، بلکه نوعی نقّاشی کردن و تصویر گری است و انصافاً تاریخچه­ی زمان بسیار فنّی­تر است. حتّی در تاریخچه­ی زمان هم وقتی تئوری اولیّه را مطرح می­کند چون بسیار مورد نقد فیزیکدانان قرار گرفت در مورد آن تعبیر فرضیّه را به کار نمی­برد بلکه می­گوید در حدّ یک پیشنهاد است. این تئوری دوم حتّی شاید در حدّ پیشنهاد هم نباشد بلکه نوعی نقّاشی یا طرح خیالی جالبی است.
آقای جلالی­فر در مورد این طرح مفصّل صحبت کردند و من خلاصه­ی آن را می­گویم: در افق سیاه­چاله این امکان وجود دارد که در یکی از این افت­و­خیزهای کوانتومی ذرّه و پاد­ذرّه­ای که تولید می­شود یکی به سمت داخل و یکی به سمت بیرون سیا­چاله می­رود. با پیدایش انرژی منفی، ذرّه یا پاد­ذرّه­ای که از سیاه­چاله بیرون آمده است پایدار[۱۵] می­شود و طبق ادّعای هاوکینگ در فیزیک کوانتومی مادّه می­تواند به صورت فیزیکی و بدون نیاز به تبیین­های متافیزیکی یا ماوراء طبیعی از هیچ به وجود آید.-تفاوت نظر هاوکینگ با فیزیک معمول این است که در فیزیک معمول انرژی منفی در نسبت با چیز دیگری معنا پیدا می­کند ولی معلوم نیست که حقیقتاً وجود داشته باشد. امّا در نظر هاوکینگ انرژی منفی دیگر نسبی نیست و باید کاملاً واقعی تلقّی شود.
در این­جا من چند نکته را عرض می­کنم:
۱- همان­طور که فرمودند در تئوری هاوکینگ چندین مشکل وجود دارد:
مشکلات فیزیکی:
فقدان شواهد تجربی: تئوری هاوکینگ اصلاً تئوری نیست، حتّی فرضیّه هم نیست. شاید در حدّ یک طرح و یا حتّی پیش­طرح باشد و به اصطلاح سیاهه­ای ترسیم کرده است. فاقد شواهد تجربی است و به همین دلیل در جامعه­ی فیزیکی مقبول نیست و حتّی جدّی گرفته نشده و انتقاداتی به آن شده است. بنابراین این­طور نیست که در جامعه­ی فیزیکی طرح مقبول و جا­افتاده­ای باشد.
انرژی منفی: در واقع هاوکینگ در این بحث مجبور شده است انرژی منفی را به عنوان «یک حقیقت» (نه مدل‌سازی ریاضیاتی) در نظر بگیرد. یعنی حقیقتاً به انرژی منفی قائل شود. تا آن­جا که می­دانیم این مسأله در فیزیک اصلاً سابقه نداشته و هنوز هم پذیرفتنی نیست و در واقع به لحاظ فیزیکی از نقاط بحرانی بحث هاوکینگ است.
خلأ (هیچ): نکته­ی دیگری که در بحث فیزیکی باید به آن اشاره کرد این است که خلأ در کوآنتوم فیزیک اساساً معنای متفاوتی از آن­چه در عرف فهمیده می­شود دارد. کما این­که معنای تصادف در کوآنتوم فیزیک با آن معنایی که در عرف فهمیده می­شود متفاوت است.
خلأی که در فیزیک کوآنتومی مطرح است دو مشخّصه را دارد و یکی را ندارد: اول این­که نقطه­ی از فضا-زمان است یعنی حتماً در فضا-زمان قرار دارد. دوم این­که قوانین کوآنتومی در آن برقرار است. امّا فقط مادّه در آن حضور ندارد.
آقای جلالی­فر: نکته­ای که گفتم دوستان باید به آن دقّت کنند همین­جا است. نقطه­ی فضا-زمانی که آقای دکتر توکّلی­بینا هم فرمودند، آن نقطه واقعاً هم تأثیر می­گذارد و هم تأثیر می­پذیرد. ما قرار است چیزی را عدم بدانیم که هم تأثیر می­گذارد و هم تأثیر می­پذیرد؟ چنین چیزی در کجای ذهن ما به عنوان یک امر عدمی محسوب می­شود؟
دکتر توکّلی­بینا: بحثی که هاوکینگ مطرح می­کند و در طرح بزرگ می­توانید آن را ببینید داستان بسیار جالبی است. در واقع او در مورد نقطه­ای از فضا-زمان صحبت می­کند که باید قوانین کوآنتومی هم در آن برقرار باشد تا این اتّفاق بیافتد. پس دو مؤلّفه از سه مؤلّفه حضور دارند.
اتّفاقاً این­جا یکی از تعارض­های فیزیکی بحث است. دلیل این مسأله یک مقدار فنّی­تر است بنابراین خواهش می­کنم توجّه بفرمایید: در حقیقت فضا-زمان در فیزیکی که ما می­شناسیم یک مدل­سازی است. من این­جا ناچارم در مورد مدل­سازی هم صحبت کنم. در واقع مدل­سازی در فیزیک به این معنا نیست که دقیقاً در حال توضیح واقعیّت هستیم. مدل­سازی به ما کمک می­کند تا فیزیک را ریاضیاتی کرده و آن را به مدلی تبدیل کنیم که بتوان در مورد آن صحبت کرد.
وقتی نیوتن در مورد نیرو صحبت می­کرد، نیرو بسیاری از مسائل را حلّ می­کرد. اگر به خاطر داشته باشید در دوره­ی دبیرستان با نیرو مسائل فیزیک را حلّ می­کردیم. ولی آیا واقعاً دو جرم وقتی در کنار هم قرار می­گیرند هم­دیگر را می­کشند و به یک­دیگر نیرو وارد می­کنند؟ ما فقط رفتار را می­بینیم که مثلاً این دو جرم به سمت هم می­آیند یا از هم دور می­شوند ولی این­که واقعاً در این بین حقیقتی به نام نیرو وجود داشته باشد چیزی است که فیزیک در مورد آن صحبت نمی­کند بلکه صرفاً مدل­سازی می­کند. به تعبیر من نیرو در این بین یک کلمه­ی مدل­سازانه است. این مسأله بعدها در فیزیک کوآنتوم مورد چالش قرار گرفت. به همین دلیل نیرو را کنار گذاشتند و بحث تبادل فوتون­ها و بحث در هم تنیدگی را پیش کشیدند و مدل دیگری را برای آن ترسیم کردند.
فضا-زمان انیشتین نیز در واقع یک مدل­سازی برای توضیح پدیده­هایی است که قبلاً در فیزیک کلاسیک مطرح می­شد و جزء پارادوکس‌های نظریّه بود و حلّ نمی­شد. مدل­سازی فضا-زمان مسأله را حلّ کرد و آثار تکنولوژیکی برای ما به ارمغان آورد. GPSهایی که در دست ماست فقط با مدل فضا-زمان انیشتین کار می­کند نه با مدل فیزیک کلاسیک نیوتن. ولی از این­جا به بعد دیگر نمی­توان در فیزیک جلوتر رفت که مثلاً بخواهیم بگوییم فضا-زمان در بیرون به عنوان یک حقیقت متعیّن و قابل اشاره وجود دارد. چنین چیزهایی فقط مدل­سازی­های ما هستند. تمامی طرح­هایی که در این زمینه وجود دارد مختصّاتی دارند که نمی­توانیم بگوییم چنین چیزی واقعاً در خارج وجود دارد.
هر چند هاوکینگ از کسانی است که در آثار خود به شدّت قائل است به این­که در فیزیک در دنیای مدل­سازی قرار داریم و این مطلب را مورد تأکید هم قرار داده است، امّا در عین حال از وضعیّت مدل­سازی فراتر می­رود و فضا-زمان را یک امر واقعی و متعیّن می­داند. این­جا همان­جایی است که او پا را از فیزیک بیرون نهاده و مورد اعتراض دیگران واقع شده است.
در این­جا این پرسش مطرح می­شود که بر مبنای چه دلیلی می­گوییم هاوکینگ فضا-زمان را نه یک امر مدل­سازانه بلکه امری واقعی و متعیّن در نظر گرفته است؟ دلیل ما این است که اگر فضا-زمان را واقعی در نظر نگیرد، نمی­تواند بگوید قوانین کوآنتومی برقرار است و چنین سخنی اساساً بی­معنا خواهد بود. آیا قوانین کوآنتومی در هیچ برقرار است؟ اصلاً امکان ندارد. زیرا قانون متأخّر از امر واقعی است. وقتی ما روابط بین اشیاء یا اجزاء را می­فهمیم در مدل­سازی­ای که از آن­ها انجام می­دهیم می­گوییم این قانونِ آن شیء یا پدیده است و در مورد آن برقرار است. ولی اگر آن­قدر به عقب بازگردیم که به نقطه­ی صفر آن پدیده یا شیء برسیم دیگر چگونه می­توان گفت این قانون برقرار است و اصلاً این سخن چه معنایی دارد. تصوّر کنید قانونی در عدم برقرار باشد این اصلاً به چه معنا خواهد بود؟ قانون حتماً متعلَّق می­خواهد.
بنابراین هاوکینگ فضا-زمان را امر متعیّن در نظر گرفته است و این در فیزیک یک مسأله­ی بدیع و حتّی یک بدعت است. زیرا در واقع عبور از وضعیّت مدل­سازی در فیزیک است. مدل­سازی­هایی که ما در نظر می­گرفتیم مشکلاتی را حلّ می­کرد با این وجود چندان هم قاطعانه صحبت نمی­کردیم. تجربه­ی تاریخی فیزیک و تغییرات آن به همه نشان داده است که تا حدّی قاطع صحبت نکنیم. امّا اگر کسی از این حوزه و حدود خارج شد طبیعتاً کسی نمی­فهمد او چه می­گوید.
مفهوم تصادف: در فیزیک کوآنتوم با مفهوم تصادف عرفی بسیار متفاوت است و این نقطه­ای است که یک باب فلسفی برای ما باز می­کند. ابتدا باید بگویم که تقریر هایزنبرگ یکی از تقریرهای کوآنتومی است و ما فقط این تقریر را نداریم. مسأله­ی کوآنتوم مسأله­ی پیچیده­ای است. تقریر معادله زمان شرودینگر و تقریر معادله مسیر فاینمن نیز در مورد آن مطرح است و تفاسیر مختلفی هم دارد. ما هنوز در مورد پدیده­ی کوآنتومی پرسش­ها و ابهامات بسیاری در فیزیک داریم.
در واقع فیزیک کوآنتومی یک تغییر در مدل­سازی است. در فیزیک کلاسیک تمامی روابط مشخّص بود و ما در مدل­سازی­های آن از پدیده به نتیجه می­رسیدیم. مثلاً می­گفتیم یا . اگر شرایط تا برقرار باشد به دست خواهد آمد. تفاوت فیزیک کوآنتومی در همین مدل­سازی است که می­گوید اگر تمامی عواملی را که می­شناسیم در کنار هم بچینیم باز هم نمی­توانیم بگوییم به نتیجه می­رسد. معنای تصادف چیزی بیش­تر از این نیست. این معنا تا چه اندازه با فهم عرفی ما از تصادف متفاوت است. آن­چه در فیزیک کوآنتوم می­توان گفت این است که براساس مشاهدات، آزمایش­ها و تکرارهای بسیار با احتمال ، و با احتمال ، و… به دست می­آید. این مدل­سازی نسبت به مدل­سازی فیزیک کلاسیک پیچیده­تر است.
این مفهوم تصادف با آن مفهوم تصادفی که افراد عادی می­فهمند بسیار متفاوت است. اگر تصادف به معنای یک امر گتره­ای و بی­حساب و بی­قانون بود پس اصلاً فیزیکدانان حتّی جناب هاوکینگ باید عالم را بی­قانون می­دانستند و مطالعات خود را تعطیل می­کردند، در حالی که این­طور نیست. اتّفاقاً وقتی فیزیک کوآنتومی را بررسی می­کنند به این معناست که آن نظام ساده­ی درجه اول که قبلاً می­فهمیدیم نیست بلکه نظام بسیار پیچیده­تر و چند­حالتی و چند­وضعیّتی با مکانیسم احتمالاتی مدل­سازی شده حاکم است. باز هم تأکید می­کنم توجّه داشته باشید که تمامی این­ها مدل­سازی است. نمی­خواهم بگویم که تعلیق واقعیّت کنیم ولی باید حدود و اندازه­ی فیزیک را به اندازه­ی خودش متوجّه شویم.
پس از این­که متوجّه تفاوت مفهوم تصادف در معنای فیزیک کوآنتوم با معنای عرفی آن شدیم باید بدانیم که فیزیکدان نسبت به این­که حقیقت این تصادف چیست ساکت است. فیزیکدان نفیاً و اثباتاً در مورد این­که چطور این اتّفاق می­افتد صحبت نمی­کند. فیزیکدان در مورد آن­چه که مردم نوعاً می­فهمند که این ذاتاً تصادفی است و هیچ علّتی ندارد اصلاً اظهار نظر نمی­کند چون این مسائل در حوزه­ی فیزیک نیست. حوزه­ی مدل­سازی فیزیکدان این بود که بگوید تصادفی و براساس نظام احتمالاتی است ولی این­که آیا در واقعیّت هم تصادفی است اصلاً به فیزیک ارتباطی ندارد. اگر بخواهیم ذات پدیده را بررسی کنیم که آیا تصادفی است یا نه وارد عرصه­ی ماوراءالطّبیعه خواهیم شد. بررسی این مسأله در حدّ آزمایشات تجربی نیست و فیزیک نمی­تواند ذات­شناسی کند و اساساً ابزار این کار را ندارد. در فیزیک فقط رفتارشناسی انجام می­گیرد و تمامی مقالات در مورد رفتار ذرّات صحبت می­کنند.
آقای جلالی­فر: اگر کسی معادلات مکانیک کوآنتومی را بررسی کند تمام ذرّاتی که در این معادلات ظاهر می­شوند فقط یک مجموعه پارامتر هستند. مثلاً الکترون این x را دارد، سرعت آن این مقدار است، اندازه­ی حرکت زاویّه این مقدار است و… تمامی این­ها یک مجموعه پارامتر و بردار است. این بردار در فیزیک به اسم الکترون شناخته می­شود. در عالم فیزیک الکترون مابه­ازای شهودی ندارد. همه چیز در قالب برداری است که روابطی بر آن حاکم است. جریان مدل­سازی که جناب آقای دکتر توکلّی توضیح می­دهند دقیقاً اشاره به همین موضوع دارد. یعنی در فیزیک چیزی غیر از مجموعه­ای از اعداد که معرّف یک شیء فیزیکی است وجود ندارد.
دکتر توکلّی­بینا: اصلاً ذرّه در فیزیک به چه معناست و شما چه تلقّی­ای از آن دارید؟ غیر از مجموعه­ای از اعداد که میدان­های اطراف یک نقطه را توصیف می­کند چیز دیگری در دست ما نیست. اصلاً این­طور نیست که بگوییم می­توان ذرّه مانند یک تیله‌ِی بسیار ریز تصوّر کرد. اگر بنا بر تصوّر کردن باشد باید نقطه­ای به شعاع صفر را تصوّر کرد. آیا می­توان چنین چیزی را تصوّر کرد؟ یا فقط باید معادلات آن را نوشت. در این صورت چندان تفاوتی میان میدان و یک ذرّه وجود نخواهد داشت.
آقای جلالی­فر: ذرّه با تمامی سادگی عامیانه­ی خود شاید یکی از پیچیده­ترین مفاهیم فیزیک باشد مانند مفهوم فضا-زمان و امثال آن. به راحتی نمی­توان شهودی از آن داشته باشیم، هیچ شهودی. به هیچ عنوان نمی­توان یک تیله­ی بسیار کوچک شده را شهودی برای ذرّه در فیزیک کوآنتوم دانست. این شهود کاملاً اشتباه و گمراه­کننده است. زیرا یک ذرّه می­تواند به اندازه­ی تمامی عالم توسعه داشته باشد و در عین حال گاهی اوقات ظاهراً رفتار نقطه­ای از خود نشان بدهد.
دکتر توکلّی­بینا: این نکته را کامل کنم که چون معنای تصادف در فیزیک کوآنتوم با معنای عامیانه­ی آن متفاوت است به همین دلیل ما نمی­دانیم که چرا ذرّات چنین رفتار می­کنند تنها چیزی که می­گوییم این است که رفتار ذرّات این­گونه است. آن­چه در آزمایشات مشاهده می­کنیم این است که ذرّات با نسبت­های احتمالاتی رفتارهایی را از خودشان نشان می­دهند. عجیب این است که این رفتارها رفتارهای هم­گرایی هستند به این معنا که آن­قدر بی­ضابطه نیستند که جهان به طور کلّی از قانون خارج شود. مثلاً ما در جهان ماکروسکوپیک بر مبنای مجموعه­ای از قوانین هواپیما می­سازیم و ۵۰۰ نفر انسان در آن سوار می­کنیم و با آرامش آن­ها را به هوا می­فرستیم. در حالی که اگر واقعاً بخواهیم به حاقّ فیزیک کوآنتومی به معنای تصادفی محض نگاه کنیم، این کار جنایت جنگی است و آن را انجام نمی­دهیم.
بنابراین این­که در مورد فیزیک کوآنتومی صحبت می­کنیم در واقع نظام پیچیده­تری است که این نظام پیچیده­تر به سمت فروپاشی و واپاشی نیست بلکه یک نظام قابل اعتمادتری است که ما در جهان ماکروسکوپیک آن در مورد قوانین­اش صحبت می­کنیم و به آن تکیه و اعتماد می­کنیم و اشیاء پدید آمده از آن را در زندگی به کار می­بریم. وگرنه من باید در این­که الان صدای من به شما می­رسد هم تردید می­کردم.
در این­جا می­خواهم این نکته را بیش­تر مورد تأکید قرار دهم که حتّی در مورد همین مفهوم تصادف هم محتمل است که هیچ وقت نتوانیم بفهمیم که چرا این رفتار تصادفی است. ممکن است که این موضوع واقعاً از حوزه­ی فیزیک خارج باشد. محتمل است روزی در اثر پیشرفت­های فیزیک متوجّه شویم که همین رفتارهای تصادفی عامل­هایی داشته است که صرفاً به دلیل ناشناخته بودن آن­ها، آن عوامل را تصادفی نامیده باشیم. چون در واقع ما این طرف دیوار نظاره­گر بودیم نمی­توانستیم پیش­بینی کنیم که آن طرف دیوار مکانیزمی برقرار باشد.
حتّی احتمال عجیب­تر برای فیزیکدان ولی ملموس­تر برای خداباوران این­که ممکن است در این­جا واقعاً تعدادی فاعل[۱۶] وجود داشته باشد. زیرا بعضی از فیزیکدانان احساس کرده­اند که ظاهراً باید عوامل دیگری در میان باشد. این سیستم همین­طوری حلّ نمی­شود. رفتارهای ذرّات باید رفتارهای آگاهانه و مختارانه باشد. چون یکی از مدل­های تصادفی همین است. مثل این­که من در اتومبیل خود در کنار جادّه­ای توقّف کرده باشم در همان لحظه آقای ابطحی هم در کنار من توقّف کند. ما این وضعیّت را یک وضعیّت کاملاً تصادفی تلقّی می­کنیم در حالی که هیچ اتّفاق تصادفی در این بین نیفتاده است. من و او هر دو با اختیار خودمان به آن­جا رفته­ایم و همه چیز کاملاً مشخّص و معلوم است.
در حال حاضر ما ذرّات را صلب و فاقد آگاهی در نظر می­گیریم، البتّه بحث آگاهی در کوآنتوم فیزیک مطرح شده است و واقعاً یک مشکل به حساب می­آید. توجیه در هم تنیدگی ذرّات بدون قبول آگاهی واقعاً بسیار دشوار است. ممکن است مجبور شویم علاوه بر عنصر آگاهی، عنصر اراده و اختیار را هم اضافه کنیم و این به اعتقاد اسلامی ما بسیار نزدیک می­شود که طبق ظواهر قرآن برای ذرّه ذرّه­ی عالم فهم، شعور، تسبیح و… قائل هستیم.
عرض من این است که فیزیک اصلاً وارد این حوزه­ها نمی­شود ولی می­تواند با همه­ی این­ها قابل جمع باشد. هر چند آن­ها را اثبات نمی­کند ولی نفی هم نمی­کند، از این­جا به بعد نفیاً و اثباتاً ساکت است.
نتیجه­ای که من از این بحث می­گیرم این است که اگر فرمایش جناب هاوکینگ را جدّی تلقّی کنیم و فرض کنیم که شواهد تجربی هم به نفع آن فراهم آمد و مشکل تعیّن انرژی منفی را هم حلّ کردیم و توانستیم از مدل­سازی عبور کنیم. مشکل تعیّن فضا-زمان را هم حلّ کردیم –فکر می­کنم هر کس بتواند هر یک از این­ها را حلّ کند نوبل دریافت خواهد کرد. هنوز هیچ­کس حتّی انیشتین هم به خاطر فضا-زمان نوبل دریافت نکرده است- و به این نقطه رسیدیم که در نقطه­ای از فضا-زمان براساس قوانین کوآنتومی اتّفاقی می­افتد و مادّه­ای به وجود می­آید. امّا این تازه آغاز ماجرا است نه آخر آن؛ یعنی پس از آن تازه این پرسش مطرح می­شود که چرا این اتّفاق افتاد؟ چرا این قانون باید وجود داشته باشد؟ قوانین کوآنتومی به اقتضای قانون بودن­شان ذاتی نیستند، هیچ­جا ذاتی نیستند. چرا چنین حادثه­ای باید رخ دهد؟
ببینید ما فرض کردیم که فیزیک از طریق رفتارشناسی مشاهده کرده است که این اتّفاق می­افتد یا می­تواند بیافتد امّا پرسش که حلّ نمی­شود. این پرسش بزرگ باید به قوّت خود باقی بماند. کما این­که وقتی ترایون نیز ایده­ی خود را برای وضعیّت فعلی ما مطرح می­کند باز هم همین پرسش برای آن لحظه و هر لحظه­ی عالم مطرح است. پرسش این است که “چرا در افت­و­خیز کوآنتومی مادّه یا ذرّه می­تواند تولید شود”. این چراها بسیار عمیق هستند. برای ملموس کردن آن فرض کنیم که من به عنوان یک فیزیکدان کوانتومی در آزمایشگاه نشسته باشم، ناگهان ببینم که ذرّه­ای تولید شد. من به عنوان یک فیزیکدان و شاهد، این پدیده را ثبت می­کنم و ممکن است احتمال آن را نیز اندازه­گیری کنم ولی پرسش “چرا” هم­چنان به قوّت خود باقی است.
اگر هاوکینگ ادّعا کند که فیزیک می­تواند پیدایش از هیچ را توضیح دهد –که تا به حال ندیده­ام چنین ادّعایی کرده باشد- من آن را سخن خوبی می­دانم. فیزیک حدّاکثر می­تواند این مسأله را توضیح دهد ولی نمی­تواند بگوید چرا؟ فکر می­کنم این سخن از کرواس است که می­گوید باید حواس­مان باشد که در فیزیک فقط در مورد چگونگی­ها صحبت می­کنیم. می­گوییم چه چیزی و چگونه در حال اتّفاق افتادن است. حتّی وقتی از ما در مورد چرایی مسأله و اتّفاق پرسش می­کنند باز هم به صورت بسیار دقیق در مورد چگونگی توضیح می­دهیم. پس حتّی اگر فرض کنیم که تمام این بحث طبق تلقّی نه چندان دقیقی که از آن وجود دارد واقعاً بحث دقیق و اثبات­شده­ای باشد و یک فیزیک را شکل دهد ولی در نهایت باز هم فیزیک است و فیزیک از یک مرزی نمی تواند عبور ­کند.
نکته­ی پایانی این­که طبق نظر لناکس[۱۷] ریاضی­دان اساساً قانون چیزی را تولید نمی­کند. مثلاً قانون اندازه­ی حرکت یا قانون پرتاب نیوتنی را در نظر بگیرید، آیا صرف وجود این قوانین حرکتی صورت می­گیرد یا توپی به سمت سبد بسکتبال پرتاب می­شود؟ در مورد قانون افت­و­خیز کوآنتومی نیز همین­طور است. منظورم این است که صرف وجود قانون افت­و­خیز کوآنتومی تمام مسأله را حلّ نمی­کند. ما فقط در حال توضیح دادن هستیم، کار ما نوعی تبیین است. صرفاً درکی داریم و نمی­توانیم بگوییم که آیا درک ما درک کاملی است یا نه.
آقای جلالی­فر: لطفاً به این نکته دقّت کنید قانونی که در این­جا مورد بحث است قانون افت­و­خیز انرژی است. یعنی باید مفهومی به نام انرژی وجود داشته باشد تا افت­و­خیز بکند. بنابراین حتّی برای فهم این قانون نیاز به اموری دارید که قبل از این قانون وجود داشته باشد. چون ما در مورد قانون بقای انرژی تردید داشتیم و می­گفتیم انرژی نمی­تواند خود­به­خود تولید شود، قانون افت­و­خیز انرژی می­گوید چنین چیزی ممکن است امّا قبل از آن باید به این مسأله توجّه کنیم که در این بین چیزی به نام انرژی وجود دارد. مفهوم انرژی که در حال افت­و­خیز است از کجا آمده است؟ وجود یا در واقع مفهوم انرژی به هر حال معنایی دارد و باید ببینیم چه کسی این معنا را به آن داده است.
دبیر علمی: از جناب آقای جلالی­فر و جناب آقای توکّلی­بینا تشکّر می­کنم.
دوستانی که در جلسه­ی قبل با موضوع اصل آنتروپیک حضور داشتند با پرسش پایانی آقای توکّلی­بینا که چرا این قوانین به این شکل خاصّ هستند، می­توانند ارتباط برقرار کنند. در جلسه­ی قبل دیدیم که برای نسبت قوانین و نسبت ثوابت فیزیکی تبیین­های تکاملی مطرح شده است و این داستان داستان بسیار پیچیده­ای است که باید با جلسات متعدّد فقط در حدّ طرح مسأله با آن آشنا شویم و بعد در جلسات آموزشی که إن شاء الله مجمع تدارک می­بیند این بحث­ها به صورت دقیق­تری دنبال شود.
از جناب آقای دکتر عبّاسی تقاضا می­کنم با توجّه به بحث­هایی که در مورد کیهان­شناسی و پیدایش از خلأ کوآنتومی -که در زبان عرفی به پیدایش از هیچ تعبیر شده است- صورت گرفت، توضیح دهند که این مباحث فیزیکی و کیهان­شناسی با آن­چه که در سنّت فلسفه و کلام اسلامی تحت عنوان خلق از عدم مطرح است چه نسبتی دارد و مباحث فیزیکی و کیهان­شناسی چه پرتوافکنی­هایی می­تواند بر مباحث فلسفی و کلامی داشته باشد و چه گفت­و­گوهایی میان ادبیات فلسفی و کلامی با مباحث کیهان­شناسی ممکن است صورت بگیرد و دلالت­های آن در حوزه­ی الاهیات چیست؟
دکتر عباسی: بسم الله الرّحمن الرّحیم سلام علیکم
ابتدا عذرخواهی می­کنم که توفیق نداشتم از آغاز جلسه حضور داشته باشم و از مطالبی که دوستان محترم بیان کردند استفاده کنم. کلاسی داشتم که هفته­ی قبل هم تعطیل شده بود باید حتماً می­رفتم.
از آقای دکتر ابطحی و همکارانی که این موضوع را در دستور کار این جلسه­ی مجمع عالی حکمت اسلامی قرار دادند سپاسگزاری می­کنم. موضوع قابل توجّهی است. موضوع خلق جهان، پیدایش عالم و حدوث جهان از گذشته مورد توجّه خاصّ متکلّمان و فلاسفه بوده است و علم فیزیک بیش­تر در سده­ها و دهه­های اخیر وارد این بحث شده است. امّا الاهیون، متکلّمان و نیز فیلسوفان از گذشته به این موضوع توجّه داشته­اند.
آن­چه که معمولاً حدّاقلّ از ظواهر بیانات متون مقدّس استفاده و استنباط می­شود این است که جهانی که ما در آن قرار داریم جهان حادثی است. به این معنا که نبوده و بعداً پیدا شده است. این موضوع هم مورد توجّه الاهیون قرار گرفته است و هم کسانی در قالب انتقاد از آن و نفی وجود خالق برای هستی به این ظاهر اشکال کرده­اند. به اعتقاد آنان شاید این عالم همیشه بوده است و چه لزومی دارد حدوثی برای آن تصوّر کنیم و بگوییم خلق شده است. طبعاً لازم است که خداباوران استدلال­هایی می­آوردند و صرف استناد به ظواهر متون کفایت نمی­کرده است. لذا دلایلی نیز در این رابطه که چرا ما معتقدیم این جهان مخلوق است مطرح شده است.
متکلّمان اسلامی و مسیحی مخلوق بودن را به معنای فهم عرفی یعنی حدوث زمانی تلقّی کرده­اند. از نظر آنان این عالم یک زمانی خلق شده است. گویا زمان ظرف خالی مستمرّی است و قبل از این­که این جهان ایجاد شود هم وجود داشته ولی در یک نقطه­ای از آن، عالم با این وضعیّتی که شاهد آن هستیم پدید آمده است. اساساً خلق یعنی این که عالم ایجاد شده، یعنی قبلاً نبوده و بعد بود شده است.
اشکالی که در این­جا مطرح می­شود این است که آن زمانی که پیش از پیدایش جهان وجود داشته چیست؟ یعنی واقعاً بدون این جهان و این مادّه زمانی داشته­ایم که خودش استمرار، ابدیّت و دوامی داشته است؟ چنین زمانی از کجا آمده است؟
در میان متکلّمان ما تعبیر رایج این است که آن زمان را زمان موهوم می­دانسته­اند. البتّه این تعبیر با زمان موهوم فیزیک فرق دارد. منظور این است که این زمان یک زمان واقعی که همراه مادّه باشد و ما آن را از مادّه و حرکت مادّه انتزاع کنیم، نیست. هیچ مادّه­ای حضور ندارد ولی امتداد زمانی جریان دارد. نه مادّه­ای کنار آن بوده است و نه هیچ موجود دیگری، ولی خود زمان به صورت لوله­ی مستمرّی که امتداد دارد ولی درون آن خالی است و هیچ اتّفاقی رخ نمی­دهد، حضور داشته است. فقط وهم ما می­تواند چنین چیزی را تصوّر کند.
این متکلّمان در پاسخ به این­که چنین مفهوم موهومی از کجا درست شده است گفته­اند آن را از ابدیّت و سرمدیّت ذات الاهی انتزاع می­کنیم.
امّا چنین نظری مشکلاتی را هم ایجاد می‌کند. از جمله این­که زمان در درون خود نوعی تغیّر، انقضاء، و منقضی شدن اجزاء دارد، اگر بنا باشد زمان از ذات خداوند انتزاع شود این تغیّر به ذات الاهی هم سرایت می­کند. پس باید ذات خداوند را یک ذات متغیّر در نظر بگیریم تا زمان را از آن انتزاع کنیم. در غیر این­صورت نمی­توان آن را توهّم کرد. برای توهّم کردن چنین زمانی یا باید قائل شویم که چیز دیگری در کنار خداوند به نام زمان وجود دارد. این قول به تعدّد قدیم می­انجامد و این همان مشکلی است که متکلّمان در پی فرار از آن بوده­اند. به اعتقاد متکلّمان جز خداوند قدیم دیگری وجود ندارد. در حالی که بنابر این اعتقاد زمان هم قدیم می­شود. اگر زمان را منتزَع از ذات الاهی هم بدانیم تغیّر را به ذات الاهی سرایت داده­ایم.
به این ترتیب مفهوم زمان موهوم دردسری شد که فلاسفه به دنبال حلّ آن برآمدند. راه حلّ آنان این بود که گفتند به دلایلی از جمله مشکلی که زمان موهوم ایجاد می­کند نباید حدوث زمان را به معنای حدوث زمانی در نظر بگیریم. زمان امری است که با مادّه پیدا شده و همراه با آن جریان پیدا کرده است. قبل از مادّه اصلاً زمانی در کار نبوده است. هم­چنان­که پیش از آن­که مادّه­ای وجود داشته باشد مکانی در کار نبوده است. اگر شما تمام موجودات مادّی را از صفحه­ی وجود حذف کنید دیگر نه مکان می­ماند و نه زمان.
مسأله­ای که فلاسفه­ی ما به طور ویژه به آن پرداختند این بود که مکان و زمان را از خصوصیّات مادّه می­دانستند. این مسأله در تعابیر مرحوم صدرا کاملاً آشکار است: موجودات مادّی دو کشش و امتداد دارند. یک امتداد دفعی که همان مکان است و در ابعاد سه­گانه تبیین می­شود و یک امتداد تدریجی. شبیه همین تعبیری که امروزه در مورد چهار بعدی بودن فضا-زمان گفته می­شود، ایشان هم ادّعا می­کند که این ابعاد در هم تنیده هستند و از هم جدا نیستند. در واقع ابعاد مکانی و بُعد زمانی در هم تنیده و مربوط به یک حقیقت هستند و آن حقیقت همان مادّه است. مادّه­ای که وجود داشت دو امتداد را با خود دارد.
طبیعتاً فلاسفه باید توجیه دیگری برای مسأله­ی خلقت و پیدایش جهان می­یافتند که هم با ظواهر کتب دینی و متون مقدّس سازگار باشد و هم اشکالاتی که در بیان متکلّمان وجود داشت، نداشته باشد؛ یعنی منجر به زمان موهوم نشود. به علاوه اشکالات دیگری هم که در این زمینه مطرح شده است را نداشته باشد. اشکالاتی نظیر این­که اگر قرار باشد بپذیریم که عالم وجود نداشته و بعداً پدید آمده است، چگونه این عقیده را با مسأله­ی دوام فیض الاهی سازگار کنیم. فیّاضیّت خداوند یک امر دائمی است، چطور ممکن است زمانی بوده باشد که خداوند از فیض خود امساک کرده و آن را به هستی نداده است؟ دلیل این مسأله چه بوده است؟
البتّه شبیه این اشکال را کسانی نظیر کانت هم در فلسفه­ی غرب مطرح کرده­اند که چگونه می­توان قائل شد به این­که زمانی بوده که با این­که خداوند وجود داشته ولی عالم را خلق نکرده است؟ حکمت این­که در یک زمان خلق نکرده و بعد در زمان خاصّی آن را خلق کرده چه بوده است؟ امّا مهم­ترین مسأله و اشکال این است که با توجّه به این­که عالم را مخلوق و خداوند را خالق آن می­دانیم بدون وجود زمان موهوم چگونه می­توانیم خلقت عالم را توجیه کنیم؟
یکی از راه حلّ­هایی که فلاسفه­ی ما ارائه کرده­اند حدوث ذاتی است که تقریر آن این­گونه است: موجودات مادّی، موجودات ممکن هستند و وجود برای آن­ها ضروری نیست؛ به عبارت دیگر ضروری الوجود نیستند و همواره به علّتی نیاز دارند که قوام­بخش آن­ها باشد. حتّی اگر فرض کنیم این موجودات دائماً بوده­اند باز هم می­توان گفت که دائماً فقیر بوده­اند و هر لحظه و حتّی در همین لحظه هم در حال حادث شدن هستند. عالم در حال خلق شدن است، نه این­که در یک زمانی در یک نقطه­ای این اتّفاق بیافتد. مشکل ما پیدا کردن این نقطه برای عالم نیست که ببینیم آیا عالم در فلان نقطه خلق شده یا نه؟ بلکه اساساً طبیعت و واقعیّت و ماهیّت این هستی طبیعی و مادّی به گونه­ای است که دائماً نیاز به خالق دارد چون اصلاً وجود آن وجود امکانی است. در همین لحظه هم این نیاز وجود دارد. حادث از آن جهت که حادث است محدِث دارد و همین الان هم در حال خلق شدن است.
این مسأله که موجودات همین الان هم در حال حدوث­اند و دائماً در حال خلق شدن هستند، با آن­چه که فلسفه­ی صدرا و حرکت جوهری تبیین شده است وضوح بیش­تری یافته است. «أَ فِي اللَّهِ شَکٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْض»[۱۸] آیا در مورد چیزی که جلوی چشم شما اتّفاق می­افتد و بدیهی است شکّی هست؟ در واقع این یک استفهام انکاری است. تعجّب می­کند از این­که آیا در وجود خداوند و فاطر آسمان­ها و زمین شکّ دارند. از این آیه بر می­آید که این مسأله باید آن­قدر بدیهی باشد که انکار آن موجب تعجّب شود. «آیا در خدا شکّ است»؟! کدام خدا؟ همین که در پیش چشم شما در حال فَطر و ابداع کردن آسمان­ها و زمین است، همین الان در حال خلق کردن است.
به همین دلیل سعی شده تا حدوث را از آن معنای کلامی دور کنند و بگویند حدوث به معنای حدوث زمانی نیست که ما در عالم نقطه­ای را پیدا کنیم و بگوییم عالم در این نقطه خلق شده است و قبل از آن این عالم وجود نداشته است.
این تبیین از آن جهت که نیاز عالم را به یک علّت اثبات می­کند و نشان می­دهد که این نیاز یک نیاز دائمی است نه یک نیاز در یک لحظه­ی خاصّ، تبیین کاملاً درستی است. موجودات این عالم در همین لحظه در حال خلق شدن هستند نه این­که دنبال نقطه­ای بگردیم و بعد ببینیم چگونه عالم در آن نقطه توسّط محدثی خلق شده است. در حال حاضر هم باید ببینیم که چرا عالم خلق می­شود. اگر ما مشکل تکینگی عالم را حلّ کردیم و گفتیم عالم خودکفا بوده و در همان نقطه­ی خاصّ از هیچ انرژی مثبت و منفی ایجاد شده است و احتمالاً در نهایت هم به هیچ بر می­گردد. اگر انرژی­های مثبت و منفی دوباره به هم پیوند بخورند یا به هم باز گردند یا بنابر بعضی از سخنان هاوکینگ اگر جهان­های نوزاد داشته باشیم در واقع این هیچ برآمده از جهان­های دیگر خواهد شد. نمی­دانم دوستان به بحث جهان­های نوزاد هم اشاره کردند یا نه.
در واقع هاوکینگ در این تبیین هیچ را زائده­ای از جهان­های دیگر می­داند. اگر این را بپذیریم عملاً هیچ از هیچ بودن خارج می­شود و تعیّنی پیدا می­کند و معلوم می­شود که در آن نقطه از فضا-زمان که ادّعا می­کنیم هیچ است، چیزی بوده است ولی زائده­ای از جهان دیگر است و قاعدتاً انرژی منفی هم به آن سمت مقابل رفته است و انرژی مثبت آن هم همان چیزی است که در حال حاضر ما شاهد آن هستیم. امّا فقط این پرسش را به تأخیر می­اندازد که پس آن جهان اصلی که این زائده­ی هیچ از آن­جا بوده است چه می­شود؟
البتّه در روایات هم نکاتی شبیه این مطلب (جهان‌های دیگر) ذکر شده است ولی ما فعلاً به دنبال تطبیق بحث نیستیم. مثلاً حضرت امام جعفر صادق ـ علیه السّلام ـ می­فرماید که ما هزاران جهان داریم شبیه همین جهانی که هفت آسمان و زمین است.

اگر چنین چیزی باشد به معنای آن است که این جهان می­تواند گوشه­ای از جهان­های دیگر باشد. بنابراین برای تبیین این جهان چاره­ای نداریم جز این­که جهان­های دیگر را نیز در محاسبات خود بیاوریم. ولی گویا ظواهر بیانات شرعی و دینی به حدوث زمانی جهانی که شاهد آن هستیم اشاره می­کند. یعنی ما نمی­توانیم حدوث را به حدوث ذاتی تقلیل دهیم یا مثلاً به تعبیری که میرداماد بیان کرده است حدوث دهری بدانیم. حدوث ذاتی یعنی همه­ی موجودات مادّی -بدون این­که مرتبه­ی طولی برای آن­ها در نظر بگیریم، صرفاً با در نظر گرفتن خود موجودات و علّت آن­ها- ذاتاً محتاج علّت هستند و در حال حاضر نیز نیاز به علّت دارند. این وجود در همین لحظه نیاز به علّت دارد و در همین لحظه علّت آن حاضر است و بنابراین در همین لحظه در حال حادث شدن است، پس به یافتن زمان و نقطه­ی مشخّص نیازی ندارد. یا بنابر بیان دیگر این مرتبه از عالم بر مرتبه­ی دیگری مبتنی است که در آن مرتبه تغیّر وجود ندارد. یعنی وعاء یا ظرفی به نام زمان وجود دارد که موجودات متغیّر در آن جای می­گیرند. وعاء یا ظرف (عالم) دیگری به نام دهر وجود دارد که مرتبه­ی بدون تغیّر موجودات در آن جای می­گیرد و در واقع عالمی که در حال حاضر ما با آن سر­و­کار داریم برآمده از عالم دهری است.
لازمه­ی این سخن آن است که در حال حاضر موجودی در عالم تغیّرات است در عالم دهر نباشد و نسبت به آن (مرتبه­ی بالاتر از خود) حادث باشد. پس مرتبه­ی دیگری وجود دارد که بنابر اصطلاح میرداماد دهر نامیده می­شود و موجودات مادّی و متغیّر نسبت به آن مرتبه حدوث دارند. ولی هر یک از این­ها دو عالم جدا از یک­دیگر هستند. این عالم نسبت به مرتبه­ی مافوق خود حادث است و مرتبه­ی مافوق (دهر) هم نسبت به عالم الوهیّت حادث است. به این ترتیب موجودات ثابتات هم در زمان خلق نشده­اند بلکه وعاء خاصّ خود را دارند. موجودات مادّی در وعاء زمان خلق می­شوند نه در وعاء دهر، پس نسبت به وعاء دهر حادث­اند. وعاء دهر نیز نسبت به وعاء سرمد که ذات الاهی است حادث خواهد بود. این توجیه دیگری برای حدوث است و البتّه غیر از حدوث ذاتی است. این­که آیا این بیان درست است یا نه جای بررسی دارد و بعضی آن را نپذیرفته­اند.
امّا آن­چه تحت عنوان حدوث ذاتی شایع شده است -به این معنا که از جهت زمانی نمی­توان نقطه­ی آغازی برای موجودات یافت- به نظر می­رسد که حتّی با ظواهر شرعی هم چندان به راحتی تطبیق نیابد چه رسد به این­که بگوییم با ظواهر متون دینی کاملاً سازگار است. البتّه می­توان شواهدی در تأیید آن آورد ولی خلاف آن نیز شواهدی از آیات و روایات وجود دارد.
بنابراین مسأله­ی حدوث زمانی به تبیین جدّی­تری نیاز دارد و شاید بعضی از متفکّران قائل باشند که در مورد این دو دیدگاه تکافؤ ادلّه وجود دارد به این معنا که نمی­توان یک طرف را به صورت قطعی اثبات شده تلقّی کرد. عالم هم می­تواند حدوث زمانی داشته باشد به نحوی که مستلزم محال نشود –و تبیین­های لازم هم وجود دارد که چرا امر محال و زمان موهوم لازم نمی­آید- و هم فیض الاهی می­تواند دوام داشته باشد و هیچ­یک از این­ها اقتضای محال ندارد.
گرچه این بیان فلاسفه که اقتضای محال ندارد بیان درستی است امّا هم با شواهد علمی و هم با شواهدی از آیات و روایات دچار مشکل می­شود. شواهد علمی نظیر این­که امروزه براساس قانون دوم ترمودینامیک و سرد شدن عالم برای جهان آغازی در نظر می­گیرند و می­گویند اگر ابتدای زمانی نداشت شاید از مدّت­ها پیش وضعیّت آن به حالت مردگی رسیده بود و این تبادلات گرمایی در آن وجود نداشت. پس معلوم می­شود این مرحله از عالم نقطه­ی آغازی دارد. ظواهر آیات و روایات نیز بیش­تر با وجود نقطه­ی آغاز برای عالم سازگار است.
امّا این­که چطور ممکن است پذیرش این مسأله مستلزم امر محال و زمان موهوم نشود تبیین­هایی دارد. به نظر می­رسد بهترین و قابل قبول­ترین تبیین تبیینی است که علاّمه طباطبایی و بعضی دیگر از بزرگان فرموده­اند: زمان و مکان خصوصیّات مادّه است و ما به زمانی جدا و بیرون از مادّه قائل نیستیم. بعضی از سخنان هاوکینگ را نیز می­توان به این معنا نزدیک کرد که خود آغاز، دیگر آغاز ندارد، خود زمان، زمان ندارد و ما نیازی نداریم به این­که به دنبال زمانی برای زمان بگردیم. به عبارت دیگر نیاز نیست فکر کنیم که باید زمان موهومی باشد تا زمان واقعی -که همین جهان ما است- در درون آن زمان موهوم آغاز شود. اصلاً زمانی وجود ندارد و خلق این عالم نیاز به زمان ندارد. این عالم در عین حال که حادث است و از نقطه­ی شروع شده امّا به معنای آن نیست که قبل از خلق نیاز به زمان داشته باشد. حادث هست امّا آغاز زمانی ندارد، چون زمان با خلق آن شروع شده و قبل از آن زمانی وجود نداشته است که دنبال آن بگردیم.
یکی از همکاران هاوکینگ به نام دان پیج[۱۹] می­گوید هاوکینگ فکر می­کند اگر نقطه­ی آغاز را خودکفا کنیم و بگوییم محیط بسته­ای است که نیاز به بیرون ندارد، نیاز به خالق را از آن برداشته­ایم. یک هنرمند را در نظر بگیرید، این هنرمند گاهی خطّی رسم می­کند که ابتدا و انتهایی دارد، می­گوییم از نقطه­ای آغاز کرد و به نقطه­ای ختم کرد. این هنرمند گاهی هم دایره رسم می­کند. هر چند دایره یک محیط بسته است [که آغاز و پایان آن مشخّص نیست] ولی به همان اندازه به ترسیم­کننده نیاز دارد که خطّ دارای ابتدا و انتها به ترسیم­کننده نیاز داشت. یعنی اگر شما عالم را یک موجود بسته هم در نظر بگیرید که بیرون از آن زمانی نباشد باز هم برای خلق آن به هنرمند ترسیم­گر نیاز داریم و بسته کردن محیط نیاز آن را به ترسیم­کننده از بین نمی­برد.
شبیه همین بیان را امثال علاّمه طباطبایی نیز می­فرماید: این جهان آغاز و کرانه و مرز زمانی ندارد ولی نیاز به خالق دارد و حادث است. همین موجودی که بیرون آن زمانی نیست، خلق شده است؛ یعنی آغاز و نقطه­ی شروعی دارد. هر چند این نقطه­ی شروع، نقطه­ی شروع زمانی نیست چون برای کلّ زمان نمی­توان زمانی ترسیم کرد. حتّی اگر همین بیان هاوکینگ را هم بپذیریم که قواعد فیزیکی اقتضا می­کند نقطه­ی تکینه خودکفا باشد و قبل از آن زمانی نباشد تا دنبال نقطه­ی آغاز برای آن بگردیم و اصلاً آغاز زمانی در این­جا معنا نداشته باشد، ولی نیاز به خلق، حدوث و پیدایش هم­چنان باقی است. همین موجود که طبق نظر شما قبل از خودش زمانی ندارد به هر حال پیدایش دارد، خلق می­شود و خلق او خود­به­خودی نیست.
این در واقع تبیین امثال علاّمه طباطبایی در مورد مسأله­ی حدوث است که می­گوید عالمی که در آن هستیم آغاز و پیدایش دارد ولی زمان ندارد، نیاز به ظرف زمانی ندارد که در درون آن پیدا شده باشد. در عین حال واقعاً مخلوق است و نقطه­ی شروعی دارد. محدود است نه نامحدود، خطّ منحنی بسته است و خود این محدودیّت و بسته بودن مستلزم حدوث آن می­شود. امّا ضرورتی ندارد که آن را تا ابد بکشانیم و برای آن قدم زمانی قائل شویم.
مباحث فیزیک جدید، مسأله­ی انفجار بزرگ و توجیهی که امثال هاوکینگ مطرح کردند این بحث را که یک بحث فلسفی بود به فضای مباحث فیزیک و دنیای طبیعیّات نیز کشاند. همان­طور که دوستان اشاره کردند مشکل اساسی بحث­هایی که در فیزیک نظری و فیزیک جدید مطرح شده است است که عمده­ی این مباحث براساس مدل تصوّرات و -البتّه جسارت نباشد- گاهی توهّمات ریاضی است. برادرمان جناب آقای جلالی­فر تعبیر درستی را به کار بردند که این­ها امور شهودی واقعی عینی نیستند. مثلاً انرژی منفی به چه معناست و چه تصوّری می­توان از آن داشت؟ البتّه بسیاری از امور عقل­گریزند. مثلاً ما از بی­نهایت بودن علم خداوند نیز تصویر شهودی نداریم ولی عینیّت آن را می­توان از طریق ادلّه اثبات کرد. ولی در مورد انرژی منفی نه تنها از آن تصویر شهودی نداریم بلکه عینیّتی هم نمی­تواند داشته باشد.
مشکل اساسی این مفاهیم این است که آن­ها عمدتاً فرض­های ریاضی هستند. زمان موهومی و عدد موهومی نه تنها تصویر شهودی ندارند بلکه معنای عینی هم ندارند و در واقع یک فرض و به تعبیر دوستان یک مدل­­سازی است. اگر بخواهیم پیدایش عالم را براساس همین مدل­سازی­ها توجیه کنیم صرفاً فرض­های ریاضی قابل طرح روی کاغذ خواهند بود. یعنی براساس شواهد موجود ترسیم می­کنیم که جهان از نقطه­ای آغاز شده است ولی آن نقطه را ما این­گونه توجیه می­کنیم که شواهد عینی و موجود نشان می­دهد این جهان در حال گسترش و انبساط است و چون در حال گسترش و انبساط است حتماً از نقطه­ای آغاز شده است. بنابراین اگر مسیر حرکت آن را برگردانیم به نقطه­ی آغاز آن خواهیم رسید. مشکل در آن نقطه­ی آغاز خواهد بود که یا باید به وجود یک محدِث و ایجاد­کننده و مبدعی که آن را ابداع کرده است قائل شویم یا این­گونه توجیه کنیم که خودکفا بوده است.
بیان متأخّر هاوکینگ خودکفایی نقطه­ی آغاز را توجیه می­کند تا نشان دهد که با همین قوانین موجود و با فرض این­که این قوانین در نقطه­ی آغازین هم صدق می­کنند می­توان براساس افت­و­خیزهای انرژی این جهان از هیچ یا صفر ایجاد شده است. چون مجموع انرژی­های مثبت و منفی که با هم برابرند صفر خواهد بود و چون از صفر شروع می­کنیم در نهایت هم باید به صفر بازگردیم.
ولی این صرفاً یک مدل روی کاغذ است. هیچ دلیل اثباتی برای آن وجود ندارد. به تعبیر دقیق­تر صرفاً یک تبیین است امّا توجیه و دلیل نمی­شود و چرایی را توضیح نمی­دهد. فقط نشان می­دهد که اگر چنین فرضی را بپذیریم، مثبت و منفی در نهایت هم­دیگر را صفر می­کنند. بنابراین باید سراغ تحلیل­هایی برویم که تحلیل عینی اثباتی ارائه کند.
به نظر می­رسد این موضوع، موضوعی است که جز با تحلیل­های عقلی و فلسفی نمی­توان به آن پرداخت. نظیر این­که بخواهیم بحث عدم قطعیّت را بر نفی علّیّت حمل کنیم که اشاره کردند. علّیّت یک قانون عقلی است و هر چند ما امروز براساس شواهد موجود -که شاید این شواهد ناشی از متغیّرهای پنهانی باشند که به دلایلی بر آن­ها وقوف نداریم- با یک نگاه احتمالی موجودیّت­های عالم را توجیه می­کنیم ولی اصل علّیّت را نمی­توان انکار کرد. در ماجرای حدوث نیز باید دنبال راه حلّ عقلی باشیم که بتواند عینیّت موجود را برای ما توجیه کند. در غیر این­صورت یک مدل ریاضی که در نهایت به صفر بیانجامد فقط روی کاغذ قابل ترسیم است، امّا آیا می­تواند عینیّت هم داشته باشد؟
دبیر علمی: از جناب آقای دکتر عبّاسی بسیار متشکّرم. تا بدین جا بحث خلق از خلأ کوآنتومی و دلالت­های آن در حوزه­ی فلسفه و کلام به اجمال مطرح شد. همان­طور که می­دانید این مباحث، مباحث بسیار گسترده­ای است و این محدوده زمانی تنها در حد طرح مسئله می­توان این موضوع را مطرح کرد و بی­شک کسانی که به این موضوع علاقمند شده­اند، مباحث را در منابع دیگر دنبال خواهند کرد. در این بخش اگر حضّار محترم در ارتباط با مباحث مطرح شده پرسشی برای­شان مطرح شده است، بفرمایند. قبل از آن اگر اساتید مایل­اند در حدّ چند دقیقه گفت­و­گویی با هم داشته باشند.
دکتر توکّلی­بینا: جالب است که هاوکینگ در طرح بزرگ بسیار روشن و واضح می­گوید فلسفه مرده است. ابتدا این ضربه را می­زند تا کسی اشکال فلسفی نکند. چون او طرح خود را در یک جمله بیان می­کند و همین یک جمله پر از اشکال است. نخستین اشکال همین است که می­گوید طرح من این است که براساس قوانین کوانتومی جهان می­تواند خود را بیافریند. این جمله فقط با همان جمله­ی قبلی متناسب است که بگوییم فلسفه مرده است. یعنی اگر ابتدا فلسفه –به معنای عامّ تفکّر- را بکُشیم خیلی راحت­تر می­توانیم بحث کنیم!
امّا این نکته را عرض کنم که به هر صورت همان­طور که آقای عبّاسی هم فرمودند واقعیّت این است که در فیزیک این فرض وجود ندارد که پیدایش از هیچ به طور کامل محال است. آن­چه بنده و آقای جلالی­فر مطرح کردیم اصلاً بحث فلسفی نبود. فعلاً آن­چه در فیزیک مقبول و پذیرفته است این است که مدل انفجار بزرگ را بپذیرد و به سمت نقطه­ی صفر برود. هر چند در بعضی مناطق به خصوص قبل از هیچ توضیح و توجیهی نداشته باشد و اگر چه بسیاری از بخش­های این مسیر تکاملی ابهاماتی داشته و هنوز هم در جریان است.
من فقط می­خواهم عرض خودمان را روشن کنم که اتّفاقاً به نظر می­رسد اگر بخواهیم به خرد جمعی اعتماد کنیم، حدّاقلّ من تا به حال ندیده­ام که فیزیکدانی عقیده داشته باشد که پیدایش جهان از هیچ یک امر نشدنی است و نباید در مورد آن بحث کرد. ظاهراً این یک پیش­فرض مقبول است که پیدایش جهان از هیچ محال عقلی لازم ندارد، فقط مسأله این است که چگونه تبیین شود. در حال حاضر مدل استاندارد به نحو کران­مندی جهان است، یعنی به نفع این است که فضا-زمان آغاز داشته باشد و مادّه و فضا-زمان همه با هم یک حقیقت باشند و نه این­که حقایق جداگانه­ای باشند تا بعد منجر به اشکالاتی شود. این نکته را برای روشن­تر شدن بحث عرض کردم.
نکته­ای درباره­ی زمان بگویم و بعد به پرسش­های دوستان بپردازیم. در حال حاضر واقعاً ساده­ترین حرف در فیزیک این است که ما در مورد زمان چیز زیادی نمی­دانیم.
پرسش یکی از حضار: در منظومه اشاره شده است که در حکمت نظری هم به طبیعیّات می­توان پرداخت هم به ریاضیات و هم به علوم عقلی. اگر در این بحث منظور از حدوث، حدوث زمانی باشد، فلاسفه به خوبی می­توانند در این زمینه ورود داشته باشند. این­که گفته می­شود محاسبات احتمالی را ما را به صفر می­رساند، در ریاضی ممکن است، ولی در مادّه نمی­توان چنین محاسباتی انجام داد. در مادّه ما با یک عینیّت طبیعی سروکار داریم.
دکتر عبّاسی: ما براساس آموزه­های خودمان یک جسم طبیعی داریم و یک جسم تعلیمی. جسم طبیعی یک امر انتزاعی نیست بلکه یک واقعیّت عینی است. آن­چه معمولاً با آن سر­و­کار داریم و در مدل­ها از آن استفاده می­کنیم همان جسم تعلیمی است که یک امر انتزاعی است. یعنی براساس انتزاعی که از واقعیّت بیرونی می­کنیم ابعادی برای آن در نظر می­گیریم و برداری ترسیم می­کنیم و بعد مؤلّفه­ها یا اعدادی را که توصیف­کننده­ی واقعیّت هستند به آن نسبت می­دهیم و یک ماتریس یا تانسور درست می­کنیم. به هر حال اعدادی را نسبت می­دهیم تا آن پدیده­ی بیرونی را با آن توضیح دهیم. این­ امور انتزاعیّات هستند و از این به بعد ما با انتزاعیّات سر­و­کار داریم.
مشکل فیزیک جدید این است که در پیش­روی خود از مرز منشأ انتزاع عبور کرده است. گاهی اموری را انتزاع می­کنیم بعد در ادامه خودمان پیش­روی می­کنیم بدون این­که چندان توجّهی داشته باشیم که آن­چه در عالم بیرون دیدیم و ایده­ای را از آن انتزاع کردیم چه بوده است. جسم طبیعی منشأ انتزاع مفهومی نظیر حجم ذهنی است که می­توان برای آن ابعاد ثلاثه و عدد در نظر گرفت و با آن اعداد مکان شیء را نشان داد. ولی از این به بعد می­توانیم فرض کنیم که یک پدیده را به جای ۳ پارامتر با ۱۰ پارامتر نشان دهیم. از این به بعد دیگر پیشرفت خود عقل است.
امثال کانت این فعّالیّت­ها را اعمال استعلایی عقل می­نامیدند. این­ها فضولی­های عقل است. از این به بعد خود عقل است که پیش می­رود و به آن­چه در عالم واقع می­گذرد کاری ندارد. از این به بعد می­تواند برای خود پیش­فرض­هایی درست کند، این فرض­ها کار عقل هستند و با واقعیّت نسبتی ندارند. آن­چه در ابتدا انتزاع می­کند، مربوط به واقعیّت است و از واقعیّت انتزاع می­کند. ولی وقتی شروع به بوالفضولی می­کند فرضیّاتی می­سازد که هیچ نسبتی با واقع ندارند.
پرسش یکی از حضار: پیش­فرضی که به نظرم در ابتدا باید به آن می­پرداختیم ولی اساتید در صحبت خود به آن اشاره نکردند این است که ما زمان مورد بحث در فیزیک را با زمان مورد بحث در فلسفه یکسان فرض کردیم. در حالی که زمان مورد بحث هاوکینگ در نظریّه­ی انفجار بزرگ، بر نظریّه­ی نسبیّت عام مبتنی است. از خصوصیّات این زمان این است که به تناسب ناظر اتّساع و انقباض می­یابد و حالت روان­شناختی دارد. امّا زمان در فلسفه براساس حرکت جوهری ذاتی جسم است. ممکن است اصلاً این­ها با هم ارتباطی نداشته باشند.
بحث دیگر در مورد آن چیزی است که هاوکینگ در کتاب تاریخچه­ی زمان مطرح کرده است. آیا امکان دارد که زمان ازلی نباشد و لبه داشته باشد؟ چون این­ها حالت نفی و اثبات دارند. زمان یا ازلی است و ابتدا ندارد، یا ازلی نیست و ابتدا دارد.
آقای جلالی­فر: درباره­ی ماهیّت زمان در فیزیک و فلسفه، بحث فلسفی آن را دکتر عباسی خدمت­تان خواهند گفت. ولی بحث فیزیکی آن این است که اگر شما در تاریخ فیزیک به عقب بازگردید زمان چیزی است که فرآیندهای فیزیکی را نظم می­بخشد. ما در فیزیک اساساً زمان را به عنوان پارامتر نظم­دهنده به فرآیندهای فیزیکی تلقّی می­کنیم. به این معنا که وقتی شما می­خواهید یک مدل فیزیک را پیاده­سازی کنید، عموماً پارامتر متغیّر اصلی­تان زمان است. مثلاً معادله­ی مکان-زمان، معادله­ی سرعت-زمان، معادله­ی شتاب-زمان، معادله­ی چگالی بار برحسب زمان در الکترومغناطیس یا معادله­ی میدان الکتریکی برحسب زمان. زمان به عنوان نقطه­ی اتّکای اساسی در فیزیک است که یک سر همه چیزی به آن برمی­گردد و از آن نقطه ­شروع می­شود.
قبلاً تصوّر بر این بود که این زمان میان تمامی ناظران در تمام شرایط، یکسان است؛ یعنی جریان مستمرّ یک­سانی دارد و بنابراین بین دو پدیده فاصله­های زمانی یک­سان اندازه­گیری می­شود. در فیزیک این داستان، داستان روان­شناختی نیست. یعنی نسبیّت زمان در فیزیک اصلاً ماهیّت روان­شناختی ندارد.
آقای جلالی­فر: در سنجش زمان لزوماً ناظر، ناظر انسانی نیست، بلکه می­تواند ابزار سنجش باشد. مثلاً نقطه­ای را به عنوان نقطه­ی شروع در نظر بگیرید. در نسبیّت، ناظر به دور از تأثیرات روان­شناختی به عنوان پایه است و زمان یک پارامتر غیرمطلق محسوب می­شود. یعنی من ناظر در مرکز آزمایشات خودم قرار می­گیرم و شما به عنوان ناظر دیگر در مرکز آزمایشات خودتان قرار می­گیرید و آن چیزی که بین ما ردّ و بدل می­شود چیز غیرمطلقی به نام زمان خواهد بود. به این ترتیب در نسبیّت جایگاه زمان و ناظر عوض شد. در فیزیک کلاسیک زمان مطلق بود و ناظرها باید خود را با آن تطبیق می­دادند. امّا در نسبیّت در واقع ناظرها هر یک برای خود مطلق­اند و زمان باید خودش را با آن­ها تطبیق دهد.
در مورد پرسش دوم که فرمودید آیا زمان می­تواند بدون مرز باشد و در عین حال ازلی هم نباشد، باید بگویم که پاسخ دقیقاً همان نکته­ای است که خودتان فرمودید. یعنی یک مدل ریاضی است که برای فهم دقیق­تر آن به جای سه بعد مکانی و یک بعد زمانی بهتر است دو بعد مکانی و یک بعد زمانی در نظر بگیریم. فرض کنید اجسام می­توانند روی یک دایره توسعه پیدا کنند. وقتی شما محور زمان را به آن اضافه کنید دایره گسترش می­یابد و بسته می­شود. اگر شما این پکیج سه بعدی که دو بعد آن مکان و یک بعد آن زمان است را در نظر بگیرید، این پکیج یک کره ایجاد می­کند. کره­ای که از یک نقطه آغاز و به یک نقطه ختم می­شود. در تئوری نسبیّت متعارف این کره بدون مرز نیست، زیرا در ابتدا و انتها یعنی در قطب جنوب و قطب شمال آن تکینگی یا دو سوراخ وجود دارد. پس این کره مرز دارد. ولی هاوکینگ این مرزها را برمی­دارد و می­گوید تکینگی وجود ندارد بنابراین روی این کره می­توان چرخید.
دکتر عبّاسی: راجع به ماهیّت زمان در فلسفه و فیزیک، همان­طور که دوستان اشاره کردند در فیزیک نسبت به زمان فقط پدیدارشناسی می­شود. یعنی با زمان­سنجی سر­و­کار داریم هر چند ادّعا می­کنیم که در مورد همان واقعیّت زمان صحبت می­کنیم. ادّعا می­کنیم که زمان به عنوان پارامتری که در همه­ی معادلات وارد می­شود برای سرعت، شتاب، میدان و هر پدیده­ی دیگری به کار می­رود همان زمان واقعی است امّا راجع به آن تبیین فلسفی ارائه نمی­شود. آن­چه که مهمّ است کمّیّت، مقدار و سنجش این زمان است و این­که این زمان چقدر طول کشیده است. بنابراین سر­و­کار فیزیک با سنجش زمان است و به ماهیّت فلسفی آن چندان اشاره­ای نشده و اصلاً به این بحث نپرداخته­اند.
البتّه شاید بعضی از سخنانی که در تبیین فیزیک کلاسیک گفته می­شود نظیر این­که زمان، زمان مطلق است و فارغ از هر ناظر و سیستم جریان دارد تا اندازه­ای ما را به بحث­های متکلّمان خودمان و فضای موهومی نزدیک کند. ولی فیزیکدانان چندان به ماهیّت، حقیقت و وجودشناسی زمان کار ندارند، بلکه به پدیدارهای آن از جمله طول، امتداد و سنجش آن می­پردازند. بنای فلسفه بر شناخت واقعیّات و ذوات است و بنابراین باید بپرسیم که اساساً زمان چیست و چگونه درست می­شود. به همین دلیل است که براساس حرکت جوهری، زمان را به اندازه­ی حرکت وجودی اجسام و مادیّات تبیین می­کنیم. این تبیین اساساً در فیزیک مورد توجّه نیست و قرار هم نبوده که به آن توجّه شود.
بنابراین در نسبیّت و هر جای دیگر فیزیک که زمان در آن ظاهر می­شود با واقعیّات و موجودیّت­های پدیداری زمان مواجه هستیم و اصولاً با ذات، حقیقت و هستی­شناسی زمان کاری نداریم. در پرداختن به زمان این تفاوت میان فیزیک و فلسفه موجود است. ولی همان­جایی هم که فیزیک از زمان یاد می­کند به همان واقعیّت اشاره می­کند و منظورش زمان دیگری غیر از آن زمانی که در فلسفه مورد بحث است نیست. امّا راجع به این­که زمان چیست توضیحی نمی­دهد و فقط عوارض آن نظیر امتداد، کمّیّت، سنجش و طول را بیان می­کند. از نگاه فیزیک در هر حادثه آن­چه برای ما مهمّ است طول زمان است و این­که برای وقوع یک حادثه چه اندازه زمان طول می­کشد. امّا این­که خود زمان چیست و چه واقعیّتی دارد اصلاً مورد بحث نیست. فهم عرفی از زمان نیز با فهم فلاسفه و فیزیکدانان یک­سان است. فیلسوفان زمان را به نحو آنتولوژیک تبیین می­کنند ولی در فیزیک به تبیین آنتولوژیک از زمان نیازی نداریم بلکه راجع به عوارض و پدیدارهای آن صحبت می­کنیم.
پرسش یکی از حضار: پرسشی از دکتر توکّلی داشتم. در فلسفه­ی اسلامی بحثی مطرح است که فعلیّت را قبل از قوّه می­داند. البتّه این در درون عالم مادّه است ولی اگر عالم مادّه را در کلّ در نظر بگیریم فلسفه آن را قوّه می­داند. بنابراین مشکل اساسی نظریّه­ی هاوکینگ که می­گوید جهان از هیچ پدید آمده، این است که:
ذات نایافته از هستی­بخش کی تواند که بُوَد هستی­بخش
من از این سخن شما که فرمودید در فیزیک محال وجود ندارد تعجّب کردم، چون علوم هم باید براساس قواعد عقلی سنجیده شوند. از نظر فلسفی همیشه فعلیّت قبل از قوّه است یعنی محال است که چیزی در این­جا باشد ولی در عالم فوق آن نباشد. به عبارت دیگر هرگز ۱ از ۰ ایجاد نمی­شود، ۱ می­تواند به ۰ تنزّل پیدا کند ولی هزاران ۰ هم هرگز یک ۱ ایجاد نمی­کنند. ۱ باید باشد تا بتوانیم آن را به نیم تقسیم کنیم. این یک اشکالی است که می­خواستم از آقای دکتر توکّلی بپرسم و این­که چطور ممکن است امر محال وجود نداشته باشد؟
پرسش دوم را از آقای جلالی­فر می­پرسم: این­که شما فرمودید در فیزیک ذرّه قابل شهود عینی نیست، آیا این مشکل همه­ی علوم آزمایشگاهی نیست؟ آیا تا به حال علمی کشف شده که ذات شیء را شهود عینی کند؟
دکتر توکّلی­بینا: این پرسش باعث می­شود که ما وارد بحث دیگری شویم. در حدّ مجمل عرض کنم همان­طور که آقای عبّاسی فرمودند در داستان دلایل مرافعات حدوث و قدم – حدّاقلّ از دید من- تکافؤ ادلّه وجود دارد یا جدلی الطّرفین است و به اندازه­ی کافی هم جدلی الطّرفین است. فلاسفه­ای نظیر ابن­رشد هم به آن اشاره کرده­اند و یادم هست که حتّی ابن میمون هم که سینوی است تصریح کرده و من خودم مدل ابن میمون را بیش­تر می­پسندم. ذهنیّت من این است که در هیچ طرفی تناقض یا محالی وجود ندارد و لامحاله می­توان به ظواهر شرعی تمسّک و در واقع مسأله را نقلی یا فیزیکال پیگیری کرد.
فقط تأکید من بر این است حدّاقلّ به نظر من با قاطعیّت نمی­توان گفت این محال است یا تناقض دارد و تقریر شما از تناقض براساس براهینی است که آن براهین بر انبوهی از اصطلاحات مبتنی هستند. همان اصطلاحاتی که شما در حال به کار بردن آن­ها بودید: مادّه، هیولا، فعلیّت، قوّه و…. اگر بخواهیم قضیّه را با نگاه فیزیک بررسی کنیم در واقع نمی­توانیم هیچ­یک از آن­ها را جدّی بگیریم. فعلیّت و مادّه تحلیل­های فلسفی ما از واقعیّت است و تلقّی ما در فیزیک از مادّه با آن تلقّی­ای که در فلسفه وجود دارد هیچ نوع ارتباطی ندارد. نه این­که فرض کنید ارتباط آن کم یا اندک باشد، بلکه کاملاً بی­ارتباط و صرفاً اشتراک لفظی هستند. حتّی من نمی­توانم بگویم مثل شیر است که دو معنا در آن است. بسیار متفاوت از هم هستند.
در فیزیک تلقّی ما از مادّه، ذرّه­ی مادّی و جرم­دار بودن به کلّ تفاوت یافته است. با این تلقّی­ها و تفاوت در تلقّی­ها اصلاً دیگر نمی­توان آن برهان­های قدیمی و کهنی که در میراث ما وجود دارد را به عنوان نشانه­های نقض مطرح کرد. داستان فعلیّت و قوّه واقعاً مسأله­ی مبهمی است و نمی­توانیم به سادگی از آن عبور کنیم. ولی اگر بخواهیم فعلیّتی در نظر بگیریم من می­گویم جامعه­ی فیزیکی نمی­تواند این مفهوم را به سادگی آنالیز کند تا بعد محال­پنداری کند.
پس در مجموع دو نکته عرض کردم که آن را خلاصه می­کنم تا بعد آقای جلالی­فر بیش­تر توضیح دهند.
۱- اشتراک لفظی بین مفاهیم فلسفی و مفاهیم فیزیکی دوره­ی معاصر بسیار زیاد است. قبل از این­که ما در این جلسه بنشینیم من به آقای جلالی­فر گفتم وقتی می­خواهیم از مادّه و انرژی صحبت کنیم اصطلاح مادّه را به کار ببریم و مسأله­ی آن را باز کنیم. امّا نظر ایشان این بود که شاید بحث مفصّل شود. چون در واقع این­طور است که ما هر جا صحبت می­کنیم اصطلاحات بسیاری به کار می­بریم. مثلاً ذرّه، الان تلقّی و فهم شما از ذرّه بسیار تفاوت کرد. داستان مادّه هم همین است، داستان جرم­دار بودن که مکانیزم آن را از طریق بوزون هیگز برقرار می­کنیم همین است. پس یک بحث بحث اشتراک لفظی است و حدّاقلّ من نمی­توانم با مفاهیم فلسفی در فیزیک چیزی را محال بدانم.
۲- تکافؤ ادلّه و جدلی الطّرفین بودن این بحث است یعنی در مورد همه­ی فرمایشات شما به اندازه­ی کافی گفت­و­گو شده ولی برهان قاطعی وجود ندارد.
به عنوان نکته­ی آخر عرض کنم که این اتّفاق افتاده است که ما فقط در واقعیّت­های پیرامونی خودمان –یعنی دقیقاً باز هم استقرایی است- تصوّر یا تصویر خاصّی از این­که چیزی از هیچ پدید آید نداریم یا نمی­بینیم. این یک امر تقریباً استقرایی و نرمال است. یعنی جهان مخلوق پیرامون ما به گونه­ای است که پذیرش این مسأله برای­مان بسیار ناملموس و سخت است. امّا محال بودن حرف دیگری است و اتّفاقاً این­طور است که اگر به چنین نقطه­ای بخوریم به شدّت دنبال عوامل ماوراء طبیعی می­گردیم. شاید ادیان هم روی همین نقطه دست گذاشته­اند و همین مسأله در انفجار بزرگ یک برگ برنده روی میز ادیان قرار داده است.
در حال حاضر هم بین فیزیکدانان کسانی که تمایلات الحادی دارند سعی می­کنند بیش­تر به نظریّاتی تمایل نشان دهند که برای جهان آغازی قائل نیست، تا مجبور نباشند پرسش خاصّ آن را پاسخ دهند. این مباحث دیگر تا حدودی از حوزه­ی فیزیک خارج می­شود. از سوی دیگر کسانی که نسبت به این امور بی­طرف هستند یا تمایلات توحیدی دارند بیش­تر به سمت نظریّات استاندارد متمایل می­شوند. این یارکشی فکری بین فیزیکدانان وجود دارد. امّا نظر شخص من این است که بیش­تر براساس یافته­های عادی ما در زندگی روزمره­مان باشد نه براساس این­که چیزی را محال بدانیم یا نه.
این پاسخ من به پرسش شماست امّا اگر بخواهیم بحث حدوث و قدم و محال بودن یا محال نبودن را بکنیم به نظرم این نشست که چه عرض کنم این همه بحث شده امّا هنوز به نتیجه نرسیده است. من یک بار رساله الحدوث جناب ملاّصدرا را نگاه کردم ولی در نهایت نفهمیدم که نظر ایشان چیست.
دکتر عبّاسی: این­که جناب آقای توکّلی فرمودند مادّه در معنای فلسفی با مادّه در معنای فیزیکی صرفاً اشتراک لفظی است، به نظرم بهتر است این بینونت را این اندازه پررنگ نکنیم. به هر حال همان­طور که در باب زمان اشاره کردم ما چه در فلسفه و چه در فیزیک سعی می­کنیم به واقعیّتی که همه با آن سر­و­کار داریم اشاره کنیم. در مورد مادّه هم کم­و­بیش ما به همین واقعیّت­های بیرونی­ای که مشاهده می­کنیم و با حواسّ­مان درک می­کنیم و دنبال تبیین روابط­شان هستیم اشاره می­کنیم. امّا شاید در تعریف و بیان ویژگی­ها و عوارض، بین نگاه فلسفی و نگاه فیزیکی تفاوت زیادی وجود داشته باشد.
این­که نگاه ما به ذرّه عوض شده و دیگر آن را یک تیله­ی کوچک نمی­دانیم بلکه براساس نظرات کوآنتومی یک پخشیدگی در فضا برای آن قائل هستیم، این­ها تصاویری است که براساس مدل­های جدید در ذهن ما القا شده و ما این­گونه تصوّر می­کنیم. گرچه در مقام عرفی چنین رفتاری با آن نداریم ولی به لحاظ ذهنی شنیده­ایم که این­گونه است و این مدل­ها در ذهن­مان جای گرفته. به همین دلیل در تبیین مادّه می­گوییم از ذرّاتی درست شده که آن ذرّات تعیّناتی را که ما قبلاً با نگاه عرفی­مان برای آن­ها قائل بودیم در مکان و زمان ندارد و نوعی بی­تعیّنی برای آن قائلیم و این براساس آموزه­هایی است که فراگرفته­ایم.
بنابراین هر چند تصویر ذهنی­مان تغییر کرده ولی به همان واقعیّت اشاره می­کنیم. فیلسوف هم به همان واقعیّت اشاره می­کند و می­خواهد بگوید این مادّه مکان و زمان و ابعاد دارد و فیزیکدان نیز به همان اشاره می­کند و می­گوید تعیّن زمانی-مکانی آن در بعضی مراحل بسیار مبهم است. ولی به هر حال به یک چیز اشاره می­کند و نباید آن­قدر بینونت ایجاد کنیم که بعد نتوانیم با هم­دیگر گفت­و­گو کنیم و اساساً ارتباط طبیعیّات و فلسفه قطع شود.
امّا در مورد این­که فرمودید حتماً قبل از هر قوّه فعلیّتی وجود دارد، البتّه ما معمولاً در فلسفه برعکس این را می­گوییم یعنی قبل از فعلیّت قوّه­ای وجود دارد. منتها وقتی می­گوییم قبل از فعلیّت قوّه است، قوّه به معنای استعداد است و منظورمان استعدادی است که در شیء وجود دارد. براساس مبانی فلسفی همواره اگر شیء­ای بخواهد به فعلیّت برسد و اگر قوّه و استعداد آن را دارد باید جایی باشد که قوّه در آن­جا باشد و حاملی هم وجود داشته باشد تا آن قوّه­ی استعدادی را حمل کند.
مسأله­ی خلق از عدم یا خلق از هیچ ارتباطی با این موضوع ندارد. براساس دیدگاه امثال هاوکینگ این عالم در نقطه­ای آغاز شده است که خود این نقطه به توجیه بیرونی نیاز ندارد. ادیان (الاهیون) معتقدند اگر سلسله­ی موجودات این عالم را در نظر بگیریم امر زائدی بر تک­تک آن­ها وجود ندارد و هر کدام از آن­ها نیاز به علّت دارند. اگر کلّ آن­ها را هم در نظر بگیریم تا به نقطه­ای برسد باز هم به علّت بیرونی نیاز دارد. مجموعه موجودات ممکن و نیازمند به هیچ­وجه از نیاز خارج نمی­شوند. این یک بحث فلسفی است و پاسخ فلسفی هم دارد. این موجود از ابتدا تا انتها نیازمند است.
آن­چه هاوکینگ تحت عنوان خلق از عدم “هیچ” مطرح می­کند، همان­طور که دوستان هم به درستی اشاره کردند آن “هیچ” واقعاً هیچ نیست. درست است که می­گوید “هیچ” ولی واقعیّت این است که آن­جا هیچ نیست، چیزی به نام انرژی در نظر گرفته و آن را به مثبت و منفی تقسیم کرده است. بنابراین در واقع یک تعیّن انرژیتیک برای آن فرض کرده است. این تعیّن در صورتی می­تواند معنا داشته باشد که ما آن جهان­های نوزاد را هم بپذیریم و بگوییم آن­جا باز با چیزی هست امّا انرژی آن در حدّ صفر است ولی می­تواند مثبت و منفی شود و ما با بخش مثبت آن سر­و­کار داریم و بخش منفی را برای پایان کار نگه می­داریم.
بنابراین آن هیچ واقعاً هیچ نیست. یک صفر ریاضی خیالی است نه هیچ فلسفی، چون از هیچ فلسفی مثبت و منفی به دست نمی­آید ولی در صفر ریاضی می­توان گفت جمع منهای ۲، ۲ است. امّا این مسأله هم دیگر ارتباطی با فعلیّت داشتن ندارد. ممکن ذاتی یا –اگر مانند ملاّصدرا امکان را فقری بدانیم- ممکن فقری هر کاری بکنی تا انتهای خطّ میلیاردها میلیارد از این ممکنات بیافزایی در نهایت از حالت امکان خارج نمی­شود این یک امر عقلی است. یعنی از داخل چیزی به آن اضافه نمی­شود و باید از بیرون چیزی به آن افزود تا این امکان ذاتی یا امکان فقری علاج شود. این مباحث از پیش­فرض­هایی است که عمدتاً افراد خواه فیزیکدان یا دیگران از جای دیگر گرفته­اند و با خود حمل می­کنند.
پرسش یکی از حضار: نکته­ی اول این­که فرمودید بسته بودن جهان دلیل بر نفی خداوند نیست، نکته­ی بسیار متینی است که آقای پلانتینگا[۲۰] نیز در کتاب یا مقاله­ای با چنین عنوانی نسبت میان طبیعت­گرایی و دین این بحث را مطرح می­کنند. امّا ایشان روی اقتضائات ذاتی علم تجربی و رنگ و بوی پوزیتیویستی علم تجربی نیز تحلیل دارد بدون این­که از نهضت­های فلسفی پیشین آن نام ببرد. به هر حال این­که در علم جدید فرض موحّدان و الاهیون بر این است که هر جا مشاهدات­شان خلأ را نشان می­دهد خداوند را پرکننده­ی این خلأ بدانند.
بعد وقتی به جایی می­رسند که احساس می­کنند می­توان توضیح و توجیه خود به خودی برای این جریان ارائه کرد، خداوند را کنار می­گذارند. به نظرم این دو باید کنار هم بررسی شود و توجّه داشته باشیم که فضای ذهنی آن­ها این­گونه است.
نکته­ی دوم فرمودید آن­ها خودشان هم می­گویند مدل­های ریاضی فاقد ذات اشکال دارد و ما هم این مدل­ها را نمی­پسندیم و احساس می­کنیم که دارای اشکال است ولی فیزیک ما را به این سمت می­برد و به هر حال فضای اعتماد به علم[۲۱] در جهان بسیار قوی است و در حال حاضر علم ما را به آن رسانده است. فعلاً تنها نقطه­ی اتّکای ما این است. پرسشم این است که چه پاسخی باید به آن­ها داد.
نکته­ی سوم این­که آقای لاورنس کراوس که رسماً ملحد و مبلّغ الحاد است در کتاب همه چیز از هیچ تبیینی دارد که می­گوید وقوع انفجار بزرگ باعث شد که جهان از هیچ با آن تبیین هاوکینگی به وجود آید و آن­چه محرّک این جریان بود جهان­های چندگانه[۲۲] بود و آن جهان­های چندگانه ازلی و ابدی هستند. به نظر من این تبیین نسبت به تبیین هاوکنیگ تبیین مناسب­تری است. با توجّه به این­که آن­ها این مطلب را نمی­پذیرند که چون ازلی است باید صفات واجب الوجودی را داشته باشد، این تبیین را چگونه باید پاسخ داد؟ متشکّرم.
دکتر عبّاسی: تصویری که در ذهن امثال هاوکینگ و بعضی از متفکّران غربی در مورد خداوند وجود دارد این است که می­گویند جایی که هیچ توجیهی برای آن نداریم برای خدا جا باز می­کنیم و اگر توجیه داشتیم خدا را بیکار می­کنیم. البتّه نمی­داتم شخص هاوکینگ هم چنین نظری داشته یا نه ولی در تفکّر غربی چنین چیزی وجود دارد و الاهیون آن­ها نیز تحت عنوان خدای رخنه­پوش به این مسأله پرداخته­اند. یعنی خدایی که فقط در جاهایی که رخنه­ای در هستی وجود دارد و ما قادر به توجیه آن نیستیم دخالت می­کند امّا در جاهای دیگر که تکلیف روشن است با خدا کاری نداریم و خدا بیکار است. این تصویر با آن خدایی که مخصوصاً در تفکّر عقلی ما شناخته شده است بسیار متفاوت است. ما خدا را فقط در رخنه­های عالم نمی­بینیم بلکه در همان حوادثی که در پیش چشم­مان اتّفاق می­افتد می­بینیم.
دکتر توکّلی­بینا: همه جای عالم رخنه است.
دکتر عبّاسی: بله همه جای عالم رخنه است، اصلاً ذات این عالم رخنه است. ممکن بودن کلّ این عالم یعنی رخنه بودن آن؛ کلّ آن نیاز است. هم­اکنون هم نیاز است و هم­اکنون هم رخنه است. بنابراین برای نقطه­ی خاصّی در عالم دنبال خدا نمی­گردیم.
بعضی از غربی­ها -مخصوصاً در گذشته و اکنون هم قاعدتاً چنین تفکّری وجود دارد- دنبال این هستند که برای خداوند در نقطه­ای که هیچ توجیهی برای آن ندارند جا پیدا کنند و مشکل این کار در این است که اگر توجیه و علّتی برای آن نقطه پیدا شود یا باید خدا را از هستی طرد کنند یا باید به دنبال جای ابهام دیگری در عالم باشند تا خداوند مدّتی برای برطرف کردن آن نقطه­ی ابهام مشغول باشد. ما خدا را در ابهام­های عالم نمی­بینیم، خدا را باید در همین هستی امروز و آشکار عالم دید. این نکته­ی درستی است و فرقی است که واقعاً میان این دو تفکّر وجود دارد.
البتّه این­طور نیست که این را فقط ما بگوییم، در تفکّر الاهیاتی غرب نیز به این نکته تفطّن وجود دارد. بسیار از متفکّران غرب هم به این مسأله توجّه دارند که خدا، خدای همین عالم نیازمندی است که اکنون پیش چشم ماست نه این­که فقط محدود به نقطه­ی نیازی باشد که توجیه آن را نمی­دانیم.
در مورد این­که فرمودید عملاً ناچار هستیم به سمت مدل­های ریاضی برویم و فیزیکدانان هم گفته­اند مدل­ها ابزارهایی هستند که ما ناگزیریم سراغ آن­ها برویم. این واقعیّتی است که تا اندازه­ای درست است. عرض کردم وقتی وارد عالم ریاضیات می­شویم، از زمان دکارت به این سمت ریاضی به عنوان یک ابزار قدرت­مند در خدمت دانش طبیعی و به ویژه فیزیک قرار گرفت. اصل این کار هم درست است. واقعیّت این است که ما ناچار باید واقعیّت­های بیرون را انتزاع کنیم، در قالب­های کمّی درآوریم، بعد براساس این کمّیّت­ها استنتاجات ریاضی بکنیم و نتایج به دست آمده را به عالم خارج نسبت دهیم. این کار را انجام می­دهیم و در بعضی موارد هم درست است. با همین محاسبات است که ما موشک به هوا می­فرستیم و هواپیما به پرواز درمی­آوریم و کارهایی که انجام می­گیرد با همین محاسبات است.
تا این­جا اشکالی ندارد ولی عرضم این است این­که شما می­فرمایید ناچار باید به سمت این­ها برویم درست نیست. یکی از اشکالاتی که خود فیزیکدانان -مخصوصاً فیزیکدانانی که جنبه­ی عملی فیزیک برای آن­ها مهم­تر است- بر فیزیک نظری جدید وارد می­کنند بازی کردن با این مدل­ها است. می­گویند شما بیش از حدّ غرق در این مدل­ها شده­اید و به یک معنا این مدل­ها شما را فریب داده است. فکر می­کنید با واقعیّت کار می­کنید در حالی که مرحله­ای که مدل از واقعیّت با واقعیّت منطبق بوده است فاصله گرفته­اید. این مدل دیگر منتزَع و حاکی از واقعیّت نیست بلکه بوالفضولی عقل است. این همان استعلا پیدا کردن کانتی است. چه کسی گفته است ما ناچاریم با این امور درگیر شویم. مخصوصاً اگر این با بعضی از اصول بنیادین عقلی در تنافی باشد، اصول عقلی می­تواند ما را پای­بند کند و جلوی این بوالفضولی­ها و زیاده­روی­ها را بگیرد.
راجع به مطلبی که از کراوس نقل کردید نمی­دانم اگر منظور او از جهان­های چندگانه همین جهان­های نوزاد آقای هاوکینگ است به این معنا خواهد بود که در واقع خود نقطه­ی آغاز هم به عالم دیگری مربوط خواهد شد. در مقام تشبیه مانند بادکنکی که حباب­هایی روی آن ایجاد شده باشد و ما در یکی از آن حباب­ها باشیم امّا در واقع خود آن حباب هم به بادکنک متّصل است. وقتی می­گوییم “هیچ” این همان حبابی است که درست شده است، ظاهرش این است که حباب نبود و خود به خود پیدا شد ولی فی الواقع قبل از آن چیز دیگری بوده است.
اگر منظور این باشد، در این صورت مشکل به آن جهان­ها منتقل می­شود و باید ببنیم که جهان بعدی چگونه درست شده است. بنابراین مشکل حلّ نشده و باید دنبال پاسخ ریشه­ای­تر باشیم و قاعدتاً پاسخ عقلی می­خواهد. امّا اگر منظور این باشد که همین جهان هاوکینگی ازلی و ابدی باشد این جهان­های چندگانه­ای که می­گویید ازلی و ابدی است این جهان­ها هر جا ایراد داشته باشد یکی از این جهان­ها هم همین جهان است و مشکلاتی که برای ازلی و ابدی بودن این جهان وجود دارد برای جهان­های دیگر نیز به وجود خواهد آمد. ظاهر قضیّه این است که علم جدید هم ادّعا نمی­کند که این جهان ازلی و ابدی باشد. حدّاقلّ ازلی بودن آن را ادّعا نمی­کند و در مورد ابدیّت آن بحث هست که براساس قضیّه­ی ویریال جرم عالم چقدر است و بالاخره بازگشتی اتّفاق می­افتد یا نه. اگر بازگشت نداشته باشیم ابدیّت آن اثبات می­شود.
دکتر توکّلی­بینا: ببخشید من نکته­ای عرض کنم، فکر می­کنم بعد آقای جلالی­فر باید در مورد جهان­های چندگانه مقداری توضیح دهند.
دلیل این­که در فیزیک بر نظریّه­های استاندارد تأکید می­کنند این است که به محض دور شدن از نظریّه­ی استاندارد، آن­قدر خلأ شواهد تجربی به وجود می­آید که رسماً وارد بحث­های متافیزیکی خواهید شد. خواه در مورد جهان­های نوزاد صحبت کنید یا جهان­های چندگانه، هر چیزی بگویید نوعی بحث ماوراء الطّبیعه خواهد بود. منتها ماوراء الطّبیعه­های رقیب. سعی می­کنیم به آن نظریّه ملتزم نشویم و از آن فرار کنیم ولی واقعاً از حوزه­ی فیزیک خارج می­شویم چون شواهد تجربی برای جهان­های چندگانه یا چیزهایی شبیه آن اصلاً وجود ندارد. آن­جا فقط و فقط با بازی­های ذهنی و ریاضیاتی سر­و­کار داریم و کاملاً انتخابی عمل می­کنیم، یعنی پیش­فرض­های خاصّی داریم. هم هاوکینگ، هم کراوس و هم ساسکیند[۲۳] که در حال حاضر اخترفیزیکدان مهمّی در آمریکا است این­گونه عمل می­کنند.
این نظریّه­ها در واقع فقدان شواهد تجربی دارند و فقط با پیش­فرض­ها می­توان تا حدودی در مورد آن­ها نظریّه­سازی کرد. همان­طور که دیده­اید این­گونه نظریّه­ها کم هم نیستند.
آقای جلالی­فر: من دو نکته در مورد بحث شما عرض می­کنم. ابتدا به پرسش دیگری که با پرسش دوست­مان مشترک است به اجمال پاسخ می­دهم، بعد وارد بحث جهان­های چندگانه می­شود.
این­که می­گوییم چیزی نظیر ذرّه در فیزیک یک مفهوم کاملاً ریاضی است و با شهود و تعیّنی که قبلاً برای آن قائل بودیم کمی اختلاف دارد، به این دلیل است که اگر از یک نقطه از تاریخ فیزیک نگاه کنیم می­بینیم که فلسفه و فیزیک از یک جا نشأت گرفته­اند. مثلاً برای توصیف یک گلوله از مسیرهای متفاوت پیش رفته­اند. امّا وقتی نظریّه روی نظریّه و در واقع تاریخ فیزیک و تاریخ فلسفه پشت سر هم آمد، این دو از هم فاصله گرفتند. آن­چه که امروز در فیزیک به عنوان ذرّه تلقّی می­شود آن­قدر از مفهوم گلوله­ی اولیه فاصله گرفته که اگر بخواهیم برای مفهوم فعلی شهودی شبیه مفهوم ذرّه در گذشته در نظر بگیریم به نتایج شهودی­ای می­رسیم که به جای این­که به ما کمک کند کاملاً گمراه­کننده خواهد بود.
به همین خاطر ما در فیزیک کوآنتومی برای چیزی مثل الکترون ما­به­ازائی در جهان ماکروسکوپی نداریم. فیزیک کوآنتومی می­گوید ذرّه-موج یا تابع حالت یا هر چیز دیگر است. به هر حال یک ما­به­ازاء عینی خارجی که در جهان ماکروسکوپی آن را ببینیم ندارد تا بتوانیم بگوییم این شبیه آن است و آن هر طور رفتار کند این هم همان­طور رفتار می­کند. بنابراین ما مجبوریم صرفاً به سمت مدل­سازی ریاضی برویم. در واقع موقعیّت کنونی ما در فیزیک صرفاً مدل­سازی است و ما خودمان را به پرتگاهی رسانده­ایم که دیگر چاره­ای جز مدل­سازی نداریم. آن­قدر از شهود عرفی فاصله گرفته­ایم که هیچ چاره­ای برای مدل باقی نمانده است– همان نکته­ای که هم جناب آقای دکتر عبّاسی و هم جناب آقای دکتر توکّلی فرمودند-. گاهی اوقات این مدل­سازی آن­قدر پیچیده، انتزاعی و عجیب و قریب می­شود که به نتایج بسیار خنده­داری می­رسد.
البتّه ممکن است به لحاظ یک بازی ذهنی برای امثال من که فیزیک کار می­کنم جذّاب باشد. مثل کسی که در حوزه­ی ریاضیات، شاخه­ی جدیدی تولید می­کند و آن را توسعه می­دهد امّا از آن انتظار نتایج کاربردی ندارد، صرفاً یک بازی ذهنی بسیار زیبا است مانند حلّ چیستان. بسیاری اوقات در فیزیک نظری هم همین اتّفاق می­افتد امّا ما اصرار داریم آن را فیزیک و چسبیده به واقعیّت بدانیم. در حالی که برای رسیدن به واقعیّت هزار واسطه وجود دارد.
گاهی شما آزمایش می­کنید در کنار آزمایش شما مدلی وجود دارد که تنگاتنگ آزمایش شماست، امّا گاهی میان تئوری شما و جایی که بتوان آزمایش کرد ۱ لایه تا ۱۵ لایه فاصله وجود دارد. هر کدام از این لایه­ها کمی بلغزد تمام تئوری شما به هم می­ریزد. بنابراین این­که می­گوییم تعیّن به آن معنا قابل شهود نیست به همین دلیل است که مدل­سازی­ها بسیار پیچیده شده است.
نکته­ی دوم در مورد جهان­های چندگانه است که من می­خواهم از زاویه­ی دیگری به قضیّه نگاه کنم. بحث مولتیورس را کنار بگذاریم. ادّعا می­شود که در این فضا ذرّاتی به وجود می­آیند، از بین می­روند، می­توانند بر هم تأثیر بگذارند و در واقع می­توان فضای خالی را وزن­دار تلقّی کرد. کما این­که این اتّفاق در مورد اتم هم می­افتد. در مورد یک اتم هم می­توان گفت هسته­ای هست و تعدادی الکترون دور آن می­چرخند، زوج­های مثبت و منفی ایجاد می­شوند و از بین می­روند. ممکن است در مجموع طیّ این جریان چیزی اتّفاق نیافتاده باشد ولی در لحظه زوجی که ایجاد شده و از بین رفته است می­تواند روی مدارهای آن الکترون تأثیرگذار بوده باشد. ممکن است همین اتّفاق در مورد جهان­های چندگانه هم بیافتد.
این موضوع را هم کنار بگذاریم و کلّی­تر به قضیّه نگاه کنیم. بحثی که تمام دوستان این­جا مطرح کردند این بود که ما در مورد عدم و به وجود آمدن از عدم (هیچ) صحبت می­کنیم. ادّعای نهایی ما این است که هیچ فیزیکی مترادف عدم فلسفی نیست بلکه صرفاً یک خلأ فیزیکی است. حال فرض کنیم که به جای این جهان، جهان­های چندگانه را بگذاریم، چه اتّفاقی می­افتد؟ باز هم همان است، باز هم فضا-زمانی مطرح می­کنیم که به جای ۴ بعد، ۱۱ بعد یا ۱۰۰۰۰۰ بعد دارد. این اصلاً مهمّ نیست، مهمّ این است که به هر حال بستری وجود دارد و مجموعه قوانینی وجود دارند که اجازه می­دهند این جهان­های موازی یا متوالی یا هر شکلی که بگوییم – دقیقاً به همان دلیلی که آقای توکّلی می­گویند هزار خوانش از آن وجود دارد. از آن­ جهت که ما به آن­ها دسترسی نداریم در لبه­ای قرار دارد که تقریباً ادّعا شده نه ابطال­پذیر است و نه اثبات­پذیر. یعنی اساساً از ذات خود تفکّر پوزیتیویستی خارج است به طوری که نه ابطال­پذیر است و نه اثبات­پذیر. پس این چه عینی است؟!
همه­ی این­ها را هم کنار بگذاریم باز هم نقدی که در این جلسه وارد می­شود به جهان­های چندگانه هم وارد است و هیچ مشکلی ایجاد نخواهد کرد.
پرسش یکی از حضار: یک نکته در مورد تأکید روی مدل بودن نظریّه­های فیزیکی این است که خود فیزیکدانان قبول ندارند که حرف­شان مدل است. اگر از ابتدای پیدایش همین فیزیک جدید یا حتّی از دوره­ی نیوتن تحقیق کنیم، نگاه آنان این است که ما از واقعیّت انتزاع می­کنیم.
دکتر عبّاسی: متأخّران دیگر این ادّعا را ندارند.
دکتر توکّلی­بینا: اتّفاقاً تاریخ علم یاد داد که فقط مدل است. یعنی قبلاً فکر می­کردند که مدل نیست امّا نیوتن این درس را به همه داد که دیگر این­طور محکم صحبت نکنند.
آقای جلالی­فر: شکست فیزیک نیوتنی در واقع شکست این توهّم و غرور فیزیکدانان بود. یک زمانی تصوّر بر این بود که فیزیک نیوتنی روایت غایی عالم را پیدا کرده است. وقتی در ابتدای قرن بیستم دو انشقاق جدّی در فیزیک اتّفاق افتاد تقریباً تصور فیزیک به عنوان واقعیت جهان از بین رفت.
پرسش یکی از حضار: در آن زمان نظریّه­هایی پیدا شد که نظریّه­های فیزیکی را مدل می­دانست ولی هنوز نگاه غالب همان نگاه واقع­گرایانه بود.
دکتر توکّلی­بینا: غالب فیزیکدانان را از غالب عموم که مخاطب فیزیک هستند جدا کنید.
پرسش یکی از حضار: بله، غالب فیزیکدانان.
دکتر عبّاسی: مخصوصاً فیزیک نظری و آن هم در میان متأخّران.
پرسش یکی از حضار: مکانیک کوآنتوم را کاملاً عین واقعیّت به شمار می­آورند.
آقای جلالی­فر: هایزنبرگ در فیزیک و فلسفه خود کاملاً خلاف این را ادّعا می­کند.
دکتر توکّلی­بینا: نگاه ایده­آلیستی پیدا می­کند.
آقای جلالی­فر: من این نکته را بگویم که فیزیکدانان دو دسته­اند. یک دسته افرادی که – به صراحت می­گویم- بیمار فیزیک هستند. این­ها فقط دوست دارند محاسبه کنند و با فیزیک بازی کنند (دقیقاً فیزیک­باز هستند). عدّه­ی دیگر می­خواهند از این فضا کنده شوند و بیرون بیایند تا ببینند بیرون چه خبر است. کمی تنه به تنه­ی فلسفه­ی علم می­زنند.
من در بین این جماعت البتّه از بین متأخّران­شان برنخورده­ام ولی دسته­ی اول می­گویند برای ما مهمّ این است که این فرمول در نهایت به چه می­رسد.
-: نکته­ای درباره­ی افت­و­خیز کوآنتوم داشتم. من انتظار داشتم آقای دکتر عبّاسی به نظریّه­ی تجدّد امثال و خلق مدام عرفا اشاره کنند که حدّاقلّ شباهت ظاهری به این مسأله دارد.
دکتر عبّاسی: البتّه شباهت ندارد امّا مجبورم بگویم.
پرسش یکی از حضار: دو نکته هم مربوط به بخش فیزیک است. در معامله­ی اصل عدم قطعیّت ، با ، یک تفاوت اساسی دارد و آن این است که x و p عملی­اند امّا t و e پارامتر هستند. از این جهت از همان ابتدا در مورد این معادله شکّ و تردید وجود داشت. امّا نمی­دانم چرا این مقدار روی این تأکید می­کنند.
آقای جلالی­فر: نقد شما وارد است و من حرفی ندارم امّا تبیین کردن آن برای کسی که فیزیک نخوانده کمی دشوار است. واقعیّت این است که زمانی که در مدل شرودینگری عدم قطعیّت، انرژی و زمان را مطرح کردند اگر شما اثبات آن را از روی عدم قطعیّت ببینید، عدم قطعیّت از توضیح نرمال که کمترین خطا را می­دهد اثبات می­شود که خوب کم­ترین مقدار خطای ما این حاصل­ضرب است. دوستان می­توانند در همین کتاب­های کلاسیک مکانیک کوآنتوم ببینند. وقتی می­خواهند آن را تبدیل کنند ملاحظاتی انجام می­شود که این ملاحظات را وارد بحث می­کنند. این­طور نیست که یک استدلال شسته رفته­ی ریاضی اتّفاق بیافتد و از به برسند.
بنابراین نقدی که می­فرمایند کاملاً وارد است. یعنی در واقع ملاحظات فیزیکی را به آن اضافه کرده­اند و آن ملاحظات فیزیکی به آن نتیجه رسیده و واقعاً روی آن اشکال است. اگر برای عدم قطعیّت هایزنبرگ قوّتی قائل باشیم این یک سطح از آن پایین­تر است.
پرسش یکی از حضار: بر فرض هم که ما را بپذیریم و فرض کنیم انرژی تولید می­شود. در این­جا تبدیل انرژی به مادّه، نیازمند حضور مادّه است تا قانون بقای اندازه-حرکت درست از کار درآید.
آقای جلالی­فر: زوج­مادّه است. قانون بقای اندازه-حرکت زمانی مشکل­ساز خواهد شد که ذرّه­ای که ایجاد شده و شما آن را دیده­اید یک ذره باشد. اگر ما دو ذرّه از انرژی در این­جا تولید کنیم که یکی به سمت بیرون پرتاب می­شود قانون بقای اندازه-حرکت می­گوید ذرّه­ای خلاف جهت آن می­رود. ولی اگر هر دو سر جای خودشان بایستند حرکت عمومی آن­ها صفر است و بقای اندازه-حرکت نقض نمی‌شود.
مثلاً یکی از شواهدی که براساس آن می­گویند عالم از هیچ به وجود آمده این است که چرا جهان به طور کلّی دَوَران ندارد در حالی که کهکشان­ها و سیّارات می­چرخند –این­ها را من در تأیید آن دیدگاه می­گویم-. پاسخ آن­ها این است که جهان دوران ندارد چون اندازه­ی حرکت زاویه­ی کلّ آن صفر است. چرا صفر است، چون از هیچ به وجود آمده است و اندازه-حرکت زاویه­ی هیچ صفر است بنابراین چیزی که از هیچ به وجود آمده اندازه-حرکت زاویه­ای آن صفر است. همین بحث را در مورد اندازه-حرکت خطّی هم می­توان بیان کرد. یعنی منافاتی با قانون بقای اندازه-حرکت ندارد.
دکتر عبّاسی: در مورد تشابه تجدّد امثال با افت­و­خیز کوآنتومی باید بگویم این­ها در واقع دو موضوع بسیار دور از هم هستند و نمی­توان آن­ها را به هم تشبیه کرد. در بحث تجدّد امثال شما فکر می­کنید موجودی که در حال ایجاد شدن است، همان موجود زوال پیدا می­کند و مجدّد خلق می­شود. در افت­و­خیز کوآنتومی این­طور نیست که همان موجود در حال ایجاد زوال یابد و دوباره خلق شود. در این­جا دو چیز در حال خلق شدن است. یعنی دو ذرّه یا دو موجودیّت وجود دارد که مثبت و منفی­اند، ایجاد می­شوند و با هم الحاق پیدا می­کنند و محو می­شوند. بنابراین خلق و ایجاد مربوط به دو موجود است و به تجدّد امثال که مربوط به حدوث و زوال، و زوال و حدوث یک موجود است هیچ شباهتی ندارد. این دو بحث کاملاً از هم جدا هستند و تفاوت زیادی با هم دارند و نمی­توان آن­ها را به هم تشبیه کرد.
پرسش یکی از حضار: من از آقای دکتر توکّلی پرسشی دارم. بحث تصادف را مطرح کردند و گفتند تصادفی که در فیزیک کوآنتوم گفته می­شود عکس آن چیزی است که در فیزیک کلاسیک گفته می­شود. مثلاً در فیزیک کلاسیک گفته شده a الزاماً b می­دهد یا ab الزاما c می­دهد. این همان بحث سنخیّت علّت و معلول است که در فلسفه هم بیان می­شود. امّا خواستم بدانم آن­چه که در فیزیک کوآنتوم به عنوان تصادف مطرح شده همین عدم سنخیّت بین علّت و معلول است. به عبارت دیگر در فیزیک کوآنتوم این­طور مطرح می­شود که امکان دارد از هر علّتی هر معلولی به وجود آید بدون هیچ­گونه سنخیّتی؟
دکتر توکّلی­بینا: در مورد مسأله­ی سنخیّت اگر بخواهیم صحبت کنیم به نظرم بین من و آقای جلالی­فر هم اختلاف پیش بیاید چه رسد با آقای دکتر عبّاسی و آقای دکتر ابطحی. چون بحث سنخیّت بحث دشواری است و در بعضی قسمت­های فیزیک به سادگی نمی­توان در مورد آن نظر داد که سنخیّت اصلاً یعنی چه.
ولی پیش از آن نکته­ای فقط در حدّ تفریحی عرض کنم. من این را خیلی جاها گفتم چون واقعاً عجیب است.
آقای پاکینگ هورن که شاگرد دیراک بوده و از فیزیکدانان موحّد و مشهور است، عبارت بسیار جالبی در کتاب خود می­گوید: در اوائل قرن بیستم بسیاری از دانشجویانی که به دانشگاه می­آمدند، برای انتخاب رشته از اساتید راهنمایی می­خواستند. اساتید فیزیک به آن­ها می­گفتند سراغ فیزیک نیایید، فیزیک تمام شده و هیچ جایی برای پیشرفت ندارد.
یعنی همه­ی قوانین آن کشف شده و براساس فیزیک کلاسیک شده است. این درست در حدود ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰ است و بعد در ۱۹۱۷ یک­باره فاجعه­ای که شاید اصلاً پیش­بینی نمی­شد اتّفاق افتاد و اگر اتّفاق نیفتاده بود ما در این دنیا با این تکنولوژی زندگی نمی­کردیم. یعنی در حقیقت تحوّلی نه فقط در فضای نظری بود ثمرات تکنولوژیکی آن این بود که بشر توانست پروازهای فضایی انجام دهد و بسیاری کارها که اصلاً با فیزیک کلاسیک امکان نداشت. این گوشه­ی ذهن ما باشد. هیچ­یک از ما علم­ستیز نیستیم و فیزیک قابل احترام است ولی عرض من این است که به هر چیز باید در جایگاه خودش، به اندازه­ی خودش، در محدوده­ی خودش و با فهم خودش بها داده شود نه بیش­تر و نه کم­تر.
پاسخ پرسش شما این است که در زمانی که فیزیک بسیار با فلسفه آمیخته بود، مثلاً در دوره­ی گالیله و نیوتن در مورد علّیّت هنوز تا حدودی فلسفی بحث می­شد. ولی امروزه حتّی در فیزیک کلاسیک هم دیگر به آن معنا در مورد علّیّت به نحو فلسفی بحث نمی­شود. آن چیزی که من عرض کردم دقیقاً این بود که مفهوم تصادف یک مفهوم سلبی است. یک روز من با شناخت عامل می­توانستم نتیجه را پیش­بینی کنم و قانون به دست می­آمد. این همان فیزیک کلاسیک و موجبیّت بود. در حال حاضر با شناخت همه­ی عوامل هم نمی­توانم پیش­بینی قطعی و موجبیّتی کنم. این سلبی است و در واقع همان نظام تصادفی است که نظام احتمالات بر آن حکومت می­کند.
آقای جلالی­فر: در این مورد مثالی می­زنند و می­گویند فیزیک کلاسیک می­گوید اگر شما شرایط اولیه­ی عالم را بگویید و بگویید که در حال حاضر هر ذرّه کجای عالم قرار دارد و چقدر سرعت دارد، من می­توانم برای هر زمانی که شما دوست دارید توضیح دهم که جهان چه وضعیّتی خواهد داشت. یعنی اگر شما شرایط اولیه را داشته باشید آینده به قطع و یقین و به طور متقن قابل پیش­بینی است. این همان تفکّر علمی سنّتی است که در فلسفه نیز وجود داشته و این دو از یک نقطه نشأت گرفته­اند.
این نکته را هم به سخن شما اضافه کنم شاید کمکی به بحث بکند. اتّفاقی که در فیزیک افتاد این بود که فیزیک ابتدا ریاضیات را وارد علوم تجربی کرد. سپس به حلّ بعضی از مسائل پرداخت و یک لایه از مباحث متقن را روی آن نشاند. مثلاً دو ذرّه را به هم بزنیم سرعت آنها این مقدار می­شود.
در قرن نوزدهم لایه­ی دیگری به آن اضافه شد و مکانیک آماری شکل گرفت. مکانیک آماری اصل قضیّه را زیر سؤال نمی­برد و نمی­گفت اتّفاقات، تصادفی رخ می­دهند. فقط می­گفت چون اطّلاعات اولیه­ی ما کم است مثلاً اگر این اتاق پر از ذرّات گاز باشد نمی­دانیم ذرّات گاز هر کدام چه شکلی دارند، بنابراین کار ما مانند انداختن یک سکّه است و نمی­توانیم نتیجه را محاسبه کنیم. ولی می­توانیم نگاه آماری-احتمالی به آن داشته باشیم و پارامترهای آماری از آن به دست آوریم.
بنابراین در اواخر قرن نوزدهم یک لایه شواهد بود، یک لایه اطلاعات متقن و یک لایه فیزیک آماری. ناگهان لایه­ی میانی آن حذف شد. یعنی به جایی این­که از لایه­ی متقن به لایه­ی آماری برسند، از یک لایه­ی نظری با یک لایه­ی آماری شروع کردند و گفتند ما تئوری­ای داریم که در آن شما اصلاً نمی­توانید بگویید دقیقاً این اتّفاق می­افتد یا نمی­افتد یا حدّاقلّ این تئوری به شما این اجازه را نمی­دهد. شما فقط می­توانید بگویید که چقدر احتمال وقوع دارد.
جزئیّات مکانیک کوآنتومی اصلاً مهم نیست. آن چیزی که به درد بحث ما می­خود همین چیزی است که گفتم. مکانیک کوآنتومی یک مدل ریاضی است که نمی­گوید با این شرایط اولیه این اتّفاق می­افتد. در مکانیک کوآنتوم اگر همه­ی آن چیزهایی که به عنوان شرایط اولیه می­شناسیم همه را به طور دقیق بدانیم باز هم به ما نخواهد گفت که این اتّفاق می­افتد یا نمی­افتد. فقط به ما می­گوید ۵۰% احتمال دارد اتّفاق بیافتد و ۵۰% احتمال دارد اتّفاق نیافتد یا ۱۰% احتمال دارد اتّفاق بیافتد و ۹۰% احتمال دارد اتّفاق نیافتد. فقط به ما یک احتمال می­دهد. بنابراین اصلاً ذات آن عوض شد و فقط لایه­ی توصیف آماری از جهان در آن باقی ماند.
دکتر توکّلی­بینا: بنابراین با این معنا من پرسش شما را این­گونه پاسخ بدهم: حقیقت این است که من سنخیّت را در فلسفه هم چندان درک نمی­کنم و نمی­توانم به طور منقّه بگویم که چقدر از آن را می­فهمم. ولی اگر بخواهم در فیزیک بگویم باید به آن فکر کنم. یعنی نمی­دانم بگویم فیزیک کلاسیک سنخیّتی است و در فیزیک فعلی سنخیّتی وجود ندارد یا دارد. نمی­دانم چطور باید تبیین کنم. به نظرم در حوزه­ی تفسیر فیزیک است و شاید ما هیچ وقت به آن فکر نکنیم.
دکتر عبّاسی: در مورد علّیّت چند بحث وجود دارد: اصل علّیّت، سنخیّت علّی و معلولی و ضرورت علّی و معلولی. آن بحثی که شاید با مکانیک کوآنتومی دچار مشکل باشد بحث ضرورت علّی و معلولی است نه خود اصل علیّت. براساس آن­چه که بین ما تحت عنوان سنخیّت مطرح است –که معنای آن را هم عرض خواهم کرد، خیلی معنای نامتعیّنی نیست و قابل فهم است- گفته می­شود اگر پدیده­ای باشد و بعد پدیده­ی دیگری از آن ناشی شود، نه این­که به دنبال آن پیدا شود بلکه از آن وجود پیدا کند؛ به عبارت دیگر این (پدیده­ی اول) بتواند آن (پدیده­ی دوم) را خلق کند حتماً یک رابطه­ی وجودی بین آن­ها وجود دارد. چون این پدیده (دوم) از هر چیز دیگری صادر نشده است.
اگر سنخیّت وجود نداشته باشد معنای آن این خواهد شد که هز چیزی از هر چیزی اتّفاق بیافتد. بنابراین سنخیّت یعنی هر چیزی از هر چیزی اتّفاق نمی­افتد و هر چیزی از هر چیزی خلق نمی­شود. رابطه­ی سنخیّت یعنی این­که درست است من نمی­دانم این چیست و کیفیّت این سنخیّت چیست ولی می­دانم یک ربط وجودی بین آن­ها وجود دارد که این شیء از این شیء ایجاد می­شود. این شیء از چیز دیگری ایجاد نمی­شود. از ترکیب هیدروژن و اکسیژن است که آب درست می­شود نه از ترکیب کربن و مسّ یا هر چیزی دیگر. سنخیّت یعنی همین؛ چیز خیلی پیچیده­ای نیست که بگوییم من معنای آن را درک نمی­کنم.
آقای دکتر توکّلی عرض من این است که معنای سنخیّت روشن است و در فیزیک هم ما این را می­فهمیم که از هر چیزی نمی­توانیم هر چیز دیگری را نتیجه بگیریم. هر پدیده­ای با هر پدیده­ای ترکیب شود نتیجه­ی واحدی نمی­دهد. این دو پدیده­ی خاص که با هم ترکیب شوند این نتیجه­ی خاص را خواهند داد.
دکتر توکّلی­بینا: این­که شما فرمودید در فیزیک بیش­تر از یک قرارداد است؟
دکتر عبّاسی: ممکن است من دلیل آن را ندانم ولی حتماً امر عقلی است و شما با فیزیک به آن نمی­رسید.
دکتر توکّلی­بینا: منظورم این است که ما از بیرون شاهد آن هستیم و نمی­توانیم به حقیقت یک سنخیّت پی ببریم. این را می­گویم نمی­توانیم بفهمیم.
دکتر عبّاسی: چون این اصلاً علمی نیست. اصل علّیّت، سنخیّت و ضرورت را از طریق فیزیک نه می­توان اثبات کرد و نه می­توان نفی کرد. دترمینیزمی[۲۴] که لاپلاس[۲۵] قائل بود این بود که آینده­ی جهان کاملاً مبتنی بر گذشته­ی آن است. اگر گذشته یا وضعیّت موجود را بدانیم آینده را کاملاً می­توانیم پیش­بینی کنیم. این دیدگاه را حتّی بسیاری از الاهیون هم قبول ندارند. به دلیل این­که –همان­طور که آقای جلالی­فر یا آقای توکّلی هم اشاره کردند- یکی از عواملی که می­تواند در آینده­ی عالم تأثیر بگذارد حضور موجودات دارای علم و اختیاز است. همین مسأله تعیّن عالم و ضرورت آینده را بسیار به هم می­ریزد.
فرض کنید که فقط انسان­ها موجودات ذی­شعور و صاحب اختیار نباشند بلکه حتّی خود ذرّات عالم نیز از چنین توانایی­هایی برخوردار باشند. ببینید دترمینیزم تا چه اندازه زیر سؤال می­رود. دترمینیزم مبتنی بر این است که یک جهان مکانیکی محض کلاسیک داشته باشیم و هیچ اراده و اختیاری در آن حاکم نباشد تا براساس این وضعیّت بتوانیم آینده را پیش­بینی کنیم.
البتّه نظریه کوآنتوم ادّعایی بیش از این دارد. کوآنتوم می­گوید حتّی بر فرض وجود وضعیّت مکانیکی و عدم دخالت عامل ناشناخته، براساس وضع موجود هم ما دترمینیزم نداریم و نمی­توانیم آینده را با قطعیّت پیش­بینی کنیم. ولی این­طور هم نیست که ادّعا کند هر چیزی عامل پیدایش هر چیزی است. به عبارت دیگر سنخیّت را زیر سؤال نمی­برد بلکه در واقع قطعیّت و موجبیّت آینده را زیر سؤال می­برد. امّا حیث آماری به آن می­دهد و می­گوید به احتمال ۹۰% فلان اتّفاق می­افتد و به احتمال ۱۰% فلان اتّفاق می­افتد. بعضی از احتمالات هم که ممکن است ۱ در میلیارد باشد که ما عملاً در جهان بزرگ با آن سر­و­کار نداریم و با آن زندگی نمی­کنیم. ولی اگر به دنیای ریز برویم آن احتمال هم ارزش و جایگاه پیدا می­کند و مجبور می­شویم آن را لحاظ کنیم. مانند پدیده­ی مکانیک آماری که اگر در جهان بزرگ سراغ حرکات رندم ملکول­ها برویم گرفتار مشکل خواهیم شد امّا اگر ماکروسکوپیک آن را در نظر بگیریم برای­مان قابل پیش­بینی خواهد شد.
در مکانیک کوآنتوم ادّعا می­شود که ما در ماکروسکوپیک جهان به دانستن آن احتمالات نیازی نداریم چون احتمال اصلی را می­دانیم با قاطعیّت پیش­بینی می­کنیم و می­گوییم اتّفاق می­افتد ولی وقتی به جهان ریز می­رویم آن احتمالات ارزش پیدا می­کند. دلیل این امر چیست؟ آن­ها ادّعا می­کنند که این ذاتی پدیده­های عالم است. البتّه تئوری­های بدیل هم وجود دارد که می­گویند ممکن است متغیّرهای پنهان وجود داشته باشد که آن­ها باعث شوند ما این عدم تعیّن را داشته باشیم.

______________________________________
[۱] . The big bang theory
[۲] . General relativity
[۳] . Scale
[۴] . Albert Einstein
[۵] . Special Relativity
[۶] . Werner Karl Heisenberg
[۷] . Black hole
[۸] . Edward Brian
[۹] . The Grand Design
[۱۰] . Lawrence Maxwell Krauss
[۱۱] . A Universe from Nothing
[۱۲] . A Brief History of Time
[۱۳] . Hartle and Hawking
[۱۴] Tryon
[۱۵] . stable
[۱۶] . agent
[۱۷] . John Lennox
[۱۸] . ابراهیم (۱۴)، ۱۰٫
[۱۹] . Don N. Page
[۲۰] . Alvin Plantinga
[۲۱] . science
[۲۲] . Multiverse
[۲۳] . Leonard Susskind
[۲۴] . Determinism
[۲۵] . Pierre-Simon de Laplaca