ضرورت کاربست فلسفه علوم انسانی اسلامی در زندگی فردی و اجتماعی

گفتوگو با حجتالاسلام والمسلمین آذربایجانی

حجتالاسلام والمسلمین مسعود آذربایجانی از اساتید حوزه و دانشگاه در گفتوگو با هفتهنامه افق حوزه به ضرورت کاربست فلسفه علوم انسانی اسلامی در زندگی فردی و اجتماعی پرداخته که در ادامه میخوانید.

معیار تمایز علوم انسانی نسبت به سایر علوم چیست؟ چه شاخصی باعث هویت بخشی مستقل به علوم انسانی میشود؟

▪  در مورد معیار تمایز علوم انسانی با سایر علوم باید عرض کنم ما دو نکته را می‌توانیم در تمایز ذکر کنیم: نکته اول این‌که علوم انسانی در حقیقت به این شکل نیست که ما بتوانیم یک چارچوب کاملاً متمایز و معینی برای آن‌ها مشخص کنیم. مثلاً علوم پزشکی، علوم هندسی یا مهندسی که یک مقدار تمایزش روشن است، ولی علوم انسانی واقعاً این‌گونه نیست، بلکه یک گستره وسیع را شامل می‌شود که ما بیشتر به‌صورت مصداقی می‌توانیم آن‌ها را معین کنیم که از علومی مانند روان‌شناسی، جامعه‌شناسی، حقوق، اقتصاد، علوم سیاسی، علوم تربیتی و مانند این‌ها تشکیل شده که این‌ها را اگر ما تعیین به مصداق کنیم، یک مقداری کار ما روشن‌تر هست. در عین حال یک تمایزی که بیشتر شاید اتفاق ‌نظر و یا بیشتر تفاهم در موردش باشد، این است که علوم انسانی از علومی هستند که از رفتارهای معنادار انسان صحبت می‌کنند یا از نهادهای اجتماعی که به وجهی، به همین جنبه معنادار بودن رفتار انسان مربوط می‌شود یا فرآیندهای ذهنی که معنادار هستند، صحبت می‌کنند. بنابراین وقتی می‌گوییم این علوم، علوم انسانی نیستند؛ یعنی علوم طبیعی هستند که از طبیعت بی‌جان صحبت می‌کنند؛ مانند فیزیک، شیمی، ریاضیات و… یا اگر هم از انسان صحبت می‌کنند، به آن جنبه‌ای که معنادار است، توجهی ندارند، مثل پزشکی یا زیست‌شناسی که وقتی هم که به انسان می‌پردازند، به جنبه‌های زیستی انسان توجه دارند. نکته دوم این است که در دایره و قلمرو علوم انسانی، یک اتفاق ‌نظر وجود ندارد که چه علومی را شامل می‌شود. آن‌که قدر متقین و الآن بیشتر در جامعه ما مورد بحث است، همین مصادیقی است که من اشاره کردم، ولی عملاً ما می‌بینیم که در تقسیم‌بندی‌های دانشگاهی ما، چه در کنکور و چه در دانشگاه‌ها، علوم انسانی، یک مقدار فراتر از این هم هست؛ یعنی علومی مانند تاریخ، الهیات، فقه، کلام، فلسفه و حتی زبان‌شناسی و ادبیات فارسی هم در علوم انسانی قرار می‌گیرند. در این بحثی که داریم، بیشتر نگاهمان به علوم انسانی، آن نگاه ضیق‌تر هست که شامل علوم رفتاری و علوم اجتماعی شده است.

آیا این معیار را قبول دارید که علوم انسانی آن علومیاند که پسااراده انسانی هستند، یعنی علومی که زاییده اراده انسانی هستند، اما علومی مانند علوم فیزیک، علوم تجربی و علوم ریاضیات پیشااراده انسانی هستند؟

▪  اگر تمایز را ما به اراده بگذاریم، به نظرم دو مشکل پیدا می‌شود. یک مشکل این است که یک بخشی از رفتارهای انسانی که جنبه بازتابی دارد، رفتارهای رفلکسی انسان‌ها هستند، یا مربوط به دوران کودکی هستند که خیلی هنوز اراده را نمی‌توانیم بگوییم شکل گرفته، مثلاً به زمین می‌خورد و بلند می‌شود. ما از این‌ها در شاخه‌های علوم انسانی مثل روان‌شناسی یا علوم تربیتی بحث می‌کنیم، اما این‌ها لزوماً ارادی نیستند و با وجود این ما بخشی از گستره موضوع علوم انسانی را از دست می‌دهیم. یک مشکل دیگر این‌که ما یک اختلاف فلسفی داریم، در رویکردهای مختلف در علوم انسانی بحث می‌کنند که آیا اصلاً ما اراده و اختیار را قبول داریم یا نه؟ از نگاه و دید ما، مورد قبول است، ولی مکاتبی داریم که روی این مسئله اختلاف دارند و باز آن نگاه‌ها را ما باید کنار بگذاریم. این است که من با این دیدگاه موافق نیستم.

فلسفه مضاف از نظر شما به چه معناست؟ و چه نسبت و ارتباطی با فلسفه به معنای متافیزیک و اعلی دارد؟

▪  اگر در تعریفمان از فلسفه، این مبنا را بپذیریم که فلسفه در حقیقت به مباحث هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی و مباحثی از این دست می‌پردازد، این فلسفه مضاف است که البته طبق تقسیم‌بندی‌های معروف که وجود دارد، ما دو دسته فلسفه مضاف داریم؛ فلسفه‌های مضاف به امور و فلسفه‌های مضاف به علوم. فلسفه‌های مضاف به امور مثل فلسفه ذهن یا فلسفه نفس، که جنس آن‌ها، علم درجه اول هستند؛ یعنی با این‌که فلسفه مضاف است، ولی دانش و معرفت درجه یک محسوب می‌شوند. اما فلسفه‌های مضاف به علوم که دانش درجه دو هستند به این معناست که یک علمی مثل علم روان‌شناسی را ما قبلاً بحث کردیم، حال ما می‌خواهیم فلسفه ناظر به این علم را مورد بررسی قرار داده و نگاه مجدد ‌کنیم. این شد معرفت درجه دو؛ مثل فلسفه روان‌شناسی، فلسفه دانش اقتصاد، فلسفه علوم سیاسی. فلسفه علوم انسانی هم به‌طور کلی از همین جنس است، یعنی فلسفه مضاف به علوم است، نه به امور که از جنس معرفت درجه دوم یا دانش درجه دوم می‌شود.

 فلسفه مضاف به علوم، بخشی از آن فلسفه به معنای هستیشناسی یا متافیزیک است یا زاییدهای از آن است، یعنی از مبانی آن استفاده میکند، ولی یک چیز مستقل است؟

ـ البته این بیشتر به این نگاه برمی‌گردد که فلسفه مضاف زاییده آن مبانی و رویکردها و یافته‌های در فلسفه به معنای متافیزیک هست که بعد در حوزه‌های خاصی مثل سیاست، اقتصاد، روان‌شناسی و… از آن استفاده‌ می‌شود. البته در نگاه سنتی هم، حداقل در فلسفه، یک بخشی از بحث را که مربوط به فلسفه مضاف می‌شود، آن‌ها جزء فلسفه بالمعنی‌الاعم می‌پذیرفتند و آن اصل اثبات موضوع بود که اثبات موضوع و حقیقت موضوع هر دانشی را وظیفه فلسفه اعلی دانسته‌اند. در این حد و بس. اما در تقسیم‌بندی‌های امروز در غرب، خود فلسفه را پنج شاخه می‌کنند که یکی از شاخه‌های آن، فلسفه‌های مضاف است، یعنی آن‌ها پذیرفته‌اند که فلسفه‌های مضاف هم مثل فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست یک بخشی از فلسفه به معنای عام است.

آیا در مورد فلسفههای مضاف به امور هم اینطور است؟ یعنی آیا غربیها در بحث جدیدشان آن را بخشی از فلسفه به حساب میآورند؟

▪  برخی از مباحث این‌گونه است، اما برخی از آن‌ها، این است که واقعاً باید استنتاج و نتیجه آن مباحث که ما در فلسفه به معنای عام داریم را در خصوص فلسفه امور به‌دست آوریم، مثل فلسفه ذهن که باید بر این‌ها کار مجدد انجام دهیم.

فلسفه علوم انسانی چیست و بهدنبال چه اهدافی است و اساساً قرار است چه کاری انجام دهد؟

▪  اگر من بخواهم یک تعریف دقیقی از فلسفه علوم انسانی ارائه دهم باید گفت که فلسفه علوم انسانی، به پرسش‌های بیرونی علوم انسانی مانند چیستی، قلمرو، روش‌شناسی، نسبت علوم انسانی با علوم انسانی دیگر پاسخ می‌دهد و می‌توانیم بگوییم که مبانی و بنیادهای نظری علوم انسانی را ما در فلسفه علوم انسانی دنبال می‌کنیم. به بیان دیگر، ما می‌توانیم بگوییم فلسفه علوم انسانی یا علوم اجتماعی، بنیادی‌ترین پرسش‌ها را در رابطه با نگرش علمی و جهان اجتماعی مطرح می‌کند.

با این بیان آیا میتوان گفت که فلسفه علوم انسانی دیگر درجه دو محسوب نمیشود، چون وقتی قرار است مبانی و اصولش را بدهد، پس درجه یک میشود؛ مثل همان فلسفه اعلی با نگاه سنتی که گفته میشد ما اصول و مبانی کلی را به علوم دیگر میدهیم تا خودشان ادامه دهند؟

▪  اگر اصول را کنار بگذارید، باز می‌توانیم بگوییم درجه دو می‌شود. مبانی یعنی پیش‌فرض‌ها، یعنی ما یک دانش داریم که روی میز ماست، حال می‌گوییم: این دانش برای این‌که تحقق پیدا کند چه پیش‌فرض‌هایی دارد؟ اگر مبانی را به معنای پیش‌فرض‌ در نظر بگیریم، این باز یک نگاه درجه دو می‌شود.

حالا آیا این درجه دو بودن، ارزش آن را کم میکند یا اتفاقاً شاید بگویند نه، چون کاربردیتر و practicalتر است، اتفاقاً خیلی مورد توجهتر از مباحث نظری است؟

▪  نه. این درجه دو به معنای second class یا درجه دومی که در معنای اجتماعی است، نیست. در این‌جا منظور از درجه دو، یک نگاه فوقانی است؛ یعنی ما دو مرحله را طی می‌کنیم. دانش‌ها و معرفت‌های درجه یک، ناظر به امور عینی خارجی یا امور ذهنی واقعی هستند، این‌ها را می‌آیند بحث می‌کنند و یک دانشی تولید می‌شود. وقتی که این دانش تولید شد، اگر این دانش را ما به‌عنوان موضوع یا مسئله مورد نیاز خودمان بدانیم و نگاه علمی مجدد کنیم، این دانش یا معرفت درجه دو می‌شود.

 حالا آیا میشود یک نگاه ارزشی هم به آن کرد یا نه؟

▪  نه، اصلاً نمی‌شود. فقط از این باب که مبانی علم دیگر را بررسی می‌کند، شاید آن علم نسبت به این، یک نحوه تقدم و توقفی داشته باشد. اتفاقاً از جهت ارزشی شاید بگوییم مهم‌تر است و این دیگر بستگی به معیارهای ارزش‌گذاری‌ها دارد.

چه رابطه مشخصی بین مکاتب فلسفی غرب و فلسفه اسلامی ناظر به بحث علوم انسانی وجود دارد؟ تضاد؟ تقابل؟ تکمیلکننده؟ عام و خاص من وجه؟

▪   به نظرم این سؤال بسیار مهم و پیچیده‌ای هست، به‌خاطر همین ما یک جواب روشن و دقیق نمی‌توانیم به آن بدهیم. اگر سؤال را یک مقدار باز کنیم، من فکر می‌کنم که نه‌تنها، مکاتب و رویکردهای مختلف در فلسفه غرب با فلسفه اسلامی متفاوتند، بلکه حتی در نوع تک‌تک مسایل هم می‌تواند متفاوت شود؛ مثلاً فرض کنید مکتب اگزیستانسیالیسم، یا مکتب رئالیسم، یا مکتب ایده‌آلسیم در غرب یا همه این‌ها با مکتب پراگماتیسم، فلسفه تحلیلی که یک مقدار متأخرتر است. این رویکردها و مباحثی که مطرح کردند، نسبت‌شان با فلسفه اسلامی متفاوت است. در بعضی از مسایل، ممکن است بگوییم که مکتب رئالیسم یا مکتب اگزیستانسیالیسم نسبت به بعضی دیگر از دیدگاه‌ها به ما نزدیک‌ترند و بعضی ممکن است متفاوت باشند، و لذا به نظرم می‌آید که اصلاً جواب کلی و دقیقی به این سؤال نمی‌توان داد. راجع به تک‌تک مسئله‌ها ما باید رویکردهای مختلف غرب را بررسی کنیم و ببینیم آن‌ها در پاسخ مثلاً فلان مسئله چه گفته‌اند، چه تحلیل‌هایی وجود دارد، چه پاسخ‌ها و استدلال‌های عقلی وجود دارد. این‌ها را به محک فلسفه اسلامی خودمان هم مورد ارزیابی قرار دهیم که بعضی از آن‌ها خیلی نزدیک به دیدگاه‌های ما هستند؛ به‌خصوص مثلاً آن نگاهی که در فلسفه اسکولاستیک وجود دارد و بسیار متأثر از دیدگاه‌های ابن‌رشد و تا حدی بوعلی سینا بوده، این‌ها نگاهشان به فلسفه اسلامی ما خیلی نزدیک‌تر است. آن‌ها نگاهشان چون تأثیر و تأثر بیشتری داشته، متأثر از دیدگاه دینی مسیحیت است و لذا مباحث فلسفی‌شان را به سمت نگاه دین‌باورانه حرکت داده‌اند. این نگاه قرابت بیشتری به ما دارد. به همین جهت من می‌‌خواهم باز تأکید کنم که نمی‌توانیم ما پاسخ دقیق و یکسانی به این مسئله بدهیم، بلکه در نوع مسایل مختلف می‌تواند متفاوت هم باشد.

این دو دستگاه فکری فلسفی (اسلامی و غرب) در چه لایههایی توان همپوشانی دارند؛ لایههای عمیق هستیشناسی، معرفتشناسی و یا لایههای رویین و کاربردی چون فلسفههای مضاف؟

در چه لایههایی اینها میتوانند به هم نزدیک شوند و همدیگر را کمک کنند؟ آیا ما در مبانی با آنها قرابت داریم یا در مبانی کاملاً دور از هم هستیم و تنها در لایههای خیلی کاربردی رویین میتوانیم با آنها ارتباط برقرار کنیم؟

▪  به نظرم شاید یکی از بهترین رویکردهایی که به این سؤال شما می‌تواند پاسخ دهد، همان رویکرد فلسفه تطبیقی است که الآن در دانشگاه‌های ما و در پایان‌نامه‌های فلسفی ما وجود دارد که یک مسئله یا موضوع مشخص را از دیدگاه یک فیلسوف غربی و یک فیلسوف اسلامی با همدیگر مقایسه می‌کند. از این نمونه زیاد است؛ مثلاً کسانی آمدند وحدت وجود را از دید اکهارت که یک فیلسوف مسیحی است و از دید محی‌الدین عربی که یک فیلسوف اسلامی است بررسی کردند که حاصل آن تحقیق در قالب کتاب هم چاپ شده است. مشابه این، ما موارد بسیاری داریم، هم در موضوعات فلسفی محض و هم در موضوعاتی که جنبه دینی دارند، مثل براهینی که برای اثبات وجود خداوند است، براهینی که برای فرجام‌شناسی و دنیا‌ی دیگر هست یا سایر موارد که ما با رویکرد فلسفه تطبیقی بررسی می‌کنیم. رویکرد فلسفه تطبیقی دقیقاً پاسخ به همین سؤال شماست که ظرفیت‌های دو نگاه فلسفی را با هم مقایسه می‌کنند.

کدام یک از سه مکتب فلسفی جهان اسلام (مشاء، اشراق، حکمت متعالیه) توان بیشتری جهت رویارویی با چالشهای دنیای امروز و توان ارائه راهکارهای عملیاتی بیشتری دارد؟

به اعتقاد شما کدام یک از این مکتب‌‌های فلسفی بهتر میتوانند باشند؟ بعضیها معتقدند که چون مشاء و در صدرشان خود شخص ابنسینا، بهخاطر اینکه بیشتر به علوم طبیعی پرداخته، مباحثش خیلی امروزه کاربردیتر است، چه در حوزه علوم اجتماعی آن، چه در حوزه علوم طبیعی، به درد ما بیشتر میخورد. در مقابل برخی معتقدند که حکمت متعالیه با توجه به اینکه یکسری جریانهای فکری در جامعه اسلامی بر قرار کرد، یا به قول معروف به آن پختگی و بلوغ رسید، کاربرد بیشتری دارد یا در مورد اشراق، با توجه به گرایش عرفانی نوظهور و جدید، شاید کسی اشراق را ترجیح دهد، در این زمینه نظر شما چیست؟

▪  مکتب حکمت متعالیه برای مواجهه با مسایل جدید، ظرفیت بیشتری دارد. یک دلیلش این است که متکامل‌ترین مکتب فلسفه ماست؛ یعنی مکتب حکمت متعالیه تقریبا تمام تجربه‌های اشراق و مشاء را دیده است. حالا به‌ اعتقاد کسانی که طرفدار حکمت متعالیه‌اند، حداقل این ادعا وجود دارد که بر اساس دیدن ضعف‌های آن‌ دو مکتب که تبیین‌های کافی راجع به بعضی از پدیده‌های فلسفی ندارند، به یک جمع جدیدی تحت عنوان حکمت متعالیه رسیده که هم ظرفیت‌های اشراقی، یعنی عرفانی را در نظر گرفته و هم مشایی که جنبه‌های استدلالی صرف است. پس این یک نگاه است که در آن، این استدلال وجود دارد که چون متأخرتر است، متکامل‌تر هست. این می‌تواند به واقع نزدیک‌تر باشد و آمادگی بیشتری داشته باشد. استدلال دوم این است که اتفاقاً از نظر طبیعیات، بعضی از مباحثی که در نگاه مشاء در قرن چهارم هجری مطرح شده، بعداً نقض و باطل شده است. البته همین اشکال را تا حدی به ملاصدرا هم می‌توانیم داشته باشیم که بعضی از مباحث طبیعیات که در نگاه ملاصدرا هم هست، نقض شده، ولی در مجموع به نظر می‌آید که با توجه به ظرفیت‌های حکمت متعالیه و آن نگاه عمیق‌تر که به مباحث دارد، آمادگی بیشتری جهت رویارویی با چالش‌های دنیای امروز در آن وجود دارد. با این وجود واقعیت آن است که باید راجع به تک‌تک مسایل بررسی صورت گیرد.

آیا باید دست به گزینش مطالب فلسفی غرب زد؟ این گزینش در چه سطحی باید باشد؟ معیارهای شما برای این گزینش چیست؟

شما چه رویکردی نسبت به فلسفه غرب دارید؟ رویکرد خیلی ابتدایی این است که با تعصب بگوییم که چون غرب است کاملاً نه. تعصب خیلی سادهباورانه، هم این است که بگوییم هرچه هست را بپذیریم. گزینه سوم این است که ما دست به یک گزینشی بزنیم و اصلاً اجازه داریم چنین کاری کنیم؟ چون یک مکتب را یا باید کامل پذیرفت یا کامل رد کرد، چون مسایلش با همدیگر مرتبط هستند.

▪  یک مبنا و یک بیان نقضی این مسئله این است که اگر شما بخواهید فلسفه غرب یا مکاتب فلسفه غرب را کنار بگذارید، پایه فلسفه اسلامی خود ما هم نقض می‌شود، که باید آن را کنار بگذاریم؛ چون بنیاد و مبنای فلسفه اسلامی ما بر نگاه فلسفه یونان است که توسط افلاطون و ارسطو تقریباً و عمدتاً شکل گرفته است. به همین دلیل اگر ما نگاه منفی و طردی به فلسفه غرب داشته باشیم، نتیجه‌اش این می‌شود که پایه‌ و بنیاد فلسفی خودمان که توسط افرادی مثل فارابی، ابن‌رشد و بعد بوعلی شکل گرفت و بعدا توسعه پیدا کرد را هم باید کنار بگذارید. این یک نکته است. افزون بر این اگر من بخواهم نگاه حلی به این مسئله داشته باشم و این را پاسخ دقیق بدهم، واقعاً ما با حکمت‌ها، گزاره‌ها و علوم و معارف که مواجهه می‌شویم، هم نگاه منطقی و هم نگاهی که آموزه‌های دینی به ما می‌دهد، می‌گوید: «فَبَشِرْ عِبَادِ الَذینَ یَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَیَتَبِعُونَ أَحْسَنَهُ»، یا این‌که «خذ الحکمة ولو من الکافر یا ولو من کلب العقور» یا این‌که «اُطلُبوا العِلمَ ولَو بِالصینِ» که تعبیرهای مختلف داریم مبنی بر این‌که وقتی مطالب حق و درست را دیدید، بپذیرید. پس هم از جهت منطقی و هم از آموزه‌های دینی معیار داریم که این‌ها را بگذاریم در ترازوهای عقل و آموزه‌های دینی که ما معتقدیم حق است، تا آن‌ها را ارزیابی کنیم. آن‌هایی را که واقعاً درست باشد، ولو از فلسفه تحلیلی باشد، ولو از اگزیستانسیالیسم یا از سایر مکاتب باشد، بررسی کنیم، ارزیابی کنیم و بپذیریم تا از مطالب آن‌ها و از یافته‌های آن‌ها بهره‌مند شویم. ولی این‌که ما بگوییم حتماً یک مکتب را باید به‌صورت کامل و دربست بپذیریم یا رد کنیم، نه، این هیچ پشتوانه منطقی یا عقلی محکمی ندارد. همان‌طور که در فلسفه خود ما این‌طور است؛ مثلاً وقتی که ملاصدرا با مکتب مشاء یا اشراق مواجه می‌شود، آیا همه آن‌ها را دربست می‌پذیرد؟ نه. بعضی‌ از مباحث آن را کنار گذارده و رد کرده است، ولی بعضی‌ها را تایید کرده یا گسترش داده است. این است که واقعاً ما نمی‌توانیم دربست در رابطه با فلسفه‌های غرب هم این مواجهه را داشته باشیم که به یک‌باره بپذیریم یا به یک‌باره رد کنیم.

منظور از کاربردی بودن فلسفه بهطور عام و فلسفه علوم انسانی بهصورت خاص چیست؟ فلسفه قرار است چه دردی را از جامعه، مردم و علم دوا کند؟ به عبارت دیگر فلسفه علوم انسانی بهطور خاص چه نیازهایی را پاسخ میدهد؟ و اگر فلسفه علوم انسانی نداشته باشیم چه مشکلی پیش میآید؟ و اگر باشد دنیا چه تفاوتی خواهد داشت؟

▪  کاربردی یا واژه applied، به معنای کاربردی کردن یا application کردن است و الآن مردم ما خیلی با آن آشنایی دارند، مثلاً در مورد این بسته‌هایی که در موبایل است یا نرم‌افزارهایی که به‌کار می‌برند، مسئله کاربردی بودن وجود دارد و این الآن در رابطه‌ با علوم مختلف به‌کار می‌رود. یکی از استعمالات مهم آن، مثلاً در رابطه با اخلاق است. applied ethics؛ یعنی اخلاق کاربردی یا در رابطه با فیزیک، ما فیزیک کاربردی می‌گوییم. در مورد فلسفه هم همین را می‌توانیم داشته باشیم. کاربردی کردن فلسفه به چه معناست؟ در این‌جا دو تا معنا را می‌توانیم به‌دست بیاوریم: یک معنا این است که در یک حوزه خاص‌تری ما تمرکز پیدا کنیم، به این ما می‌توانیم بگوییم که کاربردی است. مثلاً اخلاق پزشکی، اخلاق فضای سایبر یا فضای مجازی و اخلاق زیست‌محیطی از مصداق‌های اخلاق کاربردی می‌شود. پس ما می‌فهمیم که وقتی روی یک حوزه خاص تمرکز کنیم، این کاربردی می‌شود. این یک بیان است.

با این بیان اساساً فلسفه علوم انسانی؛ یعنی هر فلسفه مضاف، خودش کاربردی است. همین که مضاف میشود، کاربردی میشود.

▪  احسنت، چون در حیطه خاص است.

معنای دوم کاربردی این است که ما از بحث‌های صرفاً نظری و استدلالی برهانی، به بحث‌های عملی که در زندگی ما نمود دارد و امتدادش در زندگی ما روشن می‌شود، نزدیک شویم. یعنی به جای این‌که صرفاً از راست و دروغ یا از فلان فضیلت یا رذیلت صحبت کنیم، در این مسئله فرض کنید فلان پزشک می‌گوید: آیا من از نظر اخلاقی می‌توانم عضو این شخص را به فلان شخص پیوند بزنم یا نه؟ در بحث اتانازی که قتل ترحمی به آن می‌گویند، آیا من می‌توانم این آمپول را به این شخص تزریق کنم که او با مرگ راحت‌تری از دنیا برود، حالا که صعب‌العلاج است و مداوای او امکان ندارد، اخلاقاً آیا برای من جایز است یا نه؟ ببینید این یک پرسش کاملاً عملی و کاربردی است. به نظرم اگر این دو معنا را ما در فلسفه بکار گیریم، بحث‌مان یک مقدار روشن‌تر می‌شود. وقتی می‌گوییم کاربردی کردن فلسفه، معنایش این است که در یک حوزه خاص، ما فلسفه را به کار ببریم. همان‌طور که شما اشاره کردید در فلسفه‌های مضاف، همه این‌ها کاربردی کردن فلسفه‌ می‌شود، مثلاً فلسفه روان‌شناسی، فلسفه تعلیم و تربیت، این‌ها کاربردی می‌شود. اما معنای دوم این است که امتدادش را در زندگی خودمان در نظر بگیریم، این با توجه به حوزه فلسفی گاهی امکان‌پذیر است و در بعضی‌ عرصه‌ها امکان‌پذیر نیست؛ مثلاً در فلسفه‌های مضاف به علوم، لزوماً این‌طور نیست که به این معنای دوم، کاربردی باشد؛ چون آن‌ها مبادی و پیش‌فرض‌های فلسفی را با برهان و استدلال و یا با اثبات اصل موضوع بیان می‌کنند و یا رابطه‌اش را با علوم دیگر بیان می‌کنند. اما ما می‌توانیم در برخی از عرصه‌ها مثلاً مثل فلسفه‌ای برای کودکان، یک مقدار پرسش‌های جزئی‌تر را پاسخ بدهیم.

آرمان و هدف نهایی شما در تحقق فلسفه علوم انسانی چیست و الآن در چه مرحلهای هستید؟ موانع طی این طریق چیست و چه چیزهایی به حرکت در این مسیر سرعت میبخشد؟

▪  در فلسفه علوم انسانی با نگاه و رویکرد اسلامی، به نظرم می‌رسد که دوتا نکته را داریم دنبال می‌کنیم، یعنی دوتا نقطه‌ به‌عنوان هدف یا آرمان، مطلوب ما هست که باید به سمتش حرکت کنیم و برسیم. نکته اول این است که ما بتوانیم از تمام رویکردها و مکاتب مختلف که در فلسفه اسلامی هستند، از همه این ظرفیت‌ها برای پاسخ دادن به پرسش‌هایی که در بنیادها و اساس علوم انسانی وجود دارد، استفاده کنیم.

این می‌شود به‌عنوان یک میانجی و یک حد وسطی که ما بتوانیم علم دینی یا علوم انسانی اسلامی را تولید کنیم، یا به آن برسیم. پس این فلسفه علوم انسانی، برای ما یک واسطه‌ یا یک میانجی است که بتوانیم از ظرفیت‌های فلسفی اسلامی استفاده کنیم، آن‌ها را به استخدام و استنتاج بگیریم تا زمینه و بستر را برای رسیدن به علوم انسانی اسلامی مثلاً روان‌شناسی اسلامی، تعلیم و تربیت اسلامی، اقتصاد اسلامی برای آن‌ها فراهم کند. البته این به یک فرآیند خیلی مداوم نیاز دارد و ما در ابتدای راه قرار داریم و واقعاً گام خوبی هم در این زمینه برداشته شد. هدف دوم ما این است که در یک مهندسی معکوس و با یک نگاه فلسفی دقیق، بتوانیم دستاوردهای علوم انسانی که تحت عنوان علوم انسانی موجود معاصر یا غرب مطرح می‌شود، مورد بازخوانی قرار دهیم. یعنی این دستاوردها و یافته‌ها را ببینیم، بعد بتوانیم به سوی زیربناهای این‌ها برویم. ما تا آن نگاه را نداشته باشیم، به زیرساخت‌های فلسفی این‌ها هم نمی‌توانیم برسیم که این‌جا هم اشراف به مبانی فلسفی خودمان و آن فلسفه مضاف علوم انسانی اسلامی می‌خواهد و هم اشراف بر این‌که این علوم انسانی غرب بر چه مبانی فلسفی خودشان استوار استتا این بازخوانی اتفاق بیافتد و مورد نقد و بررسی قرار بگیرد که بتوانیم از بخشی از آن که قابل وفاق و سازگاری با دیدگاه‌های خود ما هست، استفاده کنیم و بخشی را هم مورد نقد یا انتقاد قرار دهیم. در حقیقت می‌توانیم بگوییم این دو نکته در این نگاه آرمان و مطلوب ماست، که بر اساس آن شروع کنیم که البته ما در ابتدای راه قرار داریم.

رقبای داخلی و خارجی ایده فلسفههای مضاف و فلسفه علوم انسانی بهطور خاص چه کسانی هستند و چه رابطهای بین شما و آنها وجود دارد؟

▪  من فکر می‌کنم در حد استقراء ناقص، شاید بتوانیم بگوییم که سه رقیب در این‌جا وجود دارد؛ یکی همان نگاه پوزیتیویسمی است که اصلاً نگاه‌های فلسفی، یعنی مبانی فلسفی و این‌که نگاه متافیزیکی به این بحث‌ها داشته باشیم را به‌طور کلی قبول ندارد و آن گزاره‌ها را اصلاً معنادار نمی‌داند. در حقیقت به یک معنا ما می‌توانیم بگوییم یک رقیب برای ما، رویکردی است که ما باید به‌عنوان یک نگاه متفاوت به آن نگاه کنیم و بدان بپردازیم. نگاه دوم، آن‌هایی هستند که در حقیقت خیلی نزدیک به این نگاه هستند، ولی بعضی‌ها خودشان ابا دارند از این‌که واقعاً بگویند نگاه پوزیتیویسمی، ولی به‌طور کلی علم دینی را قبول ندارند و معتقدند که علم، شرقی و غربی ندارد! پس طبیعتاً شاید یکی از استلزامات نگاه این گروه، این باشد که آن‌ها باید بپذیرند که مبانی فلسفه علوم شرقی و غربی، با هم یکسان هستند و تفاوت معناداری با هم ندارند، به‌خصوص در علوم انسانی که مورد بحث ما هست.

بنابراین تفاوت این دسته با دسته اول این است که آن‌ها می‌گویند: مبانی فلسفه‌ای وجود ندارد، ولی این‌ها ضمن قبول مبانی فلسفی، می‌گویند علم، ماهیت شرقی و غربی ندارد.

نگاه سومی هم هست. آن دو نگاه، شاید در دانشگاه‌ها یا در غرب بیشتر وجود داشته باشد، ولی نگاه سوم را ما بیشتر در حوزه داریم. اگر بخواهیم تقریر دقیقی از آن‌ها ارائه بدهم، آن چیزی است که تحت عنوان مکتب تفکیک، امروزه از آن یاد می‌شود و در حقیقت معتقد است که به هر حال ما باید به عقل خود بنیاد، پناه ببریم یا تمسک پیدا کنیم و به‌طور کلی نگاه‌های فلسفی را باید کنار گذارد. نگاه‌های فلسفه غرب که هیچ، مکاتب فلسفی اسلامی خودمان هم به نحوی، باید طرد شود.

این نگاه هم در حقیقت مباحثی مثل فلسفه علوم انسانی و فلسفه مضاف که ما طبیعتاً از میراث فلسفی خودمان می‌خواهیم بهره ببریم، را نمی‌پذیرد. ما این معنای سوم را قبول نداریم، این‌که ما بعداً بتوانیم بر اساس عقل خودبنیاد یک فلسفه دیگر را بنیان نهیم که هنوز از نگاه این‌ها، بعداز 1400 سال مصداق نداشته است. اگر بخواهند مصداق‌هایش را برگردانند و بگویند که منظور همان نگاه ملاصدرا و علامه طباطبایی است، این همان فلسفه اسلامی است و دعوای لفظی می‌شود که ما بحثی نداریم. اما اگر چیز دیگری بگویند که تا حالا بعد 1400 سال و بعداز این همه تلاش علمی هنوز مصداق پیدا نکرده، خب پیش‌بینی ما این است که در آینده هم مصداق پیدا نخواهد کرد. این است که می‌توانیم بگوییم این هم رقیب سوم، یا نگاه سومی است که اگر این نگاه را ما بخواهیم دنبال کنیم به آن فلسفه علوم انسانی و اسلامی نخواهیم رسید.

گزارش مختصری از مقالات، کتابها و تئوریهای که در دهه اخیر تولید شده و یا عملیاتی شده و در حوزه فلسفه علوم انسانی پیادهسازی شده را بیان کنید.

▪  من این را با دو بیان عرض می‌کنم؛ یکی مراکزی که به این موضوع پرداخته‌اند، یکی هم دستاوردهایی که داشته‌اند. در رابطه با مراکزی که به بحث فلسفه علوم انسانی می‌پردازند و الحمدلله تا حدی هم موفقیت داشته‌اند، ما می‌توانیم بگوییم در یک دهه اخیر، به‌خصوص این نگاه به فلسفه علوم انسانی الحمدالله در حوزه، یک رشد و گسترش قابل توجهی داشته است. چند مرکز را برای شما ذکر می‌کنم که به این موضوع تمرکز و توجه دارند و البته همه این‌ها کارشان یکسان نبوده است. یکی از آن‌ها، خود مجمع عالی حکمت است که به‌عنوان یک محل مرکزی و محوری در این بحث‌ها مطرح است و از نهادهای مختلف حوزوی، در آن‌جا حضور و مشارکت دارند. بحمدالله ما می‌توانیم بگوییم در طول حدود 10 سال اخیر، هم نشست‌ها قابل توجهی داشتیم، مثل نشست‌ در زمینه علم دینی، نشست‌هایی در زمینه فلسفه آموزش عالی دانشگاه و به همین صورت موارد مختلفی که وجود دارد. حالا موضوعاتشان را شما می‌توانید از خود مجمع عالی حکمت یا سایت آن‌ها بگیرید. در زمینه فلسفه علوم انسانی دوره‌های آموزشی داشتیم، جلسات دو هفته یک بار، به‌صورت مرتب دارند که بحث‌ها را دنبال می‌کنند. نشست‌ها و تضارب آراء هست. این یکی از آن مراکزی است که بحمدالله در فلسفه علوم انسانی فعال و قابل پیش بردن هست و اخیراً در مشهد هم شعبه‌ای از مجمع عالی حکمت بحمدالله فعال شده و آن‌ها هم در این زمینه نشست‌ها و مباحثی را داشتند. در زمینه تولیدات هم، به نظرم تا حالا دو کتاب تولید شده، یکی دیدگاه‌های مختلف در علم دینی است که حاصل همان نشست‌هاست و یکی هم ظرفیت‌شناسی علوم اسلامی برای علوم انسانی هست. ما دو سه کار دیگر هم در دست انتشار و تهیه داریم که آن‌ها هم در رابطه شناسایی فلسفه‌های مضاف مختلف هستند. بحث دیگر بازخوانی دیدگاه‌های فیلسوفان غرب در زمینه علوم انسانی است که می‌تواند یک پروژه جالب در زمینه علوم انسانی باشد. این‌ها کارهایی است که در مرکز قم انجام شده است. مراکز دیگری هم باز در این زمینه کار کرده‌اند و من توصیه‌ می‌کنم حتماً گزارش‌هایی تهیه شود که مکمل این بحث‌ها شود. پژوهشگاه حوزه و دانشگاه هم هست که یک گروه و تحت عنوان فلسفه علوم انسانی هستند و دستاوردهای خوبی داشتند. به نظرم شاید نزدیک به 20 کتاب تا حالا داشتند و یک مجله هم درمورد روش‌شناسی علوم انسانی دارند که بخشی از مباحث را دنبال می‌کند. هم‌چنین مؤسسه امام خمینی، یک گروهی در زمینه فلسفه علوم انسانی دارد و فعالیت‌هایی را در این زمینه داشته‌‌اند. پژوهشگاه‌ فرهنگ و اندیشه هم هست که باز یک گروهی تحت عنوان فلسفه علوم انسانی دارند و فعالیت‌ها و نشست‌هایی را در این زمینه داشتند. این‌ها چند مرکزند که به این بحث اشتغال دارند.

چه کتابهایی را در زمینه فلسفه علوم انسانی توصیه میکنید؟ آیا پیشنهاد سیر مطالعاتی هم دارید؟ طلبهها یا دانشپژوهانی که میخواهند وارد این فضا شوند و این کار را بهطور تخصصی ادامه دهند، آیا شما مسیری را پیشنهاد میدهید که از کجا شروع کنند و به چه سمتی بیایند؟

▪  من فکر می‌کنم ما سه مرحله را می‌توانیم از هم تفکیک کنیم، ولی الآن من به‌صورت مصداقی شاید نتوانم در این مراحل عناوین کتاب‌هایشان را برای شما ذکر کنم. گام اول همان آشنایی و شناخت خوب از فلسفه اسلامی است که باید در حد قابل قبولی با آن آشنا شوند؛ مثلاً کتاب‌هایی که از مرحوم علامه طباطبایی است یا از بزرگان دیگر حوزه است که این‌ها باید آشنایی خوبی با فلسفه اسلامی داشته باشند و البته اگر از این سطح یک مقدار بالاتر رود، علی‌القاعده قوی‌تر خواهند بود و کتاب‌‌های مثلاً شرح اشارات بوعلی و کتاب‌های اسفار ملاصدرا در این زمینه مفید است. این حلقه اول یا گام اول است. گام دوم در فلسفه علوم انسانی، این است که کتاب‌هایی که در زمینه فلسفه علوم انسانی نوشته شده و الآن کتاب‌های متعددی هم است را مطالعه کنند و با مبانی فلسفه علوم انسانی یا علوم انسانی اسلامی و پیش‌فرض‌ها، روش‌ها و مسایل آن، آشنا شوند که این حلقه دوم است. بعداز مرحله دوم، باید وارد یک حوزه خاصی شویم که باید با توجه به علایق یا تخصص شما صورت گیرد. اگر کسی که در روان‌شناسی علاقه یا تخصصی دارد، در حلقه سوم باید وارد دانش فلسفه روان‌شناسی به معنای خاص شود. کسی که در اقتصاد است، فلسفه دانش اقتصاد را باید به‌صورت خاص وارد شود. این سه گام را ما می‌توانیم به‌عنوان سیر مطالعات در نظر بگیریم که اگر با دقت و با ارتباط با اساتید انجام شود، می‌تواند در این زمینه نتایج بهتری داشته باشد، البته خود مجمع عالی حکمت هم دوره‌های آموزشی در این زمینه داشته که از آن‌ها می‌توانند استفاده کنند. حداقل من در مورد فلسفه روان‌شناسی این اطلاع را دارم که در آن‌جا یک دوره برگزار کردند که دوستان می‌توانند هم از و نرم‌افزارهای آن و هم از دوره‌های شفاهی‌ آن استفاده کنند.