برهان وجودی در اندیشه اسلامی

 

کارشناسان:

استاد حضرت حجت‌ ‌الاسلام والمسلمين سليماني و آقاي دکتر افضلي

دبير علمي :

حجتالاسلام والمسلمين جعفری

زمان:

  ۱۳۹۳/۰۹/۰۶

 

مقدمه
دکتر جعفري: به همهي حضار گرامي و سروران ارجمند، عرض سلام، ادب و احترام دارم که در اين جلسهي علمي حاضر شدند و به مناسبت ماه صفر نيز، عرض تسليت و تعزيت دارم.
گفتگوها و مباحثات علمي هميشه ابزاري براي وضوح ابعاد مباحث فکري و معرفتي بوده است بهويژه در مباحث عقلي و فلسفي که داراي پيچيدگي و تضارب انظار نيز هستند. اين جلسه، دومين جلسه با عنوان «برهان وجودي در انديشه اسلامي و غربي» است .در اين جلسه، در خدمت دو نفر از اساتيد معظم و معزز و صاحب نظر در مباحث فلسفي هستيم؛ جناب استاد حضرت حجت الاسلاموالمسلمين سليماني و آقاي دکتر افضلي.
جلسهي اول را در سال گذشته برگزار کرديم و به تاريخچهي مباحث در فضاي غربي و اسلامي پرداخته شد که بنده گزارش خلاصه گونه اي از آن خدمت شما عرض مي کنم.
تاريخچهي برهان وجودي در انديشه غربي و اسلامي
 همانطورکه در جلسهي قبل هم تقرير شد، برهان وجودي درصدد اين است که از مفهوم خداوند به وجود عيني و خارجي خداوند برسد. اولينبار در فضاي انديشهي غربي، برهان وجودي را آنسلم در قرن يازدهم مطرح کرد. (البته حتي خود آنسلم هم اين عنوان را براي برهانش انتخاب نکرده بود و اين کانت بود که عنوان «برهان وجودي» را طرح کرد و پس از آن تثبيت شد). آنسلم، دو تقرير از برهان وجودي ارائه کرد که در يکي، عظمت مطلق و در ديگري، وجوب وجود را حد وسط برهان قرار ميدهد و از طريق يکي از اين دو حد وسط ميخواهد به واقعيت عيني کاملترين موجود و يا واجب الوجود در عالم خارج پل بزند. ايشان در آن دو برهان تلاش ميکند که از طريق مفهوم عظمت مطلق و به تعبير ديگر بزرگترين موجود و يا از طريق مفهوم وجوب وجود، به وجود عيني خداوند در عالم خارج برسد و وجود خارجي خداوند را اثبات کند
پس از آنسلم، دکارت اين برهان را در فضاي انديشهي غربي ادامه داد و دو تقرير از برهان وجودي ارائه کرد که در يک تقرير، کمال مطلق و در تقرير دوم نيز مانند آنسلم، وجوب وجود را حد وسط قرار ميدهد و از طريق يکي از اين دو مفهوم و واکاوي مفهومي و تعريف اين دو مفهوم ميخواهد به وجود خداوند برسد.
در دورهي معاصر، برجستهترين انديشمند غربي که برهان وجودي را احياء ميکند، نورمن مالکوم است که تقريباً در دو دههي قبل، مباحث مربوط به برهان وجودي را با تقرير جديدي در فضاي غرب مطرح کرده است. در انديشه غرب اشکالهايي جدّي دربارهي برهان وجودي مطرح است بهويژه اشکالهايي که کانت به اين برهان وارد ميکند که در جلسهي قبل، اشارهي کوتاهي به برخي از اين اشکالها شد و در اين جلسه ان شا الله مفصلتر مطرح ميکنيم.
اما برهان وجودي با اين عنوان، در گفتمان فکري، معرفتي و فلسفي اسلامي سابقهاي ندارد و در فضاي اسلامي، براهين اثبات وجود خداوند با دو اصطلاح براهين صديقين و غير صديقين مطرح شده که در ذيل هر کدام نيز مباحثي مطرح شده است. اما برهان وجودي يعني اينکه ما از مفهوم خداوند به اثبات وجودش در خارج برسيم و با اين سازوکار طرح و بحث نشده بود؛ البته در آن جلسه مطرح شد که برخي از کلمات فارابي، اشارههايي به اين نوع برهان دارد و اينکه ميتوان از تعريف به واقعيت وجود خدا رسيد و با اين لحاظ بايد سابقه برهان وجودي را در اسلام پيش از غرب دانست.  پس از فارابي انديشمند ديگري اين برهان را مطرح نکرد تا دو قرن پيش که از کلمات مرحوم نراقي در کتاب جامع الافکار و ناقد الانظار، برهان وجودي با همان تبيين غربي (از مفهوم به واقعيت برسيم) قابل استيفا است. پس از مرحوم نراقي، مرحوم غروي اصفهاني در تحفة الحکيم اين بحث را دنبال کرده که به تعبير برخي از انديشمندان، بهترين تقرير را هم ايشان ارائه کرده است. بعد از تقرير ايشان، مسائل مختلف و اشکالهايي مطرح شد بهويژه در دورهي معاصر که انديشمنداني مثل شهيد مطهري، حضرت استاد آيتالله جوادي و دکتر حائري، اشکالهايي را مطرح کردند که در جلسهي قبل اشارهاي به آنها شد و در اين جلسه، با تفصيل بيشتري بيان ميکنيم که بدانيم آيا برهان وجودي براي اثبات وجود خدا قابل اتکا است يا کارآمدي لازم را ندارد.
در بخش اول جلسه، دکتر افضلي در مورد اشکالهاي برهان وجودي در فضاي غربي، مباحث خود را بيان ميکنند و بعد وارد فضاي اسلامي ميشويم و از استاد سليماني استفاده خواهيم کرد. با ذکر يک صلوات به استقبال فرمايشات آقاي دکتر افضلي ميرويم.
نقد گونيلو و توماس آکويناس بر برهان وجودي آنسلم
دکتر افضلي: اعوذ بالله من الشيطان الرجيم. بسم الله الرحمن الرحيم. وصلي الله علي محمد وآله الطاهرين. از مسئولان و سروران مجمع عالي حکمت که از بنده دعوت کردند از مستمعيني که تشريف آوردند، سپاسگزارم.
برطبق برنامه بايد اشکالهايي که بر برهان وجودي در فلسفه غرب بهويژه از طرف کانت که  معروفترين منتقد برهان وجودي است بيان و اشکالهايش را بررسي کنم. همانطورکه دکتر جعفري اشاره فرمود برهان وجودي در غرب با آنسلم شروع ميشود و نقدش نيز از همان زمان آنسلم شروع ميشود. در زمان آنسلم، راهبي به نام گونيلو، برهان آنسلم را نقد کرد که بر محور چند مطلب استوار بود. يکي از آنها اين بود که لازمهي برهان وجودي اين است که ابتدا تصوري از خدا داشته باشيم؛ اما ما قادر به تصور خدا نيستيم و هيچ تصوري از خدا نداريم. اشکال مهم او اين بود که بايد هر چيزي را که به صورت کاملترين تصور ميکنيم، وجود داشته باشد. او ميگويد که اگر در مفهوم کاملترين بما هو کاملترين، وجود داشتن نهفته است؛ پس کاملترين جزيره هم بايد وجود داشته باشد؛ مثلاً به تعبير ما کاملترين ساختمان هم وجود داشته باشد. آنسلم در مجموعهي پروسلوگيون که برهان وجودياش را طرح ميکند ضميمهايي دارد که اشکالات گونيلو را پاسخ ميدهد.
بعد از گونيلو، معروفترين منتقد برهان وجودي در قرون وسطا، توماس آکويناس است که در آثارش اين برهان را به طور مختصر در يک يا دو صفحه نقد ميکند. محور انتقادات توماس آکويناس اين است که اول اينکه از تصور هر چيز هر چقدر هم که کامل باشد نميتوان وجود آن را نتيجه گرفت. نکته دوم اينکه به شرط اينکه خدايي وجود داشته باشد آن اوصاف و کمالات را دارد؛ اما منکر خدا ميگويد که خدايي وجود ندارد که اکنون بگوييم که واجبالوجود، يا کامل است. بنابراين، صدق برهان وجودي مشروط به وجود موضوع است. اشکالهاي ديگري هم دارد که وارد آن نميشوم. برهان وجودي در قرون وسطا، ناقد جدي ديگري ندارد. فيلسوفاني مثل دنس اسکاتس به طرفداري از آنسلم، برهان وجودي را مطرح و قبول ميکنند.
تقرير دکارت از برهان وجودي
بعد از قرون وسطا با دکارت مواجه ميشويم که معروفترين تقرير برهان وجودي را عرضه ميکند که از طريق مفهوم کمال مطلق است. دکارت دو تقرير دارد: يک تقرير مشهور و يک تقرير غير مشهور. تقرير مشهور دکارت اين است که خدا براساس تعريف، همهي کمالات را دارد. شکل منطقي برهان دکارت اين است: مقدمه اول؛ خدا همهي کمالات را دارد. مقدمه دوم؛ وجود هم کمال است. نتيجه اينکه، خدا وجود دارد. مثل اينکه بگوييد: خدا همهي کمالات را دارد؛ علم کمال است؛ پس خدا بايد علم داشته باشد. اگر قدرت کمال است کسي که همهي کمالات را دارد بايد قدرت هم داشته باشد. حرف جديد دکارت همين است که علم و قدرت کمال است. وجود هم در برابر عدم، کمال است؛ پس اگر موجودي همهي کمالات را دارد بايد وجود هم داشته باشد؛ پس خدا وجود دارد.
تقرير غير مشهور دکارت که در کتابها کمتر به آن توجه شده اين است که وجوب وجود را محور برهانش قرار ميدهد که واجب الوجود بودن اقتضا ميکند که خداوند وجود داشته باشد؛ اگر وجود نداشته باشد واجبالوجود نيست، چيزي که وجود ندارد واجب الوجود نيست.
تقرير لايب نيتز از برهان وجودي
بعد از دکارت، مؤيد جدي برهان وجودي در غرب، لايب نيتز است که تقرير دکارت را بهطورکامل ميپذيرد و معتقد است که تقرير دکارت و به طور کلي، برهان وجودي، تقرير و برهان درستي است ولي فقط يک نقص دارد که اين نقص بايد برطرف شود.  مادامي که اين نقص رفع نشده، راه براي منکران برهان وجودي باز است. آن نقص اين است که اول بايد ثابت کنيم که مفهوم کامل مطلق يا واجب الوجود، مفهومي ممکن به امکان عام است و هيچ تناقضي در آن نيست. اگر مفهومي تناقضآميز باشد؛ مثل دايره مربع، نميتوانيد از آن نتيجهايي بگيريد، هر نتيجهايي را هم بگيريد تناقضآميز خواهد بود. بنابراين، مدافع برهان وجودي اول بايد ثابت کند که خداوند امکان وجود دارد و در مفهوم خدا تناقضي نيست. اگر اين را ثابت کرد، بقيه برهان وجودي مشکلي ندارد. لايب نيتز ميخواهد بگويد که قائلان برهان وجودي مثل دکارت و آنسلم اين را پيشفرض گرفتند که مفهوم خدا ممکن به امکان عام است؛ اما اگر کسي اين پيشفرض را نپذيرفت و گفت که خدا ذاتي است که مانند دايره مربع تحققش محال است؛ برهان وجودي معتبر نخواهد بود. لايب نيتز ميگويد که مفهوم خداوند ممکن است و  امتناعي در اين مفهوم مشاهده نميکنيم؛ اگر کسي مدعي است که اين مفهوم ممتنع است او بايد دليل بياورد. لايب نيتز درعينحال، برهان پيچيدهاي براي اثبات ممکن بودن خداوند ميآورد. به اين معنا که خداوند بنا به تعريف، ذاتي است که همهي کمالات را در کنار هم دارد. اگر کسي ميخواهد ثابت کند که اين مفهوم، ممتنع است بايد نشان دهد که همهي کمالات نميتوانند در يک جا جمع شوند. برهان لايب نيتز ميخواهد ثابت کند که امکان اينکه همهي کمالات در يک جا در کنار هم جمع شود، وجود دارد.
اسپينوزا هم از مدافعان برهان وجودي است. او در کتاب اخلاق۱، محور تقرير او، وجوب وجود است.
اشکالهاي کانت بر برهان وجودي
بعد از افراد، ناقد يا مؤيد معروفي در فلسفه غرب دربارهي برهان وجودي نيست تا به کانت مي رسيم، سختترين و شديدترين حملات را به برهان وجودي ميکند. او در کتاب نقد عقل محض، اشکالهاي متعددي را در شش صفحه مطرح ميکند که عرض خواهم کرد. مبتکر بسياري از اشکالهايي که کانت مطرح کرده، خود او نبوده است. همانطورکه در زمان آنسلم، فردي به نام گونيلو برهان او را نقد کرد در زمان دکارت نيز، متکلمان و فيلسوفاني برهان او را نقد کردند و دکارت همهي آن نقدها را در کتاب اعتراضات و پاسخها جمع کرد. البته فقط نقد برهان وجودي نبود، نقد همهي فلسفه دکارت؛ از جمله برهان وجودي بود و دکارت در کتابي همهي اين اعتراضات را جمع کرد و در کتابي با عنوان اعتراضات و پاسخها، آنها را پاسخ داد که آن کتاب را خودم ترجمه کردم و به چاپ رسيده است. اين کتاب، مفصلترين اثر دکارت و کتاب قطوري است که در آن ميبينيم که فيلسوفي به نام گاسندي اشکالهايي را به دکارت وارد ميکند که بسياري از آنها، اشکالهايي است که کانت مطرح ميکند؛ اما آن اشکالها عمداً به نام کانت تمام شده است که قبل از او، آکويناس و گاسندي و بعضي ديگر آن اشکالها را مطرح کردند.
اشکال اول و نقد اشکال اول
اشکال اول
اشکالهاي کانت متعدد است و چون ميخواهم بر چند اشکال مهم آن تکيه کنم، فهرست آنها را ميگويم. اولين اشکال کانت اين است که ما هيچ مفهومي از خدا نداريم. برهان وجودي براساس داشتن مفهومي از خدا است و ميخواهد نشان دهد که لازمهي اين مفهوم، وجود خدا است. اين حرف کانت که ما مفهومي از خدا نداريم بر مبناي فلسفهي خودش است نه بر مبنايي که متکلمان يا فيلسوفان قبلي گفتند که ما تصوري از خدا نداريم. آنها يا معتقد به خدا بودند؛ اما ميگفتند که خدا ذاتي نامتناهي است و من که متناهي ام چگونه ميتوانم ذات نامتناهي را تصور کنم. يا اينکه منکر خدا بودند و بهطور کلي تصور خدا را نيز منکر شدند. اما مبناي سخن کانت اين است که بنا بر تعريفي که از مفهوم در فلسفه خودش ارائه مي دهد ميگويد که ما مفهوم و به تعبير دقيقتر، concept از خداوند نداريم. حرف کانت اين است که ما از امور تجربي مفهوم داريم و از امور غير تجربي، مفهوم و يا concept نداريم و فقط از آنها ايده (idea) داريم که در فلسفه او تعريف ديگري غير از مفهوم دارد. بنابراين، وقتي از خدا هيچ مفهومي نداريم برهان وجودي بي اعتبار است و ديگر، نوبت به طرح برهان نميرسد.نقد اشکال اول
يک راه نقد نظر کانت اين است که مبناي کانت را در تعريف concept و يا اينکه ما فقط و فقط از امور تجربي ميتوانيم مفهوم داشته باشيم نقد کنيم و بپرسيم، اگر ذهن ما مفاهيمي را از امور تجربي انتزاع کرد و  مفهوم جديدي ساخت آيا اين اشکالي دارد؟ به علاوه اينکه ميتوان ايرادهاي نقضي هم بر کانت وارد کرد. کانت به وجود خدا معتقد است؛ اما ميگويد که ما هيچ تصور و مفهومي از ذات خدا و صفات خدا نداريم. اما اگر در اخلاق خودش، خدا وجود نداشته باشد اخلاق بيمعنا است و بايد خداي عادل، عالم و حکيمي وجود داشته باشد که اخلاق معنا پيدا کند که اين به نوعي تناقض در حرف کانت است که چرا در اخلاق، مفهوم از خدا داريم و  خدا را تعريف ميکنيم؛ اما در در امور نظري هيچ مفهومي از خدا نداريم.

اشکال دوم و نقد اشکال دوم
اشکال دوم
اشکال ديگر کانت اين است ـکه اشکال دقيقي استـ که برهان وجودي معتقد است که ما يک موجود داريم که وجود براي او ضروري است؛ واجب الوجود يعني موجودي که وجودش ضروري است. حرف کانت اين است که در عالم، موجود ضروري نداريم و ضرورت وصف قضايا است نه وصف موجودات. ضرورت صفتي است که براي قضايا به کار ميرودº مثل اينکه مثلث سه ضلع دارد و ۴=۲×۲٫ اينها ضروري هستند و ما حق نداريم ضرورت را براي موجودات به کار ببريم. در حقيقت، اين ضرورت که در قضايا مطرح ميشود، در قضاياي رياضي، ضرورت منطقي است که از نسبت محمول و موضوع حکايت ميکند؛ اما در برهان وجودي، ضرورت وجودي است. ما موجودي که بالضرورة موجود باشد نداريم.نقد اشکال دوم
اشکالات اين نظر اين است که کانت ميخواهد همان سخني را بگويد که بعدها در فلسفه غرب با عنوان معناداري و بيمعنايي مفاهيم و قضايا مطرح شد. کانت ميخواهد اين را بگويد که اگر بگوييم که فلان قضيه ضروري است؛ اين حرف معنا دارد و قضيه ضروري را ميفهميم؛ وصف محمول براي موضوع، ضرورت دارد. اما اگر واژهي ضرورت را در غير از قضايا به کار ببريم، اين اساساً بي معنا است نه اين که فقط غلط است.مثال معروفي که در فلسفهي غرب براي قضاياي بيمعنا ميگويند يادم نيست، مثال آن را خودم ذکر ميکنمـ مثلاً قضيه چهارشنبه سبز است، فقط کاذب نيست بلکه بيمعنا است. قضيه کاذب موقعي است که خود قضيه معنا داشته باشد؛ اما اگر گفتيم که چهارشنبه قرمز است يا عدد چهار شيرين است، بيمعنا است. کانت هم ميخواهد بگويد: «موجودي ضروري» ـ البته با اين تعبير بکار نبرده استـ بيمعنا است. اين بحثي است که بايد بررسي کنيم که آيا معنا دارد يا ندارد؟ اما اشکال نظر کانت اين است که به چه دليل، ضرورت منحصر به قضايا است و موجود ضروري نميتوانيم داشته باشيم؟ شما بايد برهان بياوريد بر اين ادعا که اصلاً يک موجود ضروري نميتوانيم داشته باشيم؟ و نکته ديگر اينکه ضرورت در کنار امکان و امتناع، وصف موجودات هستند و وقتي از وصف موجودات تعبير ميکنيم، قضيهي ممکن، ممتنع يا ضروري به وجود ميآيد. اولاً و بالذات، وجوب، امکان و امتناع وصف ذوات هستند؛ اما وقتي درباره وجودشان در قالب قضيه سخن مي گوييم سه نوع قضيه داريم؛ ازجمله قضاياي ضروري.

 

اشکال سوم و نقد اشکال سوم
اشکال سوم
اشکال ديگري که کانت در اينجا مطرح ميکند اين است که همان ضرورتي هم که فقط در قضايا داريم، ضرورت مشروط است، درست است که مثلث به ضرورت سه ضلع دارد؛ اما اگر مثلثي وجود داشته باشد سه ضلع دارد؛ مثلث موجود سه ضلع دارد، مثلث معدوم معني ندارد که بخواهد سه ضلع داشته باشد. کانت ميگويد که ضرورت همهي قضاياي ضروري،  ذاتي است و به تعبير ما، مقيد به قيد مادام الوجود است؛ اگر مثلث موجود باشد سه ضلع دارد، اگر انسان موجود باشد بالضرورة ناطق است. کانت هم ميگويد که اگر خدايي باشد واجب الوجود است يا کمال مطلق است؛ اما ممکن است خدايي وجود نداشته باشد.
يکي از اشکالات اصلي بعضي از اساتيد معاصر ما مثل جناب آيتالله جوادي آملي به برهان وجودي، در حقيقت همين اشکال کانت است که همهي اين تقريرها براي برهان وجودي به هر شکلي که انجام ميشود همه با يک «اگر» باطل ميشود. پادشاهي ميخواست به کشوري حمله کند به سلطان آن مملکت نوشت من اگر کشور شما را تصرف کنم قتل عام ميکنم، چنين مي کنم چنان ميکنم، آن پادشاه هم در جوابش يک کلمه نوشت که «اگر». کانت هم ميگويد که اگر خدايي وجود داشته باشد اين ويژگي ها را دارد، اما ممکن است اصلا خداي وجود نداشته باشد. به تعبير ديگر اگر بخواهيم مقايسه ديگري بين کانت و فلسفه و منطق اسلامي بگوييم، برهان وجودي مدعي است که ضرورت وجود براي خداوند، ضرورت ازلي است و افرادي مثل دکتر حائري، همين را گفتند که قضيهي خدا موجود است ضرورت ازلي دارد و ضرورت ازلي برخلاف ضرورت ذاتي مقيد به قيد مادام الوجود نيست. در قضاياي هندسي رياضي، اگر چهار وجود داشته باشد زوج است؛ اما ممکن است وجود نداشته باشد، اين ضرورت ذاتي است. اما فرق قضيه خدا وجود دارد اين است که چون خدا واجب الوجود است وجود براي حقيقت الوجود، ضرورت ازلي دارد نه ضرورت ذاتي. کانت ميخواهد بگويد که ضرورت ازلي نداريم و همهي ضرورتها، ذاتي است.
چون اين اشکال را خيلي در غرب مطرح ميکنند و برخي از معاصران ما هم مطرح کردهاند، اين را توضيح ميدهم. جالب است که مرحوم آقاي حائري در دو اثرش به اين مطلب ميپردازد: يکي در کتاب کاوشهاي عقل نظري به بحث برهان وجودي ميپردازد و ديگري در کتابي است با عنوان التعليقات که در آن تحفة الحکيم مرحوم غروي اصفهاني را شرح و نقد کرده است وي در نقد برهان حکيم اصفهاني، همين بحث را مطرح مي کند و مي گويد برهان حکيم اصفهاني به نحو قضيه شرطي صادق است يعني اگر خدا موجود باشد واجب الوجود است؛ اما ممکن است که خدا وجود نداشته باشد. اگر اينطور باشد اين اشکال به تقريري هم که ايشان از برهان وجودي مي کند وارد مي شود. چون در کتاب کاوشها ادعا ميکند که من تقرير ابتکاري بر برهان وجودي دارم. اين تقرير درواقع، ابتکار نيست بيان ديگري از برهان صديقين است. ميفرمايد که همين حقيقت وجود بايد بالضرورة موجود باشد، به ضرورت ازلي خدا هم حقيقت الوجود است پس خدا بايد بالضرورة وجود داشته باشد. برهان ايشان اين است. اگر اشکال مرحوم آقاي حائري به تقرير مرحوم کمپاني وارد باشد اين اشکال به نظر ايشان هم وارد است که به نحو قضيه شرطيه اگر حقيقت الوجودي باشد اين ويژگيها را دارد؛ لذا آيتالله جوادي هم اين اشکال را به آقاي حائري دارند که برهان آقاي حائري نيز معتبر نيست؛ چون مشروط به اين است که اگر حقيقت الوجودي باشد؛ اما ممکن است که حقيقت الوجودي نباشد. آقاي حائري اين اشکال را مطرح ميکنند اما اين اشکال به حرف ايشان هم وارد است؛ البته به اعتقاد بنده اصلا اين اشکال به برهان وجودي وارد نيست در ادامه مطلب اين مطلب را بيشتر توضيح خواهم داد. نقد اشکال سوم
بسياري از اشکال‌‌هاي کانت، مصادره به مطلوب است. همهي مثالها و استدلالهاي کانت براي نقد برهان وجودي دربارهي ممکن الوجودها است و با آنها مطلب را ثابت ميکند و آن را به واجب الوجود تعميم ميدهد؛ مثلاً ميگويد که ضرورتي براي وجود مثلث نيست و مثلث ميتواند وجود نداشته باشد؛ هر چند خواص آن ضروري باشد. اين تعميم، ناموجه است. ادعاي برهان وجودي اين است که حرف ما فقط و فقط يک مصداق دارد که خدا است و اين حرف دربارهي هيچ موجودي صادق نيست. چون وجود مثلث ضروري نيست شما حق نداريد نتيجه بگيريد که وجود واجب الوجود نيز ضروري نيست، اين تعميم ناموجهي است و بايد آن را بهطورمستقل ثابت کنيد، اينکه ما اصلاً ضرورت نامشروط يا به تعبير ما ضرورت ازلي نداريم در ضرورت ممکنات و قضاياي رياضي است. در اين موارد همهي ضرورتها مشروط است؛ اما به چه دليل ضرورت واجب الوجود هم مشروط است؟! واجب الوجود خروج موضوعي دارد.
اشکالي را هم که آنسلم به گونيلو وارد ميکند همين است که مثال شما که جزيرهي کامل، انسان کامل، ماشين کامل و ساختمان کامل وجود ندارد، قياس معالفارق است. جزيره، انسان، ساختمان و ماشين از مصاديق ممکن الوجود هستند. لذا اولاً تناقض است که شما بگوييد که ساختمان کامل، اگر مراد شما از کامل، کامل من جميع لحاظ است، جزيرهي کامل و انسان کامل و نظاير اينها؛ مثل دايره مربع و تناقضآميز است. ممکن الوجود اگر ممکن الوجود است نميتواند کامل مطلق باشد؛ اما حرف ما اين است که خداوند که واجب الوجود است ميتواند کامل باشد و بايد کامل باشد.
بنابراين، شما حق نداريد بگوييد که چون ضرورت در ممکنات هميشه مشروط است؛ پس ضرورت در واجب هم مشروط است. اين حمله کانت به دکارت است و طرفداران برهان وجودي هرگز چنين سخني را نگفتند که همه چيز بالضرورة موجود است، خود دکارت نيز بارها تصريح ميکند که من متوجه هستم که از خواص ضروري مثلث نميتوان وجود مثلث را بالضرورة نتيجه گرفت؛ اما سخن من در مورد ذات کامل يا واجب الوجود است، آنجا ميتوانيم نتيجه بگيريم اما در جاهاي ديگر نميتوانيم نتيجه بگيريم.
اشکال چهارم و نقد اشکال چهارم
اشکال چهارم
اشکال ديگر کانت اين است که برهان وجودي مدعي است که اگر وجود خدا را منکر شويد  تناقض منطقي لازم ميآيد؛ مثل اينکه شما سه ضلع مثلث را منکر شويد تناقض منطقي لازم ميآيد، مثلث چهار ضلعي مفهوماً تناقضآميز است. برهان وجودي ادعايش اين است که خداي معدوم هم تناقضآميز است؛ زيرا خدا بما هو خدا بايد موجود باشد، خداي معدوم يعني موجود معدوم که تناقضآميز است. اشکال کانت اين است که تصور عدم براي خدا تناقضي ايجاد نميکند؛ يعني تناقض وقتي ايجاد ميشود که موضوع را حفظ و محمول را انکار کنيم؛ مثلاً اينکه مثلث را حفظ کنيم و بگوييم که سه ضلع ندارد، تناقض است؛ اما اگر گفتم که مثلث با همهي اوصافش وجود ندارد کانت ميگويد که تناقضي نيست، فرض موضوع و انکار محمول تناقض ميآورد؛ اما انکار اصل موضوع تناقض نميآورد؛ لذا اگر شما گفتيد که خدا عالم نيست اين تناقض است؛ اما اگر گفتيد که خدايي وجود ندارد که عالم و قادر باشد، اين تناقض نيست.نقد اشکال چهارم
نقد سخن کانت به اعتقاد من اين است که کانت، تعميم ناموجهي از ممکنات به واجب انجام ميدهد. علاوهبراينکه، نکتهي مهمش اين است که انکار خداوند، تناقض مفهومي دارد؛ متنهي تناقض بر دو قسم است: گاهي اوقات تناقض آشکار است؛ مثل دايره مربع؛ اما بعضي تناقضها پنهان است و بايد با دقت و استدلال عقلي تناقضشان را نشان داد؛ مانند مثالهاي معروف ما که آيا خدا ميتواند شريک الباري را خلق کند؟ آيا خدا ميتواند موجودي خلق کند که نتواند آن را از بين ببرد؟ ظاهر اينها تناقض نيست؛ اما با دقت عقلي ثابت ميشود که اگر شريک الباري، مخلوق باشد ديگر شريک الباري نيست و مخلوق است. خداي معدوم هم تناقضش آشکار نيست؛ اما با دقت عقلي ثابت ميشود که چون خداوند بايد وجود داشته باشد قيد معدوم، تناقض ميآورد.
مثال من در اينجا اين است که کسي ممکن است بگويد که اشکال ندارد دو نامتناهي با هم وجود داشته باشند. اين از نظر ظاهري اشکالي ندارد؛ اما با دقت عقلي ميفهميد که نامتناهي به معناي واقعي کلمه نامتناهي است براي نامتناهي ديگر جايي باقي نميگذارد. بنابراين، ظاهر دو نامتناهي تناقض ندارد و تناقض در بطن آنها پنهان است. در مورد خداي معدوم هم همينطور است تناقضي که در انکار خدا است تناقض پنهان است نه تناقض آشکار؛ لذا از اشکالهاي آيتالله جوادي مبتني بر همين است که ميتوان خدا را انکار کرد و از نظر مفهومي مشکلي ندارد. اشکال ديگر استاد جوادي آملي اين است که ميتوان به شريک الباري معتقد شد و از نظر مفهومي اشکالي ندارد. يکي از اشکالهاي آيتالله جوادي همين است ميگويند که پس با برهان وجودي بايد شريک الباري را هم ثابت بکنيم؛ چون شريک الباري هم براساس تعريف بايد واجب الوجود باشد، شريک الباري که نبايد ممکن الوجود باشد، شريک الباري هم بايد کامل باشد. پس اگر واجب الوجود مستلزم وجود داشتن باشد يا کمال مستلزم وجود باشد؛ پس بايد شريک الباري هم وجود داشته باشد. جواب اين است که شريک الباري، مفهوماً تناقض دارد؛ يعني خداي دوم يا واجب الوجود دوم مفهوماً تناقض دارد؛ چون لازمهي خداي دوم، حد داشتن است و لازمهي عدم تناهي، واحد بودن است
لذا در نگاه اوليه دو نامتناهي تناقض ندارد؛ اما وقتي دقت ميکنيد مي فهميد که لازمهي نامتناهي، وحدانيت است و دو نامتناهي نميتوانند وجود داشته باشند، بنابراين لازمهي شريک الباري هم اين است که حد داشته باشد؛ چون اگر حد نداشته باشد دومي نميتواند پديد بياييد و موجود دوم وقتي پديد ميآيد که موجود اول اگر در عرض آن باشد محدود باشد. بنابراين، شريک الباري دوم؛ يعني واجب الوجود محدود، که اين تناقض دارد. بنابراين، اشکال آيتالله جوادي ونيز اشکال کانت در اينجا وارد نيست و انکار واجب الوجود يعني خدا معدوم است که تناقض پنهان دارد.
اشکال پنجم و نقد اشکال پنجم
اشکال پنجم
اشکال ديگر کانت اين است که به تعبير بنده که بعضي از غربيها نيز اين تعبير را کردهاند، برهان وجودي نوعي شعبدهبازي و فريب مخاطب است. مثل کلاهي که شعبدهبازها ميگذارند و از داخلش خرگوشي را بيرون ميآورند، افراد واقعاً باور ميکنند که کلاه خالي بوده و از داخل آن خرگوش بيرون آمده است؛ اما نميدانند که اين خرگوش قبلاً در کلاه جاسازي شده است. غربيها هم؛ ازجمله کانت حرفشان اين است که خدا را طوري تعريف ميکنيد که پنهاني و بدون آنکه کسي بفهمد وجود را در تعريفش ميآوريد و بعد، اين وجود را از اين تعريف بيرون ميآوريد. ميگويد که برهان وجودي، توتولوژي است؛ زيرا همان وجودي را که در تعريف خدا گنجاندي همان وجود را نتيجه گرفتي. اين، توتولوژي و بيحاصل است؛ يعني تکرار مکرر است. نقد اشکال پنجم
ابتدا مثالي بزنم؛ اگر شما بگوييد باجناق مرد است، شما قبلاً در تعريف باجناق، مرد بودن را گنجاندي و اينکه ميگويي مرد است سخن جديدي نگفتهايي، همان مردي را که جزء موضوع بود بيرون کشيده و بر آن، بار کردي آن هم همين را ميخواهد بگويد.
جواب اشکال کانت اين است که برهان وجودي، در ابتدا وجود را در تعريف خدا قرار نميدهد؛ بلکه آنچه در تعريف خدا قرار ميدهد کمال يا وجوب وجود است و با استدلال ثابت ميشود که لازمهي کمال، وجود داشتن است يا لازمهي وجوب، وجود است. مثل اينکه اگر گفتيد که مثلث سه ضلع دارد اين به يک معنا توتولوژي است؛ اما اگر بگويم که زواياي مثلث ۱۸۰ درجه است، اين هم توتولوژي است؟ نه، شما در تعريف مثلث، ۱۸۰  درجه بودن را نميگنجانيد، سه ضلع يا سه زاويه را ميگنجانيد و با برهان عقلي نتيجه ميگيريد که لازمهي سه ضلع بودن، ۱۸۰ درجه بودن است. برهان وجودي هم همينطور است، وجود را در تعريف خدا نميگنجانيم که بعد بگوييم که شعبدهبازي است و همان را بيرون بياوريم، در تعريف خدا کمال مطلق يا وجوب وجود را ميگنجانيم و با يک استدلال ثابت ميکنيم که لازمهي اين تعريف، وجود داشتن است همانطورکه لازمهي تعريف مثلث، ۱۸۰ درجه زوايا است و قضيه توتولوژي هم توتولوژي نيست.
دکتر جعفري:   آقاي دکتر افضلي، پنج اشکال کانت را مطرح و نقادي فرمودند و دو اشکال اساسيتر باقي ماند که در نوبت بعد از ايشان استفاده خواهيم کرد. از حجت الاسلام استاد سليماني اميري ميخواهيم که اگر تا اين جا نکته اي در مورد اشکالات و پاسخها هست، بفرماييد.
نکاتي ديگر دربارهي اشکالهاي کانت
استاد سليماني اميري: بسم الله الرحمن الرحيم. از همهي عزيزاني که اين جلسه را برگزار کردند تشکر مي کنم. برهان وجودي، برهان عقلي محض است؛ يعني حس و تجربه در اثبات خدا دخالت نميکند؛ همانطورکه فيلسوفان ما در برهان صديقين، همين ادعا را دارند؛ منتهي آنها از اصل وجود با پذيرش نفي سفسطه شروع ميکنند؛ اما در برهانهاي وجودي از تعريف لفظي خدا يا از مفهومي که از لفظ خدا، لفظ God يا لفظ۲Dieu  داريم ميخواهيم بدانيم که آيا با عقل محض ميتوانيم وجودش را نتيجه بگيريم يا خير؟ آنسلم و دکارت اين ادعا را دارند و در ميان فيلسوفان اسلامي نيز مرحوم نراقي و مرحوم محقق غروي اصفهاني همين ادعا را دارند. مرحوم نخودکي اصفهاني در رسالهاي که در کتاب نشاني از بينشانها، آمده برهان وجودي معروف را آورده و به بعض الفضلاء منسوب کرده و به نظرم، مقصود مرحوم اصفهاني بوده يا بزرگوار ديگري بوده است. اگر منظور او محقق اصفهاني باشد او يعني محقق اصفهاني مدعاي خود را به صورت منظوم بيان کرده و آقاي نخودکي اصفهاني به صورت نثر و در قالب صغري، کبري و نتيجه تدوين کرده است.
اين نکته را اشاره کنم بعضي از اشکالهايي را که کانت مطرح کرد صرفنظر از آنچه دکتر افضلي فرمودند که اين اشکالات از گاسندي است ولي به اسم کانت معروف شده است شايد کانت در اين جهت متأثر از هيوم باشد شايد يکي از دو اشکال باقي مانده که دکتر افضلي بعداً ميفرمايد در آنجا خودش را بيشتر نشان دهد که به آن هم اشاره کند که وجود خدا از ماهيت خدا جداپذير است و اين اشکال اصلي است که هيوم دارد. اين نکته اي دربارهي اشکال اول کانت است که ما مفهومي از خدا نداريم و ايدهايي از او داريم که اين دليل بر اين ميشود که  برهان وجودي معتبر نيست. اگر بخواهيم کار مقايسهايي انجام دهيم و فضا را به مباحث فلسفهي اسلامي نزديک کنيم، شايد منظور کانت اين بوده که ايده از نوع معقول ثاني است يعني بين معقول ثاني منطقي و فلسفي از يک طرف و مفهوم يا کانسپت، همان که از خارج ميآيد يعني معقول اولي بايد تفکيک کرد، است. از خدا، مفهومي که از شيء خاص يا حقيقت برتري انتزاع کرده باشيم نداريم. شايد اين جهتش باشد که اشکالهاي بعدي را براين اساس تنظيم ميکند. اشکالها و پاسخهايي را که دکتر افضلي فرمودند تاحدودي قبول دارم. فقط ميخواهم به اين مطلب اشاره کنم که کانت يک نکته اساسي بيان ميکند که اگر آن را مي پذيرفت مؤيد برهان وجودي ميشد؛ منتهي کانت مبنايي دارد که در اشکال اول با تفکيک بين کانسپت و ايده برهان وجودي را نميپذيرد.
به مثالهاي دکتر افضلي توجه کنيد که به درستي هم اشکال کردند که کانت ابتدا ضرورتهاي منطقي را بحث ميکند که موضوع آن، مفهومي است که ممکن به امکان خاص است. ادعاي کانت اين است که نميتواني مثلث را حفظ و وضع کني؛ اما زاويه يا سه ضلع آن را  سلب کني، تناقض پيش ميآيد و محال است؛ اما چه اشکالي دارد بگوييم که مثلث نيست پس سه ضلع ندارد تناقضي هم پيش نميآيد.
اشکالي آقاي دکتر افضلي، درست است که ما نميتوانيم مثلث را حفظ کنيم و سه ضلع را برداريم؛ اما با هم ميتوانيم برداريم؛ يعني با انتفاء موضوع ميتوان گفت که نه مثلثي هست و نه اضلاعي. اما در مورد واجب، سالبه به انتفاء موضوع محقق نميشود؛ يعني اگر اينطور بگوييد که واجب الوجود، واجب الوجود نيست يا موجود نيست، ناقض خود است؛ زيرا معنايش اين است که وجودي که واجب است موجود نيست  و اين تناقض است. نکته اساسي در پاسخ اين اشکال اين است که ذهن ما به مفاهيم ممکن عادت کرده است؛ درحاليکه سه دسته مفاهيم داريم. کانت و همهي فيلسوفان نيز به اين نکته توجه دارند؛ اما به اين مواضع حساس که ميرسند درست بهرهبرداري نميکنند. بعدها حتي در فلسفه اسلامي که برهانهاي وجودي از سوي فيلسوفان اسلامي نقد ميشود در اثر عدم پردازش به اين نکتهاي است که اشاره ميکنم.
فيلسوفان در مواد ثلاث اشاره ميکنند که موضوع يک قضيه به گونهايي است که يا محمول ميتواند براي او ضروري باشد. ضروري يعني چه؟ يعني همان ضرورت ازلي يا ميتواند امکاني باشد. امکاني باشد يعني چي؟ يعني آن ضرورت را نداشته باشد و يا ميتواند امتناعي باشد. امتناعي يعني چه؟ يعني  ضرورت ازلي را نداشته باشد البته بالغيرها هم جايگاه خود را دارند.
ايدهي برهانهاي وجودي اين است که اگر من مفهومي را پيدا کنم که خود اين مفهوم ضرورت وجودش را تثبيت ميکند، بهطور بديهي اين مفهوم برقرار است؛ يعني خدا به معناي واجب الوجود و کامل مطلق، موجود است و نميتواند نباشد؛ وگرنه تناقض ميشود. نکته اين است که واجب الوجود يعني چه؟ يعني موجود ضروري و وجود براي موجود ضروري، ضرورت دارد.
حتي اين قضيه «واجب الوجود موجود است» تحليلي هم هست؛ اما در عين حالي که تحليلي است وجود خارجي را نتيجه مي دهد؛ زيرا يک قضيه تحليلي ميتواند صادق باشد کما اينکه ميتواند کاذب باشد. پس اين گونه نيست اگر قضيه تحليلي است، افکارش تناقض باشد مثلاً در اعداد طبيعي اگر کسي ادعا کند که « عدد طبيعي بين هفت و هشت عدد طبيعي بين هفت و هشت است» است، اين قضيه تحليلي است و به لحاظ رابطه محمول با موضوع ضروري نيز هست؛ اما درعين‌‌حال اين قضيه کاذب است؛ زيرا اعداد طبيعي بين هفت و هشت نداريم. پس يک قضيه ميتواند تحليلي باشد و درعينحال کاذب باشد و از طرف ديگر ميتوانيم يک قضيه تحليلي داشته باشيم و در عين تحليلي بودن صادق و ضروري باشد و در واقع چنين باشد.
به نظر من نکته اساسي در پاسخ اين است که اگر هليهي بسيطه خاصي پيدا کرديم، هليهي بسيطه اي محمول موجود است و موضوع آن موجود ضروري باشد؛ اين محمول براي اين موضوع ثابت است و مشروط به هيچ شرطي هم نميتواند باشد؛ زيرا هيچ قضيهاي مشروط به عنوان موضوعش نيست. اگر کسي گفت که «مثلث مثلث است»؛ يعني مثلث بالضرورة مثلث است. آيا به اين معناست که اگر مثلث مثلث باشد آنگاه بالضروره مثلث است»، «اگر» نميخواهد خود عنوان مثلثيت را تثبيت کرده است. بنابراين، اين مطلب اختصاص به واجب هم ندارد اين بيان در اصل هستي نيز ميآيد. کسي گفت موجود نه موجود امکاني موجود است، بالضرورة به ضرورت ازلي در خارج وجود محقق است. اصل هستي، ضرورت ازلي دارد. شبيه همان کلامي که حضرت علامه در برهان صديقين دارد؛ منتهي در اينجا ميخواهيم از طريق مفهوم اين را نشان دهيم.
به نظر من اگر کسي به اين نکته توجه کند ميتوانيم هليهي بسيطه داشته باشيم، اين هليهي بسيطه به دليل اينکه بسيط است اگر موضوعش عين المحمول باشد؛ مثل واجب الوجود يا محمول مندرج در عنوان خود باشد، بالضرورة صادق است به ضرورت ازلي هم صادق است؛ ولي درعينحال، مشروط به عنوان موضوع هم نيست؛ لذا اشکالي که برخي مطرح کردهاند که مثلا برهان وجودي درست است؛ اما «اگر» دارد، و شرطي دارد و آن شرط اين است که اگر واجب الوجود موجود باشد، اين شرط درست نيست؛ زيرا قضيه ما هليهي بسيطه است و هليهي بسيطه، مشروط به وجود موضوع نيست. موضوع را تازه داريم حمل مي کنيم و اصلاً مشروط نميشود. در هر قضيهاي چه هليهي بسيطه باشد و چه مرکب باشد، موضوع هر قيد بيرون از خود را ميتواند بپذيرد؛ اما قيد به خود در آن معنا ندارد. خود عنوان همان است و معنا ندارد که بگويم: وجود اگر وجود باشد وجود است،  بدون اگر هم قضيه درست است؛ پس اگر قضيهايي حتي تحليلي (به اعتقاد من برهانهاي وجودي  تحليلي هم است) نيز ثابت ميکند؛ هليهي بسيطه مشروط به وجود موضوع خودش نيست.
بسياري از اشکالهايي که کانت مطرح ميکند براساس غفلت از اين نکته است که موضوع ما موضوعي نيست که مشروط به شرطي شده باشد و چنين شرطي لغو است؛ مثل اينکه بگوييم اگر مثلث مثلث باشد، آنگاه سه ضلع دارد. در حالي که اين شرط لغو هست ممکن است اين به ذهن بيايد که اگر ما موجود را بر وجود امکاني حمل کنيم پس بايد اين ضرورت را هم بپذيريم. اين اشکال وارد نيست، زيرا اگر قيد امکان را آورديم ميتواند موضوع نباشد؛ مثلاً اگر گفتيم که موجود ممکن موجود است، تحليلي است؛ پس بايد در خارج باشد. مي گوييم اگر خداوند هيچ موجودي را خلق نميکرد موجود ممکني نداشتيم. بنابراين برهان وجودي در وجود امکاني جاري نيست پس اين قضيه «موجود امکاني موجود است» تحليلي صادق است؛ اما تا خدا ممکنات را نيافريده باشد، قضيه مصداق خارجي ندارد و به صورت شرطي صادق است. در واقع شرط به علت برميگردد؛ يعني موجود ممکن اگر علت تام داشته باشد يعني قضيه مقيد به حيثيت تعليليه است؛ پس مشروط به امر بيرون از خود شده است، هيچ قضيهايي به خودش مشروط نميشود، ميتواند به علتش مشروط باشد. اما وقتي به واجب الوجود مي رسيديم، واجب الوجود هيچ حيثيتي را نميپذيرد، نه حيثيت تقييديه و نه حيثيت تعليليه. وقتي واجب هيچ قيد شرطي نداشت و اين را موضوع قرار داديم و محمول موجود را بالضرورة (ضرورت ازلي) بر آن حمل کرديم، وجودش ثابت ميشود. اين نکاتي است که دربارهي همهي اين مباحث در بحثهاي برهانهاي وجودي داريم.
البته گاهي ممکن است تقرير خاصي از برهان وجودي دچار مشکل شود و کانت درست است که هر برهان وجودي را خواست نفي کند؛ اما تحت تأثير يک برهان وجودي خاص بوده است که انشاءالله آقاي دکتر بحث وجود محمولي را مطرح ميکنند.
دکتر جعفري: ناظر به نکتهي پاياني شما سؤالي دارم؛ چون کانت ميگويد که قضاياي وجودي نميتوانند قضاياي تحليلي باشند و قضاياي ترکيبي و تأليفي هستند؛ يعني به هيچ وجه نميتوانيم در تعريف چيزي وجود را هم لحاظ کنيم. اين را هم توضيح بفرماييد.
سليماني اميري: وقتي منطق دانان اين بحث را در منطق مطرح ميکنند که براي تعريف شيء، اگر تعريف حدي است به مقوماتش و اگر تعريف رسمي است به لوازمش تعريف کنيد؛ اما شي ء را به وجودش تعريف نکن؛ زيرا شيء بايد خلو از وجود و عدم آن شيء تعريف بشود مرادشان تعريف در حوزه ماهيات و معقولات اولي است.  تعريف حوزهي ماهيات هميشه همينطور است و درست هم هست. اما لازم نيست که تعريف حقيقي داشته باشيم، بحث در اين است که لفظي داريم و ميخواهيم اين لفظ خدا را  تعريف کنيم که از لفظ خدا در ادبيات فارسي، فارسي زبانها چه معنايي را ميفهمند. آنچه از لفظ خدا مي فهميم بيان کنيم، مي شود تعريف واژه خدا طبق اين بيان همه الفاظ تعريف لفظي مي توانند داشته باشند. مثلاً اگر کسي خواست الفاظ «واجب الوجود» ، «ممکن الوجود» و «ممتنع الوجود» را تعريف لفظي کند در واجب الوجود مي گويد موجودي که واجب است. ممتنع الوجود يعني چي؟ يعني موجودي که نميتواند تحقق داشته باشد. ممکن الوجود يعني چي؟ يعني موجودي که ميتواند باشد و ميتواند نباشد. ما ميخواهيم تعريف لفظي کنيم. کامل مطلق يعني موجودي که هر کمال مفروضي را دارد. اين تعريف لفظي است. بنابراين، اگر کسي عنوان را کامل مطلق قرار داد، ميگوييم که در مفهوم کامل مطلق، وجود اشراب شده است؛ چون کمال جز وجود چيز ديگري نيست، اگر کمال قيدي نداشته باشد، قيد اطلاق را براي تأکيد ضميمه مي کنيم نه اينکه خود اطلاق، قيد باشد، فقط براي توسعه در همان عنواني که واقعاً مطلق است، اطلاقش هم به قول عرفا رها است. کمال مطلق؛ يعني وجود محض که لازمهاش وجوب وجود نيز هست. پس، اين اشکال که «وجود» نبايد در تعريف آورده شود پاسخ اين است که ما تعريف لفظي داريم و لازمهاش اين است که مفاهيمي را که از آن لفظ به دست مي آوريم در تعريفش بيايد، در تعريف واجب الوجود هم وجوب و هم وجود بايد بيايد؛ اين تعريف لفظي است و آوردن وجود در تعريف لفظي مانعي ندارد؛ منتهي مهم اين است که خود اين محتوي ميگويد که بالضرورة در خارج موجود است که ضرورتش بدون برهان با خود همين مفهوم، تثبيت ميشود. برهان وجودي يک گام عقبتر ميرود و ميگويد که ما فرض نميکنيم واجب موجود است؛ بلکه با برهان عقلي نشان ميدهيم که اگر اين عنوان در خارج مصداق نداشته باشد تناقض ايجاد ميشود. تناقض را که قبول داريم محال است؛ پس اين عنوان بايد مصداق داشته باشد. يعني اساساً برهانهاي وجودي، برهان خلفي هستند؛ يعني ادعا اين است که اين عنوان در خارج مصداق دارد و موجود است، اگر موجود نباشد و معدوم باشد تناقض دارد، تناقض محال است؛ پس قطعا موجود است. اين خلاصهي برهان وجودي است.
دکتر جعفري: پس با اين توضيحي که حضرت آقاي سليماني فرمودند، قضيهي کامل مطلق موجود است، قضيهي تحليلي است. قضاياي تحليلي دو دسته استبعضي از قضاياي تحليلي  صادق هستند و بعضي کاذب هستند. اين جزء قضاياي تحليلي صادق است و لحاظ وجود در تعريف کامل مطلق يا تعابير ديگري که براي خدا ميشود مشکلي ايجاد نميکند.
 دو اشکال کانت به برهان وجودي باقي مانده که در محضر دکتر افضلي هستيم و بعد وارد فضاي اسلامي ميشويم. 

اشکال ششم و نقد اشکال کانت
اشکال ششم
اشکال بعدي که کانت مطرح ميکند همين نکتهايي است که در فرمايش عزيزان مطرح شد. ادعاي برهان وجودي اين است که وجود خدا از تعريف خدا نتيجه ميشود؛ يعني قضيهي خدا وجود دارد بديهي است و انکارش تناقض است. کانت ميگويد که لازمه اين ادعا اين است که قضاياي وجودي را تحليلي بدانيم؛ درحاليکه قضاياي وجودي تأليفي هستند. تحليلي قضايايي است که محمول از دل موضوع بيرون ميآيد، يکي از اجزاي موضوع است و بر او حمل ميشود؛ مثل اينکه بگوييم که انسان ناطق است؛ اما قضاياي تأليفي قضايايي هستند که مفهوم در دل موضوع گنجانده نشده مثل اينکه بگوييم انسان سفيد پوست است.
کانت ميگويد که در قضاياي وجودي، مانند:  ـ موجود است؛ اين ـ هر چيزي ميخواهد باشد. اين قضايا تأليفي است. قضاياي وجودي هميشه تأليفي هستند؛ چون در تعريف هيچ موضوعي وجود داشتن گنجانده نشده است؛ درحاليکه ادعاي برهان وجودي اين است که قضاياي خدا موجود است قضيهي تحليلي است.نقد اشکال کانت
قبل از اينکه اين را نقد کنم ميخواهم نکتهايي را عرض کنم و آن خواهشي است که از محققان فلسفهي اسلامي دارم که جناب آيتالله فياضي هم اينجا تشريف دارند. بعضي از اين اشکالها يعني طرح مسائلي که کانت گفته، کاري ضروري است که پاسخ آنها را در فلسفهي اسلامي بررسي کنيم. بعضي از نظرات کانت، پاسخهايي دارد که گفته شده؛ اما محققان ما در بعضي از نظراتش بحث تحقيقي و عميق نکردند ازجمله اين بحث که بايد دربارهاش صحبت شود که آيا قضاياي وجودي تحليلي هستند يا تأليفي؟ اگر کانت از فيلسوفان اسلامي بپرسد که به نظر من تأليفي هستند، شما چه ميگوييد، قضاياي وجودي تأليفي هستند يا تحليلي؟ جوابش چيست؟ اگر براساس فلسفه اسلامي بخواهيم جواب بدهيم بايد بگوييم که همهي قضاياي وجودي، تأليفي هستند؟ آيا همهي قضاياي وجودي، تحليلي هستند يا بايد قائل به تفکيک شويم و بگوييم که در بعضي موارد تحليلي و در بعضي موارد تأليفي هستند؟ اگر بخواهيم تفکيک کنيم اين تفکيک، معيار ميخواهد.
نکتهي ديگر در همين ارتباط اين است که از اشکال بعضي از اساتيد فلسفهي ما مثل آيتالله جوادي و مرحوم مطهري، همين معنا برداشت ميشود. يعني وقتيکه آيتالله جوادي ميفرمايند که از دل تعريف يا به تعبير ايشان از دل حمل اول در تعريف خدا، وجود خارجيِ خدا نتيجه نميشود وقتي ميگويند که با برهان وجودي، وجود خدا ثابت نميشود معنايش اين است که وجود خارجي داشتن (وجود خارجي نه وجود مفهومي) در هيچ تعريفي گنجانده نشده است. معناي اين حرف اين است که بقيهي قضاياي وجودي؛ حتي قضيهي خدا وجود دارد نيز تأليفي است.
يک نکته را بايد به اين ضميمه کرد اين را به عنوان طرح مطلب ميگويم فرصت بررسي و پاسخگويي نيست؛ اما محققان فلسفهي ما بايد دربارهي اين قضيه جديتر کار کنند و آن اين است که در مورد ممکنات وجود در تعريف چيزي گنجانده نشده است؛ چون در تعريف ممکن بما هو ممکن، نه وجود و نه عدم ننهفته است. اما وقتي در مورد واجب الوجود ميگوييد که «الحق ماهيته إنيته»، يعني چي؟ يعني وجود خداوند عين ماهيت خدا و عين ذات خدا است. اگر موجودي «الحق ماهيته إنيته» شد آيا حمل وجود بر آن تأليفي است يا تحليلي؟ حمل وجود بر مثلث تأليفي است؛ اما اگر موضوعي وجود داشت که ماهيتش عين إنيتش بود اگر بگوييم  که آن موضوع وجود دارد، تأليفي است يا تحليلي؟ اگر گفتيد که تأليفي است معنايش اين است که پس در حق خداي متعال، وجود داشتن گنجانده نشده است. اگر وجود در تعريف خدا گنجانده نشده باشد چگونه وجود در مفهومي که گنجانده نشده است ماهيتش إنيتش است؟ چون اگر وجود در مفهوم خدا گنجانده نشده باشد معناي ديگرش اين است که او ممکن است؛ چون اين وصف ممکنات است که وجود در وصفشان گنجانده نشده است. پس فرق خدا با ممکنات چيست؟ وقتيکه چيزي وجود در تعريفش گنجانده نشده باشد و قضيهاش تأليفي باشد ميتوان گفت که ماهيتش إنيتش است. بهطورکلي براساس مباني فلسفهي ما بهويژه اگر وارد فلسفهي صدرايي هم بشويم که اصالت با وجود است مسئله فرق ميکند؛ يعني پاسخ فيلسوف مشاء به اين سؤال که قضاياي وجودي تأليفي هستند يا تحليلي، چيست؟ پاسخ فيلسوف اصالت وجودي به اين مطلب که وقتي وجود اصيل است به طريق اولي، ذات واجب الوجود يعني عين الوجود بودن، آيا آنجا هم تحليلي است يا تأليفي؟ يعني پاسخ ملاصدرا با فلاسفهي مشاء به اين سؤال فرق دارند. آنچه نياز به تحقيق دارد اين است که آيا در فلسفهي خودمان، قضاياي وجودي را تحليلي ميدانيم يا تأليفي؟ کانت ميگويد که قضاياي وجودي در هيچ موردي تحليلي نيستند، يک موردش اين است که اگر تحليلي باشند قضيه توتولوژي ميشود و بيحاصل است. انسان انسان است قضيه‌‌اي صادق و ضروري است؛ اما توتولوژي بيحاصل است. اگر وجود در تعريف خدا گنجانده شده باشد، قضيهي خدا موجود است قضيهي توتولوژي بيحاصل و تکرار مکرر است.
جواب اشکال کانت اين است که اين به بحث خيلي عميق در فلسفهي کانت مربوط است که از زمان کانت تاکنون درباره‌‌اش دعوا و گفتگو است و آن اين است که معيار دقيق تحليلي يا تأليفي بودن چيست؟ مفسران، شارحان و منتقدان کانت، سخناني گفتهاند که قابل تأمل است و از بسياري جهات آن را قبول دارم و آن سخن اين است که معيار تحليلي و تأليفي بودن، امري نسبي است و بستگي دارد که  در تعريف تحليلي و تأليفي، معيار تحليلي و تأليفي را چه چيزي قرار دهيد. کانت معيارهاي متعددي را مطرح ميکند که گاهي اين معيارها با هم جمع نميشوند؛ گاهي از سخن کانت اينطور برداشت ميشود که اگر محمول بيواسطه در موضوع باشد؛ مثل اينکه بگوييم انسان ناطق است، اين تحليلي است.
گاهي معيار را دانشافزايي معرفي ميکند و ميگويد که قضيهي تأليفي قضيهايي است که اطلاع ما را از موضوع افزايش دهد. اينکه مثلث سه زاويه دارد اطلاع تازهايي به ما نميدهد؛ اما اگر گفتيم که انسان سفيد پوست است اطلاع تازهايي به ما ميدهد.
گاهي معيار را اندراج باواسطه ميداند. اگر من نه با يک واسطه با چند واسطه، مفهومي را از يک موضوع بيرون آوردم و گفتم که زواياي مثلث ۱۸۰ درجه است اين تحليلي يا تأليفي است؟ اين قضيه که مثلث سه ضلع دارد تحليلي است؛ اما اينکه زواياي مثلث ۱۸۰ درجه است، تحليلي است يا تأليفي؟ با بعضي معيارها تحليلي و با بعضي معيارها تأليفي است. کانت ميگويد که اين قضيه تأليفي است؛ اما واقعاً تأليفي نيست؛ بلکه تحليلي است. به اين معنا که شما با تحليل مفهوم مثلث و دنبال کردن مرحلهاي لوازم منطقي آن ميفهميد که ۱۸۰ درجه است؛ يعني بعضي از اوصاف مثلث، بيواسطه يا باواسطه از نهاد مثلث بيرون ميآيد. بعضي اوصاف مثلث با ده واسطه از نهاد مثلث بيرون ميآيد؛ اما از تعريف مثلث بيرون ميآيد؛ لذا به اين اعتبار، تحليلي است و جالب است و درعينحال که تحليلي است، توتولوژي هم نيست. قضيهي مثلث ۱۸۰ درجه است توتولوژي نيست و درعينحال، آگاهي ما را هم افزايش ميدهد. اگر کسي نميداند که مثلث ۱۸۰ درجه است وقتي گفته مي شود که مثلث ۱۸۰ درجه است آگاهي پيدا ميکند.
در برخي موارد نيز، معيار را اينهماني مفهومي قرار ميدهد. پس نسبت به اينکه معيار تعريف تحليلي و تأليفي، اندراج بي‌‌واسطه، اندراج باواسطه، دانشافزايي يا اينهماني بدانيم، پاسخها مختلف ميشود. لذا همانطورکه بسياري از منتقدان کانت گفتند يک معيار قطعي و خطکشي دقيق نميتوانيم در قضاياي تحليلي و تأليفي به وجود آوريم. مثلاً کانت ميگويد که اگر در نهاد تعريف يک موضوع، چيزي گنجاده شده باشد تحليلي است و اگر گنجانده نشده باشد تأليفي است، اين هم  امري نسبي است. شما ميتوانيد مثلث را اينطور تعريف کنيد يا بگوييد که مثلث سه ضلع دارد يا اگر آدم باهوش و نابغهايي بود ميدانست که مثلث ۱۸۰ درجه است مي تواند مثلث را اينطور تعريف کند و بگويد که مثلث شکلي است که مجموع زوايايش ۱۸۰ درجه است؛ يعني مثلث را به ۱۸۰ درجه بودن تعريف کند؛ پس تحليلي ميشود؛ لذا معيارها نسبي است. بحثهاي مفصلي را نوشته بودم که معيارهاي کانت را در تحليلي و تأليفي نقادي کنيم اما فرصت نيست.
اشکال کانت که همه قضاياي وجودي را تاليفي مي داند، مغالطه است زيرا اين ادعا را از ممکنات به واجب الوجود هم تعميم مي دهد. واقعيتش اين است که در مورد موجودات بايد تفکيک قائل شويم. قضاياي وجودي در مورد ممکنات تأليفي هستند؛ اما در مورد واجب تحليلي و درعينحال که تحليلي است برخلاف سخن کانت، توتولوژي نيست و مفيد علم تازه نيز هست. منکر خدا نميداند که خدا وجود دارد؛ اما شما با اين برهان به او ثابت کرديد که وجود دارد و و آگاهي جديدي براي او به وجود ميآيد؛ درعينحال که اين را از نهاد تعريف نتيجه گرفتهايد دنبال برهان نظم و برهان امکان وجوب نرفتيد، شما فقط با تحليل مفهوم خدا ميتوانيد ثابت کنيد که خدا وجود دارد که در قسمت بعد که مي گوييم وجود کمال است  ميگوييم که چگونه از نهاد تعريف بيرون ميآيد.
بنابراين، در مورد واجب الوجود قضاياي وجودي يعني خدا وجود دارد تحليلي است؛ لذا عرض کردم اگر بعضي از فيلسوفان معتقد هستند که در مورد خدا نيز تأليفي است بايد نشان دهند که چگونه چيزي که ماهيتش إنيتش است نيز تأليفي است؟ اگر اينطور است چيزي که ماهيتش إنيتش نيست با چيزي که ماهيتش إنيتش است، از اين جهت چه فرقي دارد؟ اگر قرار باشد اين ميز بتواند وجود نداشته باشد و خدا هم بتواند وجود نداشته باشد فرق خدا با ميز چيست؟! ميز هم ميتواند وجود داشته باشد و هم ميتواند وجود نداشته باشد آيا خداوند هم ميتواند وجود نداشته باشد؟  اگر خدا معدوم است و وجود ندارد آيا چيزي که معدوم است ميتواند موجود باشد؟ اگر گفتيد که نميتواند موجود باشد معنايش اين است که ممتنع است؛ درحاليکه مفهوم خدا امتناع ندارد. و اگر گفتيد که ميتواند موجود باشد؛ پس فرق خدا با ممکنات چيست؟ ميز، هم ميتواند موجود باشد و هم ميتواند موجود نباشد؛ خدا هم مي تواند موجود باشد و ميتواند موجود نباشد؛ پس فرق خدا با ممکنات چيست؟ بنابراين جواب اين سؤال، واحد نيست، بايد بين ممکنات و واجب را فرق گذاشت.
اشکال هفتم و نقد اشکال هفتم
اشکال هفتم
آخرين اشکال که مهمترين اشکال کانت است اين است که برهان وجودي حداقل با يک تقرير آنسلم و تقرير معروف دکارت مبتني بر اين است که وجود، کمال است. دکارت هم صريحاً همين را ميگويد که خدا همهي کمالات را دارد، وجود نيز کمال است؛ پس خدا وجود دارد. اشکال زيربنايي کانت اين است که وجود، کمال نيست، صفت نيست و به تعبير او Real predicate نيست، محمول واقعي نيست. کانت همان سخني را ميگويد که در فلسفهي اسلامي داريم و مي گوييم، وجود، محمول بالضميمه نيست. کانت مي‌‌گويد که علم کمال است، قدرت کمال است، فلاني عالم است، سفيد پوست است. کمال يعني صفت است. اگر بگويم که وجود، کمال است، چيزي را ميتوان گفت کمال است که اول وجود داشته باشد و بعد ميگوييم که آيا آن صفت برايش کمال است يا نيست؟ وقتي چيزي وجود ندارد معني ندارد که بگوييم وجود کمال است. يکي از اشکالهاي گاسندي اين است که اگر وجود، کمال باشد؛  پس عدم بايد نقص باشد. موجود معدوم؛ مثل اژدهاي هفت سر، ناقص است يا معدوم؟ميز موجود به صرف موجود بودن کامل است يا اينکه بعد بايد کمالات به آن اضافه شود. اين سخن که چيزي که معدوم است، ناقص است ما ميتوانيم بگوييم که اژدهاي هفت سر به اعتبار نبودنش ناقص است. کانت ميگويد که اول چيزي بايد موجود باشد کار وجود و به تعبير او Positing the thing يعني وضع الشيء  پوزيت کردن است، پوزيتينگ اثينگ است. ابتدا وجود چيزي را وضع و بعد، محمولاتي را به آن اضافه ميکنيم.  
اين هماني است که ما در فلسفهي خودمان هم ميگوييم که نقش وجود در قضايا، نقش صفت نيست وضع الشيء است؛ وجود براي موضوعات، وضع الشيء است ثبوت الشيء است نه ثبوت شيء لشيء. در فلسفهي خودمان هم ميگوييم که قضاياي هليهي بسيطه، ثبوت الشيء و قضاياي هليهي مرکبه ثبوت الشيء لشيء استکانت ميگويد که اگر وجود، کمال باشد بايد وجود، ثبوت شيء لشيء باشد؛ درحاليکه چيزي که موجود نيست معنا ندارد که کامل است يا ناقص؛ پس اول بايد با وجود، چيزي را وضع کنيم و بعد ببينيم کامل است يا ناقص است به حسابش برسيم. اين هم بايد براي انديشمندان قابل تأمل باشد که بدون توجه به بحث کانت و اشکالات وجودي، پاسخ فلسفهي اسلامي به اين سؤال چيست؟ وجود کمال است يا کمال نيست؟ شئ معدوم، ناقص است يا اينکه نقص و کمال براي بعد از وجود است؟ آيا وجود واقعاً کمال است؟ بهويژه در فلسفهي صدرايي که معيار کمال،  وجود است، علم هم کمال است چون به وجود برميگردد کمال است، قدرت هم که حقيقتش از حقايق وجودي است کمال است. اگر در فلسفهي اسلامي بهويژه فلسفهي صدرايي گفتيم که وجود کمال است آيا برهان دکارت ثابت ميشود؟ چگونه از يک طرف محققان ما وجود را کمال ميدانند؛ اما از طرف ديگر، برهان وجودي را نميپذيرند؛ اگر وجود کمال است بايد در مقابل برهان وجودي تسليم شوند. وجود که کمال است، بنابراين خدايي که همهي کمالات را دارد بايد وجود داشته باشد. اما اگر گفتيم  که وجود کمال نيست آيا با مباني فلسفهي اسلامي سازگار است؟ بنابراين بحث نياز به کار دارد که در فلسفهي اسلامي چه جوابي به اين سؤال ميدهيم که آيا وجود کمال است يا کمال نيست؟
نقد اشکال هفتم
در ادامه، سخن کانت را نقد ميکنم. اولين نکته اين است که اگر منظور کانت از اينکه وجود، کمال يا صفت نيست اين است که وجود مانند صفتي مثل سفيدي به چيزي عارض نميشود و به تعبير ما محمول بالضميمه نيست؛ که از سخنان کانت اينطور فهميده ميشود که وجود مثل سفيدي يا علم نيست که به موضوع ديگري اضافه شود؛ چون قبل از موجود بودن، چيزي نيست که بگوييم وجود به آن اضافه شده است، وجود محمول بالضميمه نيست؛ وجود صفت نيست يعني محمول بالضميمه نيست.
پس يک سؤال در فلسفهي کانت اين است که آيا لازمهي اعتبار برهان وجودي اين است که وجود محمول بالضميمه باشد؟ اگر وجود، محمول بالضميمه نبود آيا برهان وجودي ميتواند صادق باشد؟ اما بههرحال، وجود محمول به ضميمه نيست.
نکته بعدي اين است که معيار کمال و نقص چيست؟ اين نقد بنده است و در جايي هم نديدم که به اين نکته به اين شکل اشاره کرده باشند که معيار کمال و نقص به وجود و عدم برميگردد. شما ميگوييد که علم کمال است، چرا علم کمال است؟ به دليل اينکه علم، عدم و خلائي را براي شيئي پر ميکند، کمال است؛ يعني موجودي که عالم نيست خلائي دارد و وقتي آن خلاء به ملاء تبديل ميشود به آن، کمال ميگوييم. علم يک خلائي و قدرت يک خلائي را پر ميکند و وقتي که اين علم يا قدرت نيست، به آن خلاء نقص ميگوييم.
اگر معيار کمال و نقص وجود و عدم است چگونه خود وجود، کمال نباشد؟ آيا لازمه ي کمال بودن چيزي اين است که بايد براي يک موضوع از پيش موجود، کمال باشد؟ نکتهي دقيقي است،  علم براي انساني که از پيش موجود است، کمال است؛ اما آيا در تعريف کمال لغيره بودن گنجانده شده و اگر چيزي که معدوم است يکدفعه موجود شود آيا کمالي به وجود آمده است؟ اگر الان در اينجا يکدفعه درختي موجود شود آيا کمالي تحقق يافته است و خلائي به ملاء تبديل شده است؟ اگر معيار کمال و نقص را اين بدانيم، وجود، کمال است و غير از وجود، کمال ديگري در عالم نداريم.
نورمن مالکوم که از فيلسوفان معاصر ما است در مورد برهان وجودي، سخنان خيلي خوب و قابل تأملي دارد. آنسلم، دو بيان دربارهي برهان وجودي دارد: يکي در فصل دوم کتاب و يکي در فصل سوم است. برخي گفتند که اين دو، يک برهان است و برخي گفتند که دو برهان است. در فصل دوم، معيار را کمال يا عظمت و در فصل سوم، معيار را وجوب وجود قرار ميدهد. افرادي مثل مالکوم معتقد هستند که اگر در برهان وجودي معيار را کمال قرار دهيم اشکال کانت وارد است. مالکوم طرفدار برهان وجودي است؛ منتهي ميگويد که اگر معيار را کمال بودن وجود قرار دهيم اشکال کانت وارد است؛ وجود کمال نيست؛ لذا برهان اول آنسلم درست نيست.
اما ميگويد که ميتوان از برهان وجودي تقريري کرد که اينکه وجود، کمال باشد يا نباشد که به آن تقرير، اشکالي وارد نميشود و اين تقرير معتبر است. به اعتقاد بنده هم معتبرترين تقرير براي برهان وجودي اين است؛ گرچه معتقد هستم تقرير دکارت هم تقرير درستي است و اشکال کانت وارد نيست. تقرير دوم ديگر هيچ اشکالي به آن ندارد و همان تقريري است که مرحوم غروي و نراقي بيان ميکنند. اين پاسخ فرمايش آيتالله جوادي و ديگران هم است که در مفهوم خدا، وجود به حمل اول گنجانده شده نه وجود به حمل شايع يعني وجود خارجي، هر چند در اينجا به کار بردن حمل اول و شايع خيلي مناسب نيست؛ چون اصطلاح اول و شايع بايد در جاي ديگري به کار رود. بههرحال، مقصود ايشان اين است که وجود به حمل اول در تعريف خدا گنجانده شده است؛ اما لازم نيست که خدا به حمل شايع موجود باشد؛ يعني وجود خارجي داشته باشد. اما ما ميتوانيم برهان وجودي را طوري تقرير کنيم که از همان اول بحث وجود خارجي باشد.
به اين نکته عنايت بفرماييد که ما مي گوييم يک چيز به حسب تقسيم منطقي از دو حال خارج نيست: يا وجود خارجي دارد يا وجود خارجي ندارد، به وجود مفهومي هم کاري نداريم. اگر خدا وجود خارجي داشته باشد، مطلوب ثابت است؛ اما اگر بگوييم که خدا وجود خارجي ندارد؛ پس يا ممکن الوجودي است که علتش او را ايجاد نکرده است؛ مثل اژدهاي هفت سر که وجود ندارد؛ چون علتش آن را ايجاد نکرده است يا بايد بگوييم که ممتنع الوجود است؛ مثل دايرهي مربع. چيزهايي که در عالم خارج نيستند از اين دو حال خارج نيستند: يا ممکناتي هستند که علت ندارند و يا علتشان آنها را ايجاد نکرده است؛ يا ممتنعاتي هستند که امکان وجود ندارند. پس اگر خدا وجود نداشته باشد يا بايد بگوييم که خدا ممکني است که علتش آن را ايجاد نکرده است که اين هم تناقض است مگر امکان دارد که خداوند علت داشته باشد؟! يعني نبودن خدا به اين دليل است که علتي بوده است که نخواسته خدا را موجود کند و اگر بخواهد خدا را موجود کند خدا موجود ميشود؛ لذا هيچ کس به اين شق قائل نشده است؛ حتي منکران برهان وجودي هم قبول کردند که اين شق در مورد خدا صادق نيست.
همه شق بعدي را مطرح کردند که خدا ممتنع الوجود است و خدا به اعتبار ممتنع بودنش وجود ندارد نه به اعتبار علت نداشتن. اگر بگوييد که خدا به اعتبار ممتنع بودنش، معدوم است؛ ملاک ممتنعات تناقض است و بايد نشان دهيد که در مفهوم واجب الوجود تناقض است؛ اگرچه تناقض پنهان باشد. اگر ثابت کرديد که مفهوم کامل مطلق يا واجب الوجود متضمن تناقض است ميپذيريم که خداوند مفهوماً واجب الوجود است؛ اما مصداقاً از مصداق ممتنعات است؛ اما اگر کسي نتوانست ثابت کند که واجب الوجود، ممتنع است؛  يعني اگر امکان عامش را پذيرفتيم بايد وجود خارجي آن را هم بپذيريم؛ چون ديگر معني ندارد که علت آن را موجود کند، خودش بايد موجود باشد. اين تقرير از برهان وجودي ديگر ربطي به اينکه وجود، کمال است يا کمال نيست ندارد.
بنابراين، برهان مالکوم، برهان مرحوم اصفهاني و برهان محقق نراقي يک برهان است که البته اين تقرير به نام مالکوم در دنيا مشهور شده است. اگر ما گفته بوديم که افرادي مثل مرحوم نراقي و اصفهاني اين تقرير را چند قرن قبل از اينها مطرح کردند اين برهان به اسم فلاسفهي ما ميشد و الان، مالکوم قهرمان اين تقرير است که به اعتقاد من هيچ اشکالي به اين نوع تقرير وارد نيست. اشکال کانت هم وارد نيست؛ چون همهي شقوقش  به حصر منطقي است، اشکال آيتالله جوادي هم وارد نيست؛ زيرا از اول وجود خارجي را مطرح کرديم که خدا، يا در خارج موجود است يا نيست. اگر در خارج موجود نيست يا ممکن است يا ممتنع. ممکن نميتواند باشد، ممتنع هم نيست؛ پس بالضرورة وجود دارد.
دکتر جعفري: خلاصهي بحث دکتر افضلي اين شد که کانت هفت اشکال به برهان وجودي مطرح ميکند که اشکالها بيان و نقدهايشان نيز گفته شد.
دربارهي برهان وجودي در فضاي اسلامي در خدمت آقاي سليماني هستيم که تقارير مورد قبولشان را از برهان وجودي ارائه بفرمايند. آيا تقريري که دکتر افضلي فرمودند با همين بيان و مقدمات، مورد قبول است؟ آيا ميتواند کارآمد باشد؟ اگر بله که از اين موضوع ميگذريم. و اگر نه، تقرير جديدشان را بفرمايند که وارد برخي از اشکالها شويم که برخي از انديشمندان اسلامي مطرح کردهاند اشکالهايي که حضرت آيتالله جوادي بيان فرمودند بهويژه اشکال خلطِ مفهوم و مصداق که در خدمت آقاي سليماني هستيم.
تأثير مبناي اصالت حسي هيوم بر کانت در برهان وجودي
استاد سليماني اميري: يک نکته از بحث قبلي را بايد عرض کنم. اگر کانت، مبناي اصالت الحسي را که از هيوم گرفته است، نمي داشت برهان وجودي را ميپذيرفت و مشکلش را حل ميکرد.  کانت ميگويد همانطورکه مثلث را ميتوانيم نفي کنيم سه زاويه يا سه ضلع را همراه آن  مي توانيم نفي کنيم، و هيچ تناقضي پيش نميآيد، دربارهي خدا کامل مطلق هم همين کار را ميکند و ميگويد که کامل مطلق نيست؛ پس علم مطلق آن هم نيست ، حيات مطلق آن هم نيست. بعد به اين نکته اشاره ميکند مگر آنکه خدا و کامل مطلق از موضوع ها و حقايقي باشد که امکان سلب نداشته باشد؛ بنابراين کانت به ضرورت ازلي توجه کرده است. بعد ميگويد که من قبلاً گفتم که نميشود؛ زيرا چيزهايي که دربارهي ضرورت و امکان داريم از خارج ميگيريم؛ يعني دستگاه معرفتي و عقلي که ناظر به واقع است ناظر به واقع حسي است؛ اما آيا دستگاه شناخت من در جايي که چيزي فراتر از حس باشد، کاربرد دارد؟ چون کانت چنين مبنايي را از قبل نفي کرده است و احکام را منحصراً در امور حسي جاري مي داند وقتي به اينجا ميرسد ميگويد که من گفتم که عقل در فراسوي تجربه اعتبار ندارد؛ وگرنه خودش متوجه است که اگر اين مبنا را ميپذيرفت که عقل مطلقا در حکم خودش معتبر است برهان وجودي را ميپذيرفت.
وجود، معيار کمال بودن کمال
نکته دومي در برهان وجودي لازمه اين است که گاهي ما بحث از اين ميکنيم که وجود، کمال است يا کمال نيست؟ در ظاهر بيان دکارت که اشکال کانت ناظر به بيان دکارت است اين است که همانطورکه علم، کمال است قدرت نيز کمال است و همانطورکه حيات، کمال است وجود نيز  کمالي در برابر آنها کمال است. اشکال کانت بر اين بيان وارد است؛ زيرا وجود که در برابر علم و قدرت کمال نيست. اما نکتهي اساسي همين است که جناب آقاي دکتر افضلي اشاره فرمود که معيار کمال بودن کمال به وجود است. دکارت نيز ميخواهد همين نکته را بگويد که اگر علم مطلق را به خدا نسبت ميدهيم از اين جهت که علم عين الوجود است و به همين دليل کمال است؛ پس اصل وجود، کمال است و عدم، نقص. به موجود محدود به دليل محدوديت ميگوييم که نقص دارد و معنايش اين نيست که نقص فقط يک صفت است، صفت از آن جهت که وجود است کمال است؛ بنابراين، نفس الوجود کمال است اگر خدا را به کامل مطلق تعريف کرديم. کامل مطلق يعني چه؟ يعني آنکه بايد باشد؛ پس هست.
تقرير ديگري از برهان وجودي
نکتهي سوم اين است که ما کاري به اين نداريم که وجود محمول است يا نيست. به قول معروف، نحن ابناء الدليل؛ ما صغري کبري و مقدمه ميآوريم. مقدمه بايد صادق باشد و کاري به اينکه وجود محمول است يا نه، نداريم؛ اگر من با مقدمهي اول، دوم، سوم و چهارم نتيجه گرفتم که خدا موجود است يا واجب الوجود موجود است، هنر ناقد اين است که با دليل بگويد که مقدمهي يک صادق نيست يا مقدمات ديگر صادق نيست. در برهان صدق لازم داريم و برهانهاي وجودي اين صدق را دارند. اين تقريري است که دکتر افضلي از مالکوم اشاره کردند. بعد فرمودند که در فلسفهي اسلامي هم بوده، واقعا هم همينطور است ما برهاني را نوشتهايم و عنوان آن را کامل مطلق آوردهايم بدون اينکه توجه کنيم که ديگران چه گفتند. در راهپيمايي در سيزده آبان در بابل با دکتر نيکزاد درباره برهان وجودي بحث کرديم.
دکتر افضلي: (از باب مزاح) پس برهان شما برهان سياسي عقلي است.
استاد سليماني اميري: آنسلم ميگويد که شبي در حال مناجات اين افاضه شده است.
دکتر افضلي: مرحوم غروي مي گويد که در حال نماز در حرم امام کاظم u بودم که اين برهان الهام شد.
استاد سليماني اميري: بعد به قم آمديم و اين را مکتوب کرديم و حدود يازده اشکال به تقرير خودمان وارد کرديم و به دوستان هم داديم ببينند که اشکالهاي خودشان را مطرح کنند که دو مقاله شد. در مجله معرفت (نه معرفت فلسفي) شماره ۱۶، مقاله اول و شمارهي ۲۹ در سال ۷۵ و ۷۷ چاپ کرديم.
نکته اساسي اين است که ما در برهان دنبال صدق هستيم و کاري به اين نداريم که وجود ميخواهد محمول باشد يا نباشد. آغاز کار ما از اصل امتناع تناقص است، خدا را به کامل مطلق تعريف کردهام شما ميتوانيد به جاي آن واجب الوجود بگذاريد که مالکوم و قبل از او، مرحوم نراقي و اصفهاني گذاشتهاند. از اين جهت تفاوت ندارد؛ منتهي من بهعمد واژهي واجب الوجود را نگذاشتم که شبههي ظاهري مصادره به مطلوب مطرح نباشد؛ وگرنه شبههي باطني هميشه است و پاسخش هم واضح است. پاسخ آن را هم عرض کردم که هليهي بسيطه به عنوان خودش نيست و استدلال اين است که در شش يا هشت مقدمه به نتيجه ميرسيم و مرحله به مرحله پيش آمديم و همهي شقوق را نيز مطرح کرديم. آقاي دکتر برهانهايي که آوردند دو شق را مطرح کرده ما چهار شق را مطرح کرديم و شکل مورد قبول را نتيجه گرفتيم. کامل مطلق يا موجود است يا معدوم و شق ثالث ندارد. بر اساس مواد ثلاث، اگر کامل مطلق موجود باشد يا موجود بالذات است يا موجود بالغير است؛ يعني معلول علتي است. اگر کامل مطلق معدوم باشد يا معدوم بالذات است يا معدوم بالغير. پس چهار شق بيشتر نداريم. پس در اين شقوق اربعه سه شق باطل است؛ يک شق ثابت مي شود که همان وجود خدا است؛ ولي کامل مطلق معدوم بالذات نيست؛ زيرا اگر کامل مطلق معدوم بالذات باشد بايد نبودش به اقتضاي ذات کامل مطلق باشد؛ درحاليکه کامل مطلق متضمن تناقض نيست. همان معياري که جناب دکتر اشاره کردند.
از اينجا نکتهي ديگري را هم نتيجه ميگيريم؛ يعني در اثبات واجب در برهان وجودي اگر درست حرکت کنيم هم امکان و هم وجودش نتيجه ميشود؛ يعني ابتدا لازم نيست ثابت کنيم که عنوان کامل مطلق تناقض ندارد؛ زيرا اگر در مسير برهان نشان دهيم کامل مطلق معدوم است، تناقض دارد؛ يعني امکان عامش ثابت ميشود. به نظر من برهانهاي وجودي، امکان عام را همراه با وجودشان نتيجه ميدهند؛ لذا لايبنيتز اگر سعي کرده ابتدا نشان دهد ضرورتي ندارد خود برهان تضمين کننده اين نکته است. البته اگر کسي از اول بخواهد اين را نشان دهد راحت است واجب الوجود يعني وجودي که ضرورت داشته باشد دو مفهوم بسيط مي‌‌خواهند با هم ترکيب شوند و هيچ تناقضي با هم ندارند. کامل مطلق هم همينطور است وجودي که حد و حصر و محدوديت وجودي نداشته باشد، تناقض مفهومي ندارد و وقتي تحليل مفهومي کرديم مي بينيم که تناقضي ندارد. تناقض پنهان نيز در اينجا معنا ندارد؛ زيرا همهي مفهومشان را استخراج کرديم و نشان داديم که تناقضي نيست.
اگر کامل مطلق، معدوم بالذات باشد بايد نبودش به اقتضاي ذات کامل مطلق باشد؛ درحاليکه کامل مطلق متضمن تناقض نيست که نبودش به امتناع ذات خود باشد. کامل مطلق معدوم بالغير نيست. معلول بالغير بودن يعني ناقص بودن که با عنوان کامل مطلق سازگار نيست؛ بنابراين مصداق ندارد. تا اينجا ثابت شد که کامل مطلق معدوم نيست پس موجود است، ممکن است که کسي بگويد موجود امکاني است و علتي او را آفريد. ميگوييم که اگر کامل مطلق موجود است اگر موجود بالغير باشد؛ يعني وابسته به غير و ناقص است؛ درحاليکه عنوان، کامل مطلق يا وجوب وجود است. وجوب وجود و کامل مطلق با معلول غير بودن سازگاري ندارد؛ پس موجود غيري در اينجا فرض ندارد و کامل مطلق موجود است و بالضرورة موجود است. اين بياني است که ما آورديم و ادعا نمي کنيم که بيان ما اضافه بر آن چيزي است که مرحوم غروي اصفهاني و نراقي آوردهاند ؛ اما درعينحال، شقوق منطقي چهارگانه را آوردهايم و بعضي از شبهات احتمالي نيز مطرح شده است.
بررسي محمول بودن وجود در برهان وجودي
اما اساسيترين اشکال اين است که در برهانهاي وجودي که اسمش به اين دليل وجودي شد که وجود را محمول تلقي کردهاند؛ آن هم محمول بالضميمه. اين نکته خوبي است که جناب دکتر اشاره فرمود که کانت به درستي به اين نکته رسيد که وجود، محمول بالضميمه نيست، وجود از نوع ثبوت الشيء است. به نظر من کانت تا اينجا با فيلسوفان اسلامي همراهي کرده و اين نکته را اشاره کنم رساله اتصاف ماهيت بالوجود ملا صدرا دقيقا مبناي اين بحث ما است که يک عويقه اي در تاريخ فلسفهي اسلامي و شايد قبل از فلسفه‌‌ي اسلامي بوده است. من در مقالهايي با عنوان وجود محمولي متني از فارابي آوردم. اين متن در تعليقات فارابي است که فارابي اشاره ميکند که سؤال شده که آيا وجود، محمول است يا محمول نيست؟ بعد ميفرمايد که در اين مسئله اختلاف شده است، قدماء و متاخران اختلاف کردهاند؛ برخي وجود را محمول ميدانند و برخي وجود را محمول نميدانند. بعد مي فرمايد که نزد من هر دوقول صحيح است؛ وجود محمول نيست، صحيح است اگر نگاهمان درباره ي«موجود است» نگاه ناظر طبيعي باشد يعني طبيعت اشياء را ميخواهيم نگاه کنيم وقتي ميگوييم که اين ليوان موجود است آيا طبيعت اين ليوان با وجودش دو تا است تا وجود عارض بر او شده باشد؟ آيا ثبوت شيء لشيء است؟ اينطور نيست ثبوت الشيء است؛ پس محمول طبيعي نيست. تعبير ناظر طبيعي در برابر ناظر منطقي است.
بعد ميگويد که وجود محمول است اگر به نگاه منطقي به آن نگاه کنيم؛ چون هليهي بسيطه، يک قضيه است که موضوع، محمول و نسبت دارد و از طرفي قضيهاي صادق است و صدق و کذب ميپذيرد. چيزي که صدق و کذب ميپذيرد نسبت محمول به موضوع است. حال کانت هم ميگويد که وجود در قضيهي هليهي بسيطه به لحاظ منطقي محمول است. ما ميخواهيم بگوييم که ما در برهان همين را لازم داريم، برهان يک قضيهي منطقي ميخواهد؛ اما قضيهي منطقي که حکايت از محکي خودش دارد. ما در برهانهاي وجودي، صدق قضايا را ميخواهيم و دنبال اين نيستيم که آيا وجود ميخواهد محمول باشد يا نباشد. قضيهي هليهي بسيطه بايد در مقدمات يا در نتايج صادق باشد. وجود به تعبير کانت، وضع الشيء است و در تعبير اسلامي به ثبوت الشيء تعبير شده است. به نظر من کانت از اينجا به بعد از فلسفهي اسلامي فاصله ميگيرد. دربارهي اينکه نسبت محمول به موضوع چيست رسالهي اتصاف الماهية بالوجود ملاصدرا را مطالعه کنيد. فيلسوفان اسلامي ديدگاههاي مختلفي دراينباره دارند شيخ اشراق، قبل از شيخ اشراق  و بعد او، ملاصدرا به اشکال اتصاف ماهيت به وجود سه جواب مي دهد. يک جواب همين ثبوت الشيء است که جواب اول و دومش براساس همان فلسفهي مشهور است که تا حدودي فکر غالب در آن، اصالت ماهيت است؛ ملاصدرا جواب سومي ميدهد که براساس اصالت الوجود است.
خلط بين مفهوم و مصداق
و اما اشکال اساسي در برهان وجود اين است که در اين برهانها خلط بين مفهوم و مصداق رخ مي دهد و استاد جوادي آملي اين اشکال را به علامهي طباطبايي رضوان الله تعالي عليه منسوب ميکنند در مقالهي تحفة الحکيم که در جلسهي قبل هم دوستان اشاره کردند که در آموزگار جاويد چاپ شده است اشکال را مفصلاً بيان کردند و بعد خودشان بين مفهوم و ماهيت فرق ميگذارند و ميگويند که مفهوم لوازم مفهومي دارد، ماهيت لوازم مفهومي و ماهوي دارد، وجود خارجي لوازم وجود خارجي دارد. اين پايهي استدلال ايشان است که مفهوم لوازم فقط مفهومي دارد و ماهيت دو لازم دارد: لازم مفهومي و لازم ماهوي؛ مثلاً لازم مفهومي مثلث اين است که شيء است. لازمهي ماهوي مثلث اين است که داراي سه زاويه برابر ۱۸۰ درجه است. اگر اينها را لوازم ماهوي مثلث تلقي کنيم. اما هيچگاه مفهوم لازم وجودي ندارد و از طرفي، تحقق واجب الوجود و در هر برهاني فرض اين است که مشکوک است. مشکوک به اين معنا که در فرض برهانآوري ميخواهم نتيجهاي را که نميدانم بهدست آورم؛ اگرچه به علم حضوري معلوم من هم باشد و به آن هم رسيده باشم؛ اما در مقام برهان يعني اين صغري و کبري ميخواهد من را به نتيجه سوق دهد. از اين رو وجود واجب قبل از برهان مشکوک است و چون که مشکوک است از طرفي مفهوم واجب الوجود، مفهوم ماهوي نيست، حقيقت هم نيست؛ زيرا ما فقط صرف عنوان واجب الوجود را داريم و اين عنوان فقط در ذهن من استقرار پيدا کرده و موجود شده است و به وجود امکاني هم موجود شده است؛ لذا لوازم خارجي نميتواند داشته باشد. دايرهي برهان وجودي چيست؟ دايرهي برهان وجودي اين است که لوازم خارجي دارد که تحقق خارجي دارد؛ درحاليکه مفهوم بما هو مفهوم فقط ميتواند لوازم مفهومي خودش را گزارش کند. اين بيان که مفهوم بما هو مفهوم ميتواند لوازم مفهومي خودش را گزارش کند درست است بما هو مفهوم نميتواند خارجي را نشان دهد به صورت قضيهي حقيقيه اين هم في الجمله درست است؛ زيرا اگر اينطور باشد همهي ماهيات را هم بايد لوازم خارجياش را هم نشان دهند که بگويند موجود است؛ درحاليکه اينطور نيست اما درعينحال مقداري داخل اين بيان مصادره هم وجود دارد. خواهم گفت بياني که در ذهن استاد جوادي است درست است؛ اما درعينحال اين عبارت بخش ديگري از حقايق را گزارش ميدهد که نبايد اين گزارش را ميداد چون اين گزارش را عملاً  القاء مي دهد دچار مصادره ميشود و آن اين است که آيا مفهوم ميتواند در يک لحاظ عقلي، لوازم خارجي داشته باشد و مصداقش را نشان دهد؟ مفهوم از جهت مفهوم، قطعاً لوازم مفهومي دارد و بما هو مفهوم الزام نميکند که لوازم خارجي داشته باشد؛ اما ميتواند مفهوم ويژه اين خصوصيت را داشته باشد. ادعاي ما اين است که  مواد ثالث براي همين است. مواد ثلاث اين است که بعضي از مفاهيم اين خصوصيت را دارند که تکليف خارج را مشخص مي کند که در خارج موجودند بالضرورة هم موجودند و بعضيهاي ديگر موجود نيستند و بالضرورة هم نيستند و بعضيهاي ديگر ممکن است که باشند و ممکن است که نباشند و مشروط ميشوند. اگر مفهوم بما هو مفهوم هيچ گزارشي از خارج نتواند به ما بدهد بايد برهان هاي عقلي را تخطئه کنيم به چه دليل ميگوييم که مجموع زواياي مثلث برابر با ۱۸۰ درجه است؟ اگر حکم عقلي حاکم نباشد از کجا هر مثلثي در هر جا همين حکم را دارد؟ هر مثلثي را ديديم که اينطوري هست ميگوييم که بايد اندازه بگيريم؛ درحاليکه در هيچ علم هندسهاي اين کار را انجام نميدهند که بگويند مجموع مثلث ۱۸۰ درجه است به اين دليل که من با گونيا اندازه گرفتم. نکته اين است که اگر قرار باشد حکم عقلي نافذ در نفس الامر و محکي قضايا نباشد و هر قضيهايي فقط در حوزهي مفهومي روابط مفهومي، هر قضيهايي در حوزه ماهيت روابط ماهيت و مفهومي را نشان بدهند و از راه عقل به هيچ وجه نتوان خارج را به دست آورد در اين صورت هيچ قضيهي کلي نميتوانيم نسبت به حقايق خارجي صادر کنيم؛ زيرا مبناي کليت حقايق خارجي، عنواني است که ما به نحو مفهومي داريم. تفصيل اين مطلب را در معارف عقلي شماره ۴ با عنوان گذر از ذهن به عين در براهين عرفا براهين وجودي آورده ايم که بخش دوم استدلال حضرت استاد جوادي آملي را  در آنجا ذکر کرديم و نشان داديم که اگرحمل ذاتي اولي باشد موضوع ومحمول قيدهايي ميگيرند موضوع ميتواند مقيد به حمل ذاتي اولي باشد که حضرت استاد فياضي حضور دارند ما اين مطلب را براي اولين بار از ايشان استفاده کرديم. خود عنوان در اصول فقه و جاهاي ديگر نيز آمده است؛ اما بحثش را در خدمت ايشان تلمذ کرديم. وقتي يک قضيهي حمليه تشکيل ميدهيم و ميگوييم: «الف» «ب» است، «الف» به عنوان مفهوم، «ب» به عنوان مفهوم است بالحمل اولي يا الف به عنوان محکي يعني بالحمل الشايع «ب» است بالحمل الشايع آن هم به حمل اولي يا به حمل شايع؛ اينها حداقل چهار صورت دارد. برهانهاي وجودي با دو صورت آن مرتبط ميشود و دو صورت ديگر از محل بحث خارج است و اشکالات استاد جوادي براساس دو صورتي است که برهان وجودي ناظر به آنها نيست. اگر اين لازم باشد در جلسهي ديگري بايد بحث کنيم.
دکتر جعفري: انشاءالله اين مباحثي که مطرح شد در راستاي تبيين، تعميق و تحکيمِ مباحث عقلي مؤثر بوده باشد و همچنين از جناب استاد فياضي عذرخواهي ميکنيم که مي خواستيم از نکات ايشان هم اگر مايل بودند استفاده کنيم که فرصت نشد . و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمين.